تاریخچه ساخت یابی(ساختاربندی)
در اواخر دهه 1960 نیاز شدیدی به نظریه(تئوری) وجود داشت، نظریه ای که بتواند به تعریف و تبیین و فهم شرایط جاری کمک کند، و اوضاع و احوال موجود را قابل فهم کند.(*جان پارکر، 1385: 17) دوره نظریه "ساختاربندی"، بعد از یک دهه آشفتگی نظری، در اوایل دهه 1970؛ آغاز شده بود. واژه ساختاربندی در نیمه دهه 1970 به فرهنگ نظریه اجتماعی راه یافت.(*جان پارکر، 1385: 27) و گیدنز در دهه 1970 نظریه ساخت یابی(Structuration Theory) را ارائه طرح کرد؛ گیدنز در آثارش به گونهای تدریجی چشم انداز نظری ویژه اش را بنا گذاشت که با عنوان نظریه ساختاربندی معروف شد. شکل کامل آن را ابتدا در سال 1979 و نتیجة نهایی این کار را به صورت کامل تر در 1984 با کتاب "ساخت جامعه : رئوس نظریه ساختار بندی" نمایان شد.
واژه ساخت یابی(Structuraction) در اصل فرانسوی است و در زبان انگلیسی معادل ندارد و گیدنز آن را از زبان فرانسوی به عاریت گرفته است. این نظریه توجه خود را به تنظیم ساختار کنشهای متقابل بین اعتقادات، نیات، اهداف، گزینش ها و کنشهای فردی و جمعی انسانها از یک سوء و شرایط ساختاری اندیشه و عمل معطوف می سازد. یکی از کوششهای شناخته شده و جامع برای تلفیق عاملیت و ساختار نظریه ساختاربندی گیدنز است.
ریشه های یونانی- لاتینی Structuere و Structura (معادل: ساختار؛ شالوده) به معنای بنا کردن و ساختمان است؛ یعنی روشی که بر طبق آن بنایی ساخته شده است، روشی که بر طبق آن، بنایی از اجزاء گوناگون مرتبط با یکدیگر ساخته می شود. "یگانگی" و "نایگانگی" در ساختار و عاملیت، بحث نسبتاً جدید و بحث برانگیزی در حیطه اندیشه، نظریه پردازی اجتماعی و جامعه شناسی است.(*جان پارکر، 1385: 6)
گیدنز اعتقاد دارد که«هر بررسی تحقیقی در علوم اجتماعی یا تاریخ، باید کنش یا عاملیت را با ساختار مرتبط سازد. به همین جهت کار مهم گیدنز غلبه بر دوگانگی (Dualism) ساختار و عاملیت است. از نظر گیدنز جامعه هم ساختار است و هم کنش. در طی ربع آخر قرن بیستم، کاربرد واژه ساختاربندی و ساخت یابی در بین انگلیسی زبانان در علوم اجتماعی بسیار متداول شده بود. این اصطلاح که در سال 1973،یعنی زمانی که آنتونی گیدنز در بحث خود "فرآیندهای شکل گیری طبقه" رواج یافت و به سرعت به دایره واژگان آن دسته از استادان و دانشجویان جامعه شناسی و علوم انسانی وارد شد که به بهره گیری از نشریه اجتماعی علاقه مند بودند و تمایل به کاربرد نظریه اجتماعی داشتند. اصطلاح ساخت یابی امروزه در کشورهای انگیسی زبان مورد توجه دانشجویان علوم اجتماعی و تاریخی و پژوهشگران علوم انسانی و به خصوص جامعه شناسی تاریخی قرار گرفته است. ارتباط بین ساختار و عاملیت Agency and Structure باعث جهت گیری های مختلف در حوزه های گوناگون علوم اجتماعی شده است. (گیدنز 1973)؛ (پارکر، 1386: 15)
رابطه بین عاملیت و ساختار در حوزه جامعه شناسی از زمانهای بسیار دور یکی از مسائل اساسی حاکم بر نظریات روش شناسی و اپیستمولوژی و انتولوژی بوده است. در طول تاریخ بشر اکثر متفکرین غیر از چندی بین این دو حوزه یعنی ساختار و عاملیت جدایی قائل بوده اند. عده ای اصالت را به عاملیت و عده ای اصالت را به ساخت داده اند. رابطه بین سطوح کلان جامعه ساختار و سطوح خرد آن کنش و عاملیت معضل بنیادین برای هر نظریه اجتماعی به حساب می آید. رویکردهای دوگانه یا دو قطبی درباره فرآیند تکوین و صورت بندی مفاهیم یا بر تفوق و برتری سطح کلان بر خرد یا بر تقدم سطح خرد بر کلان تأکید دارند. این نظریه و اصطلاح برخاسته از آن بیشتر به دنبال این مسئله بودکه بتواند بر دوگانگی عاملیت و ساختار غلبه کند. تقریباً امروزه نظریه گیدنز درباره ساخت یابی برای اکثر افرادی که در حوزه علوم اجتماعی تحصیل می کنند شناخته شده است، زیرا بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده است و کتابهای اصلی وی در دسترس فارسی زبانان درکشورمان قراردارد. آنچه مشهود است این است که گیدنز اندیشمندی است که سعی دارد بر دوگانگی ساختار و عاملیت چیره شود.(Bryant, 1991:22)
صاحب نظران ساخت یابی(ساختاربندی)
برای اینکه وارد مبحث ساخت یابی بشویم لازم است که بحث را از اینجا آغاز کنیم که مسئله ساختار و عاملیت امروزه یکی از مباحث و مسائل بنیادی در علوم اجتماعی است. توجه به ارتباط بین ساختار و عاملیت در مرکز توجهات و مطالعات بعضی صاحب نظران و نظریه پردازان نظیر گیدنز، آرچر ، موزلس ، بوردیو و... قرار گرفته است که در سنت اروپایی تحقیق و مطالعه می کنند. رابطه بین عاملیت و ساختار از زمانهای بسیار دور یکی از عوامل حاکم بر نظریات روش - شناسی و اپیستمولوژی و انتولوژی بوده است. در این زمینه دیدگاههایی وجود دارد که، دو اندیشمند پیشگام و صاحبنظران این نظریه عبارتند بوده اند از: گیدنز و بوردیو که در پیدایش ساخت یابی مؤثر بوده اند. (پارکر،54:1386).
گیدنز مهم ترین و با نفوذترین نظریه پرداز اجتماعی بریتانیا و جهان امروز است که آثار و اندیشه های او در جامعه شناسی بسیار مورد توجه می باشد و به عنوان یکی از متفکرین و جامعه شناسان جهانی مطرح شده است. علاقه به پیوند ساختار و عاملیت در کارهای شماری از نظر پردازان وابسته به سنت اروپایی به چشم می خورد. ساخت یابی گیدنز(1979، 1982، 1984) پیوند میان عاملیت و فرهنگ درکارهای مارگارت آرچر(1988)، نظریه ساختمان ذهنی و زمینه بوردیو( 1977 ، 1984) ، تلاش فراوان هابرماس برای تلفیق جهان حیاتی- زیست جهان و نظام(1984 ، 1987)، ساختار بندی لوکز( 1977) و سرانجام رهیافت تولید نفس جامعه تورن(1980) از جمله این تلاشها هستند.(گیدنز، 1984، 293)
نظریه ساخت یابی(ساختاربندی) گیدنز
گیدنز نظریه ساخت یابی خود را از بین دو موضع که سایر نظریه پردازان آنان رانقطه مقابل یکدیگر تلقی می کنند به وجود می آورد. یعنی از بین نظریه های مربوط به جمع از یک طرف و نظریه های مربوط به فرد از طرف دیگر. او در بین این دو نظریه زمینه مشترکی را می یابد تا براساس یک تصور ساده نظریه ساخت یابی خود را تدوین کند هرچیزی در زندگی اجتماعی، از آنچه سیستم های جهانی در بر می گیرند، تا آنچه وضعیت فکری یک فرد محسوب می شود در یک کردار اجتماعی به وجودمی آید کردار به معنی اجرای ماهرانه رفتار و تعامل رفتاراست. (استونز ، 1379: 4-243)
در نظریه ساخت یابی فرد و ساخت نظام اجتماعی در زمان و مکان به همدیگر ارتباط پیدا می کند و قلمرو مطالعات علوم اجتماعی بررسی اعمال اجتماعی است که در پهنه زمان و مکان نظم پیداکرده اند. در مطالعه جنبشهای اجتماعی علاوه بر متغیرهایی که گیدنز اشاره می کند به متغیر دیگری هم باید پرداخت و آن مسئله هدف می باشد. هر جنبشی اهداف مخصوص خود را دارد. هر جنبشی دارای جایگاه ویژه ای در زمینه اجتماعی است و در یک زمان معین تاریخی و اجتماعی با مراحل زمانی مربوط به خود جنبش اتفاق می افتدکه هدف و جهت خاصی را دارد و به وسیله شرایط بین المللی و عوامل جهانی حمایت می گردد. همه عوامل جنبش های اجتماعی در جای خود مهم هستند و از هیچ کدام از عوامل و منابع جنبش نمی توان چشم پوشی کرد. تمامی عوامل گفته شده بر یکدیگر تأثیر می گذارند و به عبارتی رابطه دیالکتیکی دارند. هر جنبشی محصول رابطه عوامل چهارگانه پیش گفته است تقویت یا تضعیف هر یک از عوامل فوق موجب ضعف یا توانایی جنبش برای رسیدن به اهداف در مکان و زمان خاص و در زمینه اجتماعی مشخص می گردد ..(پارکر،127:1383)
مسئله اصلی نظریه ساخت یابی گیدنز بیان چگونگی جامعه سازی در قالب ساخت جامعه می باشد. شرایط سازمان دادن مستمر یا تغییر شکل ساختها که به باز تولید اجتماعی می انجامد. گیدنز جهت و اساس نظریه اش را با حرکت از معرفت شناسی– اپیستمولوژی– به وجود شناسی معین کرد. قلمروی اصلی مطالعه علوم اجتماعی مطابق با نظریه ساخت یابی گیدنز اعمال اجتماعی سازمان یافته– نظم یافته– در زمان و مکان است. گیدنز می گوید:«یکی از بلند پروازیهای اصلی من در صورت بندی نظریه ساخت یابی این است که به این دو امپراتوری پایان دهم. در نظریه ساخت یابی حیطه اصلی مطالعه علوم اجتماعی نه تجربه فرد کنشگر و نه وجود هیچ شکلی از کلیت اجتماعی است، بلکه اعمال اجتماعی که در طول زمان و مکان نظم یافته اند، قلمرو مطالعاتی علوم اجتماعی است».(گیدنز، 1984: 2)
«ساخت هم توانبخش و هم بازدارنده است و این یکی از وظایف مشخص نظریه اجتماعی است که شرایط حاکم بر پیوندهای متقابل این دو را در سازمان نظام های اجتماعی مطالعه کند. طبق این برداشت، ویژگیهای ساختاری مشابهی به فاعل شناسایی و موضوع شناسایی تعلق دارد. ساخت بطور همزمان به شخصیت و جامعه شکل می دهد اما در هیچ موردی این شکل دادن به دلیل اهمیت پیامدهای غیرعمدی کنش و به دلیل شرایط ناشناخته کنش تمام نیست». (گیدنز، 1979: 64) هر فرآیند محصول عمل تازه ای، اما در عین حال همه کنشها استمرار گذشته اند، گذشته ای که فراهم آورنده ابزارهای آغاز کنش است. بنابراین، ساخت را نه به عنوان مانع کنش، بلکه باید به عنوان چیزی که در ایجاد کنش نقش اساسی دارد، مفهوم پردازی کرد. حتی در ریشه ای ترین فرآیندهای تغییر اجتماعی که مانند همه فرآیندهای دیگر در زمان رخ می دهد برآشوبنده ترین شیوه های تغییر اجتماعی، همانند مستحکم ترین و پایدارترین شکلهای اجتماعی متضمن ساخت یابی هستند. بر اساس مفهوم دوسویگی ساخت،کنشگران در تولید کنش متقابل به قواعد و منابع متوسل می شوند، اما بدین ترتیب همان قواعد و منابع از رهگذر همین کنش متقابل مجدداً پی ریزی و بنا می شود. بنابراین، ساخت حالتی است که درآن رابطه میان جزء و کل در باز تولید اجتماعی متجلی می شود.(کسل،175:1383)
کنشهای انسانی ولذا کردارهای اجتماعی،خصوصیات معینی دارد که نهادها بر اساس آنها بنا شده اند.مسئله عمده این است که چگونه می توانیم از دوسویگی درکنش متقابل چهره به چهره به دوسویگی در راستای زمان و مکان حرکت کنیم یعنی از کنش به نظامها و چگونه می توان از دو سویگی در کنش متقابل چهره به چهره به دوسویگی در راستای زمان و مکان رسید(کرایب، 148:1378)
گیدنز معتقد است که ارتباط میان ساختار و عاملیت عنصر بنیادی نظریه اجتماعی است، ساختار و عاملیت دوآلیسمی هستند که جدا از یکدیگر قابل درک نیستند. استدلال اصلی او در بیان او یعنی دوگانگی ساختار قراردارد. در سطح اساسی این به این معنی است که افراد جامعه را میسازند اما در همان حال به وسیله جامعه محدود میشوند. عمل و ساختار نمیتوانند جدا از هم تحلیل شوند. همانطور که ساختارها از طریق اعمال ایجاد شده حفظ میشوند و تغییر میکنند، اعمال نیز تنها از طریق پیش زمینه ساختاری شکل معناداری به خود میگیرند. مسیر علیت در دو سمت حرکت میکند و تعیین اینکه چه چیز، چه چیزی را تغییر میدهد، غیر ممکن میسازد. خود گیدنز در این باره(در قواعد روش جدید... ) مینویسد: «ساختارهای اجتماعی هم به وسیله عاملان انسانی ساخته میشوند و در همان حال وسیله این ساخته شدن هستند.» در این ارتباط او ساختارها را به عنوان ترکیبی از قواعد و منابعی که اعمال انسانی را در بر میگیرند، تعریف میکند.(گیدنز، 1979: 205)
گیدنز با استفاده از اصطلاح زمان - مکان مدلهایی از حرکات روزمره مردم در چهارچوب زمان و مکان درست می کند و آنها را در راستای ملاحظات جامعه شناختی تعدیل می کند در اینجا باز هم جزئیات قضیه به اندازه نیت کلی آن اهمیت ندارد (کرایب، 142:1378) فکر محوری نظریه گیدنز مفهوم ساختار بندی است که به گفته گیدنز غالباً با دوگانگی ساختار پیوند دارد به نظر او جامعه شناسی معمولاً ساختار را نوعی ویژگی مقید کننده یا تعیین کننده حیات اجتماعی می داند اما در واقع ساختار چاره ساز نیز هست.(کرایب،1378: 143) به گفته گیدنز، این دوگانگی در واقع دو وجهی بودن است.یک چیز یا یک موضوع مورد مطالعه با دو وجه دارد بر اساس نظریه ساختار بندی قلمرو پژوهشی اساس علوم اجتماعی نه تجربه کنش فردی و نه وجود نوعی کلیت اجتماعی بلکه کردار های اجتماعی سامان یافته در زمان و مکان است (کرایب،145:1378) فکر محوری نظریه ساختاربندی، مفهوم ساختاربندی است که غالباً با دوگانگی ساختار پیوند دارد. گیدنز به چاره سازی ساختار در عین محدودیت آن اشاره می کند و تمثیل زبان را برای توجیه آن بکار می برد. از منظر گیدنز نهادها سازماندهی قواعد ضمنی(ساختارها) در زمان و مکان هستند. در این منظر کردارهای اجتماعی رساننده ی نوعی ارتباط و متضمن ساختارهای دلالتی اند. یعنی قواعدی که بر ارتباط حاکم اند. پس بنابراین کنش ذاتاً هنجاری و متضمن ارجاعات آشکار یا پنهان به ارزش هاست. در نظریه ساختاربندی، گیدنز با عبور از دو مکتب کارکردی و کنش که یکی بر ساختار و دیگری بر کنش توجه می کند، به نظریه ترکیبی روی می آورد و کلید فهم دگرگونی های علوم اجتماعی را رابطه کنش انسان و ساخت اجتماعی می داند و معتقد است تحلیل جامعه نباید صرفاً در سطح خرد یا کلان خلاصه شود و بر تقابل تاریخی خرد و کلان یا کنش و ساخت خط بطلان می کشد. نظریه ساختاربندی، با تفهیم رابطه قدرت های فردی(ذهنی) در عوامل انسانی و نیروهای عینی سازنده ساختارها، به عنوان عنصری از دو جنبگی، که ساختاربندی آنها را تبیین می کند، مغایرتی در نوع وجود ندارد.(*جان پارکر، 1385: 10)
ساختاربندی به عنوان پدیده ای تاریخی، علل ریشه ای و ویژگی مفهوم آن، همراه با مسائلی که بدان می پردازد، میتواند به گونه ای مفید مقوله بحث انگیزی برای جامعه شناسی فرهنگ و جامعه شناسی معرفت باشد. مفاهیم در شرایط مختلف تاریخی، توسط افراد یا گروههایی معین تکوین و تحول می یابند؛ افراد یا گروههایی که در محیط های خاص سازمانی، بر مواضع قدرت و با منافع متضادی استقرار دارند. ابداع مفاهیم و ارائه نظریات، حرفه ای است مانند هر عمل دیگری شیوه --های خاص خود را دارد.(*جان پارکر، 1385: 15)
«مفهوم ساختار بندی مبتنی بر این تصور است که عوامل و ساختارها دو رشته پدیدههای موجود جدا از هم نیستند بلکه وجود واحد دوگانهای را به نمایش میگذارند . صفحات ساختاری نظامهای اجتماعی هم واسطه و هم پیامدعملکردهایی اند که به گونه ای بازگشتی سازمان میگیرند.لحظه تولید کنش ، لحظه باز تولید زمینه های تصویب روزمره زندگی اجتماعی نیز است».Giddens,1984:26)) آشکار است که ساختار بندی مستلزم رابطه دیالکتیکی میان ساختار وعاملیت است.ساختار و عاملیت یک واقعیت دو وجهی است که هیچکدام بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد.(ریترز ، 1377 : 706) بنابراین نظریه ساختار بندی به جای تأکید بر جوامع بشری بر سازماندهی های نهادها در راستای زمان و مکان تأکید دارد. تحلیل ساختارهای عینی که به زمینه های متفاوت تعلق دارند،ازتحلیل تکوین ساختارهای ذهنی درقلمرو زیست اجتماعی جدایی ناپذیر است. فضای اجتماعی وگروههایی که آنرا اشغال می کنند محصول تلاشهای تاریخی است دراین فضا عوامل انسانی بر وفق جایگاهی که درفضای اجتماعی دارندو باساختارهای ذهنی که به وسیله آنها این فضارا ادراک می کنند،مشارکت می کنند.(پارکر، 76:1383)
نظریه ساختار بندی روشن کردن رابطه متقابل دیالکتیکی و دوگانه عاملیت و ساختار است، به عبارتی ساختار و عاملیت را نمیتوان جدا از هم تصورکرد. آنها دو روی یک سکه هستند و در اصطلاح گیدنز عاملیت و ساختار یک پدیده دوگانه اند. از نظر گیدنز، «هرکنش اجتماعی در برگیرنده ساختاری است و هر ساختاری به کنش اجتماعی نیاز دارد. بنابراین عاملیت و ساختار به گونه ای جدایی ناپذیری در فعالیت روزمره در یکدیگر تنیده شده اند».(گیدنز، 1984، 15)
نظریه ساختاربندی گیدنز این پرسش را بررسی میکند که آیا این افراد هستند که واقعیت اجتماعی را شکل میدهند یا نیروهای اجتماعی. او از اتخاذ موضع افراطی پرهیز میکند و بر این باور است که اگرچه مردم در انتخاب اعمالشان کاملاً آزاد نیستند و دانش آنها محدود است، با این وجود آنها عاملانی هستند که ساختار اجتماعی را باز تولید میکنند و تغییرات اجتماعی را به وجود میآورند. اندیشه او در فلسفه شاعر مدرنیست، والاس استیونس، انعکاس یافته است که میگوید: ما در تنش بین شکلی ای که به دلیل تاثیر جهان بر ما ایجاد میشود و ایدههای نظمی که تخیل ما بر جهان اعمال میکند، زندگی میکنیم. (گیدنز، 1979: 202)
گیدنز می گوید: «پهنه اساسی بررسی علوم اجتماعی برابر با نظریه ساختاربندی، نه تجربه کنشگر فردی است و نه وجود هرگونه کلیت اجتماعی، بلکه این پهنه همان عملکرداهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان سامان می گیرند». بر این مبنا گیدنز سه مفهوم خودآگاهی استدلالی، خودآگاهی کاربردی و ناخودآگاهی را از هم تفکیک می کند و به مفاهیم دیگری نیز می پردازد که خود بحث مفصلی است. از نظر گیدنز: «ساختارهای اجتماعی عبارتند از مجموعه کلی و دفعتاً ظاهر شونده ای از قواعد، نقشها و روابط و معانی که افراد در درون آنها به دنبال آینده به کمک اندیشه و عمل انسانها سازماندهی، باز تولید و متحول می شوند». این انسانها هستندکه در طی زمان ساختارها را خلق می کنند و مبتکر تحول در آنها می گردند نه خود جامعه؛ ولی فعالیتها و ابتکارات خلاقانه آنها تابع محدودیت های اجتماعی است. در بعد هستی شناسی، ساخت یابی مشروعیت قطب بندی کنش و جامعه را قبول ندارد و بر آن است که کنش و جامعه را به عنوان شئوون متداخل و تأثیرگذار بر هم مفهوم پردازی کند.(کسل،178:1383)
گیدنز تحلیلش را از عملکردهای انسانی شروع می کند و تأکید دارد که باید این عملکردها را حالتی بازگشتی(Recursive) در نظر آورد. به عبارتی عاملان اجتماعی فعالیتهای انسانی را ایجاد نمی کنند بلکه این کنشها از طریق همان راههایی که انسانها خودشان را به عنوان کنشگر مطرح می سازند، دائماً باز تولید می شوند. عوامل انسانی از طریق کنشهای خود شرایطی را به وجود می آورند که این کنش ها را ممکن می سازند.(گیدنز، 1984: 2)
کنش انسان به ویژه تابع محدودیتهای ساختاری است که نیروها و روابط تولیدی آن را به وجود می آورند. اما به چنان شیوه ای تعیین نمی شود که آن چه را روی می دهند ناگزیر به صورت پیامد این محدودیت درآورد. (ریتزر،1988: 487)
زمان و مکان در نظریه گیدنز متغیرهای تعیین کننده ای اند. هر دو این متغیرها بستگی به حضور آدمهای دیگر در زمان ومکان دارند. شرط اساسی کنش متقابل رو در رو این است که به گونه ای دیگران در همان زمان و مکانی که کنشگر وجود دارد حضور داشته باشند. به هر روی نظامهای اجتماعی در زمان و مکان گسترش می یابند و در نتیجه دیگران ممکن است دیگر حضور نداشته باشند. یک چنین فاصله گیری زمانی و مکانی در جهان امروزی بر اثر صورتهای نوین ارتباطات وحمل ونقل بیش از پیش افزایش یافته است. بر اساس نظر گیدنز کردارهای اجتماعی سازمان یافته در زمان و مکان قلمروی نظامهای اجتماعی را تعیین می کنند که اتفاقاً در آثار خود به کرّات از مفاهیم زمان و مکان استفاده میکند و معتقد است که جامعه شناسی هیچ گاه نتوانسته اهمیت آنها را درک کند. او این مفاهیم را برای توصیف و طبقه بندی نظامهای اجتماعی به کار می برد.(ریتزر، 706:1377)
آنچه نقش نهادی دارد فرد نیست بلکه واحد زمان ـ فضا ، یا موقعیت هم حضوری است آنچه مردم می دانند این نیست که چگونه نقش بازی کنند، بلکه این است که چگونه واکنش نشان دهند و عمل کردن در یک موقعیت را یاد بگیرند از دیدگاه گیدنز واحدهای پایه ای ساختار اجتماعی بر خلاف آنچه ما آموخته ایم نقش ومنزلت یک فرد نیست بلکه موقعیتهایی باکردار تعریف شده است که مابه درون و بیرون آن حرکت می کنیم ورفتار کنونی ماراشکل می دهد موقعیتهای نهادی همراه باترکیبات اخلاقی وعملیشان تعهدات،قدرت وفعالیتهای فرد را ایجاد می کند ولذا این موقعیتها هستندکه اهمیت علمی دارند نه نقشها (کلارک و دیگران ،1990: 149)
گیدنز نظریه ساخت یابی خود را از بین دو موضع کار سایر نظریه پردازان آنان را نقطه مقابل یکدیگر تلقی می کنند به وجود می آورد. یعنی از بین نظریه های مربوط به جمع از یک طرف و نظریه های مربوط به فرد از طرف دیگر، او در بین این دو نظریه زمینه مشترک را می یابد تا بر اساس یک تصور ساده نظریه ساخت یاب خود را تودین کند هر چیزی در زندگی اجتماعی، از آنچه سیستم های جهانی در بر می گیرند؛ تا آنچه وضعیت فکری یک فرد محسوب می شود در یک کارکرد اجتماعی به وجود می آید.(استونز، 1379: 344)
سامان اجتماعی عمدتاً ناشی از فعالیت روزمره و تبعیت ضمنی از قاعده است و ساختار به قواعدی باز می گردد که در چنین کنشی نهفته است . ساختار فقط در کنش و به واسطه آن وجود دارد درست همان طور که ساختار زبان مادر ، گفتار و به واسطه آن وجود دارد . او چنین کنشی را کردارهای اجتماعی می نامد و جامعه شناسی فقط با در نظر گرفتن کردارهای اجتماعی به عنوان موضوع مطالعه می تواند بر دوگانگی سنتی کنش و ساختار فائق آید(کرایب،144:1378 ).
نظریه "ساختمند شدن" گیدنز مهمترین نظریه در حوزه تلفیق خرد و کلان است. هر گونه بررسی تحقیقی در زمینه علوم اجتماعی و یا تاریخ به قضیه ارتباط تنگاتنگ کنش با ساختار مربوط است، نفوذ مارکسیسم در آن مشاهده میشود. گیدنز معتقد است تمایز میان خرد و کلان تمایز سودمندی نیست. از سلطه جویی هر دو نظریه"کلان و خرد" انتقاد میکند، زیرا نظریه های کلان بر شناخته های اجتماعی و نظریات خرد بر شناسایی تأکید می کنند. ساختمند شدن گیدنز بررسی عمکردهای اجتماعی است که در زمان و مکان سامان می گیرند. جامعه از طریق تولید و باز تولید می شود. ساختارها فقط در کنش و به واسطه کنش وجود دارند و آنها به وسیله کنش تولید و باز تولید می شوند.
نظریه ساخت یابی(ساختاربندی) بوردیو
بوردیو "ساختارگرایی زادگانی" را برای شرح نظر خود بر نظریه "ساختاربندی" ترجیح می داد. (بوردیو، 1990: 14) ولی وی به طور مشروح و به درستی بر آن بود تا از بعد ماهوی مسائل مثابه نظریه اجتماعی را همچون گیدنز- و قبل از وی- به چالش و کند و کاو بگیرد.(لاش، 1990: 254؛ می، 1996 ، 120؛ باثرت، 1998 : 32) (*جان پارکر، 1385 : 73)
به نظر پارکر؛ بوردیو تفکر ساختاربندی را هماهنگ با نیاز به آن، الگو قرار می دهد. بوردیو با ساختاربندی هماهنگ بوده (و هست). وی به رغم خصومتش با روش ابداعی و پرداخت نظریه گیدنز(که آن را نظریه نظری یا اسکولاستیک "آموزشگاهی" می نامد)، به سادگی نمی تواند از همراهی اندیشه های گیدنز اجتناب کند.(*جان پارکر، 1385 : 74)
رویکرد بوردیو به نظریه اجتماعی به منظور بهره گیری از آن، در راستای تبیین نوعی تجربه آزمایشی عملی، یعنی تجربه اتنوگرافیک یا قوم نگاری است. طبق نظر بوردیو، آنچه باید به جستجوی آن باشیم، دانش مردمی است که به توضیح و مثال از موارد مختلف نیاز ندارد.(*جان پارکر، 1385 : 76) بوردیو برای توصیف آثار خودش، تعبیر نظریه«ساخت باوری تکوینی» را بر«ساخت یابی» ترجیح می دهد. یکی از شیوه های مفید برای طرح آرای بوردیو، توجه به مفهوم«تجربه» و نقش آن در حصول معرفت و آگاهی است.( پارکر، 1385 : 69-70)
بوردیو و گیدنز با متمرکز شدن بر یک نقطه از فرآیند ساخت یابی- یعنی«عمل»- با یکدیگر پیوند می خورند. عمل، نقطه ای است که در آن ساخت و عاملیت از لحاظ تجربی و آزمودنی از یکدیگر قابل تمایز نیستند. مفهوم عمل، مؤید دو سویگی یا همسانی ساخت، و عاملیت است. ساخت در همان زمان که برای قادر ساختن عاملیت مورد بهره برداری قرار می گیرد، تحقق می یابد. این رابطه، دَم به دَم، و به جریان«فعالیت» عاملان شکل می گیرد. عمل یک مفهوم فرآیندی است که ساخت و عاملیت را قادر می سازد تا هر یک به طور همزمان به دیگری شکل دهند. همان طور که بوردیو می گوید«عمل از زمانمندی جدایی ناپذیر است».(پارکر، 1386: 164)
گزینه مورد نظر بوردیو، تقویت ساخت از طریق مفهوم سازی از آن به مشابه توزیع کننده منابع کمیاب برای مبادرت به عمل است. به این ترتیب ساخت ها در قیاس با عاملیت تقویت می شوند، اما صرفاً به نظم توزیعی سلسله مراتبی قدرت تقلیل می یابند. پیروان«ساخت یابی نگری» بر اساس برداشت خود از هر چیزی که شکلی مجاب کننده از رابطه بین ساخت و عاملیت است، پیش می روند. با توجه به تقسیم شدن نظریه اجتماعی به دو قطب عینیت باوری و ذهنیت باوری، شاید آنها احساس می کنند ادعای همسان بودن ساخت و عاملیت از لحاظ تعبیر سازی لازم است، اما اثبات رابطه همسانی بر اساس عمل بهایی سنگین در حد تحویل گرایی دارد.(پارکر، 1386: 167-166)
تفاوت های عمده گیدنز و بوردیو: مقام، قدرت، و منافع
هر چند بوردیو و گیدنز هر دو برای همسان کردن ساخت و عاملیت از مفهوم عمل بهره می گیرند، اما در شیوه مفهوم سازی آنان از قدرت و منافع و اعتباری که برای جنبه مقامی زندگی اجتماعی قائل می شوند، تفاوتی بنیادین وجود دارد، و این تفاوت بر چگونگی تبیین آن ها از ساخت یابی اثر می گذارد.
از آن جا که هر دو آنها به طور جدی با ذهنیت باوری اختیار انگارانه مخالف اند، ناچار باید موضوع قدرت را در زندگی اجتماعی مورد بحث و بررسی قرار دهند.(پارکر، 1386: 167) رهیافت جامعه شناسانه متعارف بوردیو در باب قدرت، عاملان را در جایگاه سلسله مراتب ار پیش موجود میدانهای رقابتی قرار می دهد. و این میدانهای رقابتی از قدرت اجتماعی و منافع جمعی آنان سرچشمه می گیرد. مقام و خصلت چنان محکم با یکدیگر ترکیب شده اند که شخص و نفس اجتماعی از یکدیگر قابل تمیز نیستند. اشخاص، منافع جمعی خود را، که به نحو عینی ساخت یافته اند، تعقیب می کنند و به واسطه عادت های شان به شکلی کاملاً قابل پیش بینی و غالباً بازآفریننده، از این منافع آگاهی می یابند. این امر دامنه ابتکار عمل یا مبادرت به نوعی دیگر از عمل را محدود می کند و این تفسیری است که بوردیو از «بعد ذهنی دخیل از لحاظ عملی» در نظریات پارسونز دارد. از سوی دیگر گیدنز ناچار است بدون هر گونه تفسیر مقامی از ساخت، که جایگاه کنشگران را مشخص می کند، دست به نظریه پردازی بزند. همان طور که موزیلس و آرچر اشاره می کنند، برداشت گیدنز از واقعیت اجتماعی، برداشتی اساساً«تخت» است. او نمی تواند قدرت یا مناقع را از تفاوت مقام ها، در سلسله مراتبی از آن نوع که بوردیو به آن قائل است استنتاج کند.(پارکر، 1386: 167)
به جای این، او دو کار دیگر انجام می دهدو نخست این که قدرت را حاصل یک اصل وجودی مرتبط با انسانیت عاملان، صرف نظر از مقام و موقعت آنها، می داند. در«دیالکتیک کنترل» هیچ کس بدون قدرت نیست. منافع، نتیجه «نیاز»های گوناگون افراد، و در وهله نخست نیاز به«امنیت هستی شناسانه»اند. این شکل از عمومیت بخشیدن به منافع و قدرت های فارغ از مقام و موقعیت، در سطح تحلیل فردی با تلاش های فردباوری روش شناختی و فایده انگاری روش شناختی جهت استنتاج عاملیت از ویژگی هی ذاتی«سرشت انسان»، همتراز و برابر است. دومین کاری که گیدنز انجام می دهد مربوط به تبیین او از تحول نظام ها(= سیستم ها)ی اجتماعی است- که تفسیری از جدایش مستمری است که متضمن منافع عمومی افراد در تسرّی زمان- فضاست. ولی همین منافع عمومی و فارغ از مقام است که جایی برای تبیین ستیزهای اجتماعی نظام مند باقی نمی گذارد. اما جامعه شناسی تاریخی او در باب خود قدرت، با اشاره ای که به روابط بین انواع قدرت- اقتصادی، ایدلوژیک و مهمتر از همه قدرت نظامی یا زور دارد، می کوشد از واقع باوری برخوردار شود. گیدنز سرانجام موضعی بین عام بودن آرمانگرایانه قابلیت انسان برای عاملیت و تعبیر واقع باورانه از تهدید همیشه حاضر خشونت اتخاذ می کند.(پارکر، 1386: 168-169)
بوردیو تفاوت در قدرت و منافع را صرفاً از ساخت های مبتنی بر مقام بیرون می کشد، در حالی که گیدنز آنها را از شخص انسان در مقام فرد استنتاج می کند. به این ترتیب از آنجا که گیدنز فاقد هر نوع تفسیری از ساخت های اجتماعی به مثابه نوعی خاص از روابط بین جمع هاست. ساخت به جای اینکه روابط جمع هایی باشد که به شکلی قاعده مند بازآفریده و از هم تفکیک شده اند، صرفاً نوعی سیستم است نظم ساخت های بالقوه را به نمایش می گذارد که عاملان برای کنش متقابل از آنها استفاده کرده اند. بنابراین نظریه«ساخت یابی» گیدنز راهی به عاملیت جمعی و قدرت اعمال شده از طریق مبارزه و رقابت ندارد، چنان که برای تبیین ساخت یابی آنچه او سیستم می نامد نیز ، سازوکاری در اختیار ندارد.این نظریه قادر به شناخت عاملان جمعی یا تحلیل انسجام اجتماعی بر حسب روابط بین جمع ها نیست. در واقع معضل شناخت عاملان جمعی در تحلیل های جدیدتر او در زمینه سیاست های رادیکال نیز ادامه می یابد،سیاست های رادیکالی که دربردارنده این ادعای رویایی مبهم اند که گویی ما وارد یک «نظم مابعد کمیابی» شده ایم . به تعبیر خود وی «ما اکنون در جهانی به سر می بریم که بسیاری از دیگران هم در آن به سر می برند، اما این جهان در عین حال جهانی است که دیگران هم در آن به سر می برند،اما این جهان در عین حال جهانی است که دیگران در آن وجود ندارند.»(پارکر، 1386: 169)
مرتبط ساختن ساخت و عاملیت از طریق مفهوم عمل،مستلزم یکنواخت کردن و همگن ساختن فرآیند تاریخی ساخت یابی است.گیدنز و بوردیو بی تاکید بر «جریان» پویش«شدن»، برداشتی هموار و یکنواخت از تحول می دهند. گویی تاریخ مورد نظر آنان جایی نمی رود- در آن ردپایی از تحول نیست- و ممکن است همان طور که بوده است باقی بماند. از نظر گیدنز هر لحظه ای از «خلق مداوم»، یک نوع تغییر غیر قابل تشخیص و غیر منتظره است. از نظر بوردیو آنچه مردم در لحظه عمل انجام می دهند، کاملاً قابل پیش بینی و بازآفرینانه است. بنابراین تاریخ در نطر این دو، همانند نظریه پردازان مدرن سازی غایت انگارانه، تماماً مرکب از یک قطعه است.(پارکر، 1386: 170-171)
تکراری و عادتی قلمداد کردن عاملیت به منظور پرهیز از شیء انگاری به نحوی تناقض آمیز قابلیت آن را برای اینکه از لحاظ تاریخی گاهی اوقات خلاق مبتکر باشد، کاهش می دهد. بوردیو می تواند بگوید «چه کسی» ولی نمی تواند بگوید «چه زمانی»، اما گیدنز هیچ یک از این دو پرسش را نمی تواند مطرح کند.(پارکر، 1386: 172)
دیدگاه های ساخت یابی(ساختاربندی)
دیدگاه مبتنی بر قابلیت فرد و دوسویگی عاملیت و ساختار: یکی از دیدگاههای عمدهای که تأکید بر عاملیت کنشگران اجتماعی در قالب ساختارهای اجتماعی دارد دیدگاه مبتنی بر قابلیت آمارتیاسناست. دراین رویکرد، انسان مرکز توسعه است. بنابراین توسعه چیزی جزء گسترش آزادی و قابلیتهای افراد و همچنین تأمین انواع آزادیها، حقوق و فرصتها در جهت پیشبرد قابلیتهای عمومی فرد نیست (سن ۱۳۸۲: ۲۵).
بنابراین، در این رویکرد، ساختارهای اجتماعی فقط تا آنجا که بر رفاه و آزادیهای فردی تأثیر میگذارند، مورد توجه هستند.(Robyns ۲۰۰۵: ۹۷).
بنابراین بهرغم تصدیق ارزش ابزاری ساختارهای اجتماعی دیدگاه مبتنی بر قابلیت انسان به دلیل تأکید بر عاملیت فردی، اساساً رویکردی فردگرایانه است. در حالیکه اهمیت ساختارهای اجتماعی در توانمندسازی یا اعمال محدودیت بر عاملان اجتماعی حائز اهمیت میباشد.(Solava ۲۰۰۶: ۴۰۴).
با توجه به این امر، یکی از مفاهیمی که بهمنظور نشان دادن تعامل فرد در ساختارهای کلان مطرح شده مفهوم قابلیت جمعی است. بنابراین، شاید بتوان مفهوم قابلیت جمعی را که عمدتاً از کنش جمعی و مشارکت عاملان اجتماعی در جامعه ناشی میشود بهعنوان سازوکار مناسبی در جهت نشان دادن نحوه تعامل فرد با ساختارهای اجتماعی مورد استفاده قرار داد. این نوع از قابلیت که فرد به تنهائی و بدون ارتباط با دیگران قادر به دستیابی به آن نیست عمدتاً از طریق وجود سه ظرفیت عمده در هر نظام اجتماعی (کنش جمعی (Social action) ایجاد میشود.(Solava ۲۰۰۶: ۴۰۹).
در نهایت متغییر دیگری که نقش عمدهای بر توسعه قابلیتهای جمعی دارد، سرمایه اجتماعی است که با تسریع کنشهای جمعی در یک جامعه، نقش عمدهای در ایجاد پویایی بین عاملیت و ساختار ایفا میکند. در نهایت وجود قابلیتهای جمعی که تحقق آن در یک جامعه وابسته به وجود آن ظرفیتهاست فرصتهای عمدهای را برای عاملان اجتماعی در جهت اثرگذاری برفرایندهای ساختاری که در فراسوی توان آنان هستند، ایجاد میکند. که این امر میتواند منجر به ایجاد پویائی در تعامل کنشگران اجتماعی با ساختارهای کلان و گسترش فضای کنترل آنان شود.(Cattell۲۰۰۴: ۹۶۳).
نظریه ساخت یابی، با این فرمول بندی، نافی هرگونه تمایزی میان همزمانی و در زمانی یا ایستایی و پویایی است. مفهوم آگاهی عملی در نظریه ساخت یابی بسیار بنیادی است. این همان خصوصیت عامل یا فاعل انسانی است که ساخت گرایی نسبت به آن غافل بوده است، اما سایر تفکرهای عینی گرایانه هم مانند ساخت گرایی این خصوصیت را در نیافته اند.(کسل،130:1383)
پارکر، نظریه «ساخت یابی» را فرآیند ساخت یابی ساخت ها و نظام ها =[سیستم ها]ی اجتماعی را برحسب رابطه بین قدرت ذهنی انسان ها و قدرت عینی ساخت هایی که این انسان ها به وجود آورده اند، تبیین می کند و آن را رابطه«دوسویه» به حساب می آورد، تعریف می کند که بر اساس این تعریف بین قدرت ذهنی انسان ها و قدرت عینی ساخت ها از نظر نوع تفاوتی نیست. بحث پارکر، معطوف به این نظریات منتقدان نظریه«ساخت یابی» است که از«دوگانگی» دفاع و پیشنهادهایی در این راستا مطرح کرده اند. منتقدان گیدنز معتقدند که تبیین ساخت یابی ساخت اجتماعی براساس قبول نقش توأمان فرآیندهای عینی و قدرت عاملیت انسانی، لزوما به دست شستن از دوگانه دیدن ساخت(عین خارجی) و عاملیت(فاعل شناسنده) نمی انجامد و آن گونه که کریب می گوید: «دوگانه انگاری مدعی ناهمسان بودن ساخت و عاملیت است، حال آن که گیدنز در پی اثبات همسانی آن دو است. از جمله کسانی که کار گیدنز را به نقد کشیده یان کرایب است. وی دروندادهای عمده نظریه گیدنز را بر شمرده است. کرایب معتقد است که نظریه ساختاربندی را باید معادل با کارکردگرایی ساختاری به شمار آورد. این کار تلاش به منظور حفظ مفهوم ساختار به مثابه یک کل است. در حالی که بینش های چرخش زبانی در فلسفه و بخصوص روش شناسی مردم نگر در جامعه شناسی را نیز می خواهد حفظ کند.(کرایب،1378: 142) او اضافه می کند که گیدنز وامدار روش شناسی مردم نگر، الگوی سه وجهی فروید از نهاد، خود و خود برتر و نیز جمله کلیدی مارکس درباره جامعه و انسان است.( کرایب، 1378 : 142)
نظر برخی بر آن بوده و هست که "ساختارهای اجتماعی" نظام ها و نهادها، شازمانها و تأسیسات خرد و کلان اجتماعی، موجب محدودیت توانایی ها، استقلال و اختیارات کنش کنشگران و فاعلان(= افراد و اعضاء جامعه) گشته و آنها را محدود، مقید و معین می کنند؛ و به اصطلاح سلب اختیار و تصمیم از آنها می شود. عده ای بر این نظرند که انسان م تواند سازمان ها یا ساختارهای اجتماعی را دگرگون سازد و کیفیت آن، یعنی مجموعه جوهره کمی و کیفی آن تعیین کننده خواهد بود؛ به این معنا که بدون نظر گزفتن کیفیت و کمیت آگاهی در یک جامعه، یعنی اگاهی افقی و عمودی اجتماعی، نمیتوان تحلیل و تبیین قابل قبولی از عاملیت انسانی عرضه کرد. این دو دیدگاه در دوران اخیر، توانسته اند "عاملیت" و "ساختار" را در رابطه با یکدیگر ببینند و بجای "تک بینی" ، "چندبینی" چند جانبه نگری، یا "دوبینی" را معقول تر، علمی تر و واقعی تر یافته اند.(*جان پارکر، 1385: 8)
از دیدگاه مصرف کنندگان، «ساخت یابی» درک موقعیت را در این عرصه تسهیل می کرد و به آنان مجال می داد به این خواسته خود، که چیزی برای گفتن در باب نظریه در اختیار داشته بانشد، برسند. نظریه ساخت بابی در دوره ای مصرف کنندگان مکلف به مخاطرات فکری بوده اند، نوعی قمار بی خطر عرضه کرد.(پارکر، 1386: 19-18)
مفاهیم اساسی ساخت یابی(ساختاربندی)
مفاهیمی را که آنتونی گیذنز از آنها استفاده کرد تا مفهوم ساخت یابی را توضیح دهد عبارتند از: ساخت، حالتی است که درآن رابطه میان جزوکل دربازتولیداجتماعی متجلی می شود. مفهوم ساخت، را می توان هم به معنای فنی و هم به معنای کلی تر به کار گرفت. ساخت، به مثابه قواعد و منابع، به صورت بازگشتی در بازتولید نظامهای اجتماعی دخیل است و در نظریه ساخت یابی کاملاً بنیادی است. به معنایی کلی تر میتوان گفت: که ساخت اشاره دارد به ویژگیهای نهادی شده خواص ساختاری جوامع، ساخت مقوله ای است که در هر یک از مفاهیم ساختاری زیر مستتر است:
- اصول ساختاری: اصول سازمان یافتن کلّیت های جامعه.
- ساخت ها: مجموعه های قاعده مند که در بخش بندی نهادی نظامهای اجتماعی دخیلند.
- خواص ساختاری: ویژگیهای نهادی شده نظامهای اجتماعی که در طول زمان و مکان امتداد یافته اند.
شناسایی اصول ساختاری و پیوندهای آنها در نظامهای بین جامعه ای نشان دهنده فراگیرترین سطح تحلیل نهادی است، یعنی تحلیل اصول ساختاری متوجه شیوه های تمایز یابی و بخش بندی نهادها در طول دورترین دامنه های دسترسی زمانی- مکانی است.(گیدنز، 1984، 93)
اما ساختارها برای گیدنز تنها در لحظات ساخت نظامها در زمان-فضا وجود دارند. در اینجا نظام اجتماعی به کردارهای اجتماعی بازتولید شده اشاره دارد و در واقع ساختارها در نظام اجتماعی خود را نشان می دهند. نظریه گیدنز در باب ساخت یابی را می توان به این گونه مطرح کرد که: عاملان اجتماعی در زمان و مکان، آیین ها و اعمال باز تولید شده را بارها انجام می دهند تا این که این الگو، خود به عنوان ویژگی و خصوصیت بدیهی زندگی اجتماعی در می آید. ساختار خصیصه آن سیستم اجتماعی است که درطول زمان و به مدت طولانی پایدارمی ماند و از افرادی که در آن واجد نقشی هستند مستقل است. همچنین ساختار آزادی افراد درون خودرا مقید می سازد. با توجه به مطالب فوق می توان گفت ساختارهای اجتماعی نظاماتی هستند با دوام وسامان بخش که با تعیین فراخناها و تنگناها هدایت گروه محدودکننده یا الهام بخش رفتارآدمیان هستند.(لتیل،1373: 168)
ساختار اشاره دارد به توزیع منابع و فرصت ها، فشارها، عملیات، محدودیت ها و خطرات در درون یک نظام و سیستم اجتماعی یا در میان دسته ای از بازیگران. گیدنز ساختار را عبارت از هر دو جنبه تحمیل ها و فشارها و محدودیت ها و تواناییها می داند.(گیدنز، 1984، 25)
بنابراین ساختارها«مجموعهای از قواعد و منابع هستند که کنشگران فردی در اعمالی که نظامهای اجتماعی را بازتولید میکند، از آن کمک میگیرند.» (علوم سیاسی، جامعهشناسی و نظریه اجتماعی) و نظامهای مجموعهها و قواعد سازنده، که بر روشن ساختن نظامهای اجتماعی دلالت دارند، اساساً بیرون از زمان و خارج از مکان وجود دارند. این فرآیند نظامهای(باز) تولیدکننده ساختارها، ساختاربندی نامیده میشود. نظامها در اینجا برای گیدنز به معنای«فعالیتهای واقع شده عاملان انسانی» و «الگومندی روابط اجتماعی در گذر زمان و مکان» است. گیدنز در مقاله خود تحتعنوان کارکرد گرایی(1976) مینویسد که: بررسی ساختاربندی نظام اجتماعی، بررسی شیوههایی است که سیستم از طریق کاربرد قواعد و منابع سازنده، در کنشهای متقابل اجتماعی تولید و باز تولید میشود. گروههای اجتماعی نیز به واسطه ی روال های بازتولید شده ساختمند می شوند. در نظریه ساختاری، ساختارها دارای خصوصیاتی غیر قابل تقلیل و به هم پیوسته و خاص خود هستند که مانند قطب متضاد در مقابل افراد قرار دارد. ساختار اجتماعی، اصطلاحی است عام برای هرگونه شرایط یا اوضاع و احوال و محیط جمعی اجتماعی که برای فرد پدیده ای قطعی و تغییر ناپذیر به شمار می رود. سرمایه مسأله رابطه بین نیروهای ذهنی عاملان انسانی با نیروی عینی واقعیاتی که خود در ایجاد آن دخیل بوده اند، مسأله اصلی در درک پدیده ساختارهاست. درک ساخت های اجتماعی، اقتصادی، نهادها، سنت های فرهنگی، گونه ها، سبک ها و مدها مستلزم تلاشی است در جهت درک و فهم چگونگی به وجود آمدن یعنی ساخت یافتن آن ها. در کنار مفهوم قدرت بهعنوان محور عمده نظریه ساختیابی بررسی راهبردهای مقاومت و نحوه بازتولید ساختار از سوی عاملان اجتماعی اهمیتی اساسی دارد. لذا با توجه به دوسویه بودن مناسبات قدرت در نظریه ساختیابی، حتی گروهەای فرودست نیز که در رابطه اجتماعی نابرابری قرار دارند، میتوانند جریان توزیع منابع و شکلگیری قواعد را با کنش خود متأثر سازند.(گیدنز ۱۳۸۴: ۱۴۶)
البته این امر منوط به این است که عاملان اجتماعی در فرآیند دیالکتیک کنترل یا روابط استقلال، وابستگی که بهعنوان ویژگی همه نظامهای اجتماعی قلمداد میشود مشارکت کنند. بنابراین عدم مشارکت افراد و گروههای اجتماعی در چنین فرآیندی میتواند منجر به محدودیت در عاملیت فردی و اجتماعی آنان شود. با این حال، اگر فرض کنیم که کنترل نابرابر بر منابع و قواعد در بین گروههای اجتماعی یک عامل عمده نابرابری است متعاقباً نیز میتوان چنین استدلال کرد که عدم مشارکت افراد و گروههای اجتماعی در دیالکتیک کنترل و کاهش سطح عاملیت کنشگران اجتماعی میتواند نابرابریهای موجود را تشدید کند.(کسل ۱۳۸۳: ۲۵۴) این واقعیت که مفهوم متداول ساخت اجتماعی درعلوم اجتماعی که چیزی شبیه آناتومی بدن یا اسکلت فلزی ساختمان است آکنده ازتصاویر مکانی است، شاید دلیل دیگری باشد بر این که چرا اهمیت خود مکان به ندرت در نظریه اجتماعی به حد کافی مورد تأکید بوده است.(کسل،255:1383)
اصطلاح ساختاربندی در دو مقوله مربوط به هم کاربرد داشته است. نخستین کاربرد آن مربوط به ایجاد ساختارها بوده است. به عقیده گیدنز ساختاربندی به طور انتزاعی به روند پویایی معطوف است که موجب ایجاد ساختارها می شود. (گیدنز، 1976: 1210) این واژه گذشته از ساختارها یا انواع فرآیندهای گوناگون ساختار، کاربردهای مصداق ویژه ای دارد که در جایگاه خود مورد کندوکاو قرار می گیردند؛ ولی ساختاربندی معمولاً به فرآیندهای زاینده ساختارStructure Prodecing Processes معطوف است. این نخستین کاربرد را میتوان بدون نقص در معنا به فرآیند ساختاری برگرداند. این واژه به مثابه مفهوم "فرآیندی" باید سلسله ای از رخدادهای زمانمند ناپایدار مربوط شودف که در میان آنها مناسبات سازمان یافته ای وجود دارد که با تأثیرات فزاینده ای همراه است و موجودیت ساختار مورد بحث را تبیین می کند.(*جان پارکر، 1385: 20) مفهوم "ساختاربندی"، به معنای ویژه نظری "ساختاربندی" از دیدگاه گیدنز، متضمن تصور عینیت و ذهنیت در ارتباط با تشکیل ساختارها و به منزله سازنده هر کدام است، بنابراین به طور منطقی، مستقل از یکدیگر نیستند. از نظر گیدنز نسبت بین ساختار و عامل بودن، دو وجهی(دو بعدی) است ولی ثنوی نیست. به طوری که می توان نتیجه گرفت، ادعای گیدنز، که درک او ضرورتاً از وابستگی سوبژه ها و ابژه ها از واقعیت اجتماعی نشأت می گیرد، بدون افراط، مسأله ای قابل مجادله است.(*جان پارکر، 1385: 25) نظریه "ساختاربندی" به بررسی این موضوع می پردازد که چطور دوره "فرا- فردی" حیات دراز مدت نهادها، دوره طولانی طمان نهادین، و دوره زندگی روزانه با یکدیگر تلاقی می کنند.(*جان پارکر، 1385: 98) واژه ساخت یابی در کاربرد عمومی آن به شکل گیری و ایجاد ساخت اطلاق می شود، اما آوازه اش در مقام اصطلاح را مرهون کاربرد خاص ان در نظریه «ساخت یابی» گیدنز است. این نظریه منکر «دوگانگی» است، به عبارت دیگر، با هر رهیافتی که معتقد باشد امر عینی و امر ذهنی به عنوان دو امر متفاوت از نظر نوع، در ساخت ها دخالت دارند، مخالف است. نظریه «ساخت یابی» فرآیند ساخت یابی ساخت ها و نظام ها (=سیستم ها)ی اجتماعی را بر حسب رابطه بین قدرت ذهنی و انسانها و قدرت عینی ساخت هایی که این انسانها به وجود آورده اند، تبیین می کند و آن را رابطه ای «دوسویه» به حساب می آورد.(پارکر، 1386: 9)
بر این اساس بین قدرت ذهنی انسانها و قدرت عینی ساخت ها، از نظر نوع، تفاوتی نیست. نظریه ساخت یابی و رأی ایده آن؛ یعنی «دوسویگی ساخت». جامعه شناسی تاریخی میدان مناسبی برای محک خوردن مفهوم ساخت یابی است و برای خود جامعه شناسی است. برخی از پسامدرنیست ها معتقدند که چنین امری اصولاً ممتنع است. گر چه آنان مستقیماً در بحث از نظریه «ساخت یابی» مشارکت نداشته اند، اما در جامعه شناسی پسا«ساخت یابی نگر» سهیم بوده اند. این نظریه اکنون برای همگان بخشی مهم از میراث نظریه اجتماعی به حساب می آید.(پارکر، 1386: 10-11)
با این مقدمه ابتدا به صورت موجز و مختصر به تعریف اصطلاح جامعه شناختی عاملیت و ساختار می پردازیم و سپس نظریه ساخت یابی یا ساختاربندی (Structuration Theory) را شرح خواهیم داد. مفهوم ساخت یابی در بردارنده مفهوم دو سویگی ساخت است که به طبیعت اساساً بازگشتی زندگی اجتماعی مرتبط است و بیانگر وابستگی دو جانبه ساخت و عاملیت است. منظور از دوسویگی ساخت این است که خواص ساختاری نظامهای اجتماعی هم وسیله و هم نتیجه اعمالی است که نظامهای مذکور را تشکیل می دهند. در رویکرد ساختیابی، عاملیت فردی کنشگران در ارتباط متقابل با ساختارهای اجتماعی مورد بررسی قرار میگیرد. بر این اساس، نظریه ساختیابی در بردارنده مفهومی از دوسویگی است که به طبیعت اساساً بازاندیشانه زندگی اجتماعی و وابستگی دو جانبه ساخت و عاملیت مرتبط میباشد. با توجه به این امر، ساخت را باید متمایز از نظام دانست. بنابراین، در حالی که ساختارها به مثابه قواعد و منابعی در نظر گرفته میشوند که بهصورت بازگشتی در تولید و بازتولید نظامهای اجتماعی مؤثر هستند، نظامهای اجتماعی، نظامهای کنش متقابلی میباشند که ساخت یا خواص ساختاری را بازتاب میدهند. بنابراین ساختیابی نظام اجتماعی، مطالعه شیوه هایی است که این نظام از طریق کاربرد قواد و منابع به صورت عامدانه یا غیر عامدانه از طریق کنش متقابل عاملان اجتماعی تولید و بازتولید میگردد. (کسل ۱۳۸۳: ۱۶۸).
با توجه به این امر، ساختار هم توانبخش و هم محدود کننده است که در نهایت بهعنوان عاملی ضروری در ایجاد کنش محسوب میشود. از این منظر قدرت عنصر سازنده و با تولید کننده نظامهای کنش متقابل میباشد و از این حیث آن را باید بهعنوان عنصری از کنش یا عاملیت در نظر گرفت. بنابراین، قدرت را میتوان بهعنوان توان دگرگون ساز کنش بشری و توانایی انسان در جهت مداخله و مشارکت در یک سلسله از رویدادها جهت تغییر آن در نظر گرفت. به اعتقاد گیدنز عامل انسانی بودن به معنی قدرت داشتن یا به معنی توانایی ایجاد تغییر جهان است.(گیدنز ۱۳۸۴: ۳۴۰).
علاوه بر این از آنجا که ساخت یابی همه نظاهای اجتماعی اعّم از کوچک و بزرگ همواره در فرآیند زمان و مکان صورت میگیرد، این رویکرد ساختارهای قدرت را در زمینه زمانی ـ مکانی که افراد زندگی هر روزهشان را میسازند مورد بررسی قرار میدهد. علاوه بر این، در این دیدگاه، مفاهیمی همچون، کنترل منابع و قواعد، نظارت و بازبینی (Surveillance)، وجه سرزمینی و فاصلهگیری زمانی ـ مکانی، تأثیر عمدهای بر عملکرد قدرت دارند (Curtis ۲۰۰۴: ۵۷).
دو معنای ساخت یابی: اصطلاح ساخت یابی به دو شیوه مرتبط با هم به کار رفته است. در شیوه نخست، این اصطلاح جهت اطلاق به جریان تکوین یاقتن ساختارها مورد استفاده قرار گرفته است. گیدنز می گوید ساخت یابی«به نحو انتظاعی به فرآیندهای پویایی اطلاق می شود که ساخت ها طی آن به وجود می آیند.»( پارکر، 1386: 19)
این اصطلاح صرف نظر از نوع ساخت ها، یا نوع فرآیندهای ایجاد ساخت، قابلیت کاربرد دارد. اما این اصطلاح در هر حال به فرآیندهای ایجاد ساخت اطلاق می شود. این نحوه استعمال را میتوان بدون از دست رفتن هر معنایی، به منزله فرآیند ایجاد ساخت تعبیر کرد. ساخت یابی به منزله یک مفهوم فرآیندی را باید به رشته ای از رخدادهای دارای دوره زمانی اطلاق کرد که میانشان روابطی نظام مند، همراه با اثرات تجمعی، وجود دارد که وجود ساخت مورد بررسی را تبیین میکند. هر چیزی را میتوان به منزله نوعی ساخت قلمداد کرد، مشروط بر این که آن را مرکب از روابط بین اجزا دانست. ساخت از طریق تحلیل ساختاری؛ یعنی با تجزیه یک چیز را به بین اجزای آن، شناخته و قابل درک می شود.( پارکر، 1386: 20) نخستین نحوه کاربرد اصطلاح ساخت یابی، به این موضوع توجه می شود که ساخت ها بی زمان نیستند، بلکه در زمان تاریخی به سر می برند و محصول فرآیندهای تاریخی یا زمانمند هستند. ساخت یابی به همین فرآیند اطلاق میشود. دومین شیوه کاربرد اصطلاح ساخت یابی، مختص به نوعی راه حل ویژه برای معضل ساخت یابی به صورتی است که در علوم اجتماعی مطرح است. همین نوع استعمال و کاربرد است که گیدنز آن را به عنوان پاره ای خاص از واژگان نظری خود، جهت تعبیر خاصش از نظریه ساخت یابی برمی گیرد. از یک سو، واقعیت اجتماعی از انواع متنوعی از ساختارها تشکیل شده است- یعنی کلهایی مرکب که از رابط های بین اجزا (اجزایی چون نهادها، نظام هاب اعتقادی، و نظام های قشربندی) تشکیل شده اند.این ساختارها دارای تداوم زمانی و اوصافی هستند که به گمان پارکر«تاریخی»(=زمانمند) است. هر یک از این ساخت ها محصول فرآیندهای تاریخی ساخت یابی(به همان معنایی که مورد بحث قرار گرفت) هستند. از سوی دیگر، این ساخت ها با انسانهایی که زندگی خود را به واسطه آن ها سامان میدهند، پر می شوند. این انسان ها هستند که تصدی نقش ها را در نهادها بر عهده می گیرند، به باورهایی معتقد میشوند یا در مناسباتی نابرابرانه قرار می گیرند. از لحاظ واقعیت اجتماعی، تمایز بین اجزای ساخت اجتماعی و این مواد و مصالح انسانی تمایزی بنیادین است.(پارکر، 1386: 21)
مفهوم ساخت یابی بنا به فحوای خاصی که در نظریه «ساخت یابی» گیدنز دارد، فاعلیت و عینیت مندی را در ارتباط با به وجود آمدن ساخت ها، و به منزله اموری که به یکدیگر شکل می دهند و یکدیگر را می سازند، در نظر می گیرد. بنابراین فاعلیت و عینیت مندی منطقاً مانعه الجمع نیستند. از نظر او رابطه ساخت و عاملیت مصداق«دو سویگی» است و نه«دوگانگی». دوگانه انگاری، مدعی ناهمسان بودن ساخت و عاملیت است، حال آنکه گیدنز در پی اثبات همسانی آن دو است. بنابراین می توان گفت ساخت یابی به معنای نخست آن به فرآیندهای ذخیل در ایجاد ساختارها اطلاق می شود. در علوم اجتماعی وابستگی متقابل ساخت و عاملیت برای توضیح و تبیین به وجود آمدن ساخت های اجتماعی عموماً مورد قبول قرار گرفته است. ساخت یابی به معنای دوم آن به«دوسویگی» یا همسانی ساخت و عاملیت اطلاق می شود و این همان چیزی است که گیدنز مطرح می کند.(پارکر، 1386: 24)
هر چیزی را میتوان به عنوان ساختار در نظر گرفت، به شرط آن که به منزله ساختمانی از مناسبات بین اجزا درک شود. "ساختارها" یا تحلیل ساختاری شناخته می شوند؛ این بدان معناست که موضوع مربوط به مناسبات بین اجزای تشکیل دهنده تفکیک کرد. تحلیل ساختاری در تلاش است تا با سنجش اندیشه های گوناگون درباره ماهیت عناصر مهم سازنده، واقعیات پیچیده و مناسبات میان آنها را بشناسد.(*جان پارکر، 1385: 21)
گیدنز به منزله بخشی ویژه از کلام نظری، این واژه را در چنین نوع کاربردی اخذ کرده و برای تغییر نظریه"ساختاربندی" به کار می گیرد. این کاربرد ویژه، از ماهیت مخصوص ساختارهای واقعیت اجتماعی نشأت می گیرد. از یک سو واقعیت اجتماعی داراری انواع ساختارهای گوناگون است- به این معنا که تمامیت های پیچیده(واحدهای مرکب اجتماعی) از مناسبات بن اجزای سازنده مانند نهادها، نظام های خرد و نظام های لایه لایه طبقاتی ساخته شده اند. (این روابط و مناسبات در هم تنیده اجزای سازنده واحدهای مرکب و پیچیده اند که ساختارها می رساند.) اینها ویژگیها و طول زمانی دارند که ما آنها را تاریخی تصور می کنیم. هر کدام، محصولی از فرآیندهای تاریخی ساختاربندی اند که به معنای کاربرد اول واژه باز می گردد. از سوی دیگر، این ساختارها مشتمل بر انسانهایی اند که زندگیشان، توسط همان ساختارها سازمان داده می شود.(*جان پارکر، 1385: 22)
نظریه های مختلف رابطه عاملیت و ساختار از دیدگاه جامعه شناختی یا عین و ذهن از دیدگاه فلسفی را در فعالیت های اجتماعی به سه دسته تقسیم کرده اند :
- تئوریهایی که به اصالت ذهن یا عاملیت (Agency) در تحولات و مطالعات و تحلیل معتقدند .
- نظریاتی که اصالت را به عین یا ساختار (Structure) و ساخت اجتماعی می دهند و آن را عنصر تعیین کننده در تغییر و تفسیر اجتماع می دانند.
- نظریاتی که اصالت را به رابطه بین عاملیت و ساختار می دهند و سعی در ایجاد ارتباط بین این دو عامل دارند.
گروه اول عاملان اجتماعی و رفتار آنها را عنصر محوری درمسائل اجتماعی می دانند. از این منظر دیدگاهها، اعتقادات، آگاهی و شناخت هویت فردی یا جمعی و رفتارعامل بنیادی شکل گیری وقایع و حوادث و تغییرات اجتماعی هستند. گروه دوم که به ساختارگرایان مشهورند، شرایط اجتماعی، زمینه ها و ساخت اجتماع، طبقات و دولت و عواملی مانند اینها را تعیین کننده رفتار عاملان و کنشگران و روابط اجتماعی آنها محسوب می کنند. بالاخره دسته سوم اصالت را به رابطه وپدیده هایی اتلاق می کنندکه افراد را در کنار هم قرار می دهد تا جامعه ساخته شود. در این دیدگاه رابطه بین ساختار و عاملیت و اثرگذاری آنها بر روی یکدیگر و نیز تأثیر این رابطه بر ایجاد تغییرات و تحولات اجتماعی است. برای فهم نظریه ساختاربندی ابتدا لازم است که دو حوزه ساختار و عاملیت یا سوژه وابژه تعریف شوند و سپس به نظریه ساختار بندی پرداخته شود. (گیدنز، 1984: 38)
تفاوت نظریه ساخت یابی با ساختارگرایی
تفاوت نظریه ساخت یابی با ساختارگرایی، در این است که در ساختارگرایی کنشگر فردی یا عوامل انسانی درون ساختار در شکلگیری تعدیل یا تکمیل ساختار چندان نقشی ندارند و غالباً تحت تأثیر ناخودآگاه ساختارها به الزامها و تکالیف ساختاریشان عمل میکنند،حال آنکه در نظریه ساختاربندی گیدنز، عوامل انسانی هر چند در چارچوب ساختارها و تا اندازهای تحت الزام قواعد ساختاری عمل میکنند، اما در تغییر ، تکمیل و حتی ساخت ساختارهای نو میتوانند نقش داشته باشند. در واقع ، بر اساس این نظریه ، میان ساختارها و عوامل انسانی رابطه متقابل و دیالکتیکی برقرار است. به اعتقاد گیدنز ساختار و عاملیت در عملکرد جاری اجتماعی هیچگونه جدایی از هم ندارند و این دو در واقع دو بعد تفکیک ناپذیر واقعیت اجتماعی را تشکیل میدهند و دو روی سکه این واقعیت به شمار میآیند.(استونز، 1379 : 429)
مفروضات پایه ساخت یابی(ساختاربندی)
شناخته ترین و رساترین کوششی که در زمینه تلفیق مسایل خرد و کلان انجام گرفته، نظریه ساختاربندی آنتونی گیدنز است. این در حالی است که مارکس در نظریه ساختاربندی و از آن کلی تر، نظریه های تلفیق دهنده قضایای خرد و کلان، نقش اساسی دارد. گیدنز کارش را با تمیز قائل شدن میان نظریه های کلانی چون کارکردگرایی ساختاری و ساختارگرایی و نظریه های خردی چون نظریه کنش متقابل نمادین و پدیده شناسی، آغاز می کند. (جرج ریتزر، 1386: 600 و 601)
گیدنز نظریه ساختاربندی را با هر دو نظریه یاد شده مغایر می داند:«پهنه اساسی بررسی علوم اجتماعی، بنا بر نظریه ساختاربندی، نه تجربه کنشگر فردی است و نهوجود هر نوع جامعیت اجتماعی، بلکه آن عملکردهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان سامان می گیرند.»(جرج ریتزر، 1386: 601)
گیدنز ساختار(به معنای قواعد و منابع) را هم به سطح کلان (نظام های اجتماعی) و هم به سطح خرد پیوند می زند و این تلفیق را بسیار تعیین کننده می انگارد: «یکی از مهمترین قضایای نظریه ساختاربندی این است که قواعد و منابعی که در جریان تولید و بازتولید کنش اجتماعی ساخته و پرداخته می شوند، در ضمن وسایل بازتولید نیز به شمار می آیند(همان قضیه دوگانگی ساختار). »(جرج ریتزر، 1386: 603)
مهمترین عنصر ارضاء کننده در رهیافت گیدنز این است که علاقه اصلی او که همان ساختاربندی است، به معنای ذاتاً تلفیقی ارائه می شود. ساختهای عوامل و ساختارهای مورد نظر او، مستقل از هم نیستند؛ با خواص نظام اجتماعی از دیدگاه گیدنز، هم به عنوان میانجی و هم به عنوان پیامد عملکردهای کنشگران مطرح می شوند و این خواص نظام، عملکردهای کنشگران را به گونه ای واگشتی سازمان می دهند.(جرج ریتزر، 1386: 604)
گیدنز طیف وسیعی از نظریه ها را بررسی می کند که یا با قضیه فرد و عامل آغاز می شوند یا با قضیه ساختار و جامعه و گیدنز هر دو نظریه را رد می کند. گیدنز اعتقاد دارد که حوزه اساسی مطالعه علوم اجتماعی، برابر با نظریه ساختاربندی، نه کنش و تجربه کنشگر فردی است و نه وجود هرگونه کلیت اجتماعی، بلکه این حوزه همان عملکردهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان شکل می گیرند.(پارکر،109:1383)
گیدنز می گوید:«یکی از بلندپروازیهای من در صورت بندی نظریه ساخت یابی این است که به این دو امپراتوری پایان دهم. در نظریه ساخت یابی حیطه اصلی مطالعه علوم اجتماعی نه مطالعه فرد کنشگر و نه وجود هیچ شکلی از کلیت اجتماعی است، بلکه اعمال اجتماعی که در طول زمان و مکان نظم یافته اند. قلمرو مطالعاتی علوم اجتماعی است.» مفهوم اگاهی عملی در نظریه ساخت یابی بسیار بنیادی است. این همان خصوصیت عامل یا فاعل انسانی است که ساخت گرایی نسبت به آن غافل بوده است. بر اساس اندیشه گیدنز فعالیتها را نه آگاهی ایجاد می کند و نه ساخت اجتماعی واقعیت و نه ساختار اجتماعی، بلکه انسانها ضمن ابراز وجود به عنوان کنشگر درگیر فعالیت می شوند و از طریق همین فعالیت است که هم آگاهی و هم ساختار ایجاد می شود. گیدنز مورد جالب توجهی از آمیزش اراده باوری و جبرباوری است. او در آثاری چون«ساختمان جامعه» می کوشد ذهنیت فردی را به ایفای نقش واقعی و صورت بخش در جهان اجتماعی بازآورد.(کسل،135:1383)
اصول روش شناختی ساخت یابی(ساختاربندی)
ساخت یابی یک سری اصول را در تحقیقات علمی خود دنبال می کند و آن را در عمل به کار می گیرد. این در حالی است که محققانی چون مارگارت آرچر Archer و موزلیس Mouzelis انتقاداتی را بر نظریه ساخت یابی وارد کرده اند که در ذیل به نگرش های این دو می پردازیم؛ مارگارت آرچر از زمان انتشار مقاله اش تحت عنوان«ریخت شناسی در مقابل ساخت یابی: درباره درآمیختن ساخت و کنش»(1982) شهرت و اعتباری رعبت انگیز یافت. اما او مدت ها پیش از این، خطوط اصلی راهکار خود را در مقدمه اثرش در زمینه جامعه شناسی تاریخی، یعنی ریشه های اجتماعی نظام های آموزشی(1979) مطرح کرده است. آرچر در این بحث از اصطلاح ساخت یابی استفاده می کند.(*جان پارکر، 1385: 113)
آرچر موضع اصلی خود را به وضوح و پیگیرانه دنبال می کند. آن را علیه بوردیو و گیدنز به کار می برد و بسط می دهد؛ با فلسفه علوم اجتماعی واقعیت گرای باسکار Bhaskar به توافق و هماهنگی می رسد بدون آنکه دست کاری قابل توجهی در آن انجام دهد.(*جان پارکر، 1385: 122)
از نظر دوگانه انگاران، رابطه بین ساخت و عاملیت، رابطه چیزهایی ناهمسان است. این طرز تلقی امکان می دهد تا از لحاظ تحلیلی، نفس خود این رابطه از آن چیزهایی که به این طریق با یکدیگر مرتبط می شوند، قابل تمیز و تشخیص باشد. رابطه کار عملی مرتبط ساختن موجودیت های منطقاً متمایز ساخت و عاملیت را به انجام می رسانند و همین رابطه است که باید مورد بررسی قرار گیرد. در مقابل، در حالتی که ساخت و عاملیت به مثابه حالتی از «دو سویگی» در نظر گرفته شوند رابطه منطقاً متمایزی بین آنها وجود ندارد که مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد. دوگانه انگاری وجه مشخصه اندیشه آرچر است و او را از گیدنز متمایز می کند. او به دنبال مطرح کردن تفسیری از رابطه های محتلف بین ساخت و عاملیت است که به تبیین این موضوع یاری برساند که چرا موارد خاص به شکل کنونی آن وجود دارند.( پارکر، 1386: 117) نکته بسیار حائز اهمیت در این رهیافت، تمایز بین روش«دوگانه انگاری تحلیلی» آرچر و «دوگانه انگاری فلسفی» است. دوگانه انگاری فلسفی معتقد به جدایی وجودی فرد و جامعه است که آرچر آن را مردود می داند.(آرچر، 1996: 680)؛ (پارکر، 1386: 118)
برداشت آرچر از عاملیت، «شکاف میان واقعیت شخصی و واقعیت اجتماعی را، که بخت ها و فرصت های عینی زندگی و به تبع آن انتخاب نقش ها را مشروط می سازد، از میان برمی دارد. به این ترتیب برای تحلیل عملی چگونگی اثرگذاری ساخت ها بر کنشگران، چیزهایی کلی و عام و نه جبری(چیزهایی مثل هزینه فرصت ها، منافع اختصاصی و منطق های موقعیتی) در میان آورده می شود».(آرچر، 1995: 3-292)؛ (پارکر، 1386: 137)
موزلیس نیز مانند آرچر، بر اساس تحقیقات مهم قبلی خود، به بررسی «بحران» نظریه جامعه شناختی معاصر می پردازد. (پارکر، 1386: 140) موزلیس انتقاد و جایگزینی خود را برای نظریه ساختاربندی که در کنار برنامه آرچر آمده و نقطه نظرات مشترک زیادی با آن دارد، گسترش داده است. موزلیس با اندیشه هایی که نقد می کند ملایم تر و دلجویانه تر برخورد می کند و نظریه ای را با مؤلفه های بنیادینی ترکیب می کند که در آنها می یابد. در حالی که هدف آرچر این است تا از امکان جامعه شناسی تاریخی یا «جامعه کلان» حمایت کند.(موزلیس، 1991: 4)
از آنچه که این کار مستلزم فکری – مفهومی ساختن نظام های اجتماعی، به منزله واقعیت های نسبتاً پایدار است که متمایز از افرادی است که آنها را می آفرینند و تحت ممیز و مهر آنهایند، موزلیس متعهد به تأیید و تصدیق بعد عینی واقعیت اجتماعی و بنابراین ثنویت گرایی نظریه اجتماعی است. این موضع بنیادین موزلیس، برخلاف حمایت بنیادین او از انگاره "دوئیت ساختار" است که گیدنز ابراز کرده است. .(*جان پارکر، 1385: 151) همانند آرچر، موزلیس به "بحران" نظریه جامعه شناختی معاصر بر اساس کار اولیه خود نزدیک می شود.(*جان پارکر، 1385: 152)
موزلیس با ترکیب اجزایی از آثار همان کسانی که نقدشان می کند، کشکول فکر- افزار خود را می سازد و به بازسازی نظریه ساختاربندی می پردازد. موزلیس معتقداست کنشگران به آنجا گوناگون می توانند با ساختار همسازی کنند؛ مؤلفه های محیط های اجتماعی ایشان به موقعیت نهادین (نظام ها، قواعد و مقررات)(The de Jure) و به وقعیت اندامی یا شکلی(اجتماعی، بازی ها و عمل ها)(The de Facto) بستگی دارد. موزلیس در نقد خود از گیدنز، از تمایز زبان شناختی ساختاری پارادایمی (جانشینی) و سینتگمی(همنشینی) استفاده می کند تا نقطه نظرات خود را بسط دهد.(موزلس، 199 : 25-47، 1995: 26-117)(*جان پارکر، 1385: 164)
موزلس در مقابل گیدنز، بر آن است که ساختارها نهایتاً تا حدی واقعی هستند. وجود ساختارها هم مستلزم ظرفیتهای پارادایمی(جانشینی) قواعد و منابع است که واقعیت های موجود ملموس هستند و هم جنبه سینتگمی(همنشینی) دارند. موزلیس، بنا به نظر هیلی Healy تعریف گیدنز از ساختار را به طور گسترده ای بدون اشاره نمی گذارد بلکه ترجیحاً جنبه سینتگمی(همنشینی) را بر آن می افزاید. این پذیرش ضمنی تصدیق گیدنز می انجامد که ساختار و عاملیت را به مثابه دو جنبگی به هم مربوط می داند.(*جان پارکر، 1385: 164- 165)
موزلس کاهش ثنویت گرایی ساختار- عاملیت به دو جانبگی گیدنز را رد می کند؛ همچنانکه کاهش سینتگمی(=همنشینی) به پارادایمی(=جانشینی) را نمی پذیرد. بنابراین بازسازی نظریه ساختاربندی موزلیس متضمن رابطه تفاوت ابعاد پارادایمی(جانشینی) و سینتگمی(همنشینی) ساختار با روابط ثنویت گرایی دو جنبگی ساختار – عاملیت است. وی خواهان آن است که نظریه ساختاربندی امکان شناخت تنوع پذیری الزام اجتماعی و توانمندی های عاملیت را بیابد، که مشخصه موقعیت ها در سلسله مراتب است، ضمن آنکه نظریه مزبور را برای تحلیل تجربی بنیادین کارا می سازد. اما تمایل او به توصیف و ترسیم تصویر نظری اش از جنبه موقعیت ها در سلسله مراتب، می تواند موجب خطا باشد(هیلی: 1988)؛ (*جان پارکر، 1385: 165- 166)
تفاوت آرچر و موزیلس: زمان و سلسله مراتب
به رغم اتفاق نظر اساسی آرچر و موزلیس درباره آنچه لازمه نظریه پردازی اجتماعی عملی است، تفاوت های مهمی در هستی شناسی اجتماعی و روش تبیینی آن دو وجود دارد. این تفاوت ها از آنجا ناشی می شوند که آرچر اساس کار خود را بر نوعی بحث فلسفی درباره واقعیت اجتماعی و ذهنیت باوری قرار می دهد درحالی که موزلیس احساس می کند برای «بازگشت به نظریه جامعه شناختی» باید این بحث را دور زد.(موزلیس، 1991: 24-10)
این همان عدم توافق بنیادین میان آنهاست، هر چند می شود تصور کرد که ممکن است موزلیس با نتیجه گیری های فلسفی آرچر هم عقیده باشد. با این حال میان آن دو از لحاظ تأکید بر نحوه مبنا قرار دادن تمایز اساسی که لاک وود بین انسجام سیستمی و اجتماعی قائل بود، تفاوت هایی مهم وجود دارد. آنها از لحاظ جنبه هایی که برای شناسایی رابطه متغیر اما غیرقابل استحاله عاملیت و ساخت انتخاب می کنند، آشکارا فرق دارند. از نظر آرچر این جنبه، زمان است و از نظر موزلیس سلسله مراتب. اهمیت این تفاوت، در تقابل میان طرز تلقی آنان از ساخت، تکوین، استقلال نسبی سطوح مشروط یازی ساختاری عاملیت، و کنشگران ظاهر می شود.(پارکر، 1386: 174)
از نظر آرچر، ساخت شامل هر چیزی است که مقدم بر عاملیت وجود داشته، از دوام و استقلال نسبی برخوردار باشد؛ دارای تأثیر علی و در جریان کنش متقابل قابل تشریح باشد. ساخت ها برآیند و نتیجه عاملیت زمان گذشته اند. زمانمندی، یک شرط اساسی وجود ساخت است. ساخت ها برای اینکه از استقلال نسبی برخوردار شوند و شرایط بادوام و پایدار کنش باشند، باید در طول زمان شکل بگیرند و تکوین یابند. عاملیت توسط هر چیزی که با استقلال کافی(از آن) و برای اعمال اجبار(بر آن) شکل گرفته باشد، مشروط و مفید می شود. ساخت می باید سلسله مراتب نهادی و پیکره ای مورد نظر موزلیس و مقام های افراد و جمع های خاص در این سلسله مراتب را هم شامل شود. اما آرچر برداشت خود از ساخت را بر هستی شناسی واقع باورانه ای استوار می سازد که مطابق آن استقلال نسبی سطوح، معطوف به سطوح در حال تکوینی از واقعیت است که در هر کدام نوع خاصی از قدرت عالی دست در کار ست، حال آنکه سطوح ساخت یافته مورد نظر موزلیس آن سطوحی از سلسله مراتب اجتماعی اند که قدرت را میان کنشگران توزیع می کنند. او بر خلاف آرچر هیچ تفاوت تکوینی ای را از حیث نوع قبول ندارد. سطوح مورد نظر موزلیس یک نوع اند- همان سلسله مراتب – اما سطوح مورد نظر آرچر انواع مختلفی دارند.(پارکر، 1386: 175)
رهیافت آرچر میتواند پذیرای تکوین هر نوع اجباری باشد که کنش را مشروط می کند. در مقابل، موزلیس توجه خود را به وضعیت بی تردید بسیار مهم مقام های سلسله مراتبی معطوف می کند. این موضوع، تضادی با کار آرچر در مرتبط ساختن ساخت و عاملیت با استفاده از زمان ندارد، زیرا مفهوم سلسله مراتب، معیارهای او را برای ساخت- یعنی پیش از عاملیت وجود داشتن، مشروط کردن عاملیت و قابل تشریح بودن به وسیله آن برآورده می کند.(پارکر، 1386: 175)
سلسله مراتب، وابستگی متقابل و متغیر بودن قدرت یافت و عاملیت اثبات می کند. سلسله مراتب امکان می دهد تا کنشگران از نظر سهمی که در نتایج دارند فرق داشته باشند و به نحو نامساوی تحت الزام و اجبار قرار گیرند. کنشگران را میتوان بر حسب به حساب آمدن یا نیامدن عاملیتشان دسته بندی کرد. دوگانه انگاری لازم است. زمانمندی جزئی مکمل برای این فرآیند است. «چه کسی» و «چه زمانی» را می توان مشخص کرد.(پارکر، 1386: 176)
هم آرچر و موزلیس موافق اند که برای تحلیل دقیق و موشکافانه موقعیت های تاریخی، که نتایج در دل آنها تکوین مییابند، جانشینی وجود ندارد. (پارکر، 1386: 177)
یک نمونه از تحلیل ساخت یابی(ساختاربندی)
در این بخش نمونه های تحقیقاتی که با استفاده از روش ساخت یابی انجام شده است، را ذکر می کنیم که عبارتند از: تحقیق "تعهد سازمانی" که توسط استاد ارجمند جناب آقای دکتر امید علی احمدی انجام شده است که در این پژوهش محقق به این موضوع پرداخته است که: «در سازمانها چقدر فرد وقاداری به کار خود دارد و چه تمایلی به انجام کار دارد و چقدر می خواهد نسبت به کارش دلسوزی و علاقه مندی نشان دهد. این در حالی است که تعهد سازمانی یک کارمند یک کنش فردی است به عنوان فرآیند و برخورد کنش». همچنین در تحقیق دیگری با عنوان" کارآفرینی" که از همین محقق ارائه گشته است، به این موضوع می پردازد که: «یک آدم چطور یک کارآفرین می شود. چه کسی می تواند خلاقیت خود را در مؤسسه بکار بگیرد و چطور یک جمعی در یک جامعه میتواند کارآفرین باشد.»
منابع
-
کسل، فیلیپ؛ چکیده آثار آنتونی گیدنز. ترجمه: حسن چاوشیان
- گیدنز، آنتونی؛ مسائل محوری در نظریه اجتماعی، کنش، ساختار و تناقض در تحلیل اجتماعی.
- سن، آمارتیا؛ توسعه به مثابه آزادی. ترجمه: وحید محمودی
- آنتونی گیدنز؛ مسایل محوری در نظریه اجتماعی، ترجمه: دکتر محمد رضایی
- آنتونی گیدنز؛ جامعه شناسی، ترجمه: دکتر منوچهر صبوری
- یان کرایب؛ نظریه اجتماعی مدرن از پارسونز تا هابرماس، ترجمه: عباس مخبر
- راب استونز؛ متفکران بزرگ جامعه شناسی، ترجمه: میردامادی
- جرج ریتزر؛ نظریه جامعه شناسی معاصر، ترجمه: محسن ثلاثی
- دکتر تقی آزاد ارمکی؛ نظریه های جامعه شناسی
- *جان پارکر؛ ساختار بندی، ترجمه: امیر عباس سعیدی پور
- جان پارکر؛ ساخت یابی، ترجمه: حسین قاضیان
- مقاله ی نظریه ساخت یابی(ساختار بندی) گیدنز(فصلنامه تخصصی جامعه شناسی، سال چهارم، شماره اول، بهار 1378).
Routledge Robeyns, Ingrid (2005). The Capability Approach: A Theoretical Survey. Journal of Human Development, Vol. 6, No.1.
- Solavae, Ibrahim (2006). From Individual to Collective Capabilities: The Capability Approach as a Conceptual Framework for Self - Help Journal of Human Development Vol. 7, No. 30 Columbia, Canada
- Cattell, Vicky (2004). Social Capital to Explore Dynamics between Structure & Agency in the Context of Declining & Regenerated Neighborhoods. Sociology, Vol. 38 (5)
- Curtis, Sarah (2004). Health and Inequality (Ion don: Sage) Publications publications Ltd.