این وبلاگ حاصل تلاش دانشجویان دکتری جامعه شناسی است.نقل مطالب با اجازه از مدیریت وبلاگ بلامانع است.

 همان طور که در سند «رویکردهای جهانی در سال 2015» آمده است جهانی شدن (به معنی وابستگی متقابل جهان که خود را به صورت جریان آزاد اطلاعات، تکنولوژی، سرمایه، کالا، خدمات و انسان نشان می دهد) موتور اصلی حرکت جهان در قرن حاضر محسوب می شود. اکنون ما یک گام جلوتر می گذاریم و این فرآیند را یک «ابر - رویکرد» می نامیم که به معنی نیروی منحصر به فرد و غالبی است که به دیگر رویدادهای عمده دنیا در سال 2020 شکل و جهت می دهد.طی 20 سال اخیر «جهانی شدن» تحت تاثیر آزادسازی چین و هند، فروپاشی اتحاد شوروی و انقلاب فناوری اطلاعات در سراسر جهان، سرعت و گسترش بسیار یافت. طی 15 سال آینده رشد اقتصادی پایدار جهان، ارتقای سطح زندگی و تعمیق وابستگی های متقابل جهانی از این فرآیند تاثیر بیشتری خواهد گرفت. در عین حال «جهانی شدن» وضع موجود را نیز در سراسر دنیا به چالش می کشد و این موجب بروز بی ثباتی های گسترده اقتصادی، فرهنگی و سیاسی خواهد شد. برخی جنبه های «جهانی شدن» مانند: وابستگی فزاینده جهانی ناشی از فناوری اطلاعات است که ظاهراً بازگشت ناپذیر به نظر می رسد. گسترش تکنولوژی مخابرات و ارتباطات راه دور پدیده ای است که دولت های سرکوبگر، به دشواری قادر به مقابله با آن هستند. مساله وابستگی متقابل جهان در عرصه اقتصادی نیز پدیده ای است که نمی توان آن را دست کم گرفت اما به نظر می رسد مسیر توسعه اقتصاد جهانی یک مسیر پرپیچ و خم و پردست انداز باشد. وابستگی اقتصادی جهان، عرصه جدیدی را پیش روی کسب و کار چند ملیتی گشوده است. در این میدان علاوه بر شرکت های بزرگ چند ملیتی، شرکت های کوچک تر نیز امکان حضور در بازارهای فراملی را می یابند و از این طریق برخی خدمات غیرتجاری نیز به بازارهای جهانی راه پیدا می کند.معهذا فرآیند قدرتمند جهانی شدن ممکن است در آینده اندکی فروکش کند و از سرعت آن کاسته شود. تجربه دور اول «جهانی شدن» در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم دلیلی بر این مدعاست. موج قبلی جهانی شدن به جنگ مصیبت بار جهانی و رکود اقتصادی دهه 1930 ختم شد. اکنون نیز تعمیق و گسترش برخی از ویژگی های «جهانی شدن» (مانند آزادسازی سیاسی و اقتصادی) در گرو مذاکرات چندجانبه بین المللی، بهبود مدیریت ملی و کاهش منازعات منطقه ای است. در حال حاضر حرکت آزادانه مردم در فراسوی مرزهای ملی با موانع سیاسی و اجتماعی متعددی روبه روست. انتظار می رود این موانع حتی در مواردی که به نیروی کار مهاجرین نیاز مبرم احساس می شود، همچنان پابرجا بمانند.همان طور که سرمایه داری در قرن نوزدهم و بیستم تغییرات شگرفی را پذیرا شد انتظار می رود ماهیت فرآیند جهانی شدن نیز دچار تغییراتی چشمگیر شود. اگرچه انتظار می رود طی 15 سال آینده کشورهای پیشرفته دنیا - به ویژه ایالات متحده- همچنان نقش نیروی هدایتگر را در عرصه های سرمایه گذاری، تکنولوژی و صدور کالا ایفا کنند اما «جهانی شدن» هر چه بیشتر چهره «غیرغربی» به خود خواهد گرفت.بخش اعظم افزایش جمعیت و تقاضا در جهان سال 2020، متعلق به کشورهای روبه توسعه به ویژه چین، هند و اندونزی خواهد بود و بنگاه های چند ملیتی نیز مجبورند عملکرد و برنامه های خود را با تقاضای این فرهنگ ها تطبیق دهند.به منظور اشاعه تکنولوژی و نیل به پیشرفت اقتصادی در جهان رو به توسعه، کمپانی های چندملیتی باید جای پای خود را در این مناطق مستحکم کرده و به عنوان «شهروند خوب» شناخته شوند. آنها باید روش ها و عملکردهای غیرغربی را در محیط فعالیت خود به رسمیت بشناسند. این شرکت ها در موقعیتی قرار دارند که می توانند فرآیند «جهانی شدن» را برای مردمی که سخت به اصول و سنت های فرهنگی خود پایبندند، قابل هضم کنند. کمپانی های چندملیتی که در فرآیند جهانی شدن پای به میدان می گذارند موجودیت خود را در گرو حضور هر چه موثرتر در بازارهای جهانی تجارت و سرمایه گذاری می یابند. کشورهایی که به بهترین نحو از فرآیند جهانی شدن سود ببرند و به ایفای نقش در آن بپردازند از قدرت و نفوذ بیشتری در ارگان های بین المللی و شکل دادن به قوانین بازی برخوردارند.بسیاری از کارشناسان خارجی معتقدند شهروندان کشورهایی که از این پس در چارچوب تعاملات جهانی از مزایای جهانی شدن بهره مند می شوند احتمالاً «جهانی شدن» را معادل با «آمریکایی شدن» فرض کرده و آن را تهدیدی جدی برای ارزش های مذهبی و فرهنگی خود تلقی می کنند. آمیختگی جهانی شدن با ارزش های آمریکایی به آمریکاستیزی در برخی نقاط دنیا دامن خواهد زد.در حال حاضر حدود دوسوم جمعیت جهان در کشورهایی زندگی می کنند که کم و بیش با اقتصاد جهانی مربوط هستند. اما تا سال 2020 مزایای جهانی شدن، به یکسان میان مردم جهان تقسیم نخواهد شد. طی 15 سال بعد شکاف میان بهره مندان و بی بهرگان از فرآیند جهانی شدن تعمیق خواهد شد. در واقع 15 سال آینده دوره بروز تضادها و تردیدهای حاکم بر فرآیند جهانی شدن است که بیش از امروز در معرض دید جهانیان قرار خواهد گرفت. - اقتصاد جهانی در مسیر توسعه و ادغام پیش بینی می شود تا سال 2020 اقتصاد جهانی 80 درصد بزرگ تر از سال 2000 شود و بر میانگین درآمد سرانه مردم جهان نیز 50 درصد افزوده شود. بدین ترتیب بخش بزرگی از جهان در رفاه به سر خواهد برد و برای نخستین بار در تاریخ، یک طبقه متوسط قدرتمند در کشورهای فقیر ظاهر خواهد شد. به موازات قدرت گرفتن این طبقه متوسط ساختارهای اجتماعی نیز در کشورهای رو به توسعه متحول می شود. نتیجه درازمدت این روند جذب کشورهای فقیر به روند جهانی شدن است.پیش بینی های صورت گرفته برای سال 2020 و پس از آن حاکی از رشد اقتصادی کشورهای در حال توسعه با آهنگی سریع تر از کشورهای توسعه یافته است. کشورهایی چون چین و هند با آهنگی سریع تر از اروپا و ژاپن رشد خواهند کرد. معضل سالمندی جمعیت در ممالک توسعه یافته مانعی جدی بر سر راه رشد این کشورها تلقی می شود. چین از نظر ارزش تولید ناخالص ملی (GNP) تا سال 2020 به دومین قدرت بزرگ جهان تبدیل می شود و ارزش تولید ناخالص ملی هند نیز به کشورهای قدرتمند اروپایی نزدیک می شود. اقتصاد دیگر کشورهای در حال توسعه مانند برزیل و اندونزی تا سال 2020 به اقتصاد قدرتمندترین کشورهای اروپایی پهلو می زند.باوجود رشد سریع و پویای «غول های آسیایی» انتظار نمی رود که اقتصاد این کشورها به لحاظ «کیفی» با اقتصاد آمریکا و یا حتی برخی ممالک ثروتمند دیگر قابل مقایسه باشد. اقتصاد این کشورها از برخی بخش های پویا و منطبق بر استانداردهای جهانی سود می برند اما بخش عمده جمعیت آنها هنوز در بخش کشاورزی شاغل است و بازار سرمایه در این کشورها نیز از پیچیدگی کمتری نسبت به ممالک پیشرفته برخوردار است. سیستم مالی «غول های آسیایی» از کارایی کمتری نسبت به کشورهای ثروتمند دنیا برخوردار است. - ادامه هرج و مرج اقتصادی نرخ های انفجاری و پایدار رشد اقتصادی در جهان امروز سابقه تاریخی دارد. اقتصاد چین حدود دو دهه است که با آهنگ متوسط هفت درصد در سال رشد می کند و کشورهایی چون ژاپن، کره جنوبی و تایوان نیز در مقاطعی نسبتاً طولانی از تاریخ خود موفق شده اند رشد اقتصادی 10 درصدی را تجربه کنند.کشورهایی که اکنون به سرعت در راه توسعه گام برمی دارند، عقب گردهایی را نیز در تاریخ خود تجربه کرده اند و در آینده نیز انتظار می رود بروز هرج و مرج اقتصادی در این کشورها دامان مناسبات بین المللی را بگیرد. بسیاری از بازارهای نوظهور- مانند مکزیک اواسط دهه 1990 و کشورهای آسیایی اواخر دهه 1990- پیامدهای منفی ناشی از معکوس شدن روند جابه جایی سرمایه را تجربه کرده اند و چین و هند نیز از این قاعده مستثنا نیستند و ممکن است در آینده دچار این عقبگرد شوند. ابعاد این عقبگرد قابل پیش بینی و مشخص نیست که مکانیسم های موجود مالی در عرصه بین المللی تا چه حد قادر به مقابله با این عقبگردها و ارائه پاسخ های مناسب برای آن هستند. با روند تدریجی ادغام چین، هند و دیگر کشورهای روبه توسعه در اقتصاد جهانی صدها میلیون جمعیت مستعد کار جذب بازار جهانی کار خواهند شد لذا انتظار می رود الگوهای جهانی تولید، تجارت، اشتغال و دستمزد دستخوش تحولی جدی شود.این نیروی کار عظیم که بخش بزرگی از آن را افراد تحصیلکرده و آموزش دیده تشکیل می دهند، به منبعی جذاب و رقابتی تبدیل خواهد شد که هر روز در نتیجه نوآوری های فنی قله های جدیدی از اشتغال را فتح می کنند. رقابت میان این کارگران از سویی موجب محدود شدن آهنگ رشد دستمزد در برخی مشاغل می شود و از سوی دیگر بر سطح مهارت و آمادگی حرفه ای کارگران می افزاید. اینکه این فشار بر بازارکار چه پیامدهایی به دنبال دارد به پاسخی بستگی دارد که سیاستمداران و رهبران جوامع به آن می دهند. بدون تردید در مواقعی که اقتصاد جهانی با رکود روبه رو شود این منابع موجب تقویت احساسات حمایت گرانه در اغلب کشورها خواهد شد. تا زمانی که رشد اقتصادی ادامه داشته باشد انعطاف بازارکار نیز تداوم خواهد داشت اما در هر حال انتظار نمی رود که تشدید رقابت در بازارهای بین المللی به بیکاری گسترده در ممالک توسعه یافته منجر شود. تعداد قابل ملاحظه ای از مشاغل جدیدی که در بخش خدمات کشورهایی چون هند و برخی دیگر از ممالک در حال توسعه ایجاد می شود احتمالاً به نیروی کار متخصص و آموزش دیده ای نیاز دارد که تعداد آن از نیروی کار مشابه در کشورهای توسعه یافته پیشی خواهد گرفت.جایه جایی نیروی کار در ممالک توسعه یافته همچنان ادامه خواهد یافت. این روند تحت تاثیر تغییرات تکنولوژیک صورت می گیرد و از تحولات داخلی بیش از رقابت بین المللی تاثیر می پذیرد. - تحرک و سکون اگرچه طی 15 سال آینده سطح زندگی مردم کشورهای در حال توسعه و عقب مانده بهبود خواهد یافت اما در سال 2020 هنوز درآمد سرانه اغلب این کشورها با ممالک توسعه یافته قابل مقایسه نخواهد بود. حتی در اقتصادهایی که به سرعت در راه توسعه گام برمی دارند بر تعداد فقرا افزوده می شود. تعداد وابستگان به اقشار متوسط در این جوامع هنوز بسیار کمتر از کشورهای پیشرفته باقی خواهدماند. کارشناسان معتقدند چین پس از سال 2020 به حداقل 30 سال دیگر زمان نیاز دارد تا بتواند درآمد سرانه خود را به سطح فعلی کشورهای توسعه یافته برساند. حتی اگر آن طور که برخی کارشناسان برآورد می کنند طبقه متوسط چین بتواند تا سال 2020 حدود 40 درصد از جمعیت را به خود اختصاص دهد - یعنی دو برابر میزان فعلی - باز هم از 60 درصد آمریکا و برخی ممالک توسعه یافته دیگر عقب تر است و در آمد سرانه طبقه متوسط این کشور نیز بسیار پایین تر از طبقه متوسط غرب است. در حال حاضر برآورد می شود حدود 300 میلیون نفر از جمعیت هند درآمد متوسط دارند (یعنی بین 2000 تا 4000 دلار در سال). اگرچه احتمال می رود در سال های آینده هم بر تعداد و هم بر سطح درآمد این طبقه به سرعت افزوده شود اما در سال 2020 هنوز درآمد طبقه مزبور بسیار پایین تر از میانگین مربوط به آمریکا و کشورهای ثروتمند دنیا خواهد بود.به نظر می رسد درآمد سه هزار دلار در سال برای طبقه متوسط آسیا کافی باشد اما افزایش سریع درآمد این طبقه در آسیا ممکن است به انفجار مصرف در این قاره بینجامد.نشانه های اولیه این انفجار از هم اکنون مشاهده می شود.تعمیق شکاف درآمد میان مناطق مختلف جهان با رشد سریع طبقه متوسط و افزایش ثروت عمومی در جهان همخوانی ندارد. اگرچه انتظار می رود تعداد افراد وابسته به طبقه متوسط تا سال 2020 در غرب و جنوب هند افزایشی چشمگیر پیدا کند اما مناطقی چون بیهار، اوتارپرادش و اوریسا همچنان توسعه نیافته باقی خواهند ماند. کشورهایی که به اقتصاد جهانی نپیوندند همچنان زیان خواهند دید. حتی خوش بینانه ترین برآوردها حاکی از آن است مزایای حاصل از رشد اقتصادی ناشی از فرآیند جهانی شدن، نصیب همه کشورهای جهان نخواهد شد و طی 15 سال آینده بسیاری از کشورها همچنان در فقر مفرط دست و پا خواهند زد.سناریوهای تنظیمی توسط بانک جهانی حاکی از آن است که کشورهای حاشیه صحرای آفریقا حتی براساس خوش بینانه ترین پیش بینی ها همچنان عقب مانده باقی خواهند ماند. این منطقه اکنون دارای بالاترین نرخ جمعیتی است که با کمتر از یک دلار در روز زندگی می کنند.اگر معضلات فزاینده ناشی از گسترش فقر و مدیریت ناکارآمد در حاشیه صحرای آفریقا، اوراسیا، خاورمیانه و آمریکای لاتین همچنان ادامه پیدا کند این مناطق به بستری مناسب برای رشد تروریسم، جنایت سازمان یافته و بیماری های همه گیر تبدیل خواهند شد. مهاجرت اجباری نیز احتمالاً یکی دیگر از ابعاد سیر نزولی این جوامع است. جامعه بین المللی دیر یا زود بر سر دوراهی چگونگی دخالت در این مناطق و نحوه تامین هزینه های مربوط به این دخالت قرار خواهند گرفت. - انقلاب فناوری رویکرد فعلی جهان به اشاعه سریع تکنولوژی همچنان ادامه خواهد یافت اما مزایای حاصل از انقلاب فناوری به یکسان میان همه تقسیم نخواهد شد.از جمله مولفه های تاثیرگذار بر گسترش سریع تکنولوژی در جهان، جریان دوسویه جابه جایی مغزهای متفکر و متخصص میان کشورهای درحال توسعه و کشورهای غربی است. افزایش قابل ملاحظه تعداد کارگران تحصیلکرده و متخصص در کشورهای رو به توسعه و تلاش کمپانی های چندملیتی برای تنوع بخشیدن به عملیات پیچیده و تخصصی نیز در اشاعه فناوری در جهان بی تاثیر نخواهد بود.استفاده از تکنولوژی جدید، روند ارتقای سطح دانش بشری و رفاه انسان را سرعت می بخشد. پیشرفت های سریعی که در درمان برخی بیماری های لاعلاج به دست آمده و موجب افزایش امید به زندگی شده و نیز استفاده از مواد غذایی و آب آشامیدنی سالم تر در همین چارچوب قابل ارزیابی است. گسترش سیستم های مخابراتی بیسیم و تکنولوژی های ترجمه زبانی، کسب و کار فراملیتی را آسان تر می کند و به مناسبات اجتماعی و سیاسی میان مناطق مختلف جهان ابعادی جدید می بخشد.ویژگی رویکردهای آینده فنی، تسریع آهنگ پیشرفت در برخی عرصه های فنی است. اما ویژگی مهم تر، تلفیق پیشرفت های فنی به دست آمده در عرصه های مختلف - اطلاعات، بیولوژیک، مواد، و نانوتکنولوژی - است که ابعاد مختلف زندگی بشر را متحول می سازد. موادی که موضوع سناریوهای نانوتکنولوژی قرار می گیرند. در کنار آن انقلاب فناوری، به ابزار و تجهیزاتی موجودیت خواهد بخشید که استفاده از آنها به ارتقای سطح بهداشت و بهبود مدل ها و عملکرد تجاری جهان خواهد انجامید. این مواد بر دانش بشر پیرامون محیط زیست خواهد افزود و امنیت وی را تقویت خواهد کرد. تعامل میان رویکردهای فنی - همراه با روش های نوین تولید، تجهیزات جدید و تکنولوژی های نوین در زمینه آب، حمل و نقل و انرژی -به چین کمک خواهد کرد تا از فاصله خود با «جهان اول» هرچه بیشتر بکاهد. هر دوی این کشورها (چین و هند) سرمایه گذاری های کلانی را در زمینه تحقیقات انجام می دهند و از این نظر در برخی از عرصه ها پیشتاز جهان محسوب می شوند. اگرچه ایالات متحده در بسیاری از این عرصه ها پیشتاز است اما باید به رقابت تنگاتنگ با آسیایی ها بپردازد تا خاکریزها را یکی پس از دیگری به ایشان واگذار نکنند. به موازات گسترش روند جهانی شدن و اختصاص مزایای حاصل از آن به کشورها و گروه های مختلف اجتماعی، شکاف میان «دارا» و «نادار» تعمیق می شود. در واقع سطح دستاوردهای فنی هر کشور را می توان از میزان سرمایه ای تشخیص داد که به هم پیوندی با بازارهای جهانی و اقتباس تکنولوژی های جدید جهانی اختصاص می یابد. کشورهایی که از قافله به کارگیری تکنولوژی های نوین عقب می مانند احتمالاً کشورهایی هستند که نتوانسته اند زمینه لازم را برای استفاده از این تکنولوژی ها فراهم آورند (مدیریت کارآمد، آموزش همگانی و اصلاح سیستم بازار). در واقع علت ناکامی این کشورها، فقر آنها نیست بلکه بی کفایتی سیستم اداری آنهاست.کسانی که سیاست های مناسب اتخاذ کنند می توانند به سرعت مراحل توسعه را طی کرده و از بسیاری از مراحل طی شده توسط پیشتازان عرصه تکنولوژی امروز (ایالات متحده آمریکا و اروپا) طفره بروند. اکنون چین و هند در چنین شرایطی قرار دارند. معهذا حتی فقیرترین کشورهای جهان نیز می توانند این مسیر را طی کنند و با به کارگیری تکنولوژی های پیشرفته و ارزان آهنگ توسعه خود را سرعت ببخشند. به موازات تلاش چین و هند برای سرمایه گذاری بیشتر روی علوم پایه، مهندسی، تحقیقات و دیگر سرمایه گذاری های زیربنایی، گام های بلندی نیز در جهت ساخت و بازاریابی طیف گسترده ای از محصولات صنعتی و خدماتی (از نرم افزار و دارو گرفته تا سنسورهای بیسیم و فرآورده های هوشمند) برداشته شده است. پیشرفت های سریع فنی در خارج از آمریکا کشورهای دیگر را قادر می سازد در تدوین قوانین مربوط به طراحی، استانداردگذاری و اجرا مشارکت کرده و نقش بزرگ تری را در امنیت اطلاعات و حق مالکیت معنوی برعهده بگیرند.در واقع آنچه از آن تحت عنوان «حق مالکیت معنوی» یاد می شود، دستخوش تغییری شگرف شده است. کشورهایی چون چین و هند به علت قدرت خرید نهفته در بطن بازارهای بزرگ شان توانایی اجرای برخی تکنولوژی ها را کسب خواهند کرد و بنابراین ممکن است حقوق دیگر کشورها را در زمینه مالکیت معنوی نقض کنند. جذابیت این بازارهای بزرگ، موجب خواهد شد کمپانی های چندملیتی روی این انحراف چشم فرو ببندند. از آنجایی که پیش بینی می شود بخشی از پیشرفت های به دست آ مده به دارو و درمان مربوط شود بنابراین به نظر می رسد چشم پوشی از حق مالکیت معنوی در این بخش ها با دلایل انسانی و اخلاقی توجیه شود.کشورها همچنین با چالش های جدی در زمینه مراقبت، کنترل و ممنوعیت به کارگیری برخی تکنولوژی های حساس روبه رو خواهند شد. از آنجایی که تکنولوژی هایی چون سنسورها، حسابگرها، تجهیزات مخابراتی و مواد کاربردی چندگانه در زندگی امروز دارند بنابراین نظارت بر صدور و کاربرد این تکنولوژی ها بسیار دشوار است.از این گذشته سرمایه گذاری های مشترک، بازارهای جهانی شده و افزایش قابل ملاحظه سهم بخش خصوصی در طرح های تحقیقات و توسعه (O & R) نظارت بر تکنولوژی های حساس را هر چه دشوارتر می سازد.مسائلی که در رابطه با عملکرد اخلاقی کشورها در عرصه تکنولوژی مطرح است - مانند مواد غذایی دستکاری شده به لحاظ ژنتیک، دزدی اطلاعات، تحقیقات بیولوژیک روی مواد، سنسورهای ناپیدا وتجهیزات بیومتریک - از اهمیت فزاینده ای در تجارت بین المللی و مناسبات خارجی برخوردار خواهد شد.در عین حال تکنولوژی در سال 2020 به منبعی برای تنش و اختلاف مبدل خواهد شد. رقابت بر سر جذب تکنولوژی های جدید در برخی عرصه ها با مقاومت فرهنگی و سیاسی مردم روبه رو خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 14:45  توسط  ali mirzamohammadi  | 

قبل و حین زمانی که هاولی ،بوم شناسی شهری را به سطح کلان رسانده باشد ،بوم شناسی شهری رویکرد نظری سطح میانی مناسب و نوسانگری باقی ماند. نظریه پردازان با طرح مجدد مطالعه فرایندهای فضایی ، برای تشریح اینچنین متغیرهایی به عنوان حجم مسکن ها ، تمرکز جمعیت درون این مسکن ها ، نرخ و شکل توسعه جغرافیایی مسکن ها و طبیعت ارتباطات بین مسکن ها تلاش می کنند. همانند مکتب اصلی شیکاگو که از شهر شیکاگو به عنوان آزمایشگاه خود بهره می گرفت جامعه شناسی شهری  از نمونه های ویژه برای آزمون تجربی بهره می گیرد. اما در سطح نظری کاملا" محض تلاش می شود تا فرایندهای شهری را کلا به عنوان فرایندهای بنیادی موثر بر الگوهای سازمان بندی جمعیت در فضا مفهوم سازی کنند. این تلاش نظری اخیر که به طور ویژه می تواند به عنوان بوم شناختی و در قالب انواع مدل ها توسط نظریه پردازان فضایی گسترش یابد مرهون مباحث بوم شناسان اخیر مکتب شیکاگو  می باشد.

28  فناوری  و مسایل  جمعیت شناختی بر دو متغیر مهم که در نظر اسپنسر به همان اندازه رویکرد هاولی بدیهی است تاثیر می گذارند. این دو متغیر عبارتند از : 1- سطح توسعه فناوری  های ارتباطات و حمل و نقل  و 2 – سطح تولید کالا و خدمات. حجم جمعیت و فناوری، سطح تولید را مستقیما" تعیین می کنند و در فلش هایی که از سمت راست به چپ وارد متغیر" تولید" می شوند دیده می شوند ، سایر نیروها با بازخوردهای تولید توسعه یافته امکانپذیر می شوند و حتی تولید را بیشتر افزایش می دهند. مشابه آن ، فناوری  های حمل و نقل و ارتباطات بیشتر فرایندهای شهری را ارایه می دهند و این نیز به ویژه از طریق تولید به افزایش سطح فناوری  و در برگشت عمدتا" به ذخیره فناوری های متعلق به  جمعیت منهی می شود.

            29 فناوری  و تولید، سطح زیرساختار[1] جمعیت یعنی جاده ها ، کانالها ، هوایماها ، راه آهن ها ، فرودگاهها ، متروها ، ساختمانها و دیگر ساختارهای فیزیکی ساخته شده  در فضا را افزایش می دهند. سطح این زیرساختار با افزایش ظرفیت های تخریبی جمعیت یعنی ظرفیت آن برای انتقال اطلاعات ، ماده ، کالا و خدمات در مکان افزایش می یابد.مقدار و  سرعت بازارها در این فرایند بسیار مهم است ، بین افراد نظام  های بازار توسعه یافته فعالیتهای تخریبی افزایش می یابد. علت این است که بازارها انواع جدید نظام  مدیریتی و اقتدار ( بانکها،نهادهای دولتی ، بیمه ، مغازه ها، تبلیغات تجاری ، خدمات ،  فروش و خرده فروشی حراج و همه ساختارهای سازمانی مورد نیاز برای حفظ بازار با حجم بالا ) را ایجاد می کنند. این موارد  که با توجه به سطح زیرساختار مدیریتی و تمرکز اقتدار مدیریتی در مدل مشخص شده اند تاثیرات مهمی نه تنها بر افزایش سطح توزیع بلکه الگوهای مسکن دارند.

            30 این تاثیرات بر حجم و تراکم الگوهای مسکن قابل توجه اند. زیرساختهای مدیریتی و نظام  اقتدار با تمرکز فعالیتها، بر حجم و تراکم مسکن ها به صورت مستقیم تاثیر می گذارند  و بواسطه آن موجب کشیدن جمعیت به نواحی شهری می شوند.همچنین این متغیرهای مدیریتی با افزایش توزیع و تولید مستقیما" بر تراکم تاثیر می گذارند که در برگشت، فناوری  های حمل و نقل و ارتباطات و سطح زیرساخت مادی را تقویت می کنند که بر افزایش حجم و تراکم مسکن ها موثرند.

            31 نه تنها حمل و نقل و فناوری  بلکه سطح تولید نیز برالگوهای مهاجرت موثرند.موقعی که حمل و نقل ، فناوری وسطح تولید بالا باشد ، آلونکهای مهاجران جدید، اعیانی به نظر می رسد ، مخصوصا" در مسکن هایی با نظام بازار پویا و ساختارهای مدیریتی که فرصت هایی را برای تامین زندگی و سایر منابع در اختیار آنها قرار می دهد. متقابلا" مهاجرت حجم و تراکم مسکن ها را  افزایش می دهد به ویژه موقعی که امواج قبلی مهاجران همسنخ مسکن گزیده اند آنها می توانند دوست ، فامیل و سایر ریشه های مشابه مکانی را برای ماوا گزیدن خودشان و شاید پیدا کردن فرصت های شغلی در کنار خویش داشته باشند.

            32 با افزایش حجم و تراکم مسکن ها ، این نیروها جمعیت را به شیوه هایی متمرکز می کند که جلوی توسعه جغرافیایی نواحی شهری را می گیرد. اما  نهایتا" ، جمعیت هسته های شهری می بایست به بیرون حرکت کند. اینچنین حرکتی توسط بازار به ویژه بازارهای فروش ملک و زمین [2] و همچنین بازارهایی که می توانند کالا و خدمات را در موقعیت های جدید توزیع کنند تقویت می شود. نظام های اقتدار متمرکز ، مانند کارکرد دولتی می توانند برای مدتی مانع از حرکت بسیار دور از  این مرکز کنترل مدیریتی شوند ، اما در خاتمه رشد حجم و تراکم جمعیت به کمک بازارهای ملک و سایر بازارها ، برخی افراد را قادر ساخته یا مجبور می کند مرزبندی ها یا ایجاد مسکن های جدید را افزایش دهند.

           تراکم  که امروزه در تمام جهان معلوم است به معنای جابجایی بیرونی مسکن ها است. حتی زمانی که این جابجایی شامل ایجاد مسکن های جداگانه باشد نهایتا" به نظام های مجاور به هم مرتبط مسکن های متراکم منتهی می شود- غالبا" از آن به قارچ[4] شهری یا خرده شهری تعبیر می شود. یعنی با جابجایی به بیرون از هسته اصلی شهر ، مسکن های جدید نوعا" درون مجاورت فیزیکی این هسته باقی می ماند ؛ با جذب مهاجران از هسه قدیمی تر یا مهاجران جدید  از سایر نواحی شهری به این نواحی جدید ، این نواحی بزرگتر  و متراکم تر می شوند. نهایتا" آنها در همدیگر ادغام شده با ایجاد سطوح بالای تراکم یا نزدیکی مجاورت و مرتبط با آن مسکن های متراکم در مکان جغرافیایی بزرگ گسترده می شوند. اینچنین تراکم سطح، زیرساختار مدیریتی را در عرض کارکردهای دولتی و ساختارهای مدیریتی ، در فضای شهری افزایش می دهد. مطابق با فلش های علی برگشتی در مدل،  با افزایش تراکم ؛ به طور غیرمستقیم سطح توزیع کالا ، خدمات، مواد و اطلاعات در فضای شهری متراکم افزایش می یابد که در عوض بر سطح تولید و فناوری  های حمل و نقل و ارتباطات تاثیر می گذارد.

            34 جامعه شناسی شهری بیشتر نمونه های تجربی ویژه ای را در قالب پویایی های بوم شناختی  عمده توضیح می دهد. با اینهمه ، بیشتر مطالعات تجربی ویژه که با مکتب شیکاگو شروع شده موجب ظهور تعمیم های جالب توجهی شده که می تواند فرایندهای بیرونی را در مدل موجود در نمودار 2-9 تکمیل کند. یک قاعده قدیمی بیان می کند که که تراکم مسکن ها در نواحی شهری( یعنی در نرخ شتابان ) با افزایش فاصله از ناحیه مرکزی به طور تصاعدی کاهش می یابد. (32)این ایده از مشاهدات اخیر مکتب شیکاگو سرچشمه می گیرد که تقاضای زیاد برای مکان در نواحی مرکزی شهر، قیمت بازار را افزایش داده و مجبور می کند آنهاییکه نمی توانند هزینه زندگی یا تجارت در هسته را بپردازند از آن خارج شوند ، با این حال کنشگران می بایست هزینه های جابجایی اضافی را که به اقامت آنها در نواحی کم هزینه خارج شهر مربوط می شود در نظر داشته باشند.( 33). با اینهمه همانگونه که بیشتر مطالعات اخیر نشان می دهد ( 34)، تغییرات فناوری و سازمانی اخیر ، به ویژه موارد مربوط به فناوری اطلاعات موجب شده تا تفاوت ناحیه هسته مرکزی و نواحی دور از مرکز کمتر شود. در حقیقت از هسته به نواحی خارجی، تراکم مسکن کمتر ، جابجایی ماده و زیرساختارهای مدیریتی، ایجاد نظام چندمرکزی مسکن های متراکم وجود دارد. بنابر این ، تراکم مسکن ها در نواحی دور از مرکز با فاصله گیری از هسته مسکن های قدیمی افزایش می یابد ، اما نهایتا"  اصل عمده این است که تراکم مسکن با فاصله گیری از هسته کاهش می یابد یا هسته های شهری در نظام  چندمرکزه عملی می شود.

             35 اصل مرتبط این است که حجم  مرتبط مسکن ها یا شهرها با افزایش جابجایی از هسته یا هسته های شهری کاهش می یابد( 35) یعنی با جابجایی از شهرهای بزرگ ،حجم و تراکم مسکن ها به شکل منظم کاهش می یابد " هسته های بزرگ شهری را شهرهای با اندازه متوسط احاطه خواهد نمودکه در عوض با مسکن های کوچکتر به هم متصل خواهند شد.

            36 اصل مرتبط دیگر این است که جریان منابع در مسکن ، موجب می شود در بازار و سلسله مراتب نظام  منسجمی با  درجه ویژه ساختارهای حکومتی بوجود آید.( 36) موقعی که مسکن ها با بازار ها و کارگزاران دولتی ، به هم مرتبط می شوند ، جریان منابع- اطلاعات ، کالا و خدمات – سریع تر و مناسب تر خواهد شد.

            37 اینها و سایر اصول با جزئیات بیشتری  تحت عنوان "تراکم" خلاصه شده اند. این اصول ، ماهیتا" شیوه های اتصال مسکن ها با یکدیگر و الگوی تشکیل مسکن همیشه بزرگ [5]  را در فضای فیزیکی نشان می دهد.  بسیاری از این تعمیم ها با نمونه تجربی ویژه مربوط ومحدود به زمان[6]  هستند اما آنها به نیروهای بسیار کلی و بنیادی سازمان دهنده جمعیت در فضای فیزیکی اشاره می کنند. بنابراین هدف کلی مکتب اخیر شیکاگو از بوم شناسی شهری در کارهای اخیرتر حفظ شده است : یعنی مشاهده الگوهای اقامت جمعیت در فضای فیزیکی و سپس ، توسعه تعمیم های چکیده تر که این الگوها را توصیف می کنند.



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:58  توسط  ali mirzamohammadi  | 

 

به نام خدا

نظریه اجتماعی پسا- پست مدرن ( post-postmodern social theory  )

خلاصه ترجمه صفحات 628-631 ریتزر ویرایش هفتم

ترجمه : علی میرزامحمدی

نظریه پسا- پست مدرنیسم در نتیجه انتقادهای گسترده ای که بر نظریه پست مدرنیسم وارد شده شکل گرفته است. ابتدا این انتقادها را مرور کرده و سپس به نظریه پسا-پست مدرنیسم و سه نظریه پرداز مهم آن یعنی  لیلا( Lilla ) ؛ گیلز لیپووتسکی( Gilles Lipovetsky ( و پائول ویریلیو ( Paul Virilio ) می پردازیم.

انتقادهای زیادی بر نظریه پست مدرن وارد شده است از جمله:

1-  از پست مدرنیسم به خاطر شکست در سازگاری با استانداردهای علمی مدرن که پست مدرنها از آن اجتناب می کنند  انتقاد شده است.

2-  از آنجاییکه دانش پست مدرنیست ها را نمی توان به عنوان تشکیل دهنده بدنه ایده های علمی در نظر گرفت به عنوان ایدئولوژی در نظر گرفته می شود.

3-  چون دانش پست مدرنیستی با هنجارهای علمی شکل نگرفته است ، پست مدرنیست ها با گستره وسیعی از عقاید به هر نحوی که دلشان بخواهد بازی می کنند.

4-  عقاید پست مدرن غالبا" به حدی مبهم و فشرده است که نمی توان آنها را به جهان اجتماعی پیوند داد.

5-  علیرغم تمایل آنها به نقد روایت های فراگیر تئوری های مدرن، خود نظریه های اجتماعی پست مدرن نیز غالبا"  انواع مختلف اینچنین روایت هایی را مطرح می کنند.

6-  نظریه پردازان اجتماعی پست مدرن ، غالبا" نقدهای جامعه مدرن را مطرح می کنند اما این نقدها از نظر اعتبار، پرسش برانگیز هستند زیرا عموما" اینچنین قضاوتهایی فاقد اساس هنجاری اند.

7-  با وجود طرد علاقه به ذهن و ذهنیت ، پست مدرنیست ها  غالبا" فاقد نظریه نهادی اند.

8-  هر چند نظریه پردازان اجتماعی پست مدرن در نقد جامعه بهترین هستند اما فاقد بینش درباره  این مساله اند که جامعه باید چه شکلی داشته باشد.

9-  نظریه اجتماعی پست مدرن به بدبینی عمیقی منتهی می شود.

10-         هر چند نظریه پردازان اجتماعی پست مدرن، به موضوعات اجتماعی که آنها را مهم تلقی می کنند چنگ می زنند اما غالبا" از پرداختن به بسیاری از مسایل کلیدی زمان ما غفلت می کنند.

11-          فمنیست ها انتقادهایی قوی بر نظریه اجتماعی پست مدرن دارند: به ویژه طرد ذهن ، مخالفت با جهانشمولی ، ویژگی های میان فرهنگی ، علاقه مفرط به تفاوت ، رد واقعیت و ناتوانی در  توسعه طرح سیاسی انتقادی.

هرچند نظریه پست مدرن در آمریکا در ابتدا تاثیرگذاری قوی داشت در سایر نواحی به ویژه در فرانسه با  قدمت طولانی نظریه ، تاثیر آن روبه کاهش است.پست مدرنیست ها با وجود طرد  ذهن انسانی، منتقد ضد انسان گرایی هستند. بر این اساس پسا-پست مدرنیسم می خواهد خود را از انسانگرایی ( و ذهنیت ) -ضمن نقد پست مدرن که چنین ایده ای را  مرده رها نمود – برهاند.برای مثال لیلا( Lilla ) یکی  از پسا- پست مدرنیست ها معتقد است که آنچه در پی آن هستیم جانبداری نوین از جهانشمولی ، هنجارهای عقلانی در اخلاق و سیاست و به ویژه حمایت از حقوق بشر است.حوزه دیگر نظریه اجتماعی پسا-پست مدرن تلاش برای بازسازی اهمیت لیبرالیسم در قالب حمله پست مدرن به روایت های فراگیر لیبرال است.بر این اساس انواع جهت گیری های متعهدانه در قبال جامعه لیبرال جایگزین نیهلیسم پست مدرنی شده است. می توان گفت این بازیابی علاقه به لیبرالیسم ( مانند انسان گرایی )، انباشت مجدد علاقه و  تعهد به جامعه مدرن را  نشان می دهد.

ابعاد دیگر نظریه پسا- پست مدرن در کتاب  امپراتوری مد : پوشش دموکراسی مدرن

( The Empire of Fashion: Dressing Modern Democracy ) اثر گیلز لیپووتسکی( Gilles Lipovetsky ( 1994/1987)  روشن می شود.لیپووتسکی صراحتا" درباره پساساختارگرایی و پسامدرنیسم بحث می کند. هرچند او مسایلی را در ارتباط با مد تشخیص می دهد اما معتقد است که مد اولین نهادی است که در جهت فردگرایی و تحکیم جوامع لیبرال در حرکت مارپیچی است. بنابراین ، لیپووتسکی با دیدگاه تاریک پست مدرنیست ها موافق نبوده ودرباره مد دیدگاه منفی  ندارد بلکه عموما" دیدگاه خوشبینانه درباره آینده جامعه دارد.ضمن اینکه لیپووتسکی چیزهای مثبتی درباره مد ، مصرف گرایی ، فردگرایی ، دموکراسی و جامعه مدرن دارد او مسایلی را در ارتباط با هر کدام تشخیص می دهد. او نتیجه می گیرد که ما نه در بهترین جهان و نه در بدترین آن زندگی می کنیم. مد نه فرشته است و نه شیطان.از نخبگان خواسته می شود که از مد فاصله بگیرند زیرا مد  مانع از دلسوزیهای نخبه گرایانه آنها می شود. لپیووتسکی به خاطر طرح مساله انفصال از چنین پدیده های مهمی چون مد ( و لیبرالیسم ، دموکراسی و نظایر آن ) بر پساساختارگرایان / پسامدرنیست ها و دیگران ( برای مثال نظریه پردازان انتقادی ) حمله می کند.در هر مورد ، حمله بر مد ( و سایر ابعاد جامعه مدرن ) به این منتهی شده که از مشاهده این حقیقت باز بمانیم که عصر مد ، عامل مهم در فرایندی است که مردان و زنان را  در مجموع جدا از تاریک اندیشی( obscurantism ) و کهنه پرستی ( fanaticism ) نگه داشته و فضای عمومی باز ، قانونمند و کمال یافته و انسانیت در معرض پرسش را بوجود می آورد.لیپووتسکی ضمن رشد پارادایم خود معتقد است که مد شکلی از تغییر اجتماعی است که محصول مجزای غرب (occident ) است.بر خلاف پست مدرنیست ها که با  ایده ریشه ها مخالفت می کنند لیپووتسکی ریشه های مد را در طبقات بالاتر در غرب در قرون متاخر وسطی تعقیب می کند.مد شکلی از تغییرات است که با گستره زمانی فشرده ، جایگزین های گسترده هوس برانگیز و توانایی تاثیر بر گستره عظیمی از بخش های جهان اجتماعی مشخص می شود. شماری از عوامل در غرب گردهم می آیند تا شکل مد،  به ویژه ،با اعطای  نوظهوری( novelty ) و  فردیت شکل بگیرد. مد  نیرویی در خیزش فردیت است زیرا به افراد اجازه می دهد خود و فردیت خوشان را - حتی علیرغم تمایل به تغییرات توده ای در مد - در پوشش  و لباس ابراز کنند.مشابه آن ، در کیفیت بزرگتر، مد عاملی است که به افراد طبقات پایین تر نظام طبقاتی اجازه می دهد حداقل مشابه افرادی لباس بپوشند که بالاتر از  آنها قشربندی شده اند.عموما" مد با افزایش فردگرایی و دموکراتیزه کردن کل جامعه  ارتباط دارد.

 بحث در این بخش نباید به این معنا باشد که نظریه پسا-پست مدرنیسم یا ضد پست مدرنیسم توانسته است نظریه فرانسوی پست مدرنیسم را در خود حل کند ، بلکه باید گفت پسا-پست مدرنیسم یکی از تم های غالب در نظریه است.نظریه اجتماعی پست مدرن در فرانسه معاصر نمرده است. ژان بوردیلار همچنان به نوشتن ادامه می دهد و دیگرانی نیز وجود دارند که نامشان ذکر نشد ولی در حال فعالیت اند. یکی از این افراد، مختصص امورشهری و معمار فرانسوی پائول ویریلیو ( Paul Virilio ) است. در مجموعه کتابهای جالب، او به مطالعه سرعت یا درومولوژی ( dromology ) در جهان پست مدرن متمرکز شده است. برای مثال در کتاب بعد فراموش شده  ( Lost Dimension ) ویرلیو ( 1991) مطرح می کند که چگونه فواصل و مرزهای فیزیکی در صورت رشد اهمیت سرعت ناپدید شده و زمان بر مکان و غیرماده بر ماده غالب می شود. بنابر این ، در نمونه شهر ، مرزهای فیزیکی - در بین سایر چیزها-  به واسطه ارتباطات سریع شکسته شده است. جهان مدرن تعریف شده با مکان  در مقابل جهان پست مدرن تعریف شده با زمان نمی تواند رقابت کند.

برای هدف ما بسیار مهم است که هنوز تئوری پست مدرن در آمریکا زنده و پویا است. به هر حال ما نیاز داریم به ماورای مد عقلانی در آمریکا ( یا فرانسه ) برویم و تشخیص بدهیم که آیا ایده های پست مدرن/پساساختارگرا در هر مکانی در  زمان موجود  روی مد  هستند یا خارج از آن . چنین مسایلی ادامه معنای نظریه اجتماعی در زمانهای آینده خواهد بود.ما نهایتا" به ماورای نظریه اجتماعی پست مدرن حرکت خواهیم نمود اما نظریه اجتماعی ، عموما" هرگز دوباره به همان شکل ایستا نخواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 10:3  توسط  ali mirzamohammadi  | 

نظریه کنشگر-شبکه

ترجمه : علی میرزامحمدی

یکی از جدیدترین نظریه ها ، که ریشه های قدرتمندی در ساختارگرایی و پساساختارگرایی دارد نظریه کنشگر- شبکه یا به اختصار نظریه ANT است ؛ هر چند غالبا" آنرا یک روش می دانند تا یک نظریه. به بیان جان لاو ( John Law ) نظریه کنشگر – شبکه ،کاربرد خشک نشانه شناسی است.نظریه ANT به ما می گوید که حقایق شکل می گیرند و ویژگی های خود را به مثابه نتیجه روابط آنها با سایر حقایق کسب می کنند. در این طرح، حقایق اشیاء ،کیفیت های ذاتی ندارند. ایده نسبیت موضوعات ( relativity of subjects ) توسط برخی از رویکردهای نظری مطرح شده است.آنچه در این نظریه جدید است این است که اشیاء مادی به مثابه مخلوقات در نظر گرفته می شوند و معنای خود را در شبکه رابطه با اشیاء دیگر کسب می کنند. بنابراین ، نظریه کنشگر- شبکه ممکن است به مثابه نشانه شناسی مادیت ، قابل فهم باشد.این نظریه بینش نشانه شناختی متعلق به نسبیت حقایق و این نکته که این حقایق در روابط تولید می شود  گرفته و آنرا  به شکلی خشک نه به سادگی در موارد زبان شناختی بلکه در همه مواد  به کار می گیرد.این رویکرد بیشتر از ساختارگرایی طرح می گیرد اما پایه های دیگر ANT از پساساختارگرایی طرح می گیرد. مورد  ذکرشده پیشین،ایده ضد ماهیت گرایی ( antessentialism ) است یعنی حقایق کیفیت های ذاتی ندارند ؛ آنچه وجود دارد نتیجه رابطه با سایر حقایق است.به عبارت دیگر ، ماهیتی برای هر حقیقت یا شی مادی و افراد وجود ندارد. مضاف بر این ، ANT  با ایده بسیار مدرن جستجوی ریشه ها ( search for origins )  یا در قالب  تاریخی یا معاصر،  با این ایده که عاملان انسانی ریشه همه چیزها هستند مخالف است.مانند پساساختارگرایی و پسامدرنیسم ، نظریه کنشگر – شبکه همچنین ضدبنیادی ( antifondational ) است یعنی این نظریه با این ایده که هر چیز مورد بررسی ساختار اساسی دارد و وظیفه تحلیل گر پرده برداشتن از این ساختار است مخالف است.

به هر حال ، مفهوم پساساختاری که ذات ANT است در حال شکل گیری است. عموما" این به معنای جایگزینی تمرکزات از مرکز ( یا ذات ، ریشه و نظایر آن ) به محیط است.به طور خاص تر ، در ANT به این معنا است تمرکز بر عامل را به موارد موجود به ویژه شبکه ها و اشیاء غیرانسانی  جایگزین می کند.کنشگر بخشی از شبکه می شود :  ما می توانیم در عبارت به کار گماردن کنشگر (workization of actor ) تامل کنیم. کنشگران تابع شبکه ها به این شیوه مخلوقان شبکه ها هستند ؛ آنها ویژگی های حقایق مستور در خود را اخذ می کنند. نیاز به شبکه و اشیاء و حقایق غیرمادی  جایگزین توجه به علایق مدرن می شود.همانطریکه خواهیم دید ، این یکی از مهمترین کمک های تفکیک کننده نظریه کنشگر – شبکه است.این نظریه دریچه ای به سمت عوامل غیر انسانی در علوم اجتماعی است.( به این شیوه ، عوامل غیرانسانی  و رابطه انسان ها با آنها بعد معناداری است که نور- ستینا ( Knorr-cettina )  روابط پسااجتماعی ( postsocial relations ) می نامد.). ما درباره این مساله در زیر مطالبی بیشتری خواهیم گفت ، اما هرچند تمرکز بر عوامل غیر انسانی مهم است اما باید به خاطر داشته باشیم که اشیاء طرفین زیردست آدمی محسوب می شوند. ANT به طرد نظریه خرد- کلان و عاملیت – ساختار منتهی می شود. برای یک چیز ، دو پیوستار( continua ) یعنی خرد- کلان و عاملیت – ساختار  به مثابه مثال های انواع برچسب های مدرن به نظر می رسند که توسط پساساختارگرایان و پسامدرنیست ها رد می شوند. ( به گفته لاو  همه این بخش ها به دور افکنده شده اند) مضاف بر اینکه ، مشکل هر دو پیوستار این است که جایگزینی یک قطب از پیوستار  به طور قابل توجهی به نارضایتی از آنچه درباره سایر قطب ها یادگرفته می شود منجر می شود.مهمترین مساله پیوستار تمرکز بر چیزهای غلط است.موضوع اصلی نه عاملیت/ خرد  و نه ساختار/کلان بلکه فرایندهای اجتماعی به مثابه حقایق در حال گردش است.به عبارت دیگر توجهات واقعی می بایست بر شبکه -  موضوع اصلی دیگری که در زیر بحث می شود - باشد.

همانگونه که لاتور اشاره می کند ، ANT نظریه اجتماعی نیست بلکه در عوض نظریه ای درباره فضای جریانات در حال گردش در موقعیت غیرمدرن است.

اصطلاح اکتانت ( actant ) که از نشانه شناسی اقتباس شده برای روشن شدن تعریف ارزشمند است. این معنا دلالت دارد که فقط آدمیان نیستند که کنش انجام می دهند . حقایق غیرانسانی نیز می توانند کنش انجام داده و اکتانت باشند! در نتیجه قالب اکتشافی یکسانی می بایست برای اکتانت های هر دو نوع ( انسانی و غیر انسانی ) استفاده نمود.همانطوریکه کراوفورد ( Crawford ) اشاره می کند محققان نباید هرگز ثبت ها را برای آزمون افراد و سازمانها ،موجودات ذره بینی ( bugs) و گردآورندگان یا کامپیوتر ها و برنامه های آنها جایگزین کنند.علاوه بر این در مبحث اکتانت ، تمرکزات به یکباره از کنشگر به شبکه تغییر یافته است. همانگونه که لاتور اشاره دارد ، قابلیت اکتانت شدن  وابسته به آنچه یک کنشگر انجام می دهد نیست ..بلکه به آنچیزی است که اکتانت ها را با کنش های آنها ، ذهنیت آنها ، هدفمند بودن آنها و اخلاقیت آنها بوجود می آورد. وقتی با این حقیقت گردشی درگیر می شوید پس به طور بخشی به  آگاهی ، ذهنیت ، قابلیت کنشگری( actorablity ) و غیره دست می یابید. کنشگر شدن دست یافتن به خاص( local )  است. حتی چیزهای انسانی و فردی به عنوان قصدمندی در عبارتهای شبکه به عنوان ظرفیت در گردش تعریف می شوند ، به طور بخشی با حلقه زدن به بخش های ویژه عمل بدست آمده یا از دست می رود. اساسا" ، کنشگران ( یا اکتانت ها ) نمی توانند جدا از شبکه ای فهم شوند که در آن هستند و بخشی از آن محسوب می شوند. در حقیقت کنشگر و شبکه دو صورت یک پدیده محسوب می شوند.بر این اساس نظریه پرداز کنشگر-شبکه می خواهد از مرز دوگانه های خرد-کلان و عاملیت ساختار که در بیشتر نظریه های اجتماعی مشخص می شود عبور کند. تعریف ایده شبکه ها بسیار مشکل است اما کرافورد کار بسیار خوبی در تعریف آنها و ارتباط آنها با اکتانت ها انجام داده است. شبکه ها فرایندی اند ، فعالیت ها را شکل داده و با اکتانت ها که از آنها تشکیل شده اند به اجرا در می آیند. عمومی تر اینکه شبکه بر مجموعه هایی از تبادلات و انتقالات دلالت دارد.مجموعه مفاهیم بسیار خاص تر در مبحث لاتور این است که شبکه ، جامعه یا زمینه عادی از نیروها نیست بلکه مجموع واکنش های بین انواع مختلف ابزارها ، نوشته ها ، اشکال و فرمول ها ، در قالب خاص تر ، عملی تر و در محل فشرده تر است.بر این اساس تمرکز بر شبکه بیشتر با خاص بودن نزدیک است.

این ایده به طور نزدیک به ریشه های ANT در مطالعات علم به ویژه مطالعه موضعی و جزئی- برای مثال عملیات آزمایشگاه های علمی- مرتبط است.بنابراین ، در بحث خاص بودن ، یا شبکه و حتی اکتانت ، این مفهوم وجود دارد که خرد-کلان  مانند خاص-عام ( local-general ) نمی توان از همدیگر متمایز نمود.به ویژه کلان را نباید به مثابه بزرگ بلکه متصل با خاص بودگی  در نظر گرفت.

ایده مربوط به شبکه" اجرایی شدن" ( performativity ) است. این ایده به این معنا است مه حقایق در مفاهیم ماهیت گرایان وجود ندارد بلکه ترجیحا" توسط و درون آن به واسطه روابط یا شبکه ها شکل می گیرد. اینکه کنشگران انسانی را محرک و مسبب اجرایی شدن در نظر بگیریم کار ساده ای است. اما ANT این مساله را به ماورای مشاهده حقایق مادی که در نتیجه اجرایی شدن مشخص می شوند می کشاند.اگر افراد و اشیاء تحت کنش قرار می گیرند پس هرچیزی غیرقطعی و قابل بازاندیشی ( reversible ) است.برای ایجاد دوام ( durability ) و ثبات ( fixity ) نیاز به زمان است اما  بیشتر بر این توجه می شود که چگونه اینچنین چیزهایی تحت کنش قرار می گیرند تا دوام در آن شکل بگیرد.به عبارت دیگر ، شبکه های بادوام به عنوان مثال ، تحت کنش قرار می گیرند و این به این معنا است که هر ماده ای که بادوام به نظر می رسد نمی تواند  از سایرین مستقل و جدا باشد.همانگونه که شبکه ها می تواننند برای تداوم تحت کنش قرار بگیرند ، می توانند ضمن فروپاشی و حتی نابودی  نیز تحت کنش قرار بگیرند. به هر حال حتی نظریه پردازان ATN نیز برخی اندازه های دوام را شناسایی می کنند. به عنوان بهترین مثال می توان به مفهوم لاتو از موبایل های تغییرناپذیر( immutable mobiles )  اشاره نمود که به مثابه شبکه ای از عناصر تعریف می شود که شکل آن ضمن حرکت در زمان و مکان به وجود می آید.بنابراین در اینجا شبکه بادوام در حرکت ثابت است و  این امکان همیشه وجود دارد که از بقیه جدا  بشود.

آنچه شاید متمایزترین مورد درباره نظریه کنشگر- شبکه  باشد ارتباط آن با حقایق مادی یا مصنوعات است: مصنوعات مادی ممکن است چیزهایی به کار گیرند که با عاملیت شباهت داشته باشد اما این شکلی ویژه عاملیت را نشان می دهد یک فرد به طور کلی از هدفمندی تهی است. این یکی از دلایلی است که در بالا اشاره شد ، مصنوعات مادی اشیاء زیردست هستند. اصل عمده این مصنوعات فقدان معنای آنها است، به این علت آنها باید به سایر عناصر پیوند یابند تا معنا پیدا کنند.این لوح منتهی  به شبکه عناصر خود را در اتصال با مصنوعات جستجو می کند.با اتخاذ شیوه دیگر ، با  اتخاذ اتصالات ، یک مصنوع شبکه  با ایجاد و به کارگماردن آنها در اطراف اکتانت ها اداره می کند انسانها در بسیاری از موارد می توانند به همان شیوه دیده شوند : آنها بر روی  لوح کاری خود  نقش آفرینی می کنند....... و تحت تاثیر قرار می دهند و از روابط شان بر اساس آنچه که حاضر نیستند نمی گویند. آنها آرزوی اتصال به موارد بیشتر را  بر می انگیزند.

بین ANT و مادیت عملی ( practical materiality ) ارتباط وجود دارد.مصنوعات مادی در ایجاد شبکه ها و موضوعات نقش کلیدی بازی می کنند.بنابرآین مصنوعات به سادگی تحت کنش قرار می گیرند. ( برای مثصال موارد انتصالی با شبکه ) آنها همچنین کنش نیز انجام می دهند.مصنوعات مادی مانند عاملان انسانی اکتانت هستند برای مثال لاو و هرینگتون معتقدند چگونه اشیاء به مثابه چیدن دکور و فرش کنش انجام می دهند ، آنها کنش انجام می دهند : آنها در تولید اطلاعات ، تولید روابط قدرت ، تولید عینیت ها و ذهنیت ها مشارکت می کنند. بر این اساس عوامل غیرانسانی در شبکه ، در روابط اجتماعی شریکان فعالی هستند. الته مصنوعات مادی فاقد هدفمندی کنشگران انسانی اند. وران ( Verran ) خلاصه خوبی از همه این موارد را ارایه کرده است.

تاکید بر روابط ، چرخش ها و شبکه ها به روشنی دلالت های مکانی دارد ، اما ANT دیدگاه واحدی بر مکان دارد : امتدادهای مختلف و ناسازگار ( مانند نواحی و شبکه ها ) شکل می گیرند.بنابراین ، ANT فاصله را از دیدگاه اقلیدس ( Euclidean ) درباره مکان بررسی می کند. در یکی از مشخص ترین دیدگاهها  از مکان ، ANT بیشتر موضوع  استقرار در مکان را به بازوهای قیچی تیز در کنار کاغذ تشبیه می کند که دو بازوی این قیچی ناگهان با همدیگر تلاقی پیدا می کنند و در نتیجه اینکار اشیاء تکه تکه می شوند. نیز علاقه واقعی این است که لاتور معتقد است فضاهای خالی در میان شبکه ها ، عامل ایجاد هیجان در ANT هستند زیرا آنها مقدار تسامح و ظرفیت ما را برای بازبودن تغییر نشان می دهند.

ریشه های نظریه کنشگر- شبکه در مطالعات علمی ، نشان می دهد این نظریه به روش خرد جهت گیری دارد.: مطالعات کنشگر-شبکه تبدیل شدن به بخشی از شبکه ها  را اتخاذ می کنند. توانایی تعقیب شبکه به معنای تبدیل  درونی به فعالیتهای آن می باشد یا همانگونه که لاتور  با تواضع اشاره دارد برای ما ، ANT به سادگی شیوه دیگر اعتماد به بینش های روش شناسی مردم نگارانه است : کنشگران آنچه را انجام می دهند می دانند... این روش  روشی بسیار خامی  است که بدون تحمیل تعریف قبلی آنها از ظرفیت های جهان سازی به آنها می توان از کنشگران مطالبی را فراگرفت. در حقیقت ] همانگونه که عده ای آنرا نمونه روش شناسی مردم نگارانه در نظر می گیرند ، عده ای هم ANT را به عنوان روش و نه یک تئوری در نظر می گیرند.

در عبارتهای مبحث مدرنیته در فصل 4 و پست مدرنیته در فصل 17 در ارتباط با انعکاس ایده بورنو لاتور  این علاقه وجود دارد که جهان مدرن هرگز اتفاق نیافتاده است.این موضوع بر این حقیقت استوار است که ما همچنان در سنت پیش مدرن به سر می بریم. به علاوه بر این عقیده مقدمه چینی شده است که غیرممکن است نقاط ریشه را شناسایی کنیم یا به صراحت یک نقطه را که یک فرد مبداء انتها ها و دیگر شروع ها را شناسایی کند. چون ما هرگز مدرن نبوه ایم ( یا پیش مدرن ، برای این مساله) از این تبعیت می شود که ما نمی توانیم حالا پست مدرن بشویم. بنابراین ، ANT  واقعیت تمایز بین پیشامدرنیته ، مدرنیته و پسامدرنیته را رد می کند.

در نهایت ، می بایست توجه شود که برخی حمایت های ANT مورد رضایت جهت گیری های برخی متفکران نیست که مرتبط با رویکرد اخذ کرده اند زیرا در این موارد ANT  تعریف روشن و محدودی ارایه نمی دهد. برای مثال ، لاو به نامگذاری ، ساده سازی و زدودن پیچیدگی علاقه مند است. نظریه به قصارگرایی (aphorism ) تقلیل یافته که می توان به سرعت ازآن عبور کرد.قویتر از آن ، شکلی که در ارتباط با ANT است می گوید : 4 چیز به نظریه کنشگر – شبکه ارتباطی با این نظریه ندارد : کنشگر کلمه ، شبکه کلمه ، نظریه کلمه و خط پیوند.این چهار مورد مانند 4 میخ در صندوق هستند!کمکهای کلیدی ANT در حفظ پیچیدگی نظریه جدی است که پیچیدگی جهان اجتماعی و مادی را نهایتا" در همان سطح بازتاب می کند.

 مرتبط با توسعه نظریه کنشگر- شبکه ایده های پسا انسانگرایی( posthumanism ) و پسااجتماع گرایی( postsocial ) است.پساانسانگرایی با متضاد خود انسان گرایی که ماوراء آن در حرکت است تعریف می شود.پساانسانگرایی  تمکرکز به تمایز انسانیت از جهان غیرانسانی و تقسیم دانش به ابعاد مختلف را رد می کند.چون انسان گرایی بر پایه جامعه شناسی به ویژه جامعه شناسی خرد قرار دارد پساانسان گرایی چالش بنیادی را در این عرصه بوجود می آورد. به هر حال این نظریه به عنوان فرصتی برای توسعه جامعه شناسی به ماوراء کنشگران انسانی در طیف گسترده ای از سایر پدیده ها و  موارد مرتبط با آنها  ، همه درون چارچوب واحدی تلقی شود.ایده پسااجتماع گرایی چالش موازی با ایده های سنتی جامعیت( sociality ) را بوجود می آورد.جامعیت ممکن است تداوم یابد اما اهمیت آن در حال کاهش است و اشکال جدیدی از آن در حال شکل گیری است. بین شکل های جدید روابط  با گستره وسیعی از اشیاء در جهان معاصر مانند تکنولوژی ها ، کالاهای مصرفی و اشیاء دانش در حال ظهورند.ظهور برخی از روابط پسا اجتماع گرایی در حال افزایش به توسعه انواع جدید کار و  تمایل به خرید است. یک مثال قدیمی سازمانهای مجازی است که اداره مرکزی ندارند که کارگران بتوانند گردهم آیند  و با همدیگر تعامل انجام دهند تا وظایف مرتبط با کار را اداره کرده و در  روابط اجتماعی درگیر شوند. در سازمانهای مجازی کارگران در خویشتن خویش  با سایر کارگران در کار تعامل با پایه محدودتر بوده و از تلفن ، ایمیل یا دیدارهای چهره به چهره گاه به گاه بهره می گیرند. چندین مثال روابط پسااجتماع گرایی در حوزه خرید وجود دارد . برای مثال ، به جای کنش متقابل با تلفن در بانک ، به طور روزافزون احتمال بیشتری دارد با ATMS کنش انجام دهیم. سایر کنش های متقابل مرتبط با بانک در حال حاضر به طور روزافزون احتمالا" شامل تعامل با تلفن خودکار یا بانک داری آنلاین است. همچنین ترجیحا" از طریق Amazon.com بدون هیچ تعامل با انسان احتمال دارد کتاب بخریم. در چنین نمونه های تکنولوژی و سایر اشیاء عنوان شرکای رابطه یا میانجی روابط بین مردم جایگزین انسان ها می شوند. غالبا" نمی توانیم با فرد واقعی صحبت کنیم مگر اینکه کار مار خارج از همه عملیات پیشنهاد شده در پیام تلفنی خودکار باشد. به طور افزایشی ، در بسیاری از سایت های خرید معروف ، بیشتر همان فرایندها را مشاهده می کنیم.برای مثال ، در وگاز کازینو همانند کازینو های بیشتر نقاط آمریکا و جاهای دیگر بخش بیشتری از فضای مکانی طبقات به ماشینهای اسلوف ( Slof ) اختصاص می یابد و قماربازان به طور کامل با این  اشیاء تعامل انجام می دهند.سایر اشکال قمار – برای مثال کنو ( keno ) – نیز شامل کنش متقابل غیر انسانی یا کمتر انسانی است و جایگزین کازینوبازها که نیازمند کنش متقابل مستقیم با سایر انسانها به عنوان بازیگران کارکن یا همقطاران می شود.به طور مشابه مغازه دپارتمان مدرن ، کمتر از گذشته  کارمند دارد و مشتریان گمان می رود با مغازه و محصولاتش تعامل انجام دهند. کالا را انتخاب نموده و فقط برای پرداخت هزینه این انتخاب ها به کارمند انسانی نشان بدهند. البته اینترنت ، محیط پسااجتماع  با فرصتهای برابری است. ما با صفحه کلیدها ، صفحه های کامپیوتر ، وب سایت ها ، ایمیل ، چت روم ها ، بازیهای چندرسانه ای و نظایر آن تعامل داریم. در مواردی  روابط اینترنت ممکن است شامل تعاملات چهره به چهره بشود ( بیشتر وقتها با نتایج خطرناک)، اما بیشتر وقتها در اینترنت، گستره وسیعی از تکنولوژی های مرتبط با آن روابط انسانی را هدایت می کنند.اخذ کرده اند کران مرتبط با رویکرد اخذ کرده اند کند.

ی شود که ما نمی توانیم حالا پست مدرن بشویم. بنابراین د. چون

نظریه پراکتیس

نظریه پراکتیس مانند برخی از نظریه ها و نظریه پردازان بحث شده در جاهای دیگر این کتاب می باشد. این نظریه از کار بوردیو ، فوکو ، گیدنز ، گارفینکل ، لاتو و باتلر اقتباس شده است.این نظریه به پساساختارگرایی ، نظریه ساختاری ، روش شناسی مردم نگارانه ، نظریه کنشگر – شبکه ( و مطالعات علم ) و نظریه ایفای نقش نیز ارتباط دارد.همچنین چندین کار ویژه در پراکتس ها ، رویکرد نظری اصلی برای نظریه پراکتیس و حتی مندرجات لغت نامه ای وجود دارد. علاوه بر این ما نیز تاثیرات کاربرد نظریه پراکتیس را در عرصه های خاص مطالعه مانند استفاده وارد ( Warde ) برای مطالعه خرید شروع کرده ایم.با وجود گستره وسیعی از ورودی ها و منابع آسان نیست آنچه به واقع نظریه پراکتیس مد نظر دارد را مشخص کنیم اما رکویتز ( Reckwitz ) نهایتا" در شکل ایده آل نوعی کار تخمینی از تاکید بر ویژگیهای اصلی نظریه انجام داده است.

 نظریه پراکتیس یکی از انواع نظریه های فرهنگی است. سایر نظریه هاای فرهنگی بر کیفیتهای ذهنی ( مانند پدیدارشناسی ) ، گفتمان ( مانند ساختارگرایی و نشانه شناسی ) یا تعامل ( مانند کنش متقابل نمادین ) تاکید دارند. در تعریف نظریه پراکتیس بیشتر بر پراکتیس (practice ) تاکید می شود.پراکتیس چیست؟ در راس همه ، تاکید بر پراکتیس بر تاثیر فرضیات پیش نظری و برجسته تلقی شده بر برخورد انسانی تاکید دارد. پراکتیس شیوه روزمره کنش است و این تاثیرات و روزمرگی های پیش نظری بر چگونگی کنش به ویژه چگونگی مدیریت اعضای بدن ، کاربرد اشیاء ، برخورد با موضوعات ، توصیف اشیاء و فهم جهان اثر می گذارد. رکویتز طبیعت خلاصه پراکتیس و نظریه پراکتیس را با تاکید بر رابطه آن با برخی از مفاهیم اصلی روشن می کند.

 نخست مفهوم بدن است.در حقیقت ، علاوه به بدن یکی از ویژگیهای اصلی و تعریفی پراکتیس و یکی از علایق روزافزون در جامعه شناسی به طور عام و در نظریه جامعه شناسی به طور خاص است. در بیشتر نظریه های دیگر ، بدن پدیدار ثانویه ( epiphenomenon ) است که تحت تاثیر سایر پدیده ها ( انتخاب عقلانی ، هنجارها ، ارزش ها ) قرار گرفته و حتی کنترل می شود. اما در نظریه پراکتیس نقش بدن مرکزی بوده  و اهمیت مستقیم دارد. بدن عرصه اجتماع است. در حقیقت، پراکتیس ها نقش های بدنی عادی هستند.پراکتیس ها نتیجه تعلیم بدن به شیوه خاص است. پراکتیس را  می توان به مثابه ایفای نقش ماهرانه و باقاعده بدن انسان تلقی نمود.این تعریف برای چیزهای روشن مانند هدایت توپ در کلوپ گلف و نیز در گفتگو ، قرائت و نوشتار به کار می رود.

 پراکتیس نه فقط ایفای نقش بدنی عادی بلکه فعالیتهای معنوی و ذهنی  را نیز در بر می گیرد. برای ایفای  پراکتیس استفاده از بدن به شیوه های مختلف و اجرای فعالیتهای ذهنی – به ویژه شیوه های روزمره فهم جهان ، درخواست و شناخت اشیاء لازم است.توجه  کنید تاکید بر فعالیتهای ذهنی مشابه فعالیتهای بدنی عادی است. بنابراین به این معنا نیست که  ما هوشیارانه به آنچه اعضای بدن و افکار ما انجام خواهند داد فکر می کنیم بلکه در این موارد به سادگی به شیوه عادی کنش انجام می دهیم. برای مثال ، بازی تنیس نیازمند حرکت های بدنی ویژه است که ما به طور عادی بدون فکر به مراحل  ضربه های بک هند و یا اورهند انجام می دهیم.  اما بازی تنیس نیز نیازمند شناخت درباره شیوه انجام بازی ، تفسیر ( برای مثال تشخیص زمان حمله حریف به تور ) و هدف ها ( مانند پیروری و مسابقه ) می باشد.همچنین بازی تنیس نیازمند بدن و فعالیتهای ذهنی و عادی  و تامل آنها با همدیگر است.

 اشیاء از پراکتیس جدایی ناپذیر هستند و  نیازمند فعالیتهای بدنی و ذهنی اند. پراکتیس غالبا" شامل استفاده از اشیاء به شیوه های ویژه ای است. استفاده از اشیاء  هم شامل حرکت های بدنی و هم فعایتهای ذهنی است. بنابراین ، در تنیس ، یک فرد باید بتواند از راکت تنیس به شیوه های گوناگون بسته به طبیعت ضربه مورد نیاز استفاده نماید.اهمیتی  ندارد فعالیتهای بدنی و ذهنی چقدر خوب باشد ، فرد نمی تواند بدون راکت تنیس بازی کند. در تعامل بدن ،ذهن و شی بیشترین پراکتیس به وجود می آید. روی هم رفته پراکتیس نمی تواند در فقدان اشیاء انجام گیرد.

دانش ( knowledge ) نیز برای انجام پراکتیس لازم است. دانش علاوه بر شناخت اشیاء مختلف ، شامل شیوه های فهم ، دانستن چگونگی ، شیوه های خواستن و فهم اینکه درون پراکتیس چه چیزهایی به همدیگر پیوند دارند – می باشد.همه این دانش ، عمدتا" مطلق است. بنابراین در بازی تنیس مراحل اساسی بازی را می شناسیم و می دانیم  چگونه ضربات اصلی را وارد کرده و چگونه انواع ضربات حریفان را دریافت کنیم و نیز می دانیم که  چیزهای خاصی برای پیروزی نیاز داریم و  به چیزهایی که مانع پیروزی ما می شوند نیاز نداریم و اینکه سطح خاص و نوع لوازم عاطفی مورد نیاز برای انجام بهتر بازی تنیس چیست.همه این دانش ها مهم است اما در موارد بیشتر این دانش به طور عادب بدون تفکر به همه موضوعات لازم به کار گرفته می شود.

برای نظریه پراکتیس ، گفتمان / زبان ( discourse/language ) صرفا" یکی از اشکال پراکتیس رایج در بین پراکتیس های دیگر است.در عوض ، بیشتر رویکردهای مشابه دیگر ( به ویژه ساختارگرایی و نشانه شناسی ) – همه بخش بازگشت زبانی در جامعه شناسی گفتمان/زبان را به موقعیت غالب ارایه می دهد. در سایر رویکردهای ، پراکتیس های گفتمان صرفا" رشته هایی از نشانه ( sign ) محسوب می شوند. در نظریه پراکتیس ، آنها شکل هایی از فهم اند اما همچنین الگوهای بدنی ، فعالیتهای ذهنی عادی ، دانش وضعیت( که در اینجا شامل گرامر و قواعد عملی استفاده است) و در راس همه ، اشیاء( از اصوات گرفته تا خود کامپیوترها )که به همدیگر متصل می شوند می باشند.پس در نظریه پراکتیس ، گفتمان / زبان نه فقط شامل نشانه ها بلکه همجنین همه اصول مرتبط با نظریه را نیز در بر می گیرد.

با توجه به عبارت های ساختار/ فرایند ( structure/ process ) ساختار اجتماعی در طبیعت عادی پراکتیس یافت می شود. پدیده اجتماعی در مقیاس بزرگ ، از ساختار های اقتصادی مانند شرکت ها  گرفته تا روابط اجتماعی صمیمی  با روزمرگی هایی که در قلب پراکتیس های اجتماعی قرار دارند ساختاربندی می شوند. بنابراین ، ساختار ( همانند فراین ) بیرون از پدیده های اجتماعی بزرگ مقیاس یا در راس افراد بلکه در طبیعت روزمره کنش موجودیت پیدا می کند.

 این به دیدگاه متمایزتری از عاملیت/ساختار منتهی می شود.بیشتر نظریه های اجتماعی به ویژه نظریه های خرد ، بر عاملیت / ساختار برای مثال بر خودانگیختگی  self-interested  ( نظریه گزینش عقلانی) یا کنترل با هنجارها و نقش ها ( کارکردگرایی ساختاری) تاکید دارند. تاکید در نظریه پراکتیس بر پراکتیس است و نه بر عاملیت. عاملیت ها وجود دارند اما آنها صرفا" بدن/ ذهن هستند که پراکتیس اجتماعی را به همراه داشته و آنرا به انجام می رسانند.بنابراین عاملیت نه مستقل است ( به مثابه نظریه گزینش عقلانی ) و نه یک نوشداروی قضاوتی ( مانند کارکرگرایی ساختاری) بلکه ترجیحا" مانند فردی است که جهان و خودش را درک می کند ، کسی که از وضعیت دانش و دانش انگیزشی بر طبق پراکتیس ویژه بهره می گیرد.نکته اصلی در اینجا این است که نظریه پراکتیس اهمیت عاملین را تاکیدزدایی نموده توجه تاکیدات را بر پراکتیس ها جستجو می کند ؛ این برای بیشتر نظریه پردازان جامعه شناسی که یا بر عاملیت به عنوان خالقان جهان اجتماعی تاکید می کنند یا بر نیروهای درونی و بیرونی که عاملیت را ملزم و خلاقیت را محدود می کنند گامی رادیکال است.

در وضع کنونی نظریه پراکتیس از تکه ها و بخش هایی از کار برخی از نظریه پردازان و نظریه ها اقتباس می کند. این نظریه ، شبکه سستی از کارها و ایده ها را بوجود آورده است. تا به حال  نظریه پراکتیس برجسته وجود ندارد و ضرورتا" نمی بایست به یک نظریه برجسته تبدیل شود ، اما ایده های نظری متمایزتری در  ارتباط با علاقه به  شیوه هایی درباره ایده پراکتیس وجود دارد که توسعه بیشتر رویکرد نظری سودمند جدید را پیشنهاد می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 10:0  توسط  ali mirzamohammadi  | 

نظریه پراکتیس

ترجمه : علی میرزامحمدی

نظریه پراکتیس مانند برخی از نظریه ها و نظریه پردازان بحث شده در جاهای دیگر این کتاب می باشد. این نظریه از کار بوردیو ، فوکو ، گیدنز ، گارفینکل ، لاتو و باتلر اقتباس شده است.این نظریه به پساساختارگرایی ، نظریه ساختاری ، روش شناسی مردم نگارانه ، نظریه کنشگر – شبکه ( و مطالعات علم ) و نظریه ایفای نقش نیز ارتباط دارد.همچنین چندین کار ویژه در پراکتس ها ، رویکرد نظری اصلی برای نظریه پراکتیس و حتی مندرجات لغت نامه ای وجود دارد. علاوه بر این ما نیز تاثیرات کاربرد نظریه پراکتیس را در عرصه های خاص مطالعه مانند استفاده وارد ( Warde ) برای مطالعه خرید شروع کرده ایم.با وجود گستره وسیعی از ورودی ها و منابع آسان نیست آنچه به واقع نظریه پراکتیس مد نظر دارد را مشخص کنیم اما رکویتز ( Reckwitz ) نهایتا" در شکل ایده آل نوعی کار تخمینی از تاکید بر ویژگیهای اصلی نظریه انجام داده است.

 نظریه پراکتیس یکی از انواع نظریه های فرهنگی است. سایر نظریه هاای فرهنگی بر کیفیتهای ذهنی ( مانند پدیدارشناسی ) ، گفتمان ( مانند ساختارگرایی و نشانه شناسی ) یا تعامل ( مانند کنش متقابل نمادین ) تاکید دارند. در تعریف نظریه پراکتیس بیشتر بر پراکتیس (practice ) تاکید می شود.پراکتیس چیست؟ در راس همه ، تاکید بر پراکتیس بر تاثیر فرضیات پیش نظری و برجسته تلقی شده بر برخورد انسانی تاکید دارد. پراکتیس شیوه روزمره کنش است و این تاثیرات و روزمرگی های پیش نظری بر چگونگی کنش به ویژه چگونگی مدیریت اعضای بدن ، کاربرد اشیاء ، برخورد با موضوعات ، توصیف اشیاء و فهم جهان اثر می گذارد. رکویتز طبیعت خلاصه پراکتیس و نظریه پراکتیس را با تاکید بر رابطه آن با برخی از مفاهیم اصلی روشن می کند.

 نخست مفهوم بدن است.در حقیقت ، علاوه به بدن یکی از ویژگیهای اصلی و تعریفی پراکتیس و یکی از علایق روزافزون در جامعه شناسی به طور عام و در نظریه جامعه شناسی به طور خاص است. در بیشتر نظریه های دیگر ، بدن پدیدار ثانویه ( epiphenomenon ) است که تحت تاثیر سایر پدیده ها ( انتخاب عقلانی ، هنجارها ، ارزش ها ) قرار گرفته و حتی کنترل می شود. اما در نظریه پراکتیس نقش بدن مرکزی بوده  و اهمیت مستقیم دارد. بدن عرصه اجتماع است. در حقیقت، پراکتیس ها نقش های بدنی عادی هستند.پراکتیس ها نتیجه تعلیم بدن به شیوه خاص است. پراکتیس را  می توان به مثابه ایفای نقش ماهرانه و باقاعده بدن انسان تلقی نمود.این تعریف برای چیزهای روشن مانند هدایت توپ در کلوپ گلف و نیز در گفتگو ، قرائت و نوشتار به کار می رود.

 پراکتیس نه فقط ایفای نقش بدنی عادی بلکه فعالیتهای معنوی و ذهنی  را نیز در بر می گیرد. برای ایفای  پراکتیس استفاده از بدن به شیوه های مختلف و اجرای فعالیتهای ذهنی – به ویژه شیوه های روزمره فهم جهان ، درخواست و شناخت اشیاء لازم است.توجه  کنید تاکید بر فعالیتهای ذهنی مشابه فعالیتهای بدنی عادی است. بنابراین به این معنا نیست که  ما هوشیارانه به آنچه اعضای بدن و افکار ما انجام خواهند داد فکر می کنیم بلکه در این موارد به سادگی به شیوه عادی کنش انجام می دهیم. برای مثال ، بازی تنیس نیازمند حرکت های بدنی ویژه است که ما به طور عادی بدون فکر به مراحل  ضربه های بک هند و یا اورهند انجام می دهیم.  اما بازی تنیس نیز نیازمند شناخت درباره شیوه انجام بازی ، تفسیر ( برای مثال تشخیص زمان حمله حریف به تور ) و هدف ها ( مانند پیروری و مسابقه ) می باشد.همچنین بازی تنیس نیازمند بدن و فعالیتهای ذهنی و عادی  و تامل آنها با همدیگر است.

 اشیاء از پراکتیس جدایی ناپذیر هستند و  نیازمند فعالیتهای بدنی و ذهنی اند. پراکتیس غالبا" شامل استفاده از اشیاء به شیوه های ویژه ای است. استفاده از اشیاء  هم شامل حرکت های بدنی و هم فعایتهای ذهنی است. بنابراین ، در تنیس ، یک فرد باید بتواند از راکت تنیس به شیوه های گوناگون بسته به طبیعت ضربه مورد نیاز استفاده نماید.اهمیتی  ندارد فعالیتهای بدنی و ذهنی چقدر خوب باشد ، فرد نمی تواند بدون راکت تنیس بازی کند. در تعامل بدن ،ذهن و شی بیشترین پراکتیس به وجود می آید. روی هم رفته پراکتیس نمی تواند در فقدان اشیاء انجام گیرد.

دانش ( knowledge ) نیز برای انجام پراکتیس لازم است. دانش علاوه بر شناخت اشیاء مختلف ، شامل شیوه های فهم ، دانستن چگونگی ، شیوه های خواستن و فهم اینکه درون پراکتیس چه چیزهایی به همدیگر پیوند دارند – می باشد.همه این دانش ، عمدتا" مطلق است. بنابراین در بازی تنیس مراحل اساسی بازی را می شناسیم و می دانیم  چگونه ضربات اصلی را وارد کرده و چگونه انواع ضربات حریفان را دریافت کنیم و نیز می دانیم که  چیزهای خاصی برای پیروزی نیاز داریم و  به چیزهایی که مانع پیروزی ما می شوند نیاز نداریم و اینکه سطح خاص و نوع لوازم عاطفی مورد نیاز برای انجام بهتر بازی تنیس چیست.همه این دانش ها مهم است اما در موارد بیشتر این دانش به طور عادب بدون تفکر به همه موضوعات لازم به کار گرفته می شود.

برای نظریه پراکتیس ، گفتمان / زبان ( discourse/language ) صرفا" یکی از اشکال پراکتیس رایج در بین پراکتیس های دیگر است.در عوض ، بیشتر رویکردهای مشابه دیگر ( به ویژه ساختارگرایی و نشانه شناسی ) – همه بخش بازگشت زبانی در جامعه شناسی گفتمان/زبان را به موقعیت غالب ارایه می دهد. در سایر رویکردهای ، پراکتیس های گفتمان صرفا" رشته هایی از نشانه ( sign ) محسوب می شوند. در نظریه پراکتیس ، آنها شکل هایی از فهم اند اما همچنین الگوهای بدنی ، فعالیتهای ذهنی عادی ، دانش وضعیت( که در اینجا شامل گرامر و قواعد عملی استفاده است) و در راس همه ، اشیاء( از اصوات گرفته تا خود کامپیوترها )که به همدیگر متصل می شوند می باشند.پس در نظریه پراکتیس ، گفتمان / زبان نه فقط شامل نشانه ها بلکه همجنین همه اصول مرتبط با نظریه را نیز در بر می گیرد.

با توجه به عبارت های ساختار/ فرایند ( structure/ process ) ساختار اجتماعی در طبیعت عادی پراکتیس یافت می شود. پدیده اجتماعی در مقیاس بزرگ ، از ساختار های اقتصادی مانند شرکت ها  گرفته تا روابط اجتماعی صمیمی  با روزمرگی هایی که در قلب پراکتیس های اجتماعی قرار دارند ساختاربندی می شوند. بنابراین ، ساختار ( همانند فراین ) بیرون از پدیده های اجتماعی بزرگ مقیاس یا در راس افراد بلکه در طبیعت روزمره کنش موجودیت پیدا می کند.

 این به دیدگاه متمایزتری از عاملیت/ساختار منتهی می شود.بیشتر نظریه های اجتماعی به ویژه نظریه های خرد ، بر عاملیت / ساختار برای مثال بر خودانگیختگی  self-interested  ( نظریه گزینش عقلانی) یا کنترل با هنجارها و نقش ها ( کارکردگرایی ساختاری) تاکید دارند. تاکید در نظریه پراکتیس بر پراکتیس است و نه بر عاملیت. عاملیت ها وجود دارند اما آنها صرفا" بدن/ ذهن هستند که پراکتیس اجتماعی را به همراه داشته و آنرا به انجام می رسانند.بنابراین عاملیت نه مستقل است ( به مثابه نظریه گزینش عقلانی ) و نه یک نوشداروی قضاوتی ( مانند کارکرگرایی ساختاری) بلکه ترجیحا" مانند فردی است که جهان و خودش را درک می کند ، کسی که از وضعیت دانش و دانش انگیزشی بر طبق پراکتیس ویژه بهره می گیرد.نکته اصلی در اینجا این است که نظریه پراکتیس اهمیت عاملین را تاکیدزدایی نموده توجه تاکیدات را بر پراکتیس ها جستجو می کند ؛ این برای بیشتر نظریه پردازان جامعه شناسی که یا بر عاملیت به عنوان خالقان جهان اجتماعی تاکید می کنند یا بر نیروهای درونی و بیرونی که عاملیت را ملزم و خلاقیت را محدود می کنند گامی رادیکال است.

در وضع کنونی نظریه پراکتیس از تکه ها و بخش هایی از کار برخی از نظریه پردازان و نظریه ها اقتباس می کند. این نظریه ، شبکه سستی از کارها و ایده ها را بوجود آورده است. تا به حال  نظریه پراکتیس برجسته وجود ندارد و ضرورتا" نمی بایست به یک نظریه برجسته تبدیل شود ، اما ایده های نظری متمایزتری در  ارتباط با علاقه به  شیوه هایی درباره ایده پراکتیس وجود دارد که توسعه بیشتر رویکرد نظری سودمند جدید را پیشنهاد می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 9:54  توسط  ali mirzamohammadi  | 

بسط جهاني مدرنيته به نظر گيدنز
نويسنده:دکتر حسين سليمي
در ميان نظريه پردازان جهاني شدن آنتوني گيدنز جامعه شناس انگليسي که به عنوان يکي از صاحب نظران اصلي چپ جديد و راه سوم در اروپا محسوب مي شود، آوازه و شهرت فراواني دارد. او که تحصيلات دانشگاهي خود را با روان شناسي آغاز کرده بود، پس از گرايش به جامعه شناسي، به سرعت رشد کرد و با نوشتن 33 کتاب که بسياري از آنها به 22 زبان دنيا از جمله فارسي ترجمه و چاپ شده است و با دهها مقاله علمي به يکي از سرشناس ترين چهره هاي علمي جهان بدل شد. وي پس از پيروزي حزب کارگر در انگلستان به يکي از مشاوران ارشد توني بلر نيز بدل شد و مدتها رياست مدرسه معروف علوم اقتصادي- سياسي لندن را بر عهده داشت. گيدنز با ارائه نظريه اي منسجم درباره جهاني شدن کوشيد تا به لحاظ نظري و علمي ، سوسيال دموکراسي را بازسازي کرده و پنجره جديدي به نام «راه سوم» بگشايد که فراسوي محافظه کاري در بحران، سوسياليسم فراموش شده طريقه جديدي را پيشاپيش سياسيون تحول طلب اروپايي بگشايد. آثار گيدنز بسيار پردامنه و متنوع اند و ارائه تمامي نظريات و انديشه هاي او در اين مجال محدود ممکن نيست. اين آثار طيف وسيعي از کتابهاي درسي جامعه شناسي تا آسيب شناسي رفتاري فرد و خانواده را در برمي گيرد. اما در اين قسمت تلاش خواهد شد تا نظريات گيدنز درباره «جهاني شدن» به طور مشخص مورد توجه قرار گيرد و تنها آن دسته از تفکرات و مفاهيم مورد نظر وي که مي تواند در روشن ساختن مباحث مربوط به «جهاني شدن» مؤثر واقع شود، بررسي گردد.

مدرنيته و تحول زندگي اجتماعي

اصلي ترين و بنيادي ترين مفهوم و پديده مورد نظر گيدنز«مدرنيته» است. زيرا تحول بنيادين و پايه اي هويت و زندگي اجتماعي انسان و پيدا شدن ابعاد جهاني براي زندگاني بشر، از ديدگاه او محصول پديده مدرنيته است. اما مدرنيته از ديدگاه گيدنز چيست؟ تعريف اوليه اي را که او از مدرنيته ارائه مي کند و به وسيله برخي مترجمان به مدرنيت برگردانده شده به شرح ذيل است:
براي نزديک شدن به معناي اين مفهوم، نخست تنها اين را مي گويم که «مدرنيت» به شيوه هايي از زندگي يا سازمان اجتماعي مربوط مي شود که از سده هفدهم به بعد در اروپا پيدا شد و به تدريج نفوذي کم و بيش جهاني يافت(گيدنز، 1377، ص 4). البته به نظر گيدنز مدرنيته چيزي فراتر از صنعتي شدن و زندگي صنعتي و گسترش نهادهاي امروزي است. گر چه همه اين پديده ها را نيز در برمي گيرد. به نوشته او:
مدرنيته نوعي نظم پس از جامعه سنتي است، ولي نه آن چنان نظمي که در آن احساس امنيت و قطعيت ناشي از عادات و سنن جاي خود را به يقين حاصل از دانش عقلايي سپرده باشد. شک، يکي از وجوه فراگير عقل و مدرن، به عمق زندگي روزمره و همچنين به ژرفاي وجدان فلسفي نفوذ مي کند و نوعي ساحت وجودي عام براي دنياي اجتماعي معاصر به وجود مي آورد... زندگي اجتماعي مدرن، علاوه بر بازتابندگي نهادين خود، با فرايندهايي از سازماندهي مجدد زمان و فضا مشخص مي شود، فرايندهايي که همراه با گسترش روشهاي « از جاکندگي»(1) عمل مي کنند. منظور روشهايي است که روابط اجتماعي را از قيد ويژگيهاي محلي مي رهانند و آنها را در فواصل زماني، فضايي دوردست از نو با زمينه هاي اجتماعي ديگري ترکيب مي کنند(گيدنز، 1378الف، ص 17).
به عبارت ديگر مدرنيته به معني تغيير نقش و جايگاه فضا و زمان در زندگاني بشر است . در دوران مدرن ، فضا و زمان وابستگي خود را به مکان و محلي مشخص از دست داده و امکان بسط در نقاط دوردست را پيدا مي کنند. روابط اجتماعي سنتي که در بستر محلي تحقق مي يافت در دوران مدرن تغيير ماهيت داده و سازماندهي مجددي در ابعاد جديد زمان و فضا يافته است. مدرنيته امکان «فاصله گذاري» را فراهم مي کند. بدين معني که پديده ها و حتي افرادي که به لحاظ مکاني از هم دور هستند مي توانند در فضا و زمان مشخص و جديدي به هم پيوسته و هويتها، پديده ها و روابط اجتماعي جديد را به وجود آورند.
بر اين اساس گيدنز مي کوشد تا مفهوم متفاوتي از «جامعه » ارائه دهد، زيرا جامعه از ديدگاه او صرفا قرار گرفتن در يک گروه اجتماعي خاص نيست، بلکه نظامي از روابط اجتماعي است که در آن فضا، زمان و مکان به گونه خاصي سامان يافته و اين سامان يافتگي ماهيت پديده هاي اجتماعي را مشخص مي کند. در اين باره گيدنز نيز مي نويسد:
مفهوم جامعه، جايگاهي کانوني را در بيشتر گفتمان جامعه شناسي به خود اختصاص داده است. البته جامعه مفهوم مبهمي است و هم به «هم گروهي اجتماعي» به معناي عام آن اطلاق مي شود و هم به نظام خاصي از روابط اجتماعي. در اينجا تنها با معناي دوم جامعه کار دارم که در هر يک از چشم اندازهاي مسلط جامعه شناسي به گونه اي اساسي به چشم مي خورد (گيدنز، 1377، ص 16).
وي با نقل ديدگاههايي که جامعه را با دولت- ملت مترادف مي دانند معتقد است که يک نکته ي پارسونزي در اين نگرشها مورد غفلت واقع شده است و آن اين است که هدف اصلي جامعه شناسي، حل «مسئله سامان » است. البته گيدنز انکار نمي کند که دولت- ملت نمونه اي آشکار و عالي از جامعه مدرن است، نمونه اي که از بيخ و بن با دولتهاي پيش از مدرن تفاوت دارد، اما نمي توان به سادگي آن را با مفهوم جامعه مترادف گرفت و عنصر سامان يافتگي زمان- فضا را در آن ناديده انگاشت. به نظر گيدنز:
مابايد مسئله ي سامان را از نو بدين سان صورتبندي کنيم که چگونه نظامهاي اجتماعي زمان و مکان را به هم پيوند مي دهند. در اينجا مسئله ي سامان به عنوان يک نوع فاصله گيري زماني - مکاني در نظر گرفته مي شود، يعني شرايطي که تحت آن زمان و مکان چنان سامان مي گيرند که حضور و غيبت به هم وصل مي شوند. از جهت مفهومي اين قضيه را بايد متمايز از قضيه«مرزبستگي» نظامهاي اجتماعي دانست. جوامع مدرن از برخي جهات مرزبندي آشکار و مشخصي دارند. اما همچنين اين نوع جوامع با پيوندها و بستگيهايي که نظام سياسي - اجتماعي دولت ملي و سامان فرهنگي «ملت» را در مي نوردند، در هم تنيده شده اند... در اينجا چيزي مهم تر از صرف گسترش گنجايش نظامهاي اجتماعي براي در برگرفتن زمان و مکان مطرح است. اگر خواسته باشيم برخي از ويژگيهاي مدرنيت به معناي عام آن را بازشناسيم، بايد عميقا بررسي کنيم که نهادهاي مدرن چگونه در زمان و مکان «قرار گرفته اند»( گيدنز، 1377، ص 18و 19).
بر اساس اين تعريف اوليه، مفهوم مدرنيته را از ديدگاه گيدنز با سه شاخص عمده بررسي مي کنيم: دگرگوني زمان و مکان، از جاکندگي و تحول در مفهوم و پديده اعتماد و مخاطره. سه شاخصي که بدون آنها فهم دقيق مدرنيته ممکن نيست.

1. دگرگوني زمان و فضا و رهايي آنها از قيد مکان

به نظر گيدنز در همه تمدنهاي گذشته شيوه هاي مشخص و معيارهاي معيني براي محاسبه و اندازه گيري زمان وجود داشت. اما اين شيوه ها و معيارهاي اندازه گيري زمان کاملا در پيوند و وابسته با مکان بود. اندازه گيري زمان بدان بستگي داشت که در کجا مي خواهيد آن را اندازه بگيريد، «چه وقت»، تقريبا هميشه با «کجا» مرتبط بود و حتي شيوه هاي اندازه گيري نيز با «کجا » بودن اين اندازه گيري مرتبط بود. اما با پيدايش ساعت مکانيکي و به تدريج سازماندهي اجتماعي يکنواخت آن موجب شد که معيارهاي زماني به تدريج از قيد و بندهاي مکاني رهايي يابند. مدرنيته باعث شد که به تدريج نظام زمان گذاري و تدوين تقويمها در عرصه جهاني يکنواخت شده و زمان و تاريخهاي مشخصي به وجود آيد که براي همه مردمان، «رخدادهاي جهاني» محسوب مي شود، مانند سال 2000، اين پديده اي است که با بسط مدرنيته در قرن بيستم ممکن شده است.
با فراگيري مقياس جهاني زمان که از عوارض ذاتي مدرنيته است، زمان از قيد مکان رها مي شود. به همراه آن به تدريج« فضا» نيز از قيد«مکان»رهايي مي يابد و يا به عبارت ديگر«مکان» از قيد «محل» آزاد مي شود. به نظر گيدنز در جوامع سنتي هميشه زندگي اجتماعي با حضور در مکان و محلي معين معنا مي يابد؛ اما در زندگي مدرن مي توان در مکان يا محلي حاضر نبود، ولي در فضاي آن قرار داشت و در زندگي و پديده هاي اجتماعي که در آن فضا قرار دارند، مشارکت ورزيد. به نوشته گيدنز:
تهي شدن زمان تا اندازه زيادي پيش شرط تهي شدن مکان است و اولويت علي بر آن دارد. زيرا همچنان که در پايين توضيح خواهم داد، تنظيم در راستاي زمان مبناي نظارت بر مکان است. تحول «مکان تهي» را مي توان بر حسب جدايي مکان از محل دريافت. تأکيد بر تمايز اين دو مفهوم مهم است، زيرا غالبا کم و بيش مترادف هم به کار مي روند. مفهوم «محل» از همه بهتر با تصور جايگاه مشخص مي شود که به محيط مادي فعاليت اجتماعي که به گونه اي جغرافيايي مشخص شده باشد اطلاق مي شود. در جوامع پيش از مدرن، مکان و محل غالبا بر هم منطبق بودند، زيرا ابعاد مکاني زندگي اجتماعي نبراي بيشتر آدمها و از بيشتر جهات، تحت چيرگي«حضور» يا تحت تسلط فعاليتهاي محلي بود. پيدايش مدرنيت با تقويت روابط ميان ديگران «غايب » بيش از پيش مکان را از محل جدا ساخت... در شرايط مدرنيت، محل بيش از پيش توهمي مي شود و موقعيتهاي محلي کاملا تحت نفوذ و رخنه عوامل اجتماعي دور از خودشان در مي آيند و به وسيله آن شکل مي گيرند( گيدنز، 1377، ص 23).
آنچه در اين ترجمه با عنوان «مکان » و «محل» ترجمه شده است، در ترجمه هايي ديگر با کلمات «فضا» و «مکان» مورد اشاره قرار گرفته است. يعني در عبارات سابق فضا در مقابل مکان و مکان در مقابل محل استفاده مي شود. اما مفاهيم مهم تر از کلمات اند. آنچه مهم است اين است که جداييهاي مکاني و محلي ديگر باعث انقطاع اجتماعي و گسستگي انسانها از يکديگر نيستند. مدرنيته باعث مي شود که حتي انسانهايي که از هم دورند بتوانند در شکل گيري يک جامعه يا يک پديده اجتماعي در «فضاي مدرن» در کنار هم قرار گيرند. فاصله مکاني به معناي فاصله زماني نيست و همسانيهاي مدرن در تنظيم زمان موجب مي شود که فعاليتهاي اجتماعي در دوردست هم بتوانند به لحاظ زماني همساز و هم کنش شوند. تنظيم مراودات، سفرها و حمل و نقلهاي بين المللي و برنامه هاي عمل مشترک بين مردمان سرزمينهاي مختلف از همين جدايي زمان و فضا با مکان سرچشمه مي گيرد. اين جدايي بيانگر ماهيت اصلي مدرنيته و تفاوت اصلي آن با دوران سنتي زندگي بشري است. به بيان گيدنز:
سازمانها و سازماندهي که از ويژگيهاي عمده دنياي مدرن است، بدون يکپارچه سازي مجدد زمان و فضاي تفکيک شده تصور ناپذير است . سازماندهي اجتماعي مدرن مستلزم هماهنگي دقيق فعاليتهاي بسياري از انسانهاست که از نظر جسماني در حضور همديگر نيستند. «کي» در اين فعاليتها به طور مستقيم مرتبط با «کجا»ست ولي نه مانند اعصار ماقبل مدرن با واسطه مکان. همه مي توانيم به خوبي احساس کنيم که جدايي زماني از فضا تا چه حد براي پويايي انبوهي که تجدد به امور اجتماعي وارد مي سازد حياتي و بنيادين است. اين پديده در واقع«کاربرد تاريخ براي تاريخ سازي» را کيفيتي جهاني مي بخشد... . اين نوع اصالت بخشيدن به تاريخ با ايجاد نوعي گذشته استاندارد شده و نوعي «آينده» تعميم پذير به صورتي عام و جهاني در مي آيد( گيدنز، 1378الف، ص 36 و 37).
در واقع سازمان عقلايي ناشي از مدرنيته و نيز فناوري مدرن، ساز و کارهاي تحرک را فراهم مي سازد و موقعيتهاي محلي و جهاني را به هم پيوند زده و حتي سرنوشت آينده و گذشته انسانهاي موجود در مکانهاي مختلف را به هم مرتبط مي سازد( گيدنز، 1377، ص 25).

2. از جا کندگي

مفهوم از جاکندگي در نظامهاي اجتماعي بيانگر پديده اي است که در اثر جدايي فضا و زمان از مکان به وجود آمده و يکي از خصلتهاي اصلي مدرنيته از ديدگاه گيدنز است. او مي نويسد:
منظور من از «جاکندگي » کنده شدن روابط اجتماعي از محيطهاي محلي هم کنش و تجديد ساختار اين محيطها در راستاي پهنه هاي نامحدود زماني- مکاني است (گيدنز، 1377، ص 26).
بر اساس اين مفهوم روابط اجتماعي و پديده هاي اجتماعي ديگر مستقر و محصور در يک مکان يا يک جعبه مکاني مشخص نيستند. روابط و پديده هاي اجتماعي در جهان سنتي در قالبهاي محدودي جا گرفته و صرفا در اين قالبهاي مکان مند معنا مي يابد . در حالي که در جهان مدرن گسترده روابط اجتماعي و شمول پديده هاي اجتماعي از نظر مکان و زمان نامحدود است. از نظر گيدنز دوساز و کار اصلي موجب از جاکندگي بوده و نهادهاي اجتماعي مدرن را متحول ساخته اند:« ساز و کار خلق نشانه هاي نمادين» و «ساز و کار استقرار نظامهاي تخصصي».
ساز و کار خلق نشانه هاي نمادين. منظور گيدنز از نشانه هاي نمادين، وسايل و پديدارهايي است که امکان مبادله ميان انسانها را فراهم مي آورند. نشانه هاي نمادين ارتباط و مبادله و روابط اجتماعي را ميسر مي سازند ، اما اين تأثير به ويژگيهاي افراد يا گروههايي که آنها را در برهه هايي خاص به کار مي گيرند، مربوط نيست. اين نشانه ها به گردش در مي آيند، اما نقش اين گردش از افراد يا گروههاي خاص اجتماعي مستقل است. به جز زبان و وسايل مشروعيت سياسي، «پول» مهم ترين نشانه نمادين مورد نظر گيدنز است. پول نشانه نمادين ارزش مبادله است که مبادله هر چيز با هر چيز ديگر را بدون توجه به آنکه کالاهاي مورد مبادله کيفيات ذاتي مشترکي دارند يا نه فراهم مي آورد. آنچه مورد نظر گيدنز است، بحث اقتصادي درباره پول نيست، بلکه او با نگرشي جامعه شناختي مي کوشد که پول را به عنوان نشانه نمادين مدرنيته معرفي کند و براي توضيح رابطه ناگسستني ميان مدرنيته و پول ازنظريات گئورگ زيمل بهره مي گيرد. قدرت و زبان، ابزارهاي گردش و چرخش نشانه ها و نمادها در جوامع هستند و پول نيز مانند آنها امکان « گردش» و «چرخش» فعاليتهاي اجتماعي را فراهم مي آورد. گيدنز با استفاده از تعاريف جان مينارد کينز معتقد است که پول به معناي مدرن آن با مفهوم وام و اعتبار که در دنياي مدرن پديد آمده همزاد است. وام به معني تعويق انداختن پرداخت است و پول وسيله اوليه اي است که اين به تعويق انداختن را به لحاظ زماني ممکن مي سازد. بنابراين پول با مفهوم زمان پيوند مي خورد و به بيان گيدنز:
پول وسيله تعليق زمان و جدا کردن معاملات از محيطهاي خاص مبادله است. به گونه اي دقيق تر پول وسيله فاصله گيري زماني- مکاني است. پول وسيله معاملات ميان عوامل معامله است که از جهت زماني و مکاني بسيار جدا از هم هستند (گيدنز، 1377، ص 31).
البته اين گردش نشانه ها به نوعي اعتماد به دستگاههاي دولتي و سازمانهاي منتشر کننده پول و تضمين کننده اعتبار آن نيز بستگي دارد که خود از خصلتهاي مدرنيته است ( به اين بحث در صفحات آينده باز خواهيم گشت). اما به هر حال نشانه هاي نمادين باعث مي شوند که پديده هاي اجتماعي وروابط ناشي از آنها در يک جا و يک قالب مشخص قرار نگرفته و به بيان گيدنز از جا کنده و در گستره اي نامتناهي پراکنده شوند.
ساز و کار استقرار نظامهاي تخصصي. منظور گيدنز از نظامهاي تخصصي، نظامهاي انجام کار فني يا مهارت تخصصي است که حوزه هاي وسيعي از محيطهاي مادي و اجتماعي زندگي کنوني ما را سازمان مي دهد . نظامهايي که فعاليتهاي تخصصي در درون آن انجام مي شود و همگي در بطن مدرنيته تولد و رشد يافته اند. مهندسان ، پزشکان، معلمان، معماران و غيره همگي در درون نظامهايي که دانش متخصصان را انسجام مي بخشند، عمل کرده و به طور مداوم بر بسياري از جنبه هاي اعمال ما تأثير مي گذارند( گيدنز، 1377، ص 33و 34) . تقريبا بيشتر اعمال و اقدامات اجتماعي ما و استفاده ما از تجهيزات مدرن در زندگي امروز به دليل اعتماد به همين نظامهاي تخصصي است. سوار شدن بر اتومبيل که محصول جامعه مدرن است، نشانه اعتماد تمام و کمال به نظامهاي تخصصي است که خودرو از درون آن بيرون آمده است والا کساني که هيچ چيز از مهندسي، طراحي و تعمير خودرو و محصولات زندگي مدرن مي دانند امکان ندارد که بر پشت پاره هايي آهن نشسته و با سرعت در خيابانهايي حرکت کنند که نظامهاي تخصصي ديگري آنها را طراحي کرده است. «براي يک آدم غير متخصص، اعتماد به نظامهاي تخصصي نه به آشنايي کامل با اين فراگردها و نه به تسلط بر دانشي که اين فراگردها به دست مي دهند، بستگي دارد»(گيدنز، 1377، ص 35) ، بلکه به اعتماد او به نظامهاي تخصصي برآمده از مدرنيته باز مي گردد. به همين دليل نيز «نظامهاي تخصصي از جا کننده اند، زيرا در اشتراک با نشانه هاي نمادين، روابط اجتماعي را از فوريتهاي محيط جدا مي سازند» (گيدنز، 1377، ص 35). مدرنيته شبکه اي از نظامهاي تخصصي را در بردارد، شبکه اي که در جوامع سنتي از آنها خبري نبود و کار ويژه هاي آن به طور عمده به وسيله افراد در محلهاي مشخص انجام مي شد. اما با وجود اين نظامها، روابط و پديده هاي اجتماعي را از ضرورتهاي محلي جدا مي سازد. در اين شرايط زندگي در جامعه مدرن و استفاده از تمامي امکانات جامعه مدرن تنها با شناخت و اعتماد به اين نظامهاي تخصصي که جايگزين پاره اي سنتها شده اند ممکن مي شود.

3. تغيير و دگرگوني در اعتماد و مخاطره

گيدنز به پيروي از زيمل، اعتماد و مخاطره را دو روي يک سکه و بنياد پديده ها و انتظام اجتماعي مي داند. اعتماد به معني اتکا يا اطمينان به کيفيت يا صفت يک شخص يا يک چيز و يا يک حقيقت و گفته است. مخاطره نيز محصول شناخت از محيط است، شناختي که وجود خطري احتمالي را براي انسان روشن مي سازد. مثلا مخاطرات ناشي از فجايع شناختي يا جنگ هسته اي، در اثر شناخت دقيق واقعيات موجود براي انسان پديدار مي شود.
اعتماد نيز از نظر گيدنز به غيبت در زمان و مکان بستگي دارد، زيرا کسي که فعاليت او پيوسته در معرض ديد است، نيازي به اعتماد ندارد، بلکه اعتماد براي کسي مطرح است که پيوسته و دايما در نزد ما حاضر نيست و يک نوع اطمينان به اعمال و افکار او در نزد ما شکل مي گيرد( گيدنز، 1377، ص 40). در شرايط جديد مدرنيته مدرنيته اعتماد بيش از آنکه به اشخاص و نيت آنها وابسته باشد به سيستمها و کارکرد آنها مربوط است و مخاطرات نيز از پيامدهاي احتمالي کنش آنها سرچشمه مي گيرد. بنابراين به نظر گيدنز( 1377، ص 42)در دوران مدرنيته اعتماد در اين زمينه وجود دارد:
الف) اطلاع همگاني در اين مورد که فعاليت بشري- از جمله موارد راجع به تأثير فناوري در جهان- زاييده اجتماع بشري است و به ماهيت اشياء يا تأثير الهي ارتباطي ندارد.
ب) پهنه متغير و بسيار گسترده کنش بشري، خصلت پويايي نهادهاي مدرن اجتماعي را پديد آورده است.
بر اين اساس روابط و پديده هاي اجتماعي در دوران مدرنيته بر پايه شبکه اي از اعتمادهاو شناخت مخاطرات به وجود مي آيد. اين اعتماد موجب آن مي شود که انسان از نظامها و فناوريهايي که مولد تخصصهاي مدرن است استفاده کند و با انسانها و نظامهايي که به لحاظ زماني و مکاني از او دورند به کنش متقابل بپردازد. مدرنيته با بسط و گسترش اعتماد به نظامهاي تخصصي نشانه هاي نمادين موجب مي شود که پديده ها و روابط اجتماعي در يک قالب مکاني مشخص محدود نمانده و دايما گسترش بيشتري بيابند. اين گسترش فراتر از هر گونه محدوديت مکاني است، بنابراين موجب و پايه فرايندي است که انسان را از قيد و بندهاي جامعه سنتي رها مي سازد. در جامعه سنتي، اعتماد بيشتري به سنتهاي مستقر در يک مکان مشخص و در چهارچوب باورهاي خويشاوندي- قبيله اي معنا مي گرفت و مخاطره زماني پديدار مي گشت که خطراتي براي اين روابط در درون مکان زندگي جامعه سنتي بروز مي کرد. در اين جامعه اعتماد فقط و فقط در درون اين روابط معني مي گرفت و هيچ گونه اعتمادي به خارج از جامعه سنتي وجود نداشت. تمامي مخاطرات نيز به بيرون اين جامعه نسبت داده مي شد و اصولا مخاطره و حتي خطر يا پديده هاي منبعث از خارج از جامعه سنتي مفهوم پيدا مي کرد . اولين رويارويي با شخص يا پديده خارج از جامعه سنتي به نوعي علامت پيدايش خطر تلقي مي شد، در حالي که بر عکس در درون سنتهاي رايج در جامعه همه چيز گوياي اعتماد بود.
اما در دوران مدرن اعتماد به نظامهاي تخصصي نشانه هاي نمادين به وجود آمد و اين امکان را براي انسان پديد آورد که به پديده ها و روابط اجتماعي و محصولات اجتماعي که خارج از محيط کوچک سنتي اوست نيز اعتماد و با آنها پيوند برقرار کند. مخاطره نيز محصول آگاهي از عملکرد احتمالي همين نظامهاي تخصصي است. بنابراين از ديدگاه گيدنز، مدرنيته بنياد مفاهيم اعتماد مخاطره را - که اساس رفتارهاي اجتماعي انسان است- متحول ساخته و امکان گسترش و فراتر رفتن آن از محدوده هاي يک مکان مشخص را پديد آورده است. رفتارهاي مبتني بر اعتماد يا مخاطره از کالبد تنگ روابط سنتي و دروني جوامع آزاد مي شوند و در گسترده اي وسيع تسري مي يابند.
در نتيجه، از نظر گيدنز خصلت جوهري مدرنيته، رهايي از قيد مکان و گسترش فرامکاني است. اين در ذات مدرنيته است که دايما بسط و گسترش يابد و روابط و پديده هاي اجتماعي را در عرصه اي وسيع تر شکل داده و معنا کند. از اين روست که بسط مدرنيته موجب بسط روابط و پديده هاي اجتماعي در وراء جغرافياي محلي است. گرايش به سوي جهاني شدن و جهان شمولي درگوهر مدرنيته است. رها شدن زمان و فضا از قيد و بند مکان، از جا کنده شدن پديده هاي اجتماعي و اعتماد فزاينده به نظامهاي تخصصي و نشانه هاي نمادين و نيز گسترش مخاطرات عظيم و جهان شمول، نمادهاي خصلت جهاني مدرنيته اند که به طور طبيعي آن را به فراتر از محدوده هاي مکاني و جغرافياي مي برند. از اين روست که مدرنيته به خودي خود، مقدمه و بستر جهاني شدن است. براي توضيح مفهوم جهاني شدن و درک واقعيات آن نيازي نيست که به مفاهيمي چون پست مدرنيسم پناه ببريم، زيرا مدرنيسم و شناخت خصلتهاي ذاتي مدرنيته مي تواند به خوبي شکل گيري فرايند جهاني شدن را توضيح دهد.

پي نوشت :

1. disembedding

منبع: کتاب نظريه هاي گوناگون درباره ي جهاني شدن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:18  توسط  ali mirzamohammadi  | 

پیامدهای مدرنیت / آنتونی گیدنز

گیدنز با پیدایش دوره ای به عنوان پسامدرن مخالف است. حرف اساسی گیدنز این است که با بازبینی مجدد بر ویژگی های مدرنیت می توان دریافت که ما در مرحله تشدید مدرنیت قرار داریم. شرط وقوع پسامدرن با بی رمق شدن روایت بزرگ مشخص می شود، یعنی همان طرح داستانی که بنابر آن، ما در تاریخ به عنوان موجوداتی با گذشته معین و آینده پیش بینی پذیر قرار گرفته ایم. اما به این شرط نکاتی را می افزاید و اضافه می کند که، نشناختن ویژگی های فعلی ناشی از شرایط جدیدی است که در آنیم و به جای خلق واژه ها و دوره های جدید باید دنبال پیامدهای جدید مدرنیت باشیم.

 تفسیر انقطاعی از تحول اجتماعی مدرن: نهادهای اجتماعی مدرن از برخی جهات بی همتایند و از جهت صوری با همه نوع سازمان سنتی تفاوت دارند. درک این ناپیوستگی ها ضرورت شناخت دنیای مدرن است.

تمرکز گیدنز بر انقطاع مارکسیستی نیست. بیشتر متوجه یک نوع انقطاع خاص یا یک رشته انقطاع هایی است که با دوره مدرن همراه بوده اند.

تاریخ صورت تمامیت یافته ای را که مفاهیم تکاملی ( تاریخ به عنوان یک طرح داستان کلی) به آن نسبت می دهد ، ندارد. اما این تاریخ صورتهای بسیار آشفته فردگرایانه هم ندارد. بلکه آن را می توان با اقطاعهایی مشخص نمود. این انقطاع ها که سازمان مدرن را از سازمان سنتی آن جدا می کند دارای سه ویژگی هستند:

شتاب دگرگونی است که عصر مدرنیت را به حرکت در می آورد. شاید این امر از نظر تکنولوژی از همه بیشتر مشهود باشد.

انقطاع دیگر پهنه دگرگونی است. موجهای دگرگونی سراسر پهنه زمین را درنوردیده است.

به ماهیت ذاتی نهادهای مدرن بازمیگردد. نهادهای جدید و مدرن و ظهور اقامتگاه های شهری با ویژگی های خاص

برای شناخت مدرنیت باید به مسئله امنیت در برابر خطر و اعتماد در برابر مخاطره توجه نمود. وبر ، مارکس و دورکیم از کسانی هستند که به مسئله مدرنیت پرداخته اند اما بیشتر به وجه امکانات ان نگاه کرده اند. در ضمن مشکلات و ملال آوری های مدرنیته را هم مورد توجه قرار داده اند. آنها به انضباط ملال آور تولید پرداخته اند، اما پیش بینی نکرده بودند که توسعه تولید محیط مادی را می تواند به خطر اندازد. نکته دوم این است که آنها قدرت سیاسی توتالیتر را مربوط به دوره های پیش از مدرن می دانستند. اما آنچه دیده شد این است که عوامل نهادی مدرنیت به جای دفع امکانات توتالیتر آن را در درون خود حفظ کرده اند. نظام توتالیتر خطرناکتر از نظام سنتی استبدادی است. نقد دیگر به ایشان پیش بینی صلح آنها است، چون با توسعه قدرتهای نظامی رو به رو شدیم. در واقع هیچیک ار بنیانگذاران کلاسیک جامعه شناسی به پدیده صنعتی شدن جنگ نپرداخته است.

لذا تاریخ هدفی را دنبال نمی کند و ما باید تحلیلی درست از خصلت دو لبه مدرنیته داشته باشیم.

 

جامعه شناسی و مدرنیت : سه مفهوم پذیرفته شده در جامعه شناسی در باره مدرنیت: نخستین مفهوم به تشخیص نهادی مدرنیت راجع است، دومین مفهوم با تاکید اصلی تحلیل جامعه شناختی یعنی" جامعه" سرو کار دارد؛ و سومین مفهوم به پیوندهای میان دانش جامعه شناختی و ویژگیهای مدرنیت که این دانش به آنها ارجاع دارد، مربوط است.

 

مدرنیت، زمان و مکان : با پیدایش مدرنیت تقویم زمانی از مکان جغرافیایی جدا شد و تمام جهان ساعت و معیار واحدی یافتند. تهی شدن زمان پیش شرط تهی شدن مکان هم بود. بعد از مدرنیت مکان از محل جدا شده است. جدایی زمانی و مکانی شرط وقوع فراگردهای ازجاکندگی است و پیونهای میان فعالیت اجتماعی و جایگیری آن در زمینه های خاص حضور را قطع می کند.

 

از جاکندگی : : کنده شدن رواط اجتماع از محیطهای محلی همکنش و تجدید ساختار این محیطها در راستای پهنه های نا محدود زمانی – مکانی است. گیدنز با تصورات کارکردگرایانه مبنی بر تمایز و تخصص که نشانه گذر به دوران مدرن است مخالف است. او از جاکندگی را عاملی برای این گذار می داند. از جاکندگی با دو عامل مشخص می شود. اول خلق نشانه های نمادین ارتباط دوم مکانیسم استقرار نظامهای تخصصی.

گیدنز پول را یکی از مهمترین نشانه های ارتباطی می داند و در این زمینه به زیمل توسل می جوید . هرچند نگاهی به دیگر متفکرین نیز دارد. مثلا کینز از جمله کسانی است که نظام پولی را تعریف کرده است. و بین پول محاسبه و پول کامل تفاوت می گذارد.( وام خصوصی جهت پول محاسبه و تضمین دولت از پول برای پول کامل.)  رابطه بین پول و زمان وجود دارد. پول وسیله تعویق اندازی است. پول وسیله فاصله گیری زمانی – مکانی است. پول سرمایه را از مالک جدا می کند و وسیله ایست برای ازجاکندگی. پول کامل وسیله ایست برای از جا کندگی.

همه مکانیسمای از جا کندگی به اعتماد نیاز دارد و اعتماد در همه نهادهای مدرنیت باید باشد. اعتماد به مبادلات پولی اعتماد به دولت نشر دهنده پول کامل است.

منظور از نظام تخصصی نظام انجام دادن کار خاص یا مهارت فنی است. نظامهای تخصصی مکانیسمهای از جا کننده اند. زیرا در اشتراک با نشانه های نمادین ، روابط اجتماعی را از فوریتهای محیط جدا می سازند. در ضمن همین نظام ها نشانه اعتماد ماست. اعتمادی که به مهارت و تخصص فارغ از شناخت متخصص می باشد. یک نظام تخصصی نیز به همان شیوه نشانه های نمادین، با فراهم کردن تضمین های چشمداشتها در پهنه زمانی – مکانی فاصله دار، عمل از جا کنندگی را انجام می دهد. همه مکانیسمهای از جاکننده به رویکرد اعتماد نیاز دارند.

 

اعتماد : ویژگی های اعتماد: اعتماد با غیبت در زمان و مکان ارتباط دارد. یعنی شرط اعتماد نه فقدان قدرت که کمبود اطلاعات است. / اعتماد به احتمال وابسته است. / اعتماد ایمان به شخص یا نظام نیست. بلکه چیزی است که از این ایمان سرچشمه می گیرد. / اعتماد معطوف به نشانه های نمادین و کارکرد نظامها است. / اعتماد همان اطمینان به اعتماد پذیری یک شخص یا نظام /

 

بازاندیشی در مدرنیت : سنت و مدرنیته همیشه در تضاد بوده اند. پیش از این در فرهنگهای سنتی به گذشته بیشتر اشاره می شد و بیشتر مورد احترام بوده است. بازاندیشی پیش از این و در دوره سنت به معنای شناخت کنش در دل زمینه ایست که در آن بروز و ظهور پیدا کرده است. اما بازاندیشی در دوره مدرنیت معنای دیگری یافته است. بازاندیشی مبنای بازتولید نظام است. زندگی امروز رابطه ای با گذشته ندارد مگر اینکه به شیوه ای اصولی بتوان از عمل گذشته در پرتو دانش آینده دفاع کرد. یعنی در پرتو دانشی که اعتبارش را از سنت نمی گیرد، می توان سنت را توجیه کرد. بنابراین سنت در مدرن ترین جوامع هم می تواند نقش بازی کند. هرچند سنت برجای مانده سنتی است که لباس عاریه بر تن کرده است.

بازاندیشی در زندگی اجتماعی مدرن دربرگیرنده این واقعیت است که عملکردهای اجتماعی پیوسته بازسنجی می شوند و در پرتو اطلاعات تازه درباره خود انها، اصلاح می شوند. در همه فرهنگها عملکردهای اجتماعی در پرتو کشفهای تازه ای که به خورد این عملکردها داده می شود، پیوسته دگرگون می شود. اما تنها در عصر مدرنیت است که تجدید نظر در عرف، در همه جنبه های زندگی انسان صورت می گیرد. ویژگی مدرنیت نه اشتها برای چیزهای نو بلکه فرض بازاندیشی درباره همه چیز است که البته این بازندیشی، خود بازاندیشی را نیز در بر می گیرد. شاید در ابتدا مطلق بودن خرد در مدرنیته ، قطعیتی را برای ما ایجاد کند، زیرا ما تزلزل خرد را نمی بینیم. ما در جهانی زندگی می کنیم که از هر جهت ساخته و پرداخته دانش بازاندیشانه است و حتی نمی توانیم مطمئن باشیم که عناصر این دانش تغییر نخواهد کرد. جامعه شناسی و علم اجتماعی بیش از علم طبیعی درگیر مدرنیت است . هرچند علم طبیعی بهره هایی خفیف از قاطعیت را با خود به همراه دارد.

جایگاه کنونی جامعه شناسی در بازاندیشی مدرنیت، از نقش آن به عنوان تعمیم یافته ترین نوع انعکاس زندگی اجتماعی مدرن ، سرچشمه می گیرد. (آمارها فقط وسیله تحلیل نیستند بلکه به گونه ای امر اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهند. مثل امار طلاق) در جامعه شناسی موضوع مورد بررسی بازاندیشانه تجدید ساختار می کند؛ موضوعی که خودش هم یاد گرفته که جامعه شماختی بیاندیشد.

حال این بازاندیشی تحت تاثیر چهار عامل قرار می گیرد. اولین عامل قدرت است. قدرت محقق دانش را در خدمت منافع گروهی قرار می دهد. تاثیر دوم به نقش ارزشها باز می گرددارزشها مبنای عقلانی ندارند و هر تغییری مبتنی بر بازاندیشی تحت تاثیر ارزشهایی که هنوز قرار نگرفته نیز قرار می گیرد. تاثیر سوم پیامدهای ناخواسته است. بازاندیشی جهان مدرن امکان مسدود شدن پیامدهای ناخواسته را از بین برده است. تاثیر چهارم گردش دانش اجتماعی در تاویل دوگانه است. دانشی که به گونه ای بازاندیشانه در شرایط بازتولید نظام به کار بسته می شود.

 

مدرنیت یا پسا مدرنیت : پسامدرنیسم بیشتر به سبکها یا جنبش های درون ادبیات، نقاشی ، هنرهای تجسمی و معماری راجع است. به جنبه هایی از بازاندیشی زیبایی شناختی در مورد ماهیت مدرنیت کار دارد.

اما پسامدرنیت با نگاه گیدنز به چیز دیگری راجع است. گدر از نهادهای مدرن و پیدایش نهادهای جدید، از بین رفتن قطعیت خرد، فرجام نشناسی تاریخ، عدم اعتقاد به پیشرفت و ... جزو این دسته است.

اما او اعتقاد دارد گسستهای رخ داده را باید ناشی از خود روشنگری اندیشه مدرن در نتیجه از میان برداشته شدن بقایای دیدگاه های سنتی و مشیتی دانست. ما به فراسوی مدرنیت گام بر نداشته ایم، بلکه درست در مرحله تشدید مدرنیت به سر می بریم. اینکه تفوق غرب کاهش پیدا کرده نشان پسا مدرنیت نیست. نشان جهانی شدن مدرنیت است. رشد نهادهای دیگر که باعث شده تفوق غرب بر دیگران کاهش پیدا کند.

قطعیت خرد که غلط مصطلح مدرنیت است، از انجا بود که در مقابل قطعیت مذهب قرار گرفت. وگرنه در هیچکجا حتی توسط اثباتگرایان نیز قطعیت دانشی وجود نداشته است.

ما هنوز در جهان اجتماعی پسا مدرن زندگی نمی کنیم ، بلکه تنها بارقه های معدودی از پیدایش شیوه های زندگی و صورتهای سازمان اجتماعی را مشاهده می کنیم که از شیوه ها و صورتهای زاییده نهادهای مدرن متفاوت اند. تشدید مدرنیت نگران کننده است.

 

ابعاد نهادی مدرنیت : سرمایه داری و صنعتگرایی ویژگی های نهادی مدرنیت است. سرمایه داری نظام تولید کالاست که بر رابطه میان مالکیت سرمایه و کار دستمزدی بدون مالکیت استوار است. ویژگی عمده صنعتگرایی ، کاربرد منابع بی جان نیروی مادی در تولید کالا همراه با نقش کانونی ماشین الات در فرایند تولید است. جامعه سرمایه داری شاخه فرعی جامعه مدرن است. این جامعه ویژگی های نهادی خودش را دارد. دارای ماهیت رقابت امیز و توسعه طلبانه است، اقتصاد و سیاست دارای نهادهای مجزایی هستند. مالکیت سرمایه با پدیده فقدان دارایی، یعنی همان کالا شدن کار دستمزدی، ارتباط مستقیم دارد. و همچنین خودمختاری دولت هم وجود دارد.

بنابراین دولت ملی – نهاد مدرنیت-  دارای ویژگی های خاصی است. سرمایه داری، صنعتگرایی، حراست و نظارت بر اطلاعات و وسایل مهار خشونت است.

پشت این مجموعه های نهادی ، سه منبع پویایی مدرنیت را پیش از این تشخیص داده ایم که عبارتند از فاصله گیری زمانی – مکانی ، از جاکندگی و بازاندیشی. این عوامل نهاد نیستند بلکه تسهیل کننده برای گذارهای تاریخی است.

جهانی شدن مدرنیت : جهانی شدن اساسا به فرایند بسط یابنده – فاصله گیری زمانی – مکانی – راجع است، تا آنجا که شیوه های ارتباط میان زمینه ها یا مناطق گوناگون اجتماعی در پهنه کل سطح زمین شبکه ای شده است.

دگرگونی محلی به عنوان بسط جنبی روابط اجتماعی در پهنه زمان و مکان در واقع بخشی از فرایند جهانی شدن به شمار می آید. (مثل عملی که ناشی از تاثیر بازار و اقتصاد جهانی است. هرچند ممکن است معکوس عمل کرده و تاثیر عکس بگذارد)

اعتماد و مدرنیت :  بازجاگیری در مقابل مفهوم از جا کندگی ، باز تخصیص یا ترمیم روابط اجتماعی از جاکنده است. به گونه ای که این روابط با شرایط زمانی – مکانی محلی تطبیق یابد. پایبندیهای چهره دار به آن روابط اعتمادی راجعند که در پیوندهای اجتماعی تثبیت شده، در شرایط هم حضوری حفظ و متجلی می شوند. پایبندیهای بی چهره به رشد اعتقاد به نشانه های نمادین یا نظامهای تخصصی که در مجموع آنها را نظامهای انتزاعی می نامند ، راجع اند.

حفظ بی توجهی مدنی همان پیش فرض کلی اعتمادی است که در برخوردهای منظم با بیگانگان در مکانهای عمومی فرض می شود. بی توجهی مدنی بنیادیترین نوع پایبندی چهره دار در رو به رویی با بیگانگان در شرایط مدرنیت است. بی توجهی مدنی زمزمه زمینه ساز اعتماد است. همان زمزمه ای که مجموعه تصادفی صداها نیست ، بلکه از یک نواخت اجتماعی به دقت نظارت و تنظیم شده برخوردار است. این ویژگی همان چیزی است که گافمن "همکنش نامؤکد " نامیده است.

راندن گردونه بی مهار: عوامل مختلفی باعث شده است که مدرنیت به پدیده ای خارج از کنترل ما در بیاید. یکی از انها خطاهای طراحی است. خطاهایی که در طراحی نظامهای اجتماعی و انتزاعی به وقوع می پیوندد می تواند تاثیر زیادی بر زندگی ما بگذارد. یک مجموعه ای هرچقدر هم بی نقص باشد، در نهایت باید با اراده انسانها کار کند. هر کجا که انسانها وارد سیستم گردند می توان انتظار مخاطره را داشت. بنابراین خطا در عمل دومین علت پیدایش این گردونه بی مهار است. پیامدهای ناخواسته که دو نوع اشاره شده پیشین هم در آن می گنجند، نیز می تواند از این عوامل باشد. بازاندیشی و یا گردش دانش اجتماعی نیز می تواند عاملی برای از کنترل خارج شدن مدرنیت باشد. زیرا دانشی که خلق می شود، دیگر در مهار خلق کنندگان نمی ماند و سیستم و جامعه را تحت تاثیر خود قرار می دهد. نقش قدرتهای متفاوت افراد و تاثیرات آنها و همچنین نقش ارزشهای پذیرفته شده را نیز نباید در این امر نادیده گرفت.
classworks.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:15  توسط  ali mirzamohammadi  | 

مدرنیته در  تفکر آنتونی گیدنز
مدرنیته و دوران مدرن
آنچنان که گیدنز در مصاحبه ای  با کریستوفر پیرسون  می گوید  مدرنیته  در ساده ترین شکل  مختصر شده  تعبیر جامعه مدرن  یا تمدن صنعتی است.
جامعه مدرن  جامعه ای است که  تاثیرات  اقتصادی  در آن  نسبت به گذشته  اثرات  بارزی دارد  و این  تاثیرات  پیرامون  نهادهای  سرمایه داری  ساخت یافته اند.
 
گیدنز  در  دو اثر خاص خود در مورد مدرنیته یعنی کتاب تجدد و تشخص  و کتاب  پیامدهای مدرنیته  تمرکز می کند بر  انقطاعهای دوران  مدرنیته . او  معتقد است تاریخ صورت تکامل یافته ای را که به آن نسبت مب دهند ندارد.
ویژگی های  گسست ها یا انقطاع هایی که  نهادهای مدرن را  از سازمانهای سنتی جدا می کند:
۱.شتاب دگرگونی
۲.پهنه دگرگونی
۳.ماهیت ذاتی نهادهای مدرن
در مدرنیته  بستگی زمان و فضا و مکان از بین می رود. ما با کسانی  ارتباط می یابیم که در زمان و  فضا و مکان های دیگری زندگی می کنند و ارتباط مستقیمی با آنها نداریم.
گیدنز در اینجا از اصطلاح از جا کندگی صحبت می کند. پدیده رها شدن  از قید  عادت ها و عملکرد های  محلی که امکانات جدید  را به بشر می دهند.
این جدایی باعث ایجاد مکانیسم های تحرک می شود  و در نهایت  تاریخیت  بنیادی  همراه  با مدرنیته ایجادی  جدید  است که  باعث می شود تاریخ جهان تاریخی جهانشمول شود  و همه جهان سهمی  مشترک  را از  زمان تجربه کنند.
منظور گیدنز  از اصطلاح  از جا کندگی *  کنده شدن  روابط  اجتماعی  از محیطهای محلی  همکنش و تغییر ساختار این محیط ها  در راستای  پهنه های  نامحدود زمانی و مکانی  است.
او ۲ مکانیسم  از جا کننده  موثر در  تحول نهادهای  اجتماعی  مدرن را  خلق نشانه های نمادین و  استقرار  نظام های  تخصصی می داند.
سپس  به عنوان  یکی  از مهمترین وسایل  تبادلی  بحث گسترده ای  راجع به  ماهیت پول و جامعه مدرن  می کند.
در اینجا گیدنز بحث جالبی در مورد  اعتماد می کند  و برای تعریف اعتماد  ۱۰  عنصر دخیل را بر می شمرد:
۱.اعتماد به غیبت  در زمان و مکان ارتباط دارد . او می گوید  اعتماد  تمهیدی برای  تطبیق  با آزادی  دیگران است  اما شرط  اساسی مورد نیاز  برای اعتماد  نه فقدان  قدرت بلکه  کمبود  اطلاعات  کامل است.
۲.اعتماد اساسا  نه به مخاطره  بلکه  به  احتمال وابسته است. اعتماد به  افراد  عواقب روانشناختی دارد  زیرا احتمال لطمه  اخلاقی  وجود دارد.
۳.اعتماد پیوند  میان  ایمان و اطمینان است. یعنی هر گونه  اعتماد به یک معنا  اعتمادی کورکورانه است.
۴.اعتماد می تواند  به نشانه های نمادین  یا تخصصی معطوف باشد.
۵.تعریف اعتماد: اطمینان به  اعتماد پذیری  یک شخص  یا یک نظام  با توجه به یک رشته پیامدها  یا رویداد های  معین
۶.در مدرنیته  اعتماد  در این زمینه ها  وجود دارد:۱.اطلاع بشری  و احتمال  گذاری روی تاثیر تکنولوژی  بشر  و نه تاثیر الهی و  یا ماهوی اشیاء. ۲.  جاگزینی  مفهوم مخاطره  به جای سرنوشت  که نشان دهنده  تغییر  در ادراک  تعین  و احتمال است. یعنی  عدم احتمال  بر اساس  ماهیت الهی و ...
۷.خطر و  مخاطره با هم  رابطه دارند  ولی متفاوت .
مخاطره  احتمال خطر یا فرض خطر است  که ممکن است  ما در شرایطی  اطلاعی  راجع به  کنش  مخاطره آمیزمان  نداشته باشیم.
۸.مخاطره  در هم بافتگی مخاطره و  اعتماد  یعنی اعتماد  معمولا  در خدمت تخفیف خطر هایی  است که کنشهای ما دارند.
۹.مخاطره  تنها  مربوط به کنش  نیست بلکه  فضا ها  و مکان ها  را هم شامل می شود.
۱۰.امنیت : موقعیتی  است که در آن  با یک رشته  خطر مقابله  شده  و یا  آنها را تقلیل داده ایم. و در مقابل آن  ضد  امنیت  را داریم  که  می تواند  به معنای  بی اعتمادی  و ...  باشد.
 
 
 
بازانديشي در مدرنيته
گيدنز با اين جمله آغاز مي كند كه  تضاد با  سنت به مفهوم  مدرنيت  است.
باز انديشي  ويژگي معرف  هر گونه كنش انساني  است.
در دوره سنت  گذشته مورد احترام  است و نمادها  ارزشمندند و سنت يكي از شيوه هاي  تلفيق  نظارت باز انديشانه  كنش  با سازماندهي  زماني  -مكاني  اجتماع است. سنت وسيله برخورد  با زمان  است.
زمان و مكاني  كه گذشته  در آنها تداوم يافته است. ولي با پيدايي  مدرنيته  بازانديشي متفاوت  مي شود. در اين دوره  بازانديشي  وارد مبناي  بازتوليد نظام مي شود. يعني  انديشه و كنش پيوسته  در هم  منعكس مي شوند.
زندگي اجتماعي عادي  سازي  مي شود  بي آنكه  ارتباطي با گذشته  داشته باشد.
ويژگي مدرنيته  بازانديشي درباره  همه چيز است. كه مي تواند  در باره  خود بازانديشي هم باشد.
نظارت بازانديشانه  يعني توجه داشتن به  خصلت  مسبوق به  سابقه فراگردهاي  كنش. و در كل  تخصيص  بازانديشانه دانش يعني توليد  دانش  با نظام درباره زندگي اجتماعي به بخش جدايي ناپذير بازتوليد نظام تبديل مي شود و زندگي اجتماعي را از قطعيت هاي سنت رها ميكند.
 
پست مدرنيته
گيدنز مي گويد  ما در صورتي وارد دوره پست مدرن مي شويم كه  سير تحولي  اجتماعي  ما را از نهادهاي  مدرنيته جدا كرده  و  به سوي نوعي  تازه  و متفاوت  از سامان اجتماعي  كشانده باشد.
 
ابعاد نهادي مدرنيته
سرمايه داري
نظام توليد كالا  كه بر  رابطه ميان  مالكيت  سرمايه و دستمزدي بدون مالكيت  استوار اشت. و اين رابطه  محور  نظام تبقاتي است.
صنعت گرايي :
كاربرد  منابع  بي جان  نيروي مادي  در توليد كالا همراه  با نقش كانوني  ماشين در  فراگرد توليد است.
جامعه سرمايه داري  شاخه فرعي متمايز  جامعه مدرن است با ويژگي هاي  سامان اقتصادي  صنعت گرايي و سرمايه داري.
و در نهايت 4 بعد  نهادي مدرنيته  حراست- قدرت نظامي - صنعت  گرايي - و سرمايه داري مي باشند.
مدرنيته پديده اي ذاتا جهاني است. اما ضمن ايجاد  تحولي ناهموار در جهان ايجاد تفرقه هم مي كند.
در ضمن به خاطر دانش بازانديشانه كه براي خصلت  پوياي آن دارد  گرايش به  جهاني كردن هم دارد.
مدرنيته ذاتا آينده نگر است.
 
 
منابع:
پيامدهاي  مدرنيته-  گيدنز- ترجمه  محسن ثلاثي
تجدد و تشخص - گيدنز - ناصر موفقيان
معناي مدرنيت - كريستوفر پيرسون- ترجمه دكتر سعيدي
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:13  توسط  ali mirzamohammadi  | 

جامعه شناسی عکاسیhttp://farhangshenasi.com/persian/node/781 منبع
انتشار یافته در تاریخ: 16 تير, 1389 - 13:10

منتشر شده توسط: نعمت الله فاضلی

طبقات اجتماعی چه رابطه ای با عکاسی دارند؟ اگر عکس های مختلف را جلوی روی مان بگذاریم، چه چیز هایی را می شود فهمید؟ چرا یک عکس مجاز می شود و یک عکس نه؟ چرا توریست ها از چیز هایی عکس می گیرند که برای ما عجیب هستند؟ اینها پرسش هایی هستند که می تواند ذهن یک محقق اجتماعی را به خود مشغول دارد. اما شاید این پرسش ها بیشتر تفننی به ذهن برسند زیرا اگر این پرسش ها را پاسخ ندهیم احتمالا چیزی را هم از دست نمی دهیم و اگر پاسخ دهیم شاید گره ای از مشکلات ما باز نشود. ولی پرسش هایی در زمینه عکاسی هست که ناگزیر باید به آن پاسخ دهیم. اجازه دهید روایتی را نقل کنم.

مدتی پیش در یک برنامه رادیویی (رادیو گفتگو) شرکت کردم که موضوع آن بحث درباره چالش ها و آسیب های اجتماعی عکاسی و عکس در ایران بود. مجری پرسید در سال های اخیر تصاویری از زندگی خصوصی مردم به صورت عمومی از طریق اینترنت یا سی دی منتشر شده است. این موضوع باعث شکسته شدن حریم خصوصی شهروندان و به خطر افتادن امنیت افراد شده است. در برخی موارد حتی منجر به خودکشی، قتل، از هم پاشیدگی خانواده و نزاع خونین گردیده است. به نظر می رسد دوربین کم کم بجای ابزاری برای خوشبختی به سلاح مرگبار بدل می شود. اکنون برای حل این معضل چه باید کرد؟
در پاسخ به مجری برنامه رادیویی، ابتدا از اینکه نسبت به فناوری نوعی «هراس اخلاقی» ایجاد کنیم انتقاد کردم. ما هنوز نمی دانیم دوربین ها تا چه میزان مخاطره انگیز شده اند. نمی توان وجود چند نمونه از مسائل مذکور را نشانه مسئله اجتماعی بشناسیم. اما مجری برنامه اصرار داشت اگر امروز متوجه این جنبه های مخاطره انگیز نباشیم ممکن است در آینده امکان حل آن را از دست بدهیم. راه حلی که در آن گفتگو به ذهنم رسید توسعه بحث و گفتگوی بیشتر درباره ابعاد اجتماعی عکاسی بود. عکاسی در نگاه نخست نوعی فعالیت فردی، ساده و بدون دردسر به نظر می رسد. اما همانطور که پی یر بوردیو در «عکاسی هنر میان مایه» نشان می دهد مشق روزمره ی عکاسی توسط میلیون ها عکاس آماتور – عکس های لحظه یی خانواده گی، عکس های تعطیلات، چهره نگاره های مراسم عروسی – فعالیتی خودجوش و بسیار فردی به نظر می رسد. اما فعالیت های فرهنگی کمی وجود دارند که سازمان یافته تر و نظام مند تر از کاربرد های اجتماعی این هنر معمولی باشند.
شناخت این فعالیت نیازمند بررسی های نظری و تجربی گسترده ای است. بهر حال، بعد از آن گفتگو در این فکر بودم که باید جامعه شناسی عکس و عکاسی را جدی تر گرفت. عکس را شخصا بیشتر به مثابه امری خانوادگی، شخصی و سرگرمی تجربه کرده ام. اما می دانم که عکس امری بسیار فراتر از مقولات مذکور است. تنها کاری که در حال حاضر از دستم بر می آمد اختصاص دادن یک جلسه از درس «جامعه شناسی هنر و ادبیات» به موضوع جامعه شناسی عکاسی بود. متناسب با هدف های آموزشی، لاجرم در این کلاس برخی اصول، مفاهیم و مبانی موضوع را تشریح کردم. در اینجا گزارشی از این جلسه را که یکی از دانشجویانم آن را تهیه کرده است، ارائه می نمایم.

هدف بحث امروز ما آشنایی با جامعه شناسی عکاسی و موضوعات و دیدگاه های آن است. موضوع جامعه شناسی عکاسی به نحو کلی و اجمالی عبارت است از بررسی ابعاد یا جنبه های اجتماعی فعالیت عکاسی و عمل عکس گرفتن است. عکاسی مانند دیگر پدیده های انسانی ابعاد گسترده زیباشناسانه، اخلاقی و اجتماعی دارد. جامعه شناسی هنر همان طور که به بررسی هنرها می پردازد، عکس و عکاسی را نیز در قلمرو مطالعه خود قرار می دهد. اگرچه بین عکاسی هنری یعنی عکس گرفتن با قصد خلق اثر هنری و فعالیت عکاسی به مثابه نوعی «کنش فرهنگی عمومی» یعنی عکس گرفتن به مثابه فعالیت غیر حرفه ای، تفاوت وجود دارد. جامعه شناسی هر دو موضوع را در حیطه مطالعات خود می داند. ما در اینجا با هر دو حوزه سروکار داریم و مباحث خود را بدون در نظر گرفتن این تفکیک ارائه می کنیم..

همچنین مباحث ما عمدتا جنبه نظری دارد. ابعاد اجتماعی و جامعه شناختی عکاسی و فعالیت عکس گرفتن در ایران تاکنون کمتر بررسی شده است. از اینرو داده ها و اطلاعات تجربی کافی برای توضیح جامعه شناختی عکاسی در ایران در اختیار نداریم. ما در اینجا ناگزیریم بیشتر به بررسی های نظری در این زمینه بپردازیم. اما فهم ابعاد اجتماعی عکاسی زمانی بخوبی میسر می شود که بتوان آن را در یک بستر اجتماعی معین توضیح داد. عکاسان برای توضیح مسائل و موضوع، بجای بحث و گفتگوی نظری، مصادیق و نمونه ها را نشان می دهند. آنها از بازنمایی به مثابه روشی برای استدلال کردن استفاده می کنند. در بحث جامعه شناسی عکاسی هم می توان و باید از این روش استفاده جست. مباحث نظری می توانند کلیات، مفاهیم و رهیافت های آغازین برای شناخت موضوع را فراهم سازند. این امر به مثابه درآمد و مقدمه شناخت عکاسی ضرورت دارد اما کافی نیست.

• جامعه شناسی و عکاسی
در بحث جامعه شناسی عکاسی شاید پرسش اول نحوه پیوند عکاسی و جامعه شناسی باشد. بین جامعه شناسی و عکاسی شباهت های زیادی هست. هوارد بکر در مقاله «عکاسی و جامعه شناسی» استدلال می کند که
«عکاسی و جامعه شناسی تولدی هم زمان داشته‌اند؛ اگر تولد علم جامعه شناسی را انتشار نوشته های کمت به شمار بياوریم که اصطلاح "جامعه شناسی" را برای نخستین بار به اين علم اطلاق كرد، و تولد عکاسی را تاریخی بدانیم که در سال 1839 داگر شیوه ی خود را برای ثبت تصویر بر روی صفحه ی فلزی برای همگان شرح داد. از همان آغاز، این دو (جامعه شناسی و عکاسی) به موضوعات متنوعی پرداختند. یکی از این موضوعاتی که برای هر دوی آن ها از اهمیت برخوردار بود، مطالعه و شناخت جامعه بود.»
لحظه ی تولد جامعه شناسی و عکّاسی همزمان است و تقارن این دو پدیده معنادار است. معنای جامعه شناسی آن این است که
1- هر دو پدیده، مدرن هستند؛
2- هر دو فرزندان انقلاب صنعتی اند؛
3- هر دو کم و بیش وظیفه ای مشترک در زمینه شناخت جامعه دارند.
کار جامعه شناس و عکاس، آشنائی زدائی است. عکاسی، طرح پرسش از چیزهایی است که ما عادی از کنار آن می گذریم. همان طور که جامعه شناسی هم بیان دردمندانه ای امور بدیهی است که به نحو دردمندانه ای بدیهی پنداشته شده اند. مفهوم آشنایی زدایی ابتدا برای توصیف رمان توسط فرمالیست های روسی بکار رفت. رمان نویس تجربه زندگی روزمره شخصیت های خودش را بازنما می کند. این یعنی آشنائی زدائی و غریبه کردن امر آشنا.
البته تقارن عکاسی و جامعه شناسی، صرفا در جامعه غرب بوده است. در اغلب جوامع امروزی بین توسعه جامعه شناسی و عکاسی چیزی حدود یک قرن فاصله وجود دارد. در ایران به روایت یحی ذکا سه سال پس از پیدایش عکاسی این هنر-صنعت در دسامبر ۱۸۴۲ به ایران وارد شد. ناصر الدین شاه به این فن علاقه فراوانی داشت و خود نیز عکاسی می‌کرد. آلبومخانه کاخ گلستان تعداد بسیاری از عکسهای بسیار قدیمی ایران را در خود دارد. اما جامعه شناسی در حدود یک قرن بعد در ایران آغاز به شکل گیری کرد. با وجود این عدم تقارن، می توان بین توسعه این دو در ایران نوعی همبستگی را در نظر گرفت: اینکه هر دو پاره از فرایند مدرن شدن ایران هستند.

جامعه شناسان حداقل در سه زمینه زیر با دوربین و عکاسی ارتباط نزدیک داشته اند:
1- عکاسی و دوربین به عنوان ابزار تحقیق:
جامعه شناسان حداقل طی قرن بیستم به نحو گسترده ای از دوربین به عنوان ابزاری برای گردآوری داده های تحقیق استفاده کرده اند. در بسیاری از تحقیقات اجتماعی دوربینهای ویدیویی و عکاسی به عنوان فن آوری جمع آوری اطلاعات استفده شده است. به طور مشخص می توان از دوربین برای شناخت گروههای کوچک، مردم نگاری، مطالعات تاریخ شفاهی، مطالعه فضاهای شهری و بسیاری زمینه های استفاده کرد. دوربین ها کمک می کنند تا محققان جزئیات زیادی از کنش ها و پدیده های اجتماعی را ثبت و ضبط و مشاهده نمایند. همچنین دوربین ها کمک می کنند تا جامعه شناسان وضعیت های اجتماعی را شناسایی و برای نسل های آینده محفوظ بنمانند.
هوارد بکر کاربرد دوربین به مثابه ابزار تحقیق را اینگونه توصیف می نماید:
دوربین را به عنوان دستگاهی در نظر بگیرید که به ثبت و تهیه ی رونوشت می پردازد، درست مثل یک ماشین تایپ. مردم از ماشین های تایپ برای اهداف گوناگون بهره می‌برند: رونویس یک آگهی برای فروش اجناس، نوشتن داستان برای روزنامه ها، داستان های کوتاه، دفترچه های راهنما، متن ترانه ها، زندگی نامه ها، تاریخ نگاری، مقاله های علمی، نامه و.... ماشین تایپِ خنثی هریک از این کارها را به همان کیفیتی که مهارت کاربر آن اجازه می دهد انجام می دهد. به دلیل افسانه ی دیرپایی که بر اساس آن، دوربین تنها به ثبت آن چه در مقابلش قرار دارد می پردازد (که در این باره، من بعدها توضیح بیشتری می دهم)، مردم غالباً از درک این مسأله عاجزند که دوربین نیز در دسترس یک کاربر ماهر قرار دارد و قادر است همه ی کارهایی را که ذکر شد، به سیاق خود انجام دهد. عکاسان غالباً موارد فوق الذکر را در قالب معادل مشخصي برای نمونه ی زبانی آن انجام داده اند (تصویر در دوربین، نظیری برای نمونه ی زبانی است در ماشین تایپ). عکاسان متفاوت در محافل سازمانی و جوامع شغلی متفاوتی فعالیت می کنند که محصول آن ها را تحت تأثیر قرار می دهد، همان گونه که زمینه های سازمانی‌اي که جامعه شناسان در آن ها فعالیت می کنند، محصولات آن ها را تحت الشعاع قرار می دهند...
همچنین عکاسی ابزاری برای کشف های اجتماعی و بازنمایی آنهاست. برای مثال عکاسی مثل نقاشی می تواند سنخ ها یا«تیپ های اجتماعی» را کشف و بازنمایی کند. عکاس مثل نقاشی که پرترِ می کشد، چهره یا پرترِ افراد را می کشد. این چهره ها یک تیپ اجتماعی است. نمونه اش هم مجموعه «انسان های بدون نقاب» اثر آگوست لاندِر است. این مجموعه صدها پرتر مختلف از اقوام مختلف آلمانی را نشان می دهد. جمله ای هست که می گوید «یک تصویر بیش از هزار واژه سخن می گوید».

2- عکاسی و عکس به مثابه بازنمایی جامعه:
جامعه شناسان تصاویر و عکس ها را به مثابه بخشی از فرهنگ هر جامعه تحلیل می نمایند. این موضوع بخصوص درباره جامعه امروزی که به نحو گسترده ای بصری و تصویری شده است اهمیت زیادی دارد. در دنیای کنون تصویر و عکس در تمام ابعاد اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ما حضور دارد. ما در عصر بازنمایی تصویری همه چیز زندگی می کنیم. رسانه ها هر لحظه هزاران عکس از زندگی ما تولید و منتشر می سازند. شناخت گونه های تصویری، شیوه های بازنمایی تصویری زندگی در یک جامعه، و موضوعاتی از این نوع بخش مهمی از جامعه شناسی دنیای معاصر در هر جامعه است.

3- عکاسی و عکس به مثابه سوژه و ابژه تحقیق
عکاسی و عکس پدیده، مسئله و نهاد اجتماعی است. جامعه شناسی عکاسی اشاره به این موضوع دارد. در این بحث ما به بررسی موضوع حاضر می پردازیم. در اینجا جامعه شناس با ابعاد اجتماعی فعالیتی به نام عکس گرفتن و پدیده اجتماعی به نام عکاسی سرو کار دارد. او می خواهد از منظر جامعه شناختی تعریفی از عکاسی ارائه دهد.

• ابعاد اجتماعی عکاسی
درباره ابعاد زیباشناسانه و فنی عکس، عکاسی و عکس گرفتن کتاب های بسیاری در اختیار هست. اما به «ابعاد اجتماعی» آن کمتر توجه شده است. اگرچه وظیفه ی عکاسی فقط شناخت جامعه نیست؛ عکس گرفتن می تواند برای تولید سرگرمی، ارزش های فردی یا هدف های تجاری باشد. اما علی رغم این موضوع، عکس گرفتن فعالیت اجتماعی است و ابعاد وسیعی دارد.
پی یر بوردیو در کتاب «عکاسی هنر میان مایه» (1386) به نحو دقیق و عمیقی بسیاری از معانی و ابعاد اجتماعی «عمل عکس گرفتن» را توضیح داده اند. همچنین جان برجر در کتاب «درباره نگریستن» (1377) کاربردهای اجتماعی عکاسی را نشان داده اند. برای درک همه جانبه ابعاد اجتماعی عکاسی آثار مذکور را بخوانید. اگر بخواهیم فهرست وار ابعاد اجتماعی عکاسی را توضیح دهیم باید حداقل محورهای زیر را در نظر داشته باشیم.
1- بنیادهای اجتماعی عکاسی: اینکه عکاسی در چه ساختارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی شکل گرفته است.
2- پیامدهای اجتماعی عکاسی: اینکه عکاسی در زندگی اجتماعی چه تأثیرات و پیامدهایی داشته است.
3- کاربردها و کارکردهای اجتماعی عکاسی: اینکه ببینیم عکاسی را برای کدام هدف های اجتماعی به کار می گیریم.
4- عکاسی به مثابه ابزار شناخت: از ابزار دوربین برای شناخت استفاده می شود. مثلاً مالینوفسکی، انسان شناس کلاسیک در سال های 1914 -1918 در مجمع الجزایر تریبِریان در گینه نو در غرب اقیانوس آرام یک مجموعه عکس هایی فراهم کرد که امروز گنجینه ای مهم در دانش انسان شناسی است.
5- رابطه ی عکس و عکاسی با طبقات اجتماعی: در عرصه هنر ما گروه هنر مند و هنر دوست داریم که هر دو در حال حال نزاع و رقابت بر سر سرمایه های هنری اند. که این به نوبه ی خود نابرابری اجتماعی را باز تولید می کند. چون این خود باعث تولید ثروت می شود. البته امروزه ابزار دوربین بسیار فراگیر شده و مثل پنجاه سال پیش که داشتن دوربین برای افراد تشخّص محسوب می شد نیست.
6- محتوای اجتماعی عکس ها: ایکه عکس به مثابه یک ژانر اجتماعی چه مضامین و پیام هایی داراست.
7- فرهنگ و جهان اجتماعی عکاسان: ارزش ها، باورها، هنجارها و الگوهای فرهنگی موجود در اجتماع عکاسان
8- عکاسی به مثابه نهاد اجتماعی: سازمان ها و انجمن های عکاسی
9- مناسبات اجتماعی نهاد عکاسی: مناسبات میان عکس، عکاسی و عکاسان با نهادهای اجتماعی (مانند خانواده و دین)، اقتصادی (نقش عکاسی در بازار و تولید و توزیع ثروت) و سیاسی (رابطه عکاسی و نهادهای قدرت).
10- عکاسی به مثابه مسئله اجتماعی: رابطه عکاسی و فرایندهای عمومی اجتماعی مانند جهانی شدن، دموکراسی، مدرنیته، پست مدرنیسم، شهرنشینی، صنعتی شدن، جنبش های اجتماعی مانند فمنیسم، ضدنژادگرایی، محیط زیست گرایی...
11- عکاسی به مثابه اندیشه اجتماعی: مناسبات میان عکاسی نحله های فکری و فلسفی مانند مارکسیسم، نظریه انتقادی، فمنیسم، پسااستعمارگرایی، اسلام...
12- مصرف اجتماعی عکس: موقعیت های اجتماعی عکاسی و تماشای عکس، بینندگان و خریداران عکس، روش ها و ابزارهای مصرف عکس..
13- عکاسی به مثابه قدرت: مناسبات قدرت در جهان عکاسی، روابط بین عکاسی و گروه ها و ایدئولوزی های سیاسی، مناسبات بین عکاسی و دولت، تعهد سیاسی در عکاسی ....
14- تاریخ اجتماعی عکاسی: توسعه و تحول فنون، کاربردها، مضامین، موقعیت ها و ارزش ها در روند پیدایش و ظهور عکاسی در اوایل قرن نوزدهم تاکنون.

فهرست بالا گستردگی حوزه جامعه شناسی عکاسی و عکس را بخوبی نشان می دهد. اگر بخواهیم تمام این موضوعات را به نحو قانع کننده ای بررسی نماییم باید چندین جلد کتاب بنویسیم. با در نظر گرفتن گستردگی کاربرد دوربین و عکاسی در دنیای امروز، مسلما هر یک از محورهای مذکور می تواند دستور کار مناسبی برای تحقیقات منظم و روشمند جامعه شناختی در هر جامعه از جمله جامعه ایران باشد. با در نظر گرفتن این گستردگی یقینا مجال توضیح همه این ابعاد در اینجا و اکنون وجود ندارد. از اینرو برخی نکات را مختصرا توضیح می دهم.

• ماهیت اجتماعی عکاسی
ماهیت اجتماعی عکاسی اغلب نادیده گرفته می شود. معمولا عکاسی را به صورت فعالیتی فنی و فناورانه تعریف کرده و می گویند عکاسی به فرایند ثبت تصاویر به‌وسیلهٔ دریافت و ثبت نور بر روی یک سطح حساس به نور، مانند نگاتیو (فیلم) یا سنسور الکترونیکی، گفته می‌شود. الگوهای نوری بازتابیده شده یا ساطع شده از اشیا بر روی سطح حساس به نور (هالوژن نقره یا سنسور) تاثیر می‌گذارد و باعث ثبت تصاویر می‌گردد. عکاسی دارای سه جنبهٔ علمی، صنعتی و هنری است. عکاسی به‌عنوان یک پدیدهٔ علمی متولد شد و به‌شکل یک صنعت گسترش یافت و همچنین جنبه‌های هنری نیز در آن ظهور کرد. آیا به راستی این تعریف و طبقه بندی از عکاسی، می تواند درک درست و همه جانبه ای از عکاسی به ما دهد؟ پرسش های زیادی درباره عکاسی وجود دارد که توضیحات دائره المعارفی مذکور که در ذهن عامه مردم نیز وجود دارد پاسخ گوی آنها نیست. کافی است به ابتدای مقاله نگاهی بیاندازیم و پرسش های مطرح شده را از دیدگاه تعریف دائره المعارفی حاضر بسنجیم.
این تلقی فنی در گفتمان عمومی عکاسان نیز رایج است. عباس حاجی پور یکی از عکاسان ایرانی درباره عکاسی می گوید: «عکس و عکاسی با علم شروع شد با صنعت پیشرفت کرد و با هنر تجلی پیدا کرد. به جرأت می‌توان گفت که عکاسی مانند هنرهای دیگر فقط ذوق و سلیقه و خلاقیت فردی نبود. فرآیند شیمی با حاشیه‌بندی علم فیزیک شروع شد، تکنیک‌ها و ابداعات، اختراع شد و این صنعت پیشرفت کرد، سپس متوجه شدند که این شهود که بر صفحه‌ای سفید نقش می‌بندد، می‌تواند دارای پیام و سبک و سیاقی باشد. بنابراین می‌توان گفت که دو مقوله‌ی صنعت و هنر از یکدیگر جدا نیستند؛ مخصوصاً در عصری که تکنولوژی عکاسی حضور متغیری دارد. عکاسی آنالوگ به دیجیتال تغییر پیدا کرد، خود عکاسی دیجیتال هر روز در حال تغییر است و سعی می‌کند که یک سری از دغدغه‌های عکاسی را در ثبت عکس به کناری بگذارد. شاید آسان کردن و حل کردن مسائل فنی و مسائل تجهیزاتی عکاسی کم شده و عکاس دیگر دغدغه‌‌های قبل را مانند فیلم و فرایند چاپ و ظهور را ندارد اما بدون فهم آن هم امکان‌پذیر نیست. در عکاسی فشار دادن دکمه "شاتر" یا "دکلانشور" یک ابزار و تکنیک‌هایی را می‌طلبد تا بتوان عکس را بر صفحه‌ی حساس ثبت کرد.
استدلالی که در اینجا وجود دارد این است که در عکاسی به دلیل وجود دوربین نقش عامل انسانی و نتیجتا جامعه و فرهنگ کم رنگ است. یعنی دوربین به نوعی خودش را تا حدودی بر عکاس تحمیل می کند زیرا به تعبیر مک لوهان «رسانه همان پیام است. ظاهرا دخالت عامل انسانی در عکاسی کمتر از نقاشی است. یعنی نقاشی یک اثر صد در صد مجعول است زیرا در نقاشی ابزارهای فنی کمتری واسطه ی انسان و اندیشه او هستند. ولی عکاسی چون دوربین واسطه ی تفکر است ظاهرا تأثیر ارزش ها و ایدئولوژی ها در تولید عکس را محدود تر می کند. علی رغم این موضوع، جامعه، فرهنگ و محیط نقش اساسی در عکس گرفتن دارد. عکس گرفتن صرفا فلش زدن و کار با دوربین نیست. عکاسی یعنی اندیشیدن با دوربین. آن چیزی که این دو را متمایز می کند تفکری است که دوربین را هدایت می کند. پرسش کلیدی در عکاسی این است که چه چیزی اُبژه عکاسی باشد و اینکه اُبژه مان را از چه زاویه ای ببینیم. برای عکاسی کردن، بایستی تفکری مشخص و آگاهانه ما را هدایت کند، اندیشه ای که در پرتو آن بتوانیم چیزها را ببینیم.
پیچیدگی کار عکاسی این است که در باره ی چیزهای عریان بایستی به ابعاد پنهان آن توجه کنیم. درست بر عکس سایر فعالیت های علمی و فکری چیزها که معمولا طی آن درباره ی وجوه پنهان امور می گردیم در عکاسی دنبال وجوه عریان چیزها می گردیم.
عکس معروفی هست که بچه آفریقائی از گرسنگی در حال مرگ است. و یک کرکس پشت بچه است. عکاس این عکس، خودکشی می کند. یعنی یک تفکری آنقدر برای او دهشتناک است که موجب خودکشی او می شود.

علاوه بر ایده داشتن برای عکاسی، برای «دیدن عکس» هم ما باید «زبان عکاسی» را بدانیم. برای برخی افراد عادی، عکس های هنری بی مفهوم و نامأنوس است، زیرا زبان عکاسی را نمی دانیم. از اینرو هم برای عکس گرفتن و هم برای فهم عکس، باید ادراک مان را توسعه دهیم. عکاسی بر خلاف ظاهرش که هر کسی می تواند آن را ببیند این گونه نیست. دیدن عکس دشوارتر از عکاسی کردن است. زیراهر عکس از دل یک متن تاریخی بر می خیزد و هر عکاسی به یک گفتمان فکری تعلق دارد. برای فهم عکاسی باید، هر دو مقوله عکس گرفتن و عکس را بشناسیم. البته همه هنرها این گونه است هنرها هم همین است؛ چون فریبنده است. یعنی انسان ها می پندارند همین قدر که در معرض یک موسیقی یا فیلم یا گالری عکس قرار گرفتند، توانایی مصرف هنر را دارند. اما در واقع این گونه نیست. درک اثر هنری زمانی امکان پذیر است که ما رویه های تولید رمزگان در هنر را بشناسیم. فلذا به هر مقدار ما با این رویه های تولید آثار هنری آشنا باشیم امکان ارتباط جدی تر ما با اثر هنری امکان پذیرتر می شود.

• همگانی شدن عکاسی
یکی از چیزهای که عکاسی و عکس گرفتن را برای جامعه شناس مهم می سازد عمومی بودن یا همگانی شدن آن است. از اینرو بهتر است توجه بیشتری به این موضوع داشته باشیم. امروزه عکاسی مانند موسیقی، «مصرفی همگانی» دارد. امروزه هر فردی علاوه بر ساعت مچی، تلفن همراه و همراه آن، دوربینی برای عکس گرفتن و دیدن عکس ها از طریق بلوتوس در اختیار دارد. انسان قرن هیجدهم با در دست داشتن «ساعت» و «کتاب»، نوزدهم با «روزنامه»، بیستم با دوربین عکاسی تجربه منحصر بفردی نسبت به انسان های پیش از خود به دست آورد. هر چیر هنگام همگانی شدن نه تنها ارزش اخلاقی می یابد بلکه قدرت تاثیرگذاری اجتماعی شگرفی کسب می کند. عکس پاره از زندگی روزمره و عمومی انسان قرن بیست و یکم شده است. از اینرو، علوم اجتماعی ناگزیر است آن را ببیند.

اندیشیدن همگانی بصری با عکاسی شروع شد اگرچه نقاشی به مثابه اولین فن و ابزار برای بصری شدن را در هزاران سال پیش ابداع کردیم اما فرآیند عمومی اندیشیدن به کمک تصویر با عکاسی شروع شد. بشر برای هزاران سال با واژه ها می اندیشیده است. در تمام طول تاریخ، متن های مکتوب یا گفت و گوهای محاوره که بر واژه یا کلمه استوار هستند، مهمترین ابزار ارتباط و اندیشه برای بشر بوده است. با ابداع عکاسی ما انسان ها این فرصت را یافتیم که علاوه بر واژه ها و کلمات از تصاویر نیز برای اندیشیدن کمک بگیریم. در دوره های نخستین پیدایش «هنر عکاسی» تقریباً دوربین ها در زمینه های اندکی امکان اندیشیدن را فراهم می کردند. در ابتدا برای دهه های طولانی امکان «تولید انبوه» دوربین عکاسی وجود نداشت. از اینرو، هر دوربین ارزش مادی و قیمت بسیار بالایی داشت و صرفا درباریان و طبقات فرادست امکان تهیه آن را داشتند. همچنین دوربین ها از چنان «پیچیدگی فنی» برخوردار بودند که فقط معدودی از انسان ها می توانستند از آنها استفاده کنند. به تدریج با توسعه و تحولات تکنولوژیکی که به وجود آ مد این امکان فراهم شد که دوربین ها همگانی تر و استفاده ی از آن آسانتر شوند؛ به طوری که امروزه اکثریت انسان ها همواره در تمام لحظه ها می توانند مصرف کننده یاتولید کننده عکس باشند. بخصوص موبایل یا تلفن همراه نقش مهمی در همگانی شدن عکاسی ایفا نمود. امروزه موبایل ها این امکان را فراهم کردند که همه مردم بتوانند تولید کننده ی عکس باشند نه فقط مصرف کننده ی آن.
پیش از آنکه اینترنت شکل بگیرد ابتدا روزنامه ها در نیمه دوم قرن نوزدهم و بعد تلویزیون در نیمه قرن بیستم، این امکان را فراهم کردند که در تاریخ فرهنگ بشر انقلابی به نام «بصری شدن» بوجود آید. در این انقلاب به تدریج در حال جایگزینی یک رژیم معرفتی جدید هستیم که طیّ آن به جای واژگان داریم عادت می کنیم با تصویرها بیندیشیم. دوربین های عکاسی توانستند این امکان را برای ما فراهم کنند که دوربین های فیلم برداری به وجود بیاید و از طریق آن هنر سینما و فیلم برداری شکل می گیرد و از طریق همان، تلویزیون ها به وجود می آیند. بدین ترتیب بشر قادر می شود که دنیا را به کمک تصویرها، توصیف کند. بعد از طریق فرآیند توصیف بصری، درباره ی جهان پیرامون خود می اندیشد. از این رو تأثیر عکاسی در زندگی اجتماعی ما به عنوان فرآیندی که از طریق آن می اندیشیم به مراتب بیش از بسیاری از تکنولوژی های دیگر مانند اتومبیل، هواپیما ، پیشرفت های علمی ، پزشکی است.
بصری شدن انقلابی عظیم در کل علوم دانشگاهی ایجاد است. اجازه دهید رشته تاریخ را مثال بزنم. امروزه بصری شدن مسیر تاریخ نویسی را از نظر معرفت شناختی دگرگون کرده است زیرا تا امروز مورخان به کمک واژه ها حوادث تاریخی را توصیف و تبیین می کردند. از این رو، مورخ بیشتر «نگاه تک بعدی» و «خطی» به حوادث تاریخی داشت. اما با توسعه استفاده از عکس و تصویر در «بررسی های تاریخی»، اکنون مورخ می تواند به کمک عکس ها، فیلم ها و تصاویر، با «نگاه چند بعدی» و غیر خطی حوادث و وقایع را بازنمابی کند. در «متن های تاریخی مصور» اکنون علاوه بر توضیحات و توصیفات مورخ، هر حادثه ای به کمک تصاویر دارای مکان و زمان است و انسان های مختلفی در این تصاویر هستند. بخاطر دارم در کتاب های درسی تاریخ مدرسه ما، عکسی را می دیدیم که انقلابیون مشروطه خواه در حال ورود به تهران هستند. در اینگونه اسناد تاریخی ما علاوه بر متن، «فرا متن» یا بستر حادثه را نیز مشاهده و لمس می کنیم. امروزه تاریخ فقط در کتابها و متون مکتوب، محدود نمیشوند. فیلم ها، تصاویر و عکس های تاریخی امروزه اهمیتی اگر بیشتر از متن های تاریخی نداشته باشند، ارزش کمتری ندارند. اگر کتاب های تاریخی امروز را با دو قرن پیش مقایسه کنیم، می فهمیم که این متون انباشته از عکس های تاریخی هستند. کتاب «مروج و الذهب» اثر ابوالحسن مسعودی در قرن چهارم، تاریخ بیهقی، تاریخ بلعمی، طبری یا آثار تاریخ نگاران غربی قدیم، هیچ کدام مصور نیستند. تا یک قرن پیش روال متون تاریخی همین گونه بود.

• پیامدهای اجتماعی عکس گرفتن
عکس و عکاسی نه تنها در شیوه روایت و بازنمایی تاریخ تاثیر شگرف نهاده است بلکه خود کنش عکاسی موجب رخ دادهای مهم تاریخی شده است. عکس همواره يکی از رسانه های مهم بازنمايي روابط قدرت در عصر مدرن بوده است. در اینجا دو مثال تاریخی جالب و مهم در این زمینه وجود دارد.
در اول فوريه 1968 روزنامه های آمريکا عکسی را منتشر کردند که نشان می داد رئيس پليس شهر سايگون در ويتنام جنوبی در وسط خيابان مغز پسرنوجوان دست بسته ويت كنگی را با تپانچه هدف قرار داده است. اين نوجوان توسط ماموران دستگير شده بود و نزد رئيس پليس كه در خيابان بود آورده بودند تا بگويند اعتراف نمي كند و كسب تكليف كنند. رئيس پليس كه درجه سرهنگي داشت به اين صورت او را كشت. اين عکس خشم عمومي را در سراسر آمريکا بر ضد حاكمان ويتنام جنوبي بر انگيخت و صداي اعتراض آمريكائيان را كه چرا دولتشان از چنين مقامهايي حمايت مي كند بلند كرد و تظاهرات ضد جنگ ويتنام شدت يافت. اين عکس چنان در افكار عمومي تاثير گذارد كه بعد از سقوط سايگون مردم آمريکا جشن گرفتند.
حال به مثالی دیگر توجه کنید. بانو«رٌزا لي پاركز» يکی از محبوب ترين چهره های امروز جهان است. او در چهارم فوريه 1913 در خانواده سياهپوست فقيری در « تاسكجي » ايالت جنوبي آلاباما آمريکا به دنيا آمد. پدرش نجار و مادرش آموزگار بود .او در محيط پر تبعيض و خشونت بار عليه سياهان که رنگ پوست ملاك برتري انسان بود زندگی می کرد.. تبيعض نژادی در سراسر آمريکا بخصوص ايالت آلاباما چنان وحشيانه بود که حتی بعد از پيروزی «جنبش سياهان»، دکتر مارتين لوتر کينگ، رهبر جنبش، در سخنرانی مشهور خود در 28 آگوست 1963 گفت:
امروز من يك آرزو دارم. آرزو دارم كه روزی در ايالت آلاباما، با آن نژاد پرستان شرور و خبيث و آن فرماندارش كه از لبانش كلمات تبعيض آميز می چكد، پسرها و دخترهای كوچولوی سياه بتوانند دست به دست پسرها و دخترهای سفيد داده و با همديگر مثل برادر و خواهر قدم بزنند.
يکی از نشانه های فاحش تبعيض نژادی، ممنوعيت ورود سياهان از در جلو اتوبوس و نشستن در صندلی های رديف جلو بود. حتی در صورت ورود سفيد پوست به اتوبوس و نبود صندلی، سياهان می بايست طبق قانون صندلی خود را ترک می کردند. اول دسامبر 1955 "رُزا لی پارکز" عازم محل کار خود به يک کارگاه لباس دوزی در شهر "مونتگمری" بود. او شجاعانه از در جلو اتوبوس وارد شد و بر روي صندلي رديف جلو نشست. راننده خشمگينانه به او اعتراض کرد. رُزا به اعتراض راننده توجه نكرد و از جاي خود تكان نخورد. راننده اتوبوس را متوقف ساخت و به پليس تلفن كرد، زيرا كه نشستن سياهپوستان روي صندليهاي رديفهاي جلو اتوبوس در آن ايالت جريمه نقدي داشت. تا آمدن پليس، بسياري از مسافران اتوبوس كه براي رسيدن به محل كار عجله داشتند پياده شدند. يكي از آنان به روزنامه شهر تلفن كرد و عكاسی از اين صحنه عكس گرفت. پليس رُزا را به دادگاه برد و جريمه شد. روزنامه نگار سياهپوست شجاعی از رفتار راننده و نشستن مظلومانه رُزا در اتوبوس عکس هايي تهيه و به سراسر جهان مخابره کرد. انتشار عكس و گزارش كار او و اظهارات رُزا دربازجويي پليس در روزنامه های جهان حمايت جهانی برای تصويب "حقوق مدنی" در کنگره آمريکا را بدنبال آورد. امروز آمريکايي ها سالروز تولد رُزا را جشن می گيرند و نام او پاره ای از تاريخ جنبش مدنی آمريکا شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 12:28  توسط  ali mirzamohammadi  | 

این مصاحبه با اندکی تفاوت در شماره‌ی 90 مجله‌ی "زمانه" منتشر شده است.

http://towfigh.blogfa.com/post-17.aspxمنبع

اشاره:

قرار مصاحبه‌ی ما با دکتر ابراهیم توفیق، همراه می‌شود با تعطیلی کلاس‌ها! بعد از دوندگی‌های فراوان در راهروهای تو در تو و خلوت دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی، موفق می‌شویم تا در یکی از کلاس‌های کارشناسی ارشد، پای صحبت استاد بنشینیم. دکتر ابراهیم توفیق، دانش‌آموخته‌ی دانشگاه گوته‌ در رشته‌ی جامعه‌شناسی است. گفتگوی ما با ایشان در مورد بستر ظهور علوم اجتماعی در غرب و امکان شکل گیری این علوم در ایران است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 12:27  توسط  ali mirzamohammadi  | 

گروه علمی- تخصصی جامعه‌شناسی تاریخی که کمتر از یک سال از آغاز فعالیت آن در انجمن جامعه‌شناسی ایران می‌گذرد، در یکی از نشست‌های خود در سال تحصیلی جدید که در تاریخ دوازدهم آذر‌ماه سال 87 برگزار شد، موضوع «چیستی جامعه‌شناسی تاریخی» را به بحث گذاشت. در این نشست، ابراهیم توفیق مدرس جامعه‌شناسی در دانشگاه علامه‌ طباطبایی سخنرانی کرد و در خلال بحث خود به نقد و بررسی نظریه «استبداد ایرانی» کاتوزیان پرداخت. آنچه در پی می‌آید گزارش سخنرانی توفیق در این جلسعه است که به تایید خود وی نیز رسیده است:

ابراهیم توفیق در آغاز سخنان خود، با اشاره به بحث‌هایی که پیش از این در این زمینه داشته، گفت:‌ اگر بخواهیم به صورت کلاسیک وارد بحث جامعه‌شناسی تاریخی بشویم، باید ابتدا اجزاء آن، یعنی جامعه شناسی و تاریخ، و سپس نسبت میان آنها را به بحث بگذاریم تا از این رهگذر، جایگاه جامعه‌شناسی تاریخی نیز روشن شود. با وجود این تأکید، توفیق بحث درباره جامعه‌شناسی تاریخی در ایران را با بررسی نظریه‌پردازی کاتوزیان در این حوزه شروع کرد و علت پرداختن به این موضوع را اقبالی ذکر کرد که نسبت به نظریه او با عنوان «استبداد ایرانی»، وجود دارد. توفیق گفت: با بررسی نظریه کاتوزیان امکانی دوگانه به وجود می‌آید؛ از سویی می‌توان به طور مشخص، وارد بحث جامعه‌شناسی تاریخی ایران، یا بهتر بگوییم جامعه‌شناسی تاریخی درباره ایران، شد و از دیگر سو، می‌توان به این مهم پرداخت که شکل‌گیری جامعه‌شناسی تاریخی و البته، به معنایی عمومی‌تر جامعه‌شناسی، در ایران، منوط به در گذشتن از این نوع جامعه‌شناسی تاریخی است.

وی افزود: نظریه همایون کاتوزیان بر اصل «تداوم تاریخی» استوار است و او بر همین مبنا، فرضیه بازتولید متناوب استبداد را در طول تاریخ مطرح می‌کند و معتقد است که حتی «گسست» ناشی از رویارویی با دوران مدرن، تاثیری بر این فرآیند نمی‌گذارد و استبداد، این بار خود را در صورت «شبه‌مدرنیستی» بازتولید می‌کند. در واقع می‌توان گفت که پرسش کاتوزیان درباره تاریخ ایران، نسبت به زمان حال و در تبیین آن، شکل گرفته و به عنوان مثال، به دوره هخامنشیان یا صفویان ربطی ندارد و این ویژگی عمومی جامعه‌شناسی تاریخی است که با دغدغه فهم و تبیین زمان حال، از تاریخ پرسش می‌کند.

توفیق ادامه داد: بنابر دیدگاه کاتوزیان، در جامعه‌ای مانند ایران، از آنجا که بر خلاف اروپا، مالکیت خصوصی شکل نگرفته، جامعه مدنی، شبکه نهادهای اجتماعی و طبقات به معنای کلاسیک یا همان اروپایی، هیچ‌کدام به وجود نیامده‌اند. پراکندگی جوامع روستایی، ناشی از وضعیت اقلیمی ایران، نیز همواره این امکان را به وجود آورده که حاکمان، بی ‌آنکه کوچک‌ترین نقشی در فرآیند تولید داشته باشند، با اتکا به قدرت نظامی، مازاد تولید روستاها را از آن خود ساخته و بقاء حاکمیت‌شان را با استفاده از این منبع، تضمین کنند. در واقع، استثمار روستائیان و دیگر گروه‌های اجتماعی مبتنی بر مناسبات طبقاتی نبوده، بلکه از تضاد «دولت و ملت» نتیجه می‌گیرد. کاتوزیان قدرت سیاسی برخاسته از چنین مناسباتی را خودکامه و استبدادی می‌نامد. بر همین مبنا هم نتیجه می‌گیرد که شورش‌های منجر به سرنگونی یک استبداد نیز به استبداد دیگری انجامیده‌اند.

سخنران این نشست همچنین خاطرنشان کرد: از نگاه کاتوزیان، تنها در انقلاب مشروطه است که با طرح مسأله دولت قانون، نظام استبدادی به پرسش کشیده می‌شود. اما شکست آن، زمینه را برای بازسازی استبداد در هیأتی شبه‌مدرنیستی مهیا می‌سازد. به ویژه با دسترسی به درآمد نفت، استبداد شبه‌مدرنیستی موفق می‌شود تا همان تضاد دیرین دولت و ملت را احیا کند. در واقع، به تعبیری می‌توان گفت که ما اکنون نیز در وضعیت قبل از مشروطه بوده و با وجود ظواهر مدرن، همچنان در دوران پیشامدرن بسر می‌بریم.

توفیق سپس با طرح این پرسش که «مسأله جامعه‌شناسی تاریخ چیست؟» بحث خود را پی گرفت و در این زمینه تأکید کرد که با وجود آن‌که همه پرسش‌ها به مسائل و مشغولیات زمان حال و اکنون معطوف می‌شوند، برای پاسخگویی به آنها، باید رابطه با گذشته را در نظر گرفت. به تعبیر دیگر، برای ما وقایعی در تاریخ معنادار هستند که نسبتی با زمان حال داشته باشند؛ چنان‌که بررسی رابطه ملت و حکومت همواره برای ما مهم بوده و در این خصوص از تاریخ پاسخ می‌خواهیم. در واقع، در یک معنای غایت‌شناسانه، تاریخ، فرآیندها و مسیری که طی شده تا ما به وضع فعلی برسیم، را روشن می‌سازد. به همین دلیل، می‌توان گفت که در جامعه‌شناسی تاریخی، ما به دنبال تاریخ‌نگاری نبوده؛ بلکه در پی سر نخ‌هایی از گذشته، برای شناخت زمان حال هستیم. بنابراین در مفاهیمی که می‌سازیم، وجوه معینی از گذشته اهمیت دارد و برای رسیدن به پاسخ پرسش از زمان حال، وجوهی از گذشته برجسته می‌شود. به بیان دیگر، در حالی که تاریخ‌نگاران ادعا می‌کنند که به امور بی‌همتا و تکرار ناپذیر می‌پردازند؛ جامعه‌شناسان در مقابل، به دنبال قواعد تکرار شونده هستند و می‌خواهند رابطه میان امور را پیدا کنند. در نتیجه، آنها میانگینی از واقعیت‌های بی‌همتا را دنبال می‌کنند تا منطق قواعد عام حاکم بر تاریخ را نشان دهند.

وی همچنین تصریح کرد: اگر کاتوزیان می‌گوید وضعیت اکنون استبدادی است، یادآور می‌شود که این اتفاق بعد از زمان مشروطه رخ نداده و ریشه و عمق تاریخی دارد. بنابر عقیده او، قاعده عام از دل تاریخ یک کشور بیرون می‌آید و این قاعده عام، منطق عام حاکم بر تاریخ را، که همان تولید و بازتولید استبداد باشد، امکان‌پذیر کرده است. به تعبیر دیگر، علوم اجتماعی علی‌رغم اینکه در صدد دستیابی به قواعد رفتار عام انسانی هستند، خارج از متن تاریخی و فرهنگی قابلیت طرح ندارند. به همین دلیل، ما نمی‌توانیم وضعیت اجتماعی را مثل آب در آزمایشگاه که همیشه در صد درجه جوش می‌آید، به آزمایش بگذاریم. گزاره‌ها در علوم اجتماعی وضعیت خاصی دارند. با این حال، من معتقدم که جامعه‌شناسی کاتوزیان جامعه‌شناسی مورد استفاده برای ما نیست. زیرا او در متن آکادمیک معینی در جامعه‌شناسی تاریخی، درباره ایران تأمل می‌کند و این متن، بر اساس منطقی شرق‌شناسانه، از تقابلی ذات‌گرایانه میان شرق و غرب، در حرکت است.

توفیق خاطرنشان کرد: بر اساس دیدگاه شرق‌شناسانه، تنها غرب دارای تاریخ است و پویایی حاکم بر تاریخ، تطوری را امکان‌پذیر ساخته که در آخرین مرحله خود، به جامعه مدرن سرمایه‌داری می‌انجامد. در حالی که ما در شرق، و از جمله در ایران، با تکرار مداوم گذشته روبرو هستیم. اگر تغییری هم صورت می‌گیرد، در ظاهر است. در اینجا، گسست‌هایی که پیامد شکل‌گیری دوران مدرن و جهانی شدن آن از حداقل دویست سال پیش بدین‌سو هستند، تغییری در ذات این جوامع به وجود نمی‌آورند. جامعه‌شناسی تاریخی کاتوزیان، جامعه‌شناسی تاریخی ایران نیست، بلکه جامعه شناسی تاریخی شرق‌شناسانه‌ای است درباره ایران که «تاریخ» ایران را همچون «دیگری» تاریخ غرب باز می‌سازد. این در حالی است که گذشته از اینکه چه قضاوتی درباره وضع حال ایران داریم، نمی‌توانیم نادیده بگیریم که ما از حداقل صد سال پیش، در همان وضعیتی بسر می‌بریم که همه کشورها و مناطق جهان؛ یعنی وضعیتی که در آن، به قول مارکس، «هر آنچه سخت و استوار است، دود می شود و به هوا می رود.» بدیهی است که چنین وضعیتی را نمی‌توان بر اساس اصل تداوم تاریخی بررسی کرد.

توفیق ادامه داد: در جامعه‌شناسی کلاسیک، دورکیم، مارکس، وبر و دیگران، همه در تلاش‌اند تا به این پرسش پاسخ دهند که جامعه مدرن، با توجه به گسست‌ها و فروپاشی‌های پیاپی، چگونه امکان‌پذیر است. در واقع می‌توان گفت که جامعه‌شناسی به طور کلی، از دل این پرسش بیرون آمده است. حال، این پرسش در ذات خود، پرسشی تاریخی است؛ زیرا ناظر بر پرسش از وضعیت‌های پیشینی است که امکان تداوم نداشته و زمینه‌ساز گسستی بوده‌اند که وضعیت بعدی از میان آن برخاسته است و اگر از این منظر بنگریم، جامعه‌شناسی، جز جامعه‌شناسی تاریخی نمی‌تواند باشد.

توفیق در بخش دیگری از سخنان خود، به تاریخ جامعه‌شناسی تاریخی پرداخت. وی به دهه 1980 اشاره کرد که در پی بحران جامعه‌شناسی ساختی- کارکردی و نظریه‌های مدرنیزاسیون، جامعه‌شناسی تاریخی با اقبال جدیدی روبرو شد. او گفت: از این پس، موج سوم جامعه‌شناسی تاریخی شکل گرفت که به یک معنا، بازگشت به موج اول جامعه‌شناسی تاریخی است که از اوایل قرن بیستم در آلمان به وجود آمده و وبر مهم‌ترین نماینده آن بود. موج دوم جامعه‌شناسی تاریخی، پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت و تحت تأثیر روح زمانه، یعنی دورانی که گذار کشورهای تازه رها شده از قید استعمار به جوامع مدرن در مرکز توجه قرار داشت، به مطالعه تاریخی این کشورها مشغول شد. این موج، از سویی تفاوت ماهوی میان این کشورها و کشورهای غرب را برجسته می‌ساخت تا نشان دهد که تاریخ آنها به خودی خود، راهی به سوی مدرنیته نداشته و از دیگر سو، زمینه را برای نظریه‌پردازان مدرنیزاسیون آماده می‌کرد تا مشخص کنند که با این حال، چگونه این کشورها می‌توانند دوران گذار به جامعه مدرن را موفقیت‌آمیز پشت سر گذارند.

وی تأکید کرد: جنس طرح پرسش کاتوزیان به یک معنا، موج دومی است. در واقع، در یک معنای کلی، پرسش کاتوزیان، پرسشی شرق‌شناسانه است که تفاوت ذاتی شرق و غرب را به همراه پیشینه تاریخی آنها در نظر می‌گیرد. همان‌طور که گفتیم، بر اصل تداوم تاریخی استوار است و توانایی پردازش مفهومی از گسست ندارد. اما موج سوم، همچون موج اول، مسأله گسست را در مرکز توجه قرار می‌دهد. وبر در بررسی چگونگی شکل‌گیری جامعه سرمایه‌داری مدرن، نشان می‌دهد که هیچ منطق پیشینی بر آن حاکم نیست؛ گذشته‌ای پیش از تاریخ سرمایه‌داری نبوده و جامعه مدرن حاصل گسست‌هایی است که منطقی پیشینی بر آنها حاکم نمی‌شود. بدیهی است که او «پیش تاریخ» این گسست را بررسی می‌کند اما آن را یکی از مسیرهای ممکن در فرآیند شدن تاریخی می‌داند که ما با توجه به وضع حال، برجسته می‌کنیم. همین رویکرد است که در موج سوم، دوباره احیا می‌شود. به ویژه با توجه به شکست مدرنیزاسیون در اغلب کشورهای در حال توسعه و نشان دادن اینکه تاریخ مدرنیزاسیون، تاریخی متکثر بوده و انتهای آن قابل پیش‌بینی نیست.

ابراهیم توفیق در بخش پایانی سخنان خود، تصریح کرد: من معتقدم در حوزه علوم اجتماعی باید تغییرات جدی صورت پذیرد. در شرایط فعلی، ما شاهد تکامل نظریه‌های زیادی هستیم. در واقع، نظرات پسااستعماری و بسیاری نظرات دیگر پساساختارگرایانه، تحولی جدی در علوم اجتماعی ایجاد کرده‌اند. نظریه‌هایی مانند نظریات مطرح در جامعه‌شناسی تاریخی آمریکا که اعتقاد به سرنوشت محتوم تاریخ را رد می‌کنند، باعث می‌شوند تقابل ذات‌گرایانه شرق- غرب رنگ باخته و امکانات جدیدی برای جامعه‌شناسی تاریخی به وجود ‌آید. این دیدگاه از همان نگاه وبری سرچشمه می‌گیرد که در آن، منطق پیشینی تاریخی پس زده می‌شود و این فهم ایجاد می‌شود که برای شناخت وضعیت حال، می‌توانیم پیشینه‌های تاریخی را مورد مطالعه قرار دهیم. اما نکته مهم این است که تکرار شوندگی وجود ندارد و سرنوشت محتومی در کار نخواهد بود. این در حالی است که کسانی مانند کاتوزیان، تاریخ ما را طوری تفسیر می‌کنند که گویی در برهوت رخ داده و در آن اتفاقی نمی‌افتد، جز استبداد. اما با این وجود، باید اذعان داشت که ما در حال حاضر اصولاً جامعه‌شناسی تاریخی نداریم، حتی از جنس جامعه‌شناسی تاریخی کاتوزیان که من نقدهای زیادی را نسبت به آن وارد می‌دانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 10:59  توسط  ali mirzamohammadi  | 

تئوری جامعه توده‌وار Mass Society theory
 
جامعه تو‌ده‌وار، جامعه‌ای است که در آن سازمانها و جماعاتی که واسطه‌ای میان فرد و برگزیدگان حاکم هستند به دلایل مختلف اجتماعی و تاریخی از میان رفته‌اند و افراد بدون واسطه‌هایی مثل اتحادیه‌های کارگری و باشگاهها و کلیسا و مساجد، که حائل بین او و حکومت باشند، تنها در میان جمعیت و در برابر حاکمان ایستاده‌اند.[1]
جامعه توده‌وار که گسترش آن از أهداف رژیم توتالیتر است در مقابل جامعه مدنی قرار می‌گیرد و به جامعه‌ای دلالت می‌کند که در آن انسان از واسطه خرد شخصی و نیز نهادهای مدنی در برابر حکومت برخوردار نیست و ممکن است به توتالیتاریسم منتهی شود. یعنی جامعه با توده‌ای از انسانهای از خود بیگانه پیرو رفتار جمعی توده، و رهبران فکری است که نوعی اتحاد بین توده‌ها و رهبران فکری پدید می‌آید.[2]
مفهوم جامعه توده در مرکز یکی از نظریات کلیدی مباحث علوم اجتماعی است که صاحبنظران آن جامعه معاصر را دارای خصوصیات زیر می‌داند:
1.   بیشتر افراد شبیه یکدیگرند، نامتفاوت مانده‌اند، برابرند و فردیتی از خود نشان نمی‌دهند؛
2.   کار یکنواخت و بیگانه کننده است؛
3. مذهب نفوذ خود را از دست داده است و هیچگونه ارزشهای اخلاقی که عمیقاٌ مورد اعتقاد باشد و دارای اهمیت شمرده شود وجود ندارد. گرچه توده‌ها مستعدند که بوسیله تعصبات ایدئولوژیکی وسوسه شوند ولی رابطه بین افراد سست و درجه دوم است؛
4.   در این جامعه به پیوندهای خویشاوندی اهمیتی داده نمی‌شود؛
5. واکنش نشان نمی‌دهند؛ توده‌ها از نظر سیاسی مستعدآلت شدن بوسیله دیکتاتورها و دیوانسالاریها و به عبارتی، انسانهای منفعلی هستند.
وقتی می‌گوییم فرهنگ، ادبیات، هنر و فلسفه بصورت توده درآمده، یعنی به پایین‌ترین سطح ذوق و قریحه تنزل کرده است. نویسندگانی که جامعه را با این صفات توصیف می‌کنند، مفهوم جامعه توده‌وار را در وجه منفی آن بکار برده و معمولاٌ بیماریهای اجتماعی را به سرمایه‌داری یا توسعه صنعتی نسبت می‌دهند. برخی از این مضامین در آثار صاحبنظران اجتماعی قرن 19 مثل دوتو کویل و توئیس وجود دارد ولی به صورت مشخص نظریه جامعه توده‌وار بین 1960- 1920 بوجود آمد و در سه جهت رشد و نمو یافت.
1. عده‌ای از نویسندگان انگلیسی، بویژه منتقدان ادبی، نظیر «ت.اس.الیوت» و «ف. ر. لویس»، توجه خود را به نکوهش فقدان علوّ و فضیلت در ادبیات و فرهنگ بطور کلی، و ناپدید شدن مردمان مهذب و بافرهنگ متمرکز کردند. انتقادات اینان اساساٌ واکنشی محافظه‌کارانه در برابر جامعه سرمایه‌داری بود؛ که بوسیله تنی چند از جامعه‌شناسان خصوصاٌ مانهایم اخذ شد و در آثارشان منعکس گشت.
2. اعضای مکتب فرانکفورت، بخصوص بعد از فرارشان از آلمان هیتلری به ایالات متحده آمریکا، بیش از جنبه‌های فرهنگی، جنبه‌های سیاسی جامعه توده‌وار را مورد تحلیل قرار داده‌اند. استدلال آنها این بود که  نظام سرمایه‌داری با به وجود آمدن جامعه توده‌وار، شرایط إغوا و آلت دست کردن توده‌ها بوسیله برگزیدگان حاکم را فراهم  آورده است. این تحلیل، پاسخ نسبتاٌ سوسیالیستی‌تری را به مسائل اجتماعی و بین‌المللی دوره میان دو جنگ، نشان می‌داد.
3. بعضی نویسندگان آمریکایی به مفهوم جامعه توده‌وار‌ نگاه مثبت‌تری دارند. بعنوان مثال شیلر می‌گوید، توده‌ها رفته رفته بطرف سیاست کشیده می‌شوند و منحصر بودن سیاست به برگزیدگان را دشوارتر می‌کنند.
 
حوزه مطالعاتی
مطالعات جامعه توده‌وار در سه حوزه عملی انجام می‌شود:
الف) حوزه مطالعات اجتماعی و جامعه‌شناسی سیاست؛ مثل پژوهشهای تورنهاورز و جان وایس و تا حدودی هارد کونل؛
ب) حوزه روانشناسی‌سیاسی؛ مثل اریک فروم، فروید و یونگ؛
ج) حوزه اندیشه‌ که خود در سه طیف و رویکرد است:
1) محافظه‌کارانه؛ (اندیشمندانی چون دومستر، بونالد، پارتو، اسپنگر و گوستاولبون) این اندیشه، نگاهش به جامعه توده‌وار، دیدار ارگانیک است که از دیدگاه آنها توده‌های انسانی استعدادهای یکسانی ندارند و قادر به مشارکت در حیات سیاسی نیستند؛ لذا باید از نخبگان اطاعت کنند؛
2) دموکراتیک یا لیبرال دموکراسی؛ (دوتوکویل و هانا آرنت) به عقیده این اندیشمندان جامعه توده‌وار وقتی ظاهر می‌شود که نخبگان وظایف خود را انجام نمی‌دهند و لایه‌هایی از درون توده‌ها به شیوه‌های مختلف آزادی را از آنها می‌گیرند و آنها را از سنت‌ها و هنجارهایی که موجب همبستگی جامعه است دور می‌کنند.
3) اندیشه چپ؛ از نظر مکتب فرانکفورت، ویژگی فرهنگ توده، استانداردسازی، کلیشه‌سازی، محافظه‌کاری و مصرف‌گرایی است. فرهنگ توده‌ای از ابزارهای عمده سلطه ایدئولوژی سرمایه‌داری است که به هنجارسازی و یکسان‌سازی ذوق و ذهنیت توده‌ها می‌انجامد.
توده‌سازی جوامع، جزء برنامه‌های کلان امپریالیزم غرب بوده که تلاش می‌کند جوامع را در مقابل سلطه‌گری‌های اقتصادی - سیاسی خود، بی‌تفاوت و بی‌خاصیت کند؛ طوری که در مقابل همه برنامه‌های ضد فرهنگی آنها، هیچ گونه واکنشی از خود نشان ندهند.
 
نقد نظریه
حجمی از نخستین تحقیقاتی که راجع به رسانه‌های جمعی انجام شده، تحت تأثیر جامعه توده‌وار، خصوصاٌ آراء مکتب فرانکفورت قرار گرفته است. این تحقیقات نشان می‌دهند که مخاطبان رسانه‌ها، نسبتاٌ بی‌تفاوت‌ بوده و به راحتی تحت تأثیر یا مورد إغوای برنامه رادیویی و تلویزیونی قرار می‌گیرند؛ اما امروزه این نظریه، نفوذ چندانی در جامعه‌شناسی ندارد، زیرا آن طور که قائلین به این نظریه عنوان می‌کنند؛
1) جوامع معاصر به صورت توده‌های همگن و نامتفاوت خودنمایی نمی‌کنند؛ بلکه به نظر می‌رسد از تعداد بی‌شماری نیروهای رقابت‌کننده تشکیل شده‌اند؛
2) طبقات پایین و تحت سلطه، آلت دست برگزیدگان قرار نگرفته‌اند بلکه کاملاٍ قادرند نارضایتی‌هایشان را فعالانه ابراز کنند؛
3) پیوندهای خانوادگی و الفت‌های اجتماعی به آن شکل که در جامعه توده‌وار عنوان می‌شود، دچار گسیختگی نشده است.[3]
 
 
[1]. شایان‌مهر، علیرضا؛ دائرةالمعارف تطبیقی علوم اجتماعی، تهران، کیهان، 1379، اول، کتاب دوم، ص205.
[2]. موسوی ملکی، میرجلیل، جامعه توده‌وار، قم، برگ طوبی، 1383، چاپ اول، ص 1 تا 8.
[3] . آبرکرامبی، ترنر، هیل؛ فرهنگ جامعه‌شناسی، ترجمه پویان، تهران، چاپ پخش، 1367، اول، ص232-235.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 10:54  توسط  ali mirzamohammadi  | 

دکتر عباس ولی در 1950 در مهاباد به دنیا آمد . لیسانس هنر را از  دانشگاه شهید بهشتی اخذ کرد و در 1975  موفق به اخذ کارشناسی ارشد در رشته علوم سیاسی گردید. سپس به بریتانیا رفت و به مطالعات خود در زمینه علوم سیاسی ادامه داد و درجه دکترای خود را از دانشگاه لندن اخذ نمود. پس از آن، از 1985 تا 2004 به تدریس در دپارتمان علوم سیاسی  دانشگاه ولز در سوانسا پرداخت و سر انجام به درجه پروفسوری نایل آمد.وی در سالهای 2004 تا 2006 پروفسور دانشگاه بوگازجی استانبول بود و به نوشتن کتابهایی در زمینه ناسیونالیسم  کردی پرداخت. او یکی از متخصصین تاریخ سیاسی خاورمیانه و سیاست است. در سال 2008 از ریاست دانشگاه کردستان در اربیل کناره گیری کرد و پس از آن به ترکیه و دپارتمان جامعه شناسی ذانشگاه بو گازجی برگشت.

1-pre-capitalist iran
2-Modernity and stateless
3-Essays on the Oigion of kurdish Nasionalism

کتاب اول یعنی ایران پیش از سرمایه داری یکی از کتابهایی است که حسن شمس آوری آنرا به زبان فارسی برگردانده است.
زمینه های اصلی تدریس و پژوهش دکتر ولی فلسفه سیاسی مدرن ، جامعه شناسی سیاسی و تاریخی خاورمیانه است.
اثر ذکر شده به خاطر طرح مبانی نظری تاریخ ایران در عصر پیشاسرمایه داری در حوزه روش شناسی پژوهش نظری از اهمیت ویژه ایی برخوردار است و با بررسی و نقد نظری ادبیات موجود در این زمینه یک دستگاه تئوریک و یک پروژه  رهیافتی برای مفهوم پردازی و تحلیل ارائه می دهد. با این حال بنا به اذعان دکتر ولی، محافل آکادمیک و صاحب نظر در حوزه مطالعات ایرانی برخوردی چند گانه با این اثر داشته اند و در حوزه مطالعات پیشا سرمایه داری که بطور سنتی تحت سلطه جامعه شناسی و تاریخ است همچنان به این اثر توجه چندانی نشده است.هرچند طرح و داعیه های نظری، مباحثات قابل اعتنایی برانگیخته است.
عباس ولی با رد دیدگاه معرفت شناختی تجربه گرایانه "طرح ناریخ نظری" را ارائه کرده است.مفهوم طرح تاریخ نظری مبتی بر این نظر است که فاکت های تاریخی "داده" نیستند بلکه ساختارهای استدلالی اند.همچنین نشان می دهد که فاکت های تاریخی بیش از مفاهیم تئوریک داده و خود گویا نیستند، هر دو ساختارهای استدلالی هرچند از نوع متفاوت اند، اختلاف میان آنها مفهومی است تا بود شناختی.
این برهان زیر بنای طرح این کتاب است و دو هدف را دنبال می کند:نخست بررسی ساختار مفهومی گفتمان تاریخی مدرن درباره ایران پیشاسرمایه داری. دوم:تاسیس یک چارچوب نظری جانشین برای مفهوم یابی مناسبات اجتماعی ، ساختارهای اقتصادی و نهادهای سیاسی. در راستای این اهداف، استفاده گسترده ای از مستندات تاریخ ایران برای مستدل کردن برهان های تئوریک و نه وسیله ایی برای ارزش گذاری شناخت تاریخی در جریان پژوهش کرده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 8:58  توسط  ali mirzamohammadi  | 

نظریه آپادورای

آرجون آپادورای ( Arjun Appadurai) در کتاب " شرح مفصل مدرنیته : ابعاد فرهنگی جهانی شدن ( 1996)"  بر جریانهای جهانی و انفصال آنها تاکید دارد. این جریانها تولید واقعیتهای فرهنگی واحدی را در اقصی نقاط جهان نشان می دهند. آنها آنها تمایل دارند فرهنگ ادغامی تولید کنند. آپادورای درباره پنج جریان جهانی بحث می کند :

1-    دیدگاه قومی

2-    دیدگاه رسانه ای

3-    دیدگاه تکنولوژیکی

4-    دیدگاه اقتصادی( تجاری)

5-    دیدگاه اعتقادی

استفاده از پسوند scape به آپادورای اجازه می دهد این فکر را القا کند که این فرایندها سیال ، بی قاعده ، متغیر الشکل بوده و بنابراین این جریانها با نظریه چندگونگی و ناهمگونی سازگار هستند.

این واقعیت که چندین دیدگاه وجود دارد و این دیدگاهها با درجات متفاوتی مستقل از یکدیگر بوده و حتی شاید با یکدیگر متضاد باشند این رویکرد را همساز با رویکردهایی می کند که بر تنوع و چندگونگی فرهنگی تاکید می کنند.

علاوه بر این ، این دیدگاهها توسط عوامل متفاوتی از افراد تا گروههای چهره به چهره ، گروههای درون ملیتی ، موسسات چند ملیتی و حتی ملی به اشکال متفاوتی تفسیر می شوند.

این دیدگاهها نهایتا" بر اساس تفاسیر ذهنی افراد و گروهها جهت گیری می شوند. به عبارت دیگر این دیدگاهها دنیاهایی ذهنی هستند و شکل دهنده های این ذهنیات می توانند آنهایی  باشند که این ذهنیات را کنترل می کنند تا آنهایی که در این ذهنیات غوطه ورند و یا آنهایی که این ذهنیات را تکذیب می کنند .

هر چند قدرت به افراد و  ذهنیات آنهایی که این ذهنیات را کنترل می کنند متکی است با اینهمه این رویکرد به افرادی که در این ذهنیات غوطه ورند یا در حال خلاص شدن از آنها هستند قدرت بازتعریف و نهایتا" براندازی این ذهنیات را می دهد.

در مرکز تفکر آپاورای 5 دیدگاه ذکر شده در بالا وجود دارد :

1-     دیدگاه قومی شامل جابجایی گروه ها و افراد ( جهانگردان ، پناهنگان ) است که نقش مهمی را در جهان دایم اتغییر که ما به طور فزاینده زندگی می کنیم. این به همان اندازه جابجایی واقعی ،جابجایی مجازی ( خیالی ) را نیز شامل می شود.در یک جهان دایم اتغییر ، افراد نمی توانند به تخیلات خود اجازه بدهند که به مدت طولانی استراحت کنند و بنابر این باید این تخیلات را زنده نگه دارند.

2-     دیدگاه تکنولوژیکی طرح های دایم الجریان بلند و پایین ، تکنولوژی مکانیکی و اطلاعاتی و گسترده عظیمی از مواد ( فابل های دانلودی ، ایمیل ) که حالا به طور آزادانه و به سرعت در اطراف و مرزهای جهان جابجا می شوند که برای چنین جابجایی یا حداقل از طریق آن در یک زمان غیر قابل نفوذ بود.

3-     دیدگاه اقتصادی( تجاری) شامل فرایندهایی می شود که مجموع پول کلان را از طریق معامله کالا ، بازار پول ، بورس ملی و نظایر آن در ملت ها و در دور و بر جهان در گستره بزرگی جابجا می کند.

4-     دیدگاه رسانه ای شامل هم قابلیت الکترونیکی تولید و انتقال اطلاعات در جهان و تصاویری از جهان است که رسانه خلق می کند و منتشر می کند. توزیع فیلم ، نهادهای تلویزیونی ( مثل CNN و الجزیره ) و روزنامه ها و مجلات است. 

5-     دیدگاه اعتقادی مانند دیدگاه رسانه ای مجموعه های تصاویر و ذهنیات هستند. به هر حال ، آنها عمدتا" با ذهنیات سیاسی تولید شده دولت و همگام با ایدئولوژی آنها و یا با ذهنیات و ایدئولوژی مخالفی که توسط جنبش هایی که می خواهند قدرت را دگرگون کنند و یا حداقل بخشی از قدرت را کسب کنند قالب بندی می شوند.

 

ارزیابی دیدگاههای آپادورای

سه چیز به طور ویژه در دیدگاههای پنج گانه آپادورای مورد توجه قرار نگرفته اند:

1-     دیدگاههای پنج گانه فرایندی جهانی که وابستگی جزیی یا کلی به دولت- ملت دارند می تونند تلقی شوند.

2-     جریانهای جهانی نه تنها در دیدگاهها ( LANDSCAPES ) بلکه به صورت جداگانه درون و میان آنها نیز می تواند صورت بگیرد. بری مثال فرهنگ ژاپنی  از نظر اعتقادی و نظری( دیدگاه اعتقادی و رسانه ای ) باز است  اما از نظر مهاجرت سایر اقوام( دیدگاه قومی) فرهنگ بسته ای دارد. عموما" جریان آزاد برخی دیدگاهها و ممانعت دیدگاههای دیگر  ممکن است متغیر باشد. مطالعات در این عرصه می بایست در مرزهای آنها و دلالت های جهانی شدن تنظیم شود.

3-     قلمروها به طور متفاوتی با پنج دیدگاه و مرزهای آنها تحت تاثیر قرار می گیرند. این به تفاوتهای مهمی بین و درون فرهنگها منجر می شود. توجه به دیدگاهها و مرزهای آنها مطالعات جهانی شدن را به مجموعه جهت های واحد می کشاند. به هر حال توجه به دیدگاهها بستر تایید کننده این نظریه است که جهانی شدن بیشتر با چندگونگی مرتبط است تا همگونی و جهانی شدن  بیشتر با بومی جهانی شدن مرتبط است تا همگرا-جهانی شدن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:25  توسط  ali mirzamohammadi  | 

Arjun Appadurai
From Wikipedia, the free encyclopedia
Jump to: navigation, search
 This biographical article needs additional citations for verification. Please help by adding reliable sources. Contentious material about living persons that is unsourced or poorly sourced must be removed immediately, especially if potentially libelous or harmful. (January 2008)
 
Arjun Appadurai during a Q-A session at York University's 50-50 Symposium in Toronto, Canada (2009)Arjun Appadurai is a contemporary social-cultural anthropologist focusing on modernity and globalization, based in New York [1].

Appadurai was born in Bombay, India in 1949 and educated in India before coming to the United States. He graduated from St. Xavier's High School, Fort, Mumbai, and earned his Intermediate Arts degree from Elphinstone College, Mumbai, before coming to the United States.

He then received his B.A. from Brandeis University in 1970. He was formerly a professor at the University of Chicago where he received his M.A. (1973) and Ph.D (1976). After working there, he spent a brief time at Yale before going to the New School University. He currently is a faculty member of New York University's Media Culture and Communication department in the Steinhardt School. Some of his most important works include Worship and Conflict under Colonial Rule (1981), "Disjuncture and Difference in the Global Cultural Economy" (1990) found in Modernity at Large (1996), and Fear of Small Numbers (2006).

[edit] Imaginary
Appadurai articulated a view of cultural activity known as the social imaginary. For Appadurai the imaginary is composed of five dimensions of global cultural flow: 1) ethnoscapes; 2) mediascapes; 3) technoscapes; 4) finanscapes; 5) ideoscapes.

He describes his articulation of 'the imaginary' as:

"The image, the imagined, the imaginary - these are all terms that direct us to something critical and new in global cultural processes: the imagination as a social practice. No longer mere fantasy (opium for the masses whose real work is somewhere else), no longer simple escape (from a world defined principally by more concrete purposes and structures), no longer elite pastime (thus not relevant to the lives of ordinary people), and no longer mere contemplation (irrelevant for new forms of desire and subjectivity), the imagination has become an organized field of social practices, a form of work (in the sense of both labor and culturally organized practice), and a form of negotiation between sites of agency (individuals) and globally defined fields of possibility. This unleashing of the imagination links the play of pastiche (in some settings) to the terror and coercion of states and their competitors. The imagination is now central to all forms of agency, is itself a social fact, and is the key component of the new global order" [2]

Appadurai credits Benedict Anderson with developing notions of imagined communities. Some key figures who have worked on the imaginary are Cornelius Castoriadis, Charles Taylor, Jacques Lacan (who especially worked on the symbolic, in contrast with imaginary and the real), and Dilip Gaonkar. However, Appadurai's ethnography of urban social movements in the city of Mumbai has proved to be contentious with several scholars like the Canadian anthropologist, Judith Whitehead arguing that SPARC (an organization which Appadurai espouses as an instance of progressive social activism in housing) being complicit in the World Bank's agenda for re-developing Mumbai.

[edit] The New School
In 2004, after a brief time as administrator at Yale University, Appadurai became Provost of New School University. Appadurai's resignation from the Provost's office was announced January 30, 2006 by New School President Bob Kerrey. He held the John Dewey Distinguished Professorship in the Social Sciences at the New School.[1] Appadurai became one of the more outspoken critics of President Kerrey when he attempted to appoint himself provost in 2008 [2].

[edit] New York University
In 2008 it was announced that Appadurai was appointed Goddard Professor of Media, Culture, and Communication at the NYU Steinhardt School of Culture, Education, and Human Development [3]

[edit] Public Culture
Main article: Public Culture
Appadurai is a co-founder of the academic journal Public Culture [4]; founder of the nonprofit PUKAR (Partners for Urban Knowledge, Action, and Research) in Mumbai; cofounder and codirector of ING (Interdisciplinary Network on Globalization); and a fellow of the American Academy of Arts and Sciences. He has served as a consultant or advisor to a wide range of public and private organizations, including the Ford, Rockefeller, and MacArthur foundations; UNESCO; the World Bank; and the National Science Foundation.

[edit] Doctoral Work
His doctoral work was based on the car festival held in the Parthasarathi temple in Triplicane, Madras.

[edit] References
^ Airoots Interviews Arjun Appadurai September 21, 2008.
^ "Disjuncture and Difference", Modernity at Large, 31
^ NYU Steinhardt Appoints Arjun Appadurai As Goddard Professor of Media, Culture, and Communication NYU, Monday, September 15, 2008.
^ Public Culture Public Culture website
[edit] External links
Fear of Small Numbers by Arjun Appadurai (Duke University Press, 2006)
Globalization edited by Arjun Appadurai (Duke University Press, 2001)
Disjuncture and Difference in the Global Cultural Economy
Modernity at Large by Arjun Appadurai (University of Minnesota Press, 1996)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 10:41  توسط  ali mirzamohammadi  | 

گفتگوی بابک حقیقی راد و دکتر ابراهیم توفیق در روزنامه ی کارگزاران چاپ شده است. با توجه به توقیف این روزنامه و در دسترس نبودن نسخه ای از این گفتگو، به سایت هم آوا، لینک می دهیم که این گفتگو را بازنشر داده است.


دكتر ابراهیم توفیق در سال 1338 در شهر آبادان متولد شده است. وی تحصیلات دانشگاهی خود را در كشور آلمان گذرانده و دكترای خود را در رشته جامعه‌شناسی از دانشگاه فرانكفورت دریافت كرده است. تخصص اصلی او «جامعه‌شناسی سیاسی» است و در رابطه با جامعه‌شناسی تاریخی در ایران نیز بررسی‌ها و مطالعات قابل توجهی را انجام داده است. او بیش از سه سال است كه پس از بازگشت از آلمان در دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی تدریس می‌كند و در همین مدت كوتاه به دلیل نگاه‌های جدید و انتقادی در حوزه جامعه‌شناسی در میان دانشجویان از محبوبیت فراوانی برخوردار شده است.

آقای دكتر، شما به عنوان كسی كه به‌‌تازگی از كشور آلمان به عنوان یك كشور غربی صاحب علم وارد ایران شده‌اید، چه تحلیلی از وضعیت نظام آكادمیك ایران در حوزه علوم انسانی و اجتماعی دارید و در مقام مقایسه با محوریت موضوع پژوهش چه مسائل و شاخص‌هایی را بیشتر مورد تاكید و توجه قرار می‌دهید؟
زمانی می‌توان چنین قیاسی را انجام داد كه بر مسئله پژوهش در هر دو حوزه آكادمیك ایران و آلمان اشراف كامل داشت. من چنین ادعایی ندارم. صرف تحصیل در كشوری همچون آلمان به معنای اشراف بر ویژگی‌های پژوهش در این كشور نیست. آنچه من به طور شخصی و در نتیجه تجربه دریافته‌ام، این موضوع است كه پژوهش در آلمان دارای سنتی دیرینه است كه نیاز به توضیح ندارد. این سنت پژوهش در جامعه‌شناسی در غرب نیز جایگاه خاص و روشنی دارد. وجود نهادهای علمی و پژوهشی در كشورهای غربی چه در حوزه آموزش و چه در حوزه خارج از آموزش آنچنان گسترده هستند كه توسعه علم به معنای اخص كلمه را امكان‌پذیر كرده‌اند. در این كشورها مكاتب مختلف با رهیافت‌های متفاوت در حوزه علم و پژوهش علمی فعال هستند و نوع دریافتی كه ما در ایران از موضوع پژوهش داریم دارای تفاوت‌های بسیاری است با آنچه در كشورهای غربی همچون آلمان، فرانسه و انگلیس اتفاق می‌افتد. به این معنا با تجربه محدودی كه من داشته‌ام، قیاس بین پژوهش در نظام آكادمیك ایران و كشورهای غربی قیاسی مع‌الفارق است.

ما در ایران راجع به مقوله پژوهش تاملی نكرده‌ایم. در مقاطعی نهادهایی به منظور انجام پژوهش در ایران به‌وجود آمده‌اند و به مرور و به‌ویژه پس از انقلاب اسلامی گسترش یافته‌اند و آنها هم با توجه به نیازهایی كه به‌ویژه نظام سیاسی داشته، شكل گرفته‌اند و طبیعتا پژوهش‌هایی را فرموله می‌كنند كه در پاسخ به همین نیازها باشند. به نظر من و با تجربه‌ای كه در این سال‌ها داشته‌ام، نیازهای نظام سیاسی كه به‌گونه‌ای فرمایشی منجر به انجام پژوهش‌هایی می‌شود، لزوما بازگشتی نداشته و حتی در اكثر موارد سفارش‌دهنده نیز از آن استفاده نمی‌كند. در نتیجه در ایران در فرآیند پژوهش انقطاع‌های فراوانی وجود دارد و به یك معنا قابل مقایسه با آنچه در كشورهای غربی اتفاق می‌افتد، نیست. پژوهش در غرب در درون نظام علمی شكل می‌گیرد. اگرچه این بدین معنی نیست كه نظام سیاسی در این كشورها سفارش‌دهنده پژوهش نیست كما اینكه بسیاری از نهادهای علمی و پژوهشی در غرب در پاسخ به نیازهای نظام سیاسی شكل گرفته‌اند اما آن چیزی كه نظام علمی را شكل می‌دهد این دسته سفارش‌ها نیست بلكه حركت درون‌زایی است كه در درون نظام آكادمیك ایجاد می‌شود.

پس به نظر شما رابطه مستقیمی بین ساختار قدرت در جامعه ایران و نظام آكادمیك به‌خصوص در حوزه علوم اجتماعی وجود دارد. به لحاظ تاریخی این رابطه را چگونه ارزیابی می‌كنید؟ با روی كار آمدن رضاشاه و آغاز فرآیند مدرنیزاسیون از بالا، نوع نگاه صنعت‌محور و مبتنی بر توسعه رشته‌های فنی و مهندسی در چارچوب نظام آكادمیك نوپای ایران شكل گرفت و این وضعیت تا امروز به همین شكل ادامه داشته و مشاهده می‌شود كه برخلاف كشورهای غربی كه در آنها فارغ‌التحصیلان رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی در سطوح عالی و میانی نظام سیاسی و ساختار قدرت قرار دارند در ایران این مهندسان یا به یك معنا تكنوكرات‌ها هستند كه در ساختار قدرت قرار گرفته و نظام سیاسی را هدایت می‌كنند. به نظر شما بخشی از مشكلات و نارسایی‌های موجود در نظام آكادمیك و پژوهشی ایران در حوزه علوم انسانی در این مسئله ریشه ندارد و آیا این مسئله در ایران قابل اصلاح است؟

این مسئله حتما تاثیرگذار است اما فعالان و كنشگران حوزه علوم اجتماعی و انسانی نباید با فرافكنی، وضعیت نامطلوب این حوزه را صرفا به دلیل حاكمیت مهندسان توجیه كنند. این نافی گزاره شما نیست. این اتفاقی است كه در مدرنیزاسیون در ایران افتاده و تكنوكرات‌ها و مهندسان هستند كه بر ساختار سیاسی و اجتماعی تسلط دارند و عالمان علوم اجتماعی و انسانی نقش عمده‌ای را ایفا نمی‌كنند. اما این واقعیت باری را از دوش ما بر نمی‌دارد باید از درون به بررسی علوم انسانی پرداخت، اینكه آیا اگر این وضعیت وجود نداشته باشد ما سرشار از پژوهش و علمی هستیم كه اكنون خریدار ندارد؟! به نظر من این‌طور نیست و مشكل بنیادی‌تر است.

علوم انسانی را نباید صرفا در شكل‌گیری آكادمیك آن مورد بررسی قرار دهیم بلكه باید آن را در چارچوب گفتمانی تحلیل كنیم. فرآیندی طی شده است كه به مرور علوم انسانی در ایران تحت تاثیر ساخت گفتمانی مورد نظر به شكل كنونی درآمده است. مهندسان خود تصمیم نگرفتند كه مهندس شوند، گروهی از منظر اجتماعی و تاریخی به دركی رسیدند و با عمومی كردن آن به سیاست تربیت مهندسان به‌عنوان مدیران جامعه رسیدند. به این معنا این تصمیم باز می‌گردد به نیمه قرن نوزدهم، دوران قائم مقام فراهانی، امیركبیر و دیگر اصلاح‌طلبان آن دوران. آنها پرسشی را طرح می‌كنند كه ما هنوز ذیل آن پرسش تمامی كارها را انجام می‌دهیم از جمله تولید دانش، پرسش مذكور هم معطوف به این مسئله است كه ایران كشوری عقب‌مانده است و ما چگونه می‌توانیم در چارچوب فرآیند مدرنیزاسیون به كشوری توسعه‌یافته تبدیل شویم. در نتیجه این پرسش بنیادین دولت مدرن و سایر نهادهای مدرن پدید می‌آیند و گفتمانی شكل می‌گیرد كه بنیان و اساس تمامی سیاستگذاری‌های ماست. به یك معنا در آن مقطع نوعی از دانش پدید می‌آید كه در خدمت نوعی از قدرت كه هنوز شكل نگرفته، قرار می‌گیرد.

در اینجا بنابراین رابطه مستقیمی میان دانش و قدرت وجود دارد؛ دانشی كه صرفا آكادمیك نیست. دانشی است كه به گفتمان تبدیل می‌شود و تحولات ساخت قدرت را رقم زده و متقابلا تحولات در ساخت قدرت بر حوزه تولید دانش تاثیر می‌گذارد. در این رفت‌وآمد است كه نظام دانشگاهی ما شكل می‌گیرد و تاییدكننده مطلب مورد نظر شما است. در واقع پرسش عباس میرزایی همچون نظام سیاسی ما بر نظام علم ما نیز غلبه داشته و دارد. بنابراین حوزه علوم اجتماعی در ایران برای پاسخ به این مسئله اساسی شكل می‌گیرد كه این مسئله و پرسش بنیادین چگونگی رفع عقب‌ماندگی و نیازهای توسعه و برنامه‌ریزی برای تحقق توسعه است...

توسعه‌ای كه در پرسش مورد نظر شما مطرح است، توسعه تك‌محوری است در حالی كه اگر توسعه را به عنوان توسعه پایدار در نظر بگیریم الزاما توسعه علوم انسانی و اجتماعی را هم در حوزه توسعه فرهنگی – اجتماعی در برخواهد داشت.

بحث بر سر این است كه وقتی می‌گوییم قیاس بین نظام پژوهشی و دانشگاهی ایران با كشورهای توسعه‌یافته‌ای چون آلمان و انگلیس قیاسی مع‌الفارق است، آیا این بدان معناست كه در این ظرف آكادمیك در ایران هیچ پژوهشی صورت نمی‌گیرد؟! درست است كه من بر سفارشی بودن پژوهش‌ها تاكید كردم اما به هر حال پژوهشگرانی هستند كه با متدها و روش‌های خاص خود دست به پژوهش می‌زنند. به نظر من مشكل ما صرفا پژوهش نیست. به نظر می‌رسد كه در ایران پژوهش‌های فراوانی صورت می‌گیرد و افراد بسیاری در این حوزه شاغل هستند و روند كنونی با دهه 40 قابل مقایسه نیست. در آن دوره تعداد معدودی از متخصصان در تعداد اندكی از موسسه‌ها و نهادها مشغول بودند كه اكنون این وضعیت مطمئنا توسعه‌یافته است. اما می‌خواستم مسیر دیگری را دنبال كنم. در دوران پهلوی نگاهی با محوریت صنایع سنگین و تاكید بر گسترش شهرها شكل می‌گیرد كه روستاها و شهرهای كوچك در این فرآیند محروم مانده و تهران و چند شهر بزرگ ایران هستند كه منابع كشور را به خود اختصاص می‌دهند، می‌توانست نگاهی دیگر شكل بگیرد. در واقع پرسش عباس میرزایی الزام توسعه تك‌محوری را در خود ندارد و می‌تواند توسعه را به شكل پایدار ببیند. پس از 150 سال همچنان نظام سیاسی، روشنفكران و نخبگان ما همگی ذیل‌این پرسش فعالیت می‌كنند. نهاد علمی و آكادمیكی كه ذیل این پرسش پدید می‌آید هم نگاهش به قدرت است و هم زاییده قدرت و جز این نمی‌تواند باشد چون مدیریت توسعه پایدار یا تك‌خطی بر عهده دولت است. این مسئله خاص ایران نیست. فردریش لیست، نظریه‌پرداز توسعه آلمانی در نقد قدرت سیاسی در آلمان قرن نوزدهم در مقایسه با دولت انگلیس اعتقاد دارد كه این دولت نتوانست فرآیند توسعه را خوب مدیریت كند و در نتیجه آلمان در قرن نوزدهم در مقایسه با كشوری چون انگلیس عقب ماند.

تمامی كشورها زمانی كه در مرحله‌گذار از عقب‌ماندگی به توسعه‌یافتگی قرار داشتند بالاجبار متوسل به نهاد دولت به عنوان سوژه و كارگزار توسعه شده‌اند.
آیا اگر نظام سیاسی دموكراتیك‌تر باشد و حوزه عمومی و نهادهای مدنی امكان گسترش بیشتری داشته باشند، علوم انسانی در چنین شرایطی بیشتر توسعه نخواهد یافت؟

بحث اساسی برمی‌گردد به آكادمی در ایران. من به عنوان كسی كه در حوزه جامعه‌شناسی توسعه هم كار كرده‌‌ام اعتقاد دارم كه واضح است كه دولت هرچه دموكراتیك‌تر باشد، توسعه نیز همه‌جانبه‌تر فهمیده می‌شود و بخش گسترده‌تری از جامعه را با خود همراه می‌كند و بنابراین قربانیان كمتری نیز می‌گیرد. دانشی كه در چارچوب این فرآیند تولید می‌شود چون باید لزوما توسعه را پیش ببرد، از نوع دانش كاربردی است و به دنبال تربیت مهندسان اجتماعی است. مراد من از علوم اجتماعی این نوع علوم اجتماعی نیست. وبر در جایی می‌گوید كه این نوع از دانش اساسا علم نیست. شما دانشی را تولید می‌كنید كه امری را امكان‌پذیر می‌كند. پس تفكر استراتژیك است، پیشاپیش هدف تعیین شده و فهم كنش اجتماعی مورد نظر نیست. پیش فرض تحقق توسعه است.

در چارچوب این پارادایم نظام سیاسی و جامعه مدنی چگونه باید رفتار كنند تا هدف مطلوب حاصل شود، بدین‌ترتیب دانشی كه تولید می‌شود، دانشی استراتژیك است و به همین دلیل دانش موردنظر سویه‌مند است و از این‌رو به دنبال فهم معنا نیست و مسئله اصلی این نیست كه چرا مقاومت در برابر توسعه صورت می‌گیرد بلكه مسئله اساسی این است كه برای خنثی كردن این مقاومت چه باید كرد. ما در ایران جز این نوع از دانش، دانش دیگری تولید نمی‌كنیم. بنابراین ما در ایران علوم اجتماعی به معنای دانش انتقادی مبتنی بر فهم معنا به‌وجود نیاورده‌ایم. اما نكته این است كه عالمان علوم اجتماعی در نظام آكادمیك حتی در این سطح و شكل از تولید دانش نیز به وظیفه خود به خوبی عمل نمی‌كنند و پژوهش‌هایی كه انجام می‌شود حتی به این پرسش و مسئله نیز پاسخ نمی‌دهد و احتمالا نوعی لاابالی‌گری در اینجا اتفاق می‌افتد و نهایتا می‌توان به این نتیجه رسید كه یا پژوهش‌های مبتنی بر پرسش اساسی تحقق توسعه در ایران به درستی انجام نمی‌شوند یا نهادهای دولتی سفارش‌دهنده نمی‌توانند از نتایج پژوهش‌ها بهره‌گیری مناسبی را انجام دهند كه این مسئله خود باید به طور مجزا مورد مطالعه قرار گیرد.

به نظر من بحث اساسی این است كه در ایران نهادی مستقل نداریم كه خارج از این چارچوب ایستاده و به فهم و سنجش دست بزند. اینكه یك جامعه‌شناس، روانشناس و اقتصاددان بتواند خارج از این روابط تصویری از روابط موجود را به تمام كنشگران این روابط ارائه دهد كه آنها خود به نقایص كارشان آگاه شوند. ما فاقد چنین نهادی هستیم. اگر مراد شما از پژوهش وجود چنین نهادی است ما در ایران به این معنا پژوهش نداریم. در آلمان در درجه اول به‌ویژه در دانشگاه‌ها آن چیزی كه اتفاق می‌افتد جز این نیست، اگرچه با ورود سرمایه‌های خصوصی دانشگاه‌ها در این كشور استقلال خود را ممكن است از دست بدهند یا این استقلال تضعیف شود اما این تولید دانش به‌طور دائمی در نظام آكادمیك كشوری مثل آلمان انجام می‌شود. چنین جامعه‌ای دارای نهادهایی است كه می‌تواند همچون آیینه‌ای چهره واقعی جامعه را به آن نشان دهد و ما در ایران اساسا فاقد چنین نهادی هستیم، دانشگاه‌های ما به هیچ‌وجه چنین نقشی را ایفا نمی‌كنند.

تصویری كه شما از نهاد آكادمی در غرب ارائه دادید، من را به یاد زیمل، جامعه‌شناس آلمانی، انداخت كه او نیز به عنوان یك روشنفكر یهودی خارج از نظام دانشگاهی ایستاده بود و به نقد نظام اجتماعی، سیاسی و دانشگاهی آلمان می‌پرداخت. در ایران مرز میان روشنفكری و آكادمیسین بودن آنچنان مشخص نیست. اكثر كتاب‌هایی كه امروز تولید می‌شوند توسط كسانی نوشته می‌شود كه عضو نظام دانشگاهی كشور نیستند و هویتشان به عنوان روشنفكر تعریف می‌شود. به نظر شما آیا این مسئله یكی از دلایل عدم‌توسعه‌یافتگی علوم انسانی در ایران نیست چون به نظر می‌رسد مطالعات روشنفكرانه اساسا دارای تفاوت‌های هستی‌شناسانه با مطالعات علمی و پژوهشی آكادمیك هستند؟

در غرب نیز كسانی هستند كه به عنوان روشنفكر خارج از نظام آكادمیك عمل می‌كنند اما زیمل در این مورد مثال خوبی نیست؛ زیمل در درجه اول یك متفكر است كه به دلایل شرایط آن موقع آلمان و شرایط فردی و اجتماعی او به عنوان یك یهودی فرمی را اتخاذ می‌كند كه در نتیجه خارج از نظام آكادمیك آلمان در آن دوره قرار می‌گیرد اما مدل كار او مدل كار روشنفكر نیست. مشكل اصلی ما در ایران این است كه پرسش عباس میرزایی الزاما به تولید روشنفكر می‌انجامد. آكادمیسین به آن معنا كه شما در نظر دارید همچون وبر، زیمل یا هابرماس و سایر بزرگان جامعه‌شناسی در زندگی واقعی خود قائل به لحظات تفكیك هستند. وبر به بهترین شكل این تفكیك را در سخنرانی‌های مختلفی با عنوان «علم به عنوان پیشه و سیاست به عنوان پیشه» مورد بحث قرار داده است. این تفكیك در خود وبر هم اتفاق می‌افتد؛ یعنی لحظه‌ای كه روشنفكر است و دغدغه مسائل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی روز را دارد و از طریق تریبون‌های سیاسی همچون احزاب و رسانه‌ها ابراز می‌كند اما به قول خود او هنگامی وارد كلاس درس می‌شود در جایگاهی قرار می‌گیرد كه باید امكان فهم را به وجود بیاورد و امكان فهم را كسی می‌تواند شكل دهد كه بدون پیش قضاوت و با عدم‌اعمال دیدگاه‌های خاص خود در رابطه با مسائل سیاسی، اجتماعی و غیره این امكان را برای دانشجو فراهم كند كه پدیده‌ها را به طور علمی مورد تامل و بررسی قرار بدهد. متفكر نباید قضاوت ارزشی داشته باشد. حداقل در لحظه‌ای كه می‌خواهد به فهم و تحلیل علمی یك پدیده بپردازد. من می‌توانم طرفدار دموكراسی باشم و مخالف فاشیسم، همانقدر باید شرایط فهم دموكراسی را به وجود بیاورم كه در رابطه با فاشیسم.

وقتی كه ما پرسشی پیشینی (عباس میرزایی) در ذهن داریم بنابراین هر لحظه با پیشداوری وارد صحنه می‌شویم و تفكیك مورد نظر را انجام نمی‌دهیم. اینكه قرار است در این لحظه دانش تولید كنیم یا تبلیغات سیاسی و ایدئولوژیك انجام دهیم. می‌خواهیم نیرویی را بسیج كنیم یا فهم كرده و امكان فهم را به‌وجود آوریم. استثنائاتی را می‌توان همیشه برشمرد اما ساختاری كه در ایران قابل مشاهده بوده و هست تولیدكننده روشنفكر است. روشنفكر در ذات خود معترض است، معترض در نوع خود هوادار است. اعتراض و هواداری دو روی یك سكه‌اند. روشنفكر معترض و هوادار است. آكادمیسین اساسا دارای چنین حقی نیست. اصولا تولید دانش انتقادی (انتقاد به معنای فهم و سنجش علمی و بیطرفانه) در فضای روشنفكرانه امكان‌پذیر نیست.

شما در همین مدت كوتاهی كه در نظام دانشگاهی ایران مشغول تدریس هستید آیا می‌توانید به عنوان جمع‌بندی به مشكلات اساسی این نظام از درون همین مجموعه و به طور مشخص به عوامل عدم‌شكل‌گیری پژوهش و بنابراین تولید دانش اشاره كنید؟

ببینید، دانشی كه در نظام آكادمیك ایران در چارچوبی كه قبلا ترسیم كردم تولید می‌شود، نوعی دانش شبه پوزیتیویستی مبتنی بر امپریسم سخیف است. ویژگی‌های این سیستم را شما در آموزش، شیوه تدریس، پایان‌نامه‌ها و فرم‌پرستی عجیبی كه هرگونه امكان خلاقیت را از دانشجو و استاد می‌گیرد، می‌توانید مشاهده كنید. وقتی كه پدیده‌ای در پاسخ به پرسشی پدید می‌آید و نسبت به آن پرسش كاركردی دارد اگر دچار نقصان در انجام كاركرد خود شود اصطلاحا می‌گوییم دارای وضعیت پاتولوژیك شده و دچار بحران شده است، به نظر من نظام آكادمیك اساسا دچار بحران هم نیست. در واقع این نظام در درون خود آنگونه كه باید به فعالیت خود ادامه می‌دهد و در نتیجه احساس بحرانی نیز به آن دست نمی‌دهد. جایگاهی كه من از آن به طرح مسئله پرداختم در درون این نظام آكادمیك قرار ندارد، من به عنوان یك ناظر خارجی نه یك روشنفكر بلكه به عنوان كسی كه دغدغه علم دارد آن را مورد بررسی قرار دادم. نظامی را مشاهده می‌كنیم كه درون خود ظاهرا هیچ مشكلی ندارد اما در واقع در تولید دانش اجتماعی، تاریخی و فرهنگی نقشی را كه باید، ایفا نمی‌كند در نتیجه باید تغییرات بنیادی در آن ایجاد شود و خود این پدیده مورد بررسی و مداقه قرار گیرد.

آنچه مسلم است ما نمی‌دانیم كه در 150 سال گذشته چه كرده‌ایم و جامعه پاسخ پرسش‌های خود را از آكادمی می‌خواهد. در واقع این نقد از درون خودآكادمی برنمی‌خیزد؛ این جامعه و تحولات اجتماعی و تاریخی است كه نارسایی را در نظام آكادمیك تشخیص داده و بحران را به درون این نظام حمل می‌كند و این بحران به نظر من دارای نتایج مثبتی است. چنین نگاهی به انسان ایرانی این امكان را می‌دهد كه خارج از چارچوب پرسش عباس میرزایی این پرسش را مطرح كند كه در كجای جهان ایستاده و به چه دلیل در این جایگاه قرار دارد؛ یعنی ایجاد فهم نسبت به وضعیت پیچیده‌اش در جهان خارج به پرسش بنیادینش تبدیل شود.

آیا اساسا می‌توان گفت كه بحرانی كه شما از آن صحبت می‌كنید، الزاما به نتایج مورد نظر در نظام آكادمیك ایران منجر می‌شود؟
نه‌خیر، هیچ الزامی وجود ندارد. قضاوت در این مورد بسیار دشوار است و نیازمند پژوهش‌های بسیار دقیق در رابطه با مجموعه ویژگی‌های پژوهش و تولید دانش در درون نظام آكادمیك ایران است. اینكه در دانشگاه كلا پژوهش و تولید دانشی شكل نمی‌گیرد پس دانشگاه شانسی ندارد نیز از همان گزاره‌هایی است كه بر مبنای قضاوتی ارزشی ساخته شده است و امكان قضاوت علمی را از ما می‌گیرد.
به اعتقاد من این بحران به درون نظام آكادمیك ایران حمل شده و اتفاقاتی نیز خواهد افتاد كه وضعیت آتی این نظام را با وضع كنونی متفاوت خواهد كرد، حال اینكه وضعیت آینده چقدر مطلوب و موردنظر من باشد، معلوم نیست.

+ نوشته شده در ساعت توسط آرشیویست
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 14:56  توسط  ali mirzamohammadi  | 

مهدی خلجی

  فوکو و انقلاب ایران؛ جنسیت و فریبند‌گی‌های اسلام‌گرایی، نوشته ژانت آفاری و کوین اندرسن، دیدگاه میشل فوکو (1984-1926)، فیلسوف نام‌بردار فرانسوی را درباره انقلاب سال پنجاه و هفت خورشیدی ایران بررسی انتقادی می‌کند.
میشل فوکو، از نظریه‌پردازان پست مدرنیسم، در گرماگرم انقلاب ایران دو بار به این کشور سفر کرد؛ یک بار در نیمه ماه سپتامبر سال 1978 – یک هفته پس از رویداد خونین هفده شهریور سال 1357 خورشیدی – به مدت ده روز راهی تهران و قم شد و در قم با روحانیانی چون آیت الله کاظم شریعتمداری دیدار کرد و بار دیگر در همان سال از نهم تا پانزدهم نوامبر را در تهران گذراند و با انقلابیون داخل کشور به گفت‌وگو ایستاد.

 آشنایی فوکو با ایران

در سال 1978 روزنامه پرآوازه ایتالیا، کوریر دلا سرا (Couriere della sera) از فوکو خواست تا به طور منظم مقالاتی برای این روزنامه بنویسد. فوکو هم جمعی از روشن‌فکران فرانسه از جمله معشوق‌اش تی‌یری ولتزل (Thierry Voeltzel) و آلن فینکلکروت (Alain Finkeilkraut) و دیگران را گردآورد. از آن‌ها خواست تا هر یک – فراتر از کنج‌کاوی‌های ژورنالیستی- درباره رویدادهای جاری مهم جهان بنویسند و رشته‌ای از یادداشت‌های روشن‌فکرانه و متأملانه درباره رخدادهای سرنوشت‌ساز دوران در روزنامه نشر دهند.

از این میان تنها خود فوکو با نوشته‌هایش درباره ایران و فینکلکروت درباره «امریکای کارتر» به این عهد عمل کردند. فوکو مقالات مربوط به ایران را در کوریر دلا سرا و مجله معتبر فرانسوی نوول ابسرواتور (Le Nouvel Observateur) منتشر کرد.

 دیدارهای فوکو با آیت الله خمینی

جدا از این، میشل فوکو از سال‌های آغازین دهه هفتاد میلادی، با رهبران جنبش‌های ضدرژیم شاه در خارج از کشور ارتباط بر قرار کرد و از طریق آن‌ها با سرگذشت انقلاب ایران آشنا شد.

طی اقامت آیت الله خمینی در فرانسه، میشل فوکو به همراه یاران آن زمان آیت الله خمینی مانند ابوالحسن بنی صدر و احمد سلامتیان بارها به دیدار آیت الله خمینی در دهکده نوفل لوشاتو رفت و زیر درخت سیب با وی به گفت‌وشنفت نشست.

میشل فوکو درباره هیچ کشور یا رویدادی خارجی به اندازه ایران و انقلاب آن ننوشته است؛ در حالی که در همان سال‌ها رویدادهای انقلابی دیگری در امریکای لاتین یا شمال افریقا در جریان بوده است.

 شور فیلسوفانه برای سیاست معنوی

نوشته‌های فوکو درباره انقلاب ایران که بر مشاهدات شخصی و دیدارهایش با رهبران انقلاب استوار است، گزارشی ناب نیست؛ بل‌که شور و شیدایی یک فیلسوف پست مدرن را به رویداد انقلاب در کشوری جهان سومی بازمی‌تاباند.

میشل فوکو که ناقد رادیکال تجدد و ساختارهای درهم تنیده قدرت آن بود، در انقلاب ایران امکان مقاومتی معنوی در برابر تجدد می‌دید که سرشتی متفاوت با انقلاب‌های چپ در جهان دارد و می‌تواند سراسر نظام مدرن و گفتار (Discourse)‌ها‌ی برآمده از آن و حاکم بر آن را درهم شکند و از آن فراگذرد و سرانجام «سیاستی معنوی» یا «سیاست معنویت» را در مقام بدیلی برای سیاست سکولار غربی پیش نهد.

 فوکو آماج حملات انتقادی

در آن دوران، نه تنها بیشتر روشن‌فکران غیرمذهبی ایرانی با جریان انقلاب همدلی و همراهی می‌کردند، که حتا در فرانسه نیز فوکو خیل عظیمی از موافقان انقلاب را پشت سر خود داشت و تنها اندکی از روشن‌فکران چپ ایرانی یا فرانسوی (مانند ماکسیم رودنسون، تاریخ‌نگار برجسته اسلام) بودند که از رویکرد مذهبی انقلاب ایران ابراز نگرانی می‌کردند؛ همان ویژگی که فوکو نقطه مثبت انقلاب می‌دانست.

درست یک ماه پس از انقلاب، تردیدها درباره معنویت نظام نوپا و ستیز آن با اشکال پیشین قدرت آغاز شد؛ با به قدرت رسیدن روحانیان، تثبیت رهبری آیت الله خمینی و موج اعدام‌های خارج از رویه قضایی و سرکوب نیروهای سیاسی غیرمذهبی، ورق دیدگاهِ روشن‌فکران فرانسوی برگشت و میشل فوکو، در صدر آن‌ها، آماج نقدهای تیز قرار گرفت.

دیدیه اریبون، عضو تحریریه مجله نوول ابسرواتور و دوست فوکو و زندگی‌نامه‌نویس‌اش، تصریح کرده است نقدهایی که بر «خطا»ی فوکو درباره انقلاب ایران می‌شد و طعنه‌هایی که روشن‌فکران بر او می‌زدند بر افسردگی او می‌افزود و فوکو جز در یکی دو مورد به هیچ یک از نقدها پاسخ ننوشت و از آن پس دیگر به ندرت درباره موضوعی در زمینه سیاست و ژورنالیسم سخن گفت.

 نگاه فوکویی به انقلاب ایران

ژانت آفاری، استادیار تاریخ و مطالعات زنان در دانشگاه پاردیو (Purdue) و کوین اندرسن استادیار علوم سیاسی و جامعه شناسی در همان دانشگاه، در امریکا، در کتاب فوکو و انقلاب ایران تنها بر «خطا» بودن دریافت‌ها و پیش‌بینی‌های میشل فوکو از انقلاب ایران تأکید نمی‌کنند؛ چراکه، پیشتر، تقریباً همه زندگی‌نامه‌نویسان فرانسوی و انگلیسی فوکو آرای وی درباره انقلاب ایران را «نادرست» دانسته بودند.

نویسندگان این کتاب، در عوض، کوشیده‌اند تا پیوند دیدگاه‌ فوکو درباره انقلاب ایران را با سراسر نظام فکری و فلسفه پست مدرن وی نشان دهند و استدلال کنند که نظریه فوکو درباره انقلاب ایران فراورده فلسفه او درباره قدرت، گفتار، انضباط و مجازات و روابط جنسی است و صرفاً لغزشی در اظهارنظر سیاسی یک فیلسوف نمی‌تواند به شمار رود.

دیدگاه آنان در برابر نظر فوکوشناسانی می‌ایستد که - به ویژه در جهان انگلیسی زبان - به نوشته‌های فوکو در زمینه انقلاب ایران اعتنای چندانی نکرده‌اند و حتا ترجمه این بخش از نوشته‌های او را نیز پراهمیت ندانسته‌اند.

از این روست که نویسندگان کتاب فوکو و انقلاب ایران، در پیوست کتاب – برای نخستین بار – همه یادداشت‌های فوکو را درباره انقلاب ایران به انگلیسی ترجمه کرده و آورده‌اند؛ زیرا این نوشته‌ها را بخشی از فلسفه این فیلسوف ارزیابی نموده‌اند.

 شیفتگی معنادار فوکو به شهادت و مهدویت

خانم آفاری و آقای اندرسن در این کتاب با ترسیم مسیر زندگی میشل فوکو و به ویژه تأملات‌اش بر روی تاریخ روابط جنسی نشان داده‌اند که چگونه او به مطالعه درباره الاهیات مسیحی روی آورد و برای نشان دادن تقابل میان نظام روابط جنسی در دوران مدرن و دوران پیشامدرن، مجذوب مقولاتی خاص در اندیشه مسیحی دوران قرون وسطا شد.

برخورد با انقلاب ایران، میشل فوکو را به مطالعه در زمینه تشیع برانگیخت و آن‌چه برای وی حیرت‌انگیز بود اولاً وجود همانندی‌ها در الاهیات مسیحی و الاهیات شیعی و ثانیاً امکانات نهفته در الاهیات شیعی برای شکستن و برگذشتن از چارچوب گفتارهای مدرن بود.

نویسندگان کتاب استدلال می‌کنند شیفتگی فوکو به مقولاتی مانند سوگ‌واری، مهدویت و شهادت در تشیع برخاسته از تأملات وی در زمینه روابط جنسی در دوران مدرن و پیش از آن و نیز اندیشه‌های او درباره ساختار و گفتار قدرت بود.

 شهادت چونان ویرانگر مرزهای مدرن

نویسندگان کوشیده‌اند ردپای اندیشه‌های مارتین‌ها‌یدگر و فردریش نیچه – دو فیلسوف آلمانی – را بر مرگ‌اندیشی فوکو بازیابند و نشان دهند که فوکو چگونه دل‌مشغول پرسش از «اصالت» بود و «موقعیت اصیل» را لحظه مخاطره‌آمیز چالش با مرگ می‌دانست.

فوکو که سخت آموخته بینش‌های نویسندگانی مانند مارکی دوساد و ژرژ باتای بود، مرگ و درد را زمینه بنیادی آفرینش انسانی و خلاقیت هنری و فکری می‌دانست و اصالت زندگی را بر پس‌زمینه‌ای از زجر و مرگ تعریف می‌کرد.

فوکو که خود – به گفته زندگی‌نامه‌نویسان‌اش – چندبار به استقبال خودکشی یا تجربه‌های سادومازوخیستی رفته و یک بار نیز در جریان تصادف ماشین، مرگ را پیشاروی خود دیده بود، در شهادت‌طلبی شیعیان اصالتی را می‌دید که لازمه زندگی خلاق است و نیرویی ویران‌گر برای درهم‌شکستن مرز و بند گفتارها و ساختارهای مدرن به شمار می‌رود.

 فوکو علیه فوکو

به این ترتیب، کتاب فوکو و انقلاب ایران، از نقد دیدگاهِ فوکو درباره انقلاب ایران فراتر می‌رود و با برقراری پیوند میان فلسفه فوکو و اظهارنظرش درباره انقلاب ایران، سراسر فلسفه او را می‌سنجد.

اما نویسندگان این کتاب، نمی‌خواهند نادرستی برخی مدعیات اصلی فلسفه فوکو را تنها از راه ناکامی‌اش در تحلیل واقع‌بینانه انقلاب ایران اثبات کنند؛ بل‌که یکی از مهم‌ترین دستاوردهای کتاب فوکو و انقلاب ایران، تهافت یا اوراق کردن (deconstruction) فلسفه فوکو است از راه نشان دادن ناسازگاری بسیاری از عناصر فکری‌اش با برخی عناصر دیگر.

 شرق و غرب فوکو

به ویژه درباره دیدگاه فوکو درباره انقلاب ایران، نویسندگان کتاب، شرح می‌دهند که چگونه داوری‌های او در تقابل با اصول راهنمای فکری‌اش قرار دارد. برای نمونه، ژانت آفاری و کوین اندرسون بازنموده‌اند که دیدگاه فوکو درباره روابط جنسی، نظم چیزها، انضباط و مجازات، دیوانگی و زندان در دوران پیشامدرن و پسامدرن بر الگوی دوگانه‌ شرق / غرب استوار است و فوکو ایستاده بر پیش‌فرض‌های بنیادی مکتب شرق‌شناسی، مرزی روشن و برجسته میان شرق و غرب می‌کشد و هرچه را به شرق تعلق دارد نیک و پسندیده می‌گیرد و هرچه را به غرب وابسته است فراورده نظام قدرت، سرکوب‌گر و منفی ارزیابی می‌کند؛ در حالی که خود فوکو در تبارشناسی و باستان‌شناسی ویژه‌اش همواره بر گسست‌ها، تمایزها، تفاوت‌ها و یگانگی‌ها در تاریخ اصرار می‌ورزد و با ساختن هرگونه «روایت بزرگ» در تاریخ و فلسفه می‌ستیزد.

نویسندگان کتاب وامی‌نمایند که چگونه خود فوکو گسست‌های تاریخی را در نظر نمی‌گیرد و تمایزها، تفاوت‌ها و یگانگی‌های هر پدیده چشم می‌پوشد و «روایتی بزرگ» از «غرب» و «شرق»ی می‌سازد که هیچ بهره از واقعیت ندارد.

ستیزه فوکو با پدیده مبهم و پیچیده‌ای مانند «تجدد» در مقام فراورده غرب و ستایش‌اش از پدیده‌ای مانند انقلاب ایران، به مثابه فراورده‌ای «شرقی» و ضد تجدد، بر این سیاق تکیه دارد. بیهوده نبود که کسی مانند ادوارد سعید ناقد نام‌دار منظومه فکری «شرق‌شناسی» درباره انقلاب ایران، دیدگاهی مخالف فوکو را برگزید، با آن‌که در نقدش از شرق‌شناسی سخت وام‌دار فلسفه فوکو بود.

 فوکو، فیلسوفی مجذوب انقلاب ایران

نویسندگان کتاب فوکو و انقلاب ایران، استدلال می‌کنند که چگونه فوکو در اندیشیدن به مسأله جنسیت و آزادی جنسی زنان ایستاری مخالف فمنیست‌های دوران خود داشت و به همین سبب نقدهای فمینیستی دوران خود را بر انقلاب ایران برنمی‌تابید و در پاسخ به آتوسا ح، خانم فمنیست ایرانی مقیم پاریس (احتمالاً نام مستعار) برآشفت و در خور یک فیلسوف ننوشت.

فوکو و انقلاب ایران، تنها به تأثیر فلسفه میشل فوکو بر طرز اندیشیدن‌اش درباره انقلاب ایران اشاره نمی‌کند، بل‌که شرح می‌دهد که تأملات او در دهه پایانی عمرش سخت زیر تأثیر رویداد انقلاب ایران بوده است.

کتاب فوکو و انقلاب ایران، با آن‌که می‌کوشد روایتی دقیق و وفادار به فلسفه فوکو را پیش گذارد، ساده و روشن نوشته شده و آگاهی‌های سودمند و باریک‌بینانه‌ای از انقلاب ایران و پس‌زمینه‌های تاریخی آن به دست داده است.

با خواندن این کتاب، خواننده گرچه از مقوله‌های مهمی در فلسفه میشل فوکو، الاهیات مسیحی، الاهیات شیعی و تاریخ ایران آگاه می‌شود، برای فهم آن‌ها به هیچ اطلاعات پیشینی نیاز ندارد. این کتاب از مهم‌ترین آثار فوکوشناختی در سال‌های اخیر به شمار می‌رود که خواننده را به فهم بهتر انقلاب ایران نیز یاری می‌رساند.

 

----------------------------
مشخصات کتاب به زبان اصلی:
Janet Afary and Kevin B. Anderson; Foucault and the Iranian Revolution, Gender and the seductions of Islamism; University of Chicago Press, 2005

 

منبع: بی.بی.سی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 14:41  توسط  ali mirzamohammadi  | 

میرچا الیاده
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو
میرچا الیاده (Mircea Eliade ) زاده ۱۹۰۷ در بخارست، درگذشته ۱۹۸۶ از اسطوره‌شناسان و دین‌پژوهان نامدار است. وی در رومانی به دنیا آمد. در دبیرستان به مطالعه شیمی و زیست‌شناسی علاقه نشان داد. در هفده سالگی برای مطالعه کتاب شاخه زرین اثر جیمز فریزر زبان انگلیسی را فراگرفت. سپس آموختن زبان‌های ایتالیایی، عربی و فارسی را آغاز کرد. پس از دریافت مدرک کارشناسی از دانشگاه بخارست به هند عزیمت کرد و در دانشگاه کلکته به آموختن زبان سانسکریت و مطالعه آثار شرقی، دین‌شناسی و اسطوره مشغول شد. در آن‌جا مدرک دکترا گرفت و برای تدریس به دانشگاه سوربن دعوت شد. در سال ۱۹۵۲ میلادی مجموعه گفتگوهای خود با کارل یونگ منتشر کرد. الیاده در سال ۱۹۸۶ درگذشت.

[ویرایش] زندگی و تحصیل
میرچا الیاده در مارس ۱۹۰۷ در بخارست رومانی به دنیا آمد. بخشی از تحصیلات دانشگاهی خود را در همان‌جا گذارند. چهار سال در هند به مطالعه فلسفه، ادیان و فرهنگ هند، به ویژه یوگا و زبان سانسکریت پرداخت. سپس به رومانی بازگشت و تز دکترای خود را به عنوان تاریخ تطبیقی تکنیک‌های یوگا در سال ۱۹۳۰ گذارند. الیاده پایان نامه‌اش را در ۱۹۳۶ منتشر کرد. وی به تدریس در دانشگاه بخارست پرداخت و مقالات بسیاری در زمینه تاریخ و تطبیق ادیان و فولکور و نیز چند داستان قابل توجه نوشت.

در ۱۹۴۰ وابسته فرهنگی در لندن شد و در ۱۹۴۱ به لیبسبون منتقل شد. بنا به دعوت پروفسور ژرژ دومزیل به تدریس تاریخ ادیان در کلاس آزاد مدرسه تتبعات عالیه در ۱۹۴۵ مشغول شد و در دسامبر همان سال به عضویت در انجمن آسیایی پاریس درآمد. الیاده طی همین سال‌ها ملاقات‌ها و گفت‌وگوهای بسیاری با شخصیت‌های رومانی مقیم پاریس از جمله: الناوکه رسکو، امیل چوران، اوژن یونسکو و جورجه انسکو داشت.

پس از جنگ جهانی دوم به پاریس رفت و به تدریس در سوربن و پس از آن در اغلب دانشگاه‌های اروپا پرداخت. در آنجا با مجلات نقد، تاریخ ادیان، کمپروندر، و پارو همکاری داشت. الیاده بنا به دعوت یواخیم واخ، استاد دانشگاه شیکاگو، برای تدریس در بخش تاریخ ادیان به امریکا رفت.

[ویرایش] کنفرانس‌ها
الیاده در کنفرانس‌های متعددی شرکت و سخنرانی کرد. برخی از آن‌ها عبارتند از: کنفرانس در کلژ فرانسه درباره ساختار اسطوره در دنیای مدرن ( ژانویه ۱۹۵۰)، کنفرانس در رم درباره شمنیزم و در انستیتو اورینتال بنا به دعوت توچی راجع به تانتریسم و شمنیزم (مارس ۱۹۵۰) کنفرانس ارانوس در آسکونا، شرکت در کنگره بین‌المللی تاریخ ادیان در آمستردام (سپتامبر ۱۹۵۰)، شرکت در کنگره بین‌المللی شرق‌شناسی مونیخ (۱۹۵۵)، کنفرانس دیدارهای بین‌المللی در ژنو (۱۹۵۳)، شرکت در کنگره تاریخ ادیان در شیکاگو (آوریل ۱۹۵۵)، شرکت در کنگره تاریخ ادیان در توکیو (۱۹۵۸) و ماربورگ (۱۹۶۰).

[ویرایش] افتخارات علمی
الیاده در ۱۹۶۴ از طرف دانشگاه شیکاگو به اعطای عنوان استاد خدمات ممتاز سیول ال. آیوری مفتخر شد و در ۱۹۶۶ دکترای افتخاری دانشگاه ییل را دریافت کرد. دریافت مدال طلای جایزه فرهنگ مسیحی از طرف دانشگاه ویندسور کانادا و دریافت دکترای افتخاری از ریپون کالج در ۱۹۶۹ و به عضویت درآمدن در آکادمی بریتانیا در سال ۱۹۷۰ از دیگر افتخارات علمی اوست. الیاده از ۱۹۷۰ به بعد دکترای افتخاری از دانشگاه‌ها و مراکز معتبر علمی متعددی را دریافت کرد. برخی از آن‌ها عبارتند از: کالج بوستون (۱۹۷۱)، کالج حقوق سیل فیلادلفیا (۱۹۷۲)، کالج اولبرین (۱۹۷۳)، آکادمی بلژیک (۱۹۷۵) و دانشگاه سوربن (۱۹۷۶) و دریافت کمن لوژیون دونور از سوربن (۱۹۸۴).

الیاده در دهه آخر عمرش، به طرح‌ریزی و نظارت بر تألیف و تدوین دایرةالمعارف دین مشغول بود تا این‌که پس از تکمیل تدوین این دایرةالمعارف و درست یک ماه پس از نگارش پیشگفتار خود بر آن درگذشت. این دایرةالمعارف به زبان انگلیسی در ۱۶ مجلد و در حدود هشت هزار صفحه است که دارای ۲۷۵۰ مقاله و ۱۴۰۰ نفر از پژوهشگران پنجاه کشور جهان با آن همکاری کرده‌اند. میرچا الیاده سرانجام در ۱۴ آوریل ۱۹۸۶ دچار سکته مغزی شد و در ۲۲ آوریل درگذشت.

[ویرایش] آثار
برخی از آثار الیاده عبارتند از:

سیاحت معنوی
تاریخ تطبیقی تکنیک‌های یوگا
منشأ عرفان هندی
تاریخ ادیان
شمنیزم
یوگا
رویاها و رمزها
ولادت عارفانه
اسطوره و نماد
چشم‌اندازهای اسطوره
باورها و عقاید دینی
سرویراستاری دایرةالمعارف دین
[ویرایش] اندیشه
الیاده در تفسیر و تأویل پدیده‌های دینی روش و نگرش تازه‌ای داشت و بر آن بود که نمادپردازی دینی، بهترین جلوه پاسخ خلاقانه‌ای است که انسان به هیبت هستی و حضور در کیهان ناپیدا کران می‌دهد. انسان نهایتا با کیهان همسو و همساخت (همان هماهنگی و همسانی جهان صغیر با جهان کبیر که ریشه در اندیشه‌های دینی و عرفانی کهن دارد) و اساطیر کهن که حکم صور ازلی یا اعیان ثابته را دارند، هنوز و همچنان در ذهن و زندگی انسان جدید نفوذ دارند. وی بر آن بود که تاریخ و تحقیق ادیان، همدلی و انسان‌دوستی به بار می‌آورد که بسی فراتر و اصیل‌تر از اومانیسم غیردینی غربی است. روش و نگرش الیاده در اتمام آثارش، تلفیقی و کثرت‌گرایانه و همراه با وسعت مشرب است و آمیزه‌ای است از مردم‌شناسی، پدیدارشناسی به شیوه هوسرل، ساخت‌گرایی و تأویل و کشف معنای باطنی یا هرمنوتیک. این نکته هم به عنوان بخشی از نگرش او قابل ذکر است که او تقدس یا امر قدسی، یعنی جوهر مشترک همه جلوه‌های حیات و فرهنگی دینی را امری اصیل، بسیط، واحد و تحویل‌پذیر و غیرقابل تجزیه و تحویل به حقایق، امور، عناصر، تجارب و معارف دیگر می‌داند.

به اعتقاد الیاده، حوزه دین را باید به طور مستقل در نظر گرفت. دین را نباید به امور دیگری مانند جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و فیزیولوژی، اقتصاد، زبان، هنر و غیره تحویل داد؛ یعنی ماهیت دین را نباید با این امور تبیین کرد. پدیده دین را باید حوزه مستقلی در نظر گرفت و آن را بدون فروکاستن به دیگر حوزه‌های معرفت بشری تبیین کرد. تبیین دین براساس مقولات دیگر نظیر آنچه ذکر شد، همان تحویل‌گرایی است.

تفاوت تحویل‌گرایی و نظر الیاده درباره دین، نگاه علی و معلولی است. اگر تحویل‌گرایی را بپذیریم، دین متغیر مستقلی نیست؛ تغییر دین معلول امور دیگری مانند روان‌شناسی و جامعه‌شناسی است، یعنی دیگر وجوه زندگی بشر، مانند بعد روانی و اجتماعی و غیره، عامل اصلی در تغییر و نیز تبیین دین خواهند بود. زندگی دینی را باید با این امور تبیین کرد. این همان دید معمولی درباره ماهیت دین است.

اما بنا به نظر الیاده، دین غیرقابل تحویل به این امور است، یعنی دین خود متغیر مستقلی است. دین نقش مستقلی در حیات بشر دارد. دین را باید علتی مستقل درنظر گرفت، نه معلول عوامل دیگر. نگاه علّی آن‌گاه جایگزین نگاه معلولی می‌شود که تحویل‌گرایی را نپذیریم.

پیش‌فرض دوم الیاده مربوط به روش بررسی دین است. در پیش‌فرض نخست دین را صرفاً براساس امور اجتماعی و روانی و غیره نمی‌توان تبیین کرد. الیاده معتقد است که باید از دو منظر به دین نگریست و مطالعه و تبیین حقیقی دین باید براساس ترکیب این دو منظر صورت گیرد

در گام اول باید از منظر تاریخ به دین نگریست. دین‌پژوهان باید سیر تاریخی ادیان را بررسی کنند. از این نظر که دین‌پژوهان پیشینه ادیان و تحولات تاریخی آن‌ها را بررسی می‌کنند، موضوع مورد بحث آن‌ها تاریخ است.

گام دوم این است که از منظر «مقایسه و تطبیق» به ادیان بنگریم. الیاده می‌گوید: «بدون مقایسه، هیچ دانش حقیقی‌ای وجود ندارد». در مورد ادیان باید باورها، مراسم و نمادهای هر دینی را با باورها و مراسم و نمادهای ادیان دیگر مقایسه کرد، و پس از آن میان آن‌ها داوری کرد.

البته مورخان هم در بررسی‌های تاریخی خود به مقایسه برخی امور می‌پردازند، ولی به نظر الیاده، پدیده‌های متنوع دینی مانند باورها، اعمال، نمادها، اسطوره‌ها، و... را باید بدون درنظر گرفتن مکان و زمان اصلی آن‌ها سنجید. زمان‌ها و مکان‌های این مظاهر دینی فرق می‌کند، امّا همه آن‌ها یکسانند و می‌توان همه آن‌ها را در آزمون قیاس نهاد.

مظاهر پدیده‌های دینی نیز مکان‌ها و زمان‌های معینی برای خود دارند؛ مثلاً در هر دینی عبادت در زمان و مکان خاصی انجام می‌شود، ولی این عبادت‌ها را بدون درنظر گرفتن زمان و مکان آن‌ها می‌توان مقایسه کرد. همچنین به عنوان مثال، زئوس (Zeus) خدای یونانیان بود و آن‌ها زئوس را می‌پرستیدند. یونانیان به خدایان بی‌شماری اعتقاد داشتند؛ زئوس خدای مذکر و برتر بود، خدای آسمان بود، در زمان‌ها و مکان‌های گوناگونی ظاهر می‌شد و برای خود همسری داشت. زئوس به یونانیان اختصاص داشت و در ادیان دیگر ملل، وجود ندارد، امّا «خدای آسمان» به یونانیان اختصاصی ندارد و در دیگر ادیان هم می‌توان چنین چیزی را یافت. ما با بررسی خدای آسمانی در فرهنگ‌ها و ادیان مختلف می‌توانیم به حقایق کلی دست بیابیم. این روش بررسی را، الیاده پدیدارشناسی می‌نامد.

به نظر الیاده در تمام ادیان، دینداران میان دو سطح مقدس و نامقدس فرق می‌گذارند.

نامقدس قلمرو اشیایی است که ما هر روز با آن‌ها سروکار داریم؛ قلمرو اشیای معمولی و غیرمهم. مراد اشیایی است که اهمیت خاص دینی برای ما ندارند. مقدس مقابل چنین اموری است. مقدس فضای امور فوق طبیعی و اشیای غیرعادی است. نامقدس در معرض نابودی و زوال است، ولی مقدس همیشگی، اصیل و واقعی است. نامقدس صحنه‌ای از حیات بشر را دربرمی‌گیرد که تغییر می‌پذیرد و کهنه می‌شود. ولی مقدس عرصه‌ای است که زنده است، و ترتیب و کمال دارد. به نظر الیاده چشمه دین از همین تمایز نهادن میان مقدس و نامقدس می‌جوشد.

الیاده عنصر اساسی و مشترک میان ادیان را همان امر مقدس می‌داند. قلمرو دین، تمیز نهاده میان مقدس و نامقدس است، ولی الیاده بر خلاف اتو، امر مقدس را تنها در مواجهه با خداوند جست‌وجو نمی‌کند. امر مقدس عمومی‌ترین پدیده مشترک میان همه ادیان است. در تمام امور دینی می‌توان اثری از تکنیک مقدس و نامقدس یافت. برای فرد دیندار، مکان همگون و یکسان نیست، یعنی انسان دیندار همه مکان‌ها را یکسان تجربه نمی‌کند. برخی مکان‌ها برای او مقدسند. به عنوان مثال، برای فرد مسلمان، مساجد نسبت به اماکن عمومی تقدس خاصی دارند؛ پس مسلمان در مسجد، مکان مقدس را تجربه می‌کند. از این جهت، مکان برای دیندار نامتجانس است. تفکیک امر مقدس از نامقدس در مکان هم جاری است. همچنین دیندار، زمان را به نحو یکسان تجربه نمی‌کند. زمان از نظر دیندار نامتجانس است. برخی زمان‌ها – بر خلاف دیگر زمان‌ها – مقدسند و دیندار چنین زمانی را به نحو مقدس تجربه می‌کند.

با این تحلیل الیاده، تفکیک میان مقدس و نامقدس عمومی‌ترین پدیده در تمام ادیان است، و محدودیت‌های تحلیل اتو در رهیافت او وجود ندارد. اساساً از نظر الیاده این همین تکفیک نهادن میان مقدس و نامقدس است و تفاوت انسان دیندار و بی‌دین در همین امور است. برای فرد بی‌دین زمان‌ها و مکان‌ها متجانسند، ولی برای دیندار زمان‌ها و مکان‌ها نامتجانس و ناهمگونند.

الیاده مدعی است که روش او تطبیقی و جهانی است، یعنی عناصری را از ادیان مختلف جهان با هم مورد تطبیق قرار می‌دهد و به نتایجی نیز می‌رسد، ولی بررسی او جهانی نیست. به عنوان مثال ادیان چین و نیز اسلام را درنظر نگرفته است. به عنوان مثال، الیاده تاریخی‌گری انسان مدرن را معلول سنت یهودی – مسیحی می‌داند. به عبارت دیگر، خود یهودیت و مسیحیت را عامل پیدایش فلسفه‌های سکولار می‌داند. او می‌گوید: خود عقاید یهودی – مسیحی موجب شد که روند تفکر مدرن به تاریخی‌گری و سکولاریسم بینجامد. ولی اسلام هم به طور مشخص با یهودیت و مسیحیت در این نکته شریک است که امر مقدس را صرفاً بیرون از تاریخ نمی‌بیند، بلکه امر مقدس را در همه جا و همهٔ زمان‌ها حاضر می‌داند. اگر نفس این تفکر موجب پیدایش سکولاریسم و تاریخی‌گری در غرب شد، چگونه است که در حوزه اسلام عکس این تحول رخ داد. مسلماً عوامل مهم دیگری باید در کار باشد که بررسی آن‌ها از موضوع بحث ما خارج است. در واقع الیاده بدون بررسی اسلام و یا ادیان چینی، به تعمیمی شتابزده روی آورده است.

از این گذشته، الیاده در ادیان مختلف، نمادها و اسطوره‌هایی را می‌یابد که نشان می‌دهند امر مقدس واقعیت دارد و سپس میان ادیان مختلف و دین با ادیان باستانی ارتباط برقرار می‌کند. امّا به کار بردن چنین روشی در ادیان آسان نیست. در هر یک از ادیان، نمادها و اساطیر فراوانی یافت می‌شوند که با تحلیل الیاده سرسازگاری ندارد. ارائه نظریه‌ای جهانی درباره دین امر مشکلی است. همه ادیان از ماهیت و عناصر یکسانی برخوردار نیستند و تفاوت‌های عمیقی میان آن‌هاست. لذا نمی‌توان با یافتن چند عنصر مشابه، نظریه‌ای کلی درباره همه ادیان ارائه داد و ساختار همه ادیان را از این طریق نمایاند.[۱]

[ویرایش] پی‌نوشت
↑ ميرچا الياده، باشگاه کتاب
[ویرایش] کتاب‌شناسی
دائره‌المعارف دین (در ۱۶ مجلد)

[ویرایش] منبع
 در ویکی‌انبار منابعی در رابطه با میرچا الیاده موجود است.
نقد ادبی نوشته حمیدرضا شایگان‌فر ، انتشارات دستان
میرچا الیاده، باشگاه کتاب
برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%86%D8%A7_%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87»

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:16  توسط  ali mirzamohammadi  | 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

فراسوی ساختگرایی و هرمنوتیک نام کتابی دربارهٔ میشل فوکو فیلسوف فرانسوی است.

در این کتاب، آراء فوکو درباره جایگاه هرمنوتیک، کردار گفتمانی به عنوان پدیدارشناسی، تحلیل تعبیری قدرت و انسان توسط نویسندگان کتاب هیوبرت دریفوس و پل رابینو مورد بحث قرار گرفته است.این کتاب با ترجمه حسین بشیریه توسط نشر نی منتشر شده است.

 کردار گفتمانی

نویسندگان کتاب "فراسوی ساختگرایی و هرمنوتیک"، نظرات فوکو درباره کردار گفتمانی را طبق کتابهای فوکو با نام‌های "دیوانگی و تمدن" و "تولد درمانگاه" مرور کرده‌اند. فوکو در کتاب اولش، تاریخ دیوانگی را شرح داده و گسست‌های فرهنگی را با بحث طرد و حبس دیوانگان و نیز با تاکید بر تنش و تعارض استمرار و گسست در قدرت و گفتمان را مطرح کرده است. فوکو در کتاب دومش، رفتارهای انسانی را به عنوان ابژه بررسی کرده. این کتاب نشانه ساختگرایی فوکو است و او در کتاب دومش نیز مطرح کرده که ساخت‌های عمیق موجود در ورای دانش پزشکی و یا هر علم دیگری که مربوط به انسان‌شناسی باشد را می‌توان از روش دیرینه‌شناسی مطالعه کرد.

[ویرایش] تحلیل فوکو درباره هرمنوتیک در علوم انسانی

فوکو هرمنوتیک بدگمانی را روشی مقبول در علوم انسانی دانسته و مطرح کرده که باید از بازنمایی معنای پشت ظواهر دست کشید. از نظر او این ظواهر مجموعه‌ای سازمان‌نیافته از کردارهای تاریخی است که علوم انسانی را تشکیل داده است. فوکو هرمنوتیک را "تفسیر" می‌نامد و آن را درباره نظر خود به کار می‌برد. او دیوانگی را تجربه عمیقی از معنای انسان بودن می‌داند که رازگونه است که عقلانیت و گفتمان استتار، آن را پوشانده است. او دیوانگی را به مواردی چون ممنوعیت‌ها، نمادها، تصویرهای عینی، وحی و الهام و نیز به هرآنچه رمزآمیز و فراسوی خویشتن آدمی است ربط می‌دهد.

[ویرایش] دیرینه‌شناسی پزشکی از دیدگاه فوکو

دیدگاه‌های فوکو درباره جستجوی حقیقت در ورای تجربه مطابقت با ساختگرایی دهه ۱۹۶۰ فرانسه دارد. فوکو توضیح می‌دهد که معرفت و زبان قواعد یکسانی دارند. این قواعد نظریات گفتمان کردارها و حساسیت یک دوره و شامل درک علمی از معنای انسان بودن می‌باشد. از نظر فوکو این ساختارها در برخی از دوره‌های حساس زمانی به شیوه‌ای گسسته و منقطع دچار دگرگونی و تغییر شده است. فوکو دیرینه‌شناسی پزشکی را که زمان و اهمیت این گسست را مطرح کرده می‌پذیرد و از خود می‌پرسد که آیا می‌توان تحلیل ساختاری را جانشین تفسیر کرد؟ او در پاسخ در زمینه دیرینه‌شناسی پزشکی این نظریه را مطرح می‌کند که می‌توان روشی را پیدا کرد که برای پیدا کردن معنای عمیق‌تر و حقیقت اساسی‌تر در این زمینه گفتمانی را به گفتمانهای دیگر نیفزاید. از نظر او تغییر طبّ کلاسیک به طبّ مدرن پشتوانه زبان را شکل می‌دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:3  توسط  ali mirzamohammadi  | 

 سي رايت ميلز(جامعه شناس راديكال)

 نوشته: علي ميرزامحمدي دانشجوي دکتری جامعه شناسي

چكيده

سي رايت ميلز يكي از چهره هاي معروف جامعه شناسي است. يكي از بارزترين ويژگيهاي سي رايت ميلز مبارزه جوييش بود. او زندگي شخصي و حرفه اي پر تب و تاب و پر حادثه اي داشت. آثار مهم اوعبارتند از: 1-يقه سفيدان (1951) 2-نخبگان قدرت (1956) 3-منش و ساختار اجتماعي 4-بانكي گوش كن: انقلاب كوبا(1960) 5-ماركسيستها (1962) 6-تخيل جامعه شناسي(1959) .میلز را معمولا يكي از پیشقدمان اصلی جامعه شناسی قدرت و همچنین جامعه شناسی نخبگان می شناسند . میلز بر نظریه كاركرد گرایی ساختاری و كثرت گرايي انتقادهای مهمي مطرح نموده است. ميراثي كه ميلز بر جاي گذاشته بسيار غني است. تاثير آثار او در رشته هاي مختلف جامعه شناسي از جمله جامعه شاسي انتقادي, فمنيسم, انقلاب, اقشار و اخيرا جامعه شناسي پست مدرنيسم بسيار چشمگير است.


سي رايت ميلز

علي ميرزامحمدي

PNU


انگيزه هاي محرك: زندگي و جهت گيري


  سي رايت ميلز در 28 اوت 1916در شهر ويكو تگزاس پا به جهان گذاشت. او در خانواده طبقه متوسط  متعارف پرورش يافت .پدرش يك دلال بيمه و مادرش خانه دار بود. .ميلز وارد دانشگاه تگزاس شد و در 1939ليسانس و فوق ليسانس خود را از همين دانشگاه گرفت. او يك دانشجوي فوق العاده بود كه در همان زمان كه دانشگاه تگزاس را ترك گفت مقالاتي را در دو مجله عمده جامعه شناسي به چاپ رساند. پس از دریافت درجه لیسانس و فوق لیسانس در رشته فلسفه از دانشگاه تگزاس، برای مطالعه جامعه شناسی به دانشگاه ویسکانسین رفت؛ ميلز دوره دكترايش را در دانشگاه ويسكانسين گذراند و از همين دانشگاه درجه دكترا گرفت .  محیطی كه در آن تحت  تاثیر دانشمند مهاجر آلمانی، هانس گرت قرار گرفت. آنها به زودی فراتر از رابطه معمول استاد و  دانشجو به  یك رشته کارهای  مشترك  پرداختند  كه بر روانشناسی اجتماعی متمركز گردیده بود و كارهای جامعه شناس آلمانی ،ماكس وبر را ،به انگلیسی زبانان معرفی می كرد.

میلز ضمن به پایان رساندن دوره ی  دکتری  جامعه شناسی  و ادامه  همکاری  و طرحهای مشترک  با گرت، مدتی در دانشگاه مریلند تدریس کرد. با در نظر گرفتن نزدیکی اش به پایتخت، توانست با فعالیتهای سیاسی در مراکز قدرت آشنا شود. اما میلز مردی عجول بود. او ، که  از زندگی  در محیط بسته دانشگاه خرسند نبود ،بر آن شد که  روشنفکری مردمی شود. به این منظور  به سوی پایتخت فرهنگی کشور، یعنی نیویورک، رهسپار گردید. با کمک  سردبیر وقت  و سوسیالیست سابق نیویورک ، دانیل بل روشنفکر، میلز به آپارتمانی در دهکدۀ  گروینچ انتقال یافت و به دنبال كردن هدف خود ،تركیب زندگی پژوهش گرانه با زندگی روشنفكری هواخواهانه ،پرداخت. او موقعیتی در دانشگاه کلمبیا به دست آورد، و در ضمن برای مجلات گوناگون جناح چپ آن زمان ، مانند مجلۀ  نیولیدر بل، نیوریپابلیک  و پارتیزان ریویو، و مجلۀ اتحادیه به نام کار و ملت مقاله می نوشت (1977  Scimecca .(       

میلز خیلی زود با دوایت مک دانلد، سیاستمدار رادیکال مستقل، ارتباط برقرار کرد ؛ مک دانلد رفاقتشان را به خاطر خلقیات مشترك دانسته و نوشته است:«ما در تركیب خاصی از بی گناهی و بدبینی و خوش بینی و شکاكیت اشتراك داشتیم. ما همیشه امید وار ، و همیشه سر خورده بودیم».

میلز توانایی غریبی در رنجاندن کسانی داشت که با او دوستی می کردند. زندگی او پر بود از درگیری با این گونه افراد ،که  با گرت آغاز شد و با دیگران از جمله  بل ، مک دانلد و افراد برجستۀ دیگر در محیط  فکری نیویورک  و همکارانش در رشتۀ جامعه شناسی دانشگاه کلمبیا ادامه یافت. حاشیه نشینی فزاينده او کمکی به تعدیل مواضع او نکرد. حتی نوشته هایش با گذشت زمان تندتر شد. توازن میان دانشمند پژوهشگر و هوا خواه متعصب در کارهای بعدی اش، که به مساَيل مربوط به امکان بروز یک جنگ جهانی دیگر و به دگرگونی های انقلابی در جهان سوم اختصاص یافته ،از میان رفت.

میلز در سه نوشته ای که طی دوره ای هشت ساله ، که در 1948 آغاز گردید ،انتشار داد روشن ترین مواضع خود را در قبال تغییراتی که در جامعۀ سرمایه داری صنعتی از آغاز این قرن رخ داده، بیان کرده است. با این کار، او همچنین ارزیابی خود را از اندیشه ها و محدویت های فکری نظریه پردازان  پیشین، از جمله مارکس،شومپیتر و وبلن ،بدست داده است.(كيويستو1384 :63-57 ).يكي از بارزترين ويژگيهاي سي رايت ميلز مبارزه جوييش بود.به نظر مي رسيد كه با هر كس و هر چيزي سر جنگ دارد. او زندگي شخصي پر تب و تاب و پر حادثه اي داشت .از جمله سه ازدواج و سه فرزند از هر ازدواج. ميلز زندگي حرفه اي پر تب و تابي نيز داشت. ظاهرا با هر كس و هر چيزي مبارزه كرده بود. زماني كه در ويسكانسين دانشجوي فوق ليسانس بود با تعدادي از استادانش در افتاده بود. سپس در يكي از رسالات اوليه اش رييس گروه جامعه شناسي ويسكانسين را به گونه اي نه چندان پوشيده به باد انتقاد گرفت. ميلز نظريه پرداز ارشد ويسكانسين هوارد بكر را يك احمق واقعي ناميد.(ريتزر 1383 :88)

آثار مهم:


1-يقه سفيدان (1951)

نخستين اثر او است كه در آن از منزلت يك رده شغلي رو به رشد يعني كاركنان يقه سفيد به شدت انتقاد مي كند.

2-نخبگان قدرت (1956)

در اين اثر ميلز بحث مي كند كه ايالات متحده تحت تسلط يك سري نخبگان قدرت است كه يك گروه نسبتا كوچكي از ثروتمندان و افرادي است كه به خوبي به هم متصل است و به طور يكنواخت با هم تعامل دارند بارها با هم ازدواج مي كنند .جهان بيني مشتركي دارند و براي تحقق برنامه هاي سياسي كه منافع آنها را در بر داشته باشند باهم كار مي كنند .كساني كه به عنوان مديران عالي اجرايي اعضاي هيات مديره شركتهاي بزرگ مامورين رده بالا در حكومت فدرال افسران ارشد در نيروهاي ارتشي كار مي كنند. اين گروه قادرند كنترل روي سه ناحيه نهادي عمده اقتصادي حكومتي و ارتشي اعمال كنند .آنها كنترل خودشان را با چرخش در درون يا بيرون اين سه ناحيه نهادي متفاوت بيشتر تقويت مي كنند.( 426-425 , 2000 Scott, Schwartz ; ).

3-منش و ساختار اجتماعي

پخته ترين كار نظري ميلز منش و ساختار اجتماعي است كه با همكاري هانس گرت نوشته است.اين اثر بيشتر از نظريه وبري و فرويدي متاثر است تا نظريه ماركسيستي.با اين همه اين كتاب كار نظري عمده اي به شمار مي آيد گرچه امروز چندان خوانده نمي شود شايد براي آنكه با آثار راديكال و شناخته شده تر ميلز چندان همخواني ندارد.در واقع اين اثر بيسشتر تحت تاثير افكار هانس گرت كه به نظريه وبر بسيار علاقه داشت نوشته شده بود.

4-يانكي گوش كن:انقلاب كوبا(1960)

در دهه 1950 ميلز بيشر به ماركسيسم و مسايل جهان سوم علافمند شد.همين علاقه باعث شد كه كتابي درباره انقلاب كمونيستي در كوبا به نگارش در آورد.

5-ماركسيستها (1962)

ميلز گرچه ماركسيت نبود ولي دريافته بود كه با يد انديشه هاي ماركس جدي گرفته شود(كيويستو:1384:26).به اين جهت كتابي در باره ماركسيسم نوشت.

6-تخيل جامعه شناسي(1959)

رويكرد انتقادي ميلز در اين كتاب به اوج خود رسيد.در اين كتاب انتقاد شديد او از تالكت پاسونز و كاربرد نظريه گسترده اش بيشتر از همه جلب توجه مي كرد.در واقع بسياري از جامعه شناسان با نقد ميلز از آثار پارسونز بيشر از جزييات خود آن آثار آشنا بودند. 

دانش در مورد روشهايي كه نيروهاي اجتماعي بر زندگي ما تاثير مي گذارد مطالعه جامعه شناسي است كه به ما آنرا مي گويد و ما را از اينكه اسير اين نيروها بشويم باز مي دارد.ميلز اين استفاده شخصي از جامعه شناسي را تخيل جامعه شناسي مي نامد مجموعه ذهني كه افراد را به ديدن روابط بين وقايع در زندگي شخصي و وقايع در جامعه شان قادر مي سازد.ميلز عنوان مي كند وقايعي كه ما را به عنوان فرد تحت تاثير قرار مي دهد در ارتباط نزديك با فراز ئ نشيب جامعه ما است.(5 :1995 shepard; ).

متدولوژي


  كيويستو ، سی رایت میلز را پژوهشگر هنجار شكن معرفي مي كند. از ديد او سی رایت میلز از بسیاری جهات وارث اندیشه وبلن است. منظور این نیست که  میلز از جنبه هایی از كار  وبلن انتقاد نكرده ؛ که در واقع چنین كرده است. با این حال شباهت های میان این دو كاملاّ آشكار است. نخست، هر دو می كوشیدند دانش پژوهشی را با هواداری تركیب كنند و در مقام منتقدان تیزبین جامعه خود جدال بسیاری ایجاد كردند. هر دو رادیكال بودند ،اگرچه هیچ كدام ماركیست نبودند. میلز هم مانند وبلن، اساساّ از اندیشه های مردم گرایانهً امریكایی تاًثیر  پذیرفت. با وجود این ،هیچ كدام معتعقد نبودند که مسايًلی  كه تشخیص داده اند حل شدنی است. نوشته های میلز با گذشت زمان بیش از پیش بد بینانه می شد.(كيويستو :1384: 57)

گي روشه جامعه شناس معروف معاصراهمیت نظرات میلز را در سه مورد به شرح زیر خلاصه کرده است:

1.       مفهوم نخبگان را از مفهوم طبقه اجتماعی مجزا کرد .

2. جامعه شناسی قدرت را طرح ریزی نمود .

3. راه تحقیقات تجربی در مورد نخبگان را باز کرد .

و بدین ترتیب میلز را معمولا یکی از پیشقدمان اصلی جامعه شناسی قدرت و همچنین جامعه شناسی نخبگان می شناسند .

كي روشه از ديدگاه روش شناسي نظريات موسكا را با ميلز مقايسه كرده است. رایت میلز جامعه شناس آمریکایی با وجود آنکه تحت تاثیر نظریات موسکا است ولی با عقاید وی از چند جنبه مهم اختلاف نظر دارد . خاصه آنکه میلز نخبگان را واقعیتی خیلی پیچیده تر و متنوع تر از آنچه که موسکا تلقی نموده است ، می داند و عقیده دارد که تلقی نمودن گروه نخبگان به عنوان یک طبقه ، نوعی ساده پنداشتن و توجیه باطل و گمراه کننده از حقیقت است ، زیرا آنچه که موسکا عنوان نموده باعث مشتبه شدن دو پدیده مجزا و متفاوت طبقه اجتماعی و نخبگان می گردد . و آنچه که مدلل می سازد این دو پدیده مجزا و متفاوت است ، این است که می توان آنها را از هم تفکیک نمود ، مثل آنکه ما صحبت از نخبگان طبقه کارگر یا نخبگان طبقه دهقان می نماییم و بنا براین صحبت از طبقه نخبگان صحیح به نظر نمی رسد.

بسیاری از مطالعات که بعد از میلز درباره نخبگان و توزیع قدرت بین نخبگان انجام گرفته است ملهم از عقاید میلز است . از آن جمله است ، تحقیقات جامعه شناس کانادایی جان پورتر که در عین حال هم عوامل اشتقاق و هم عواملی که نخبگان سیاسی ، اقتصادی ، تکنولوژیک ، مذهبی و سنديکایی را در کانادا به یکدیگر مرتبط می سازند ، مشخص نموده است.(گي روشه: 1380 :120-119) .

 احسان نراقي جامعه شناس ايراني جامعه شناسی انتقادی را یكی از حوزه های كنونی جامعه شناسی آمريكا مي داند  كه با وبلن  در اوایل قرن حاضر شروع شده وبا رابرت لیند ادامه یافته و در سالهای اخیر رهبری آن با سی و.میلز بوده است. اتباع این حوزه هم از جامعه شناسی آمریكا با نظر انتقادی به بحث و تدقيق می پردازند وهم به طور كلی از جامعه آمريكا.( نراقی :178:1384).

موضوعات اصلي


1-تخیل جامعه شناسانه

كیدنز در بحث خود از توسعه بینش جامعه شناختی كار جامعه شناسانه را بستكی به چیزی می داند که سی رایت میلز در عبارتی مشهور تخلیل جامعه شناسانه نامید. از دیدكاه كیدنز بر خلاف خود میلز بیشتر جامعه شناسان با وجود توجه به این مفهوم آن  را بصورت عاری از قدرت تخیل به كار می برند! تخیل جامعه شناسانه مخصوصا" مستلزم توانایی دور ساختن اندیشه مان  از جریان های عادی زندكی روزانه برای از نو نكریستن به آنها است.

جنبه دیكری از تخیل جامعه شناسانه وجود دارد- جنبه ای كه  در واقع میلز بیش از همه برآن تاكید ورزیده است .این جنبه به امكانات ما برای آینده مربوط می شود.  كوشش های ما براي تاثير كذاشتن بر تحولات آینده در صورتي كه بر پايه ی  درك جامعه شناختی آكاهانه ی روندهای جاری استوار نباشد بیهوده و ناكام خواهد ماند. (كیندنز 1382: 44-43).

 

2-نخبگان قدرت

با وجود اختلافاتی که در نظریات میلز با موسکا مشهود است ، میلز در انجام بررسی تجربی آنچه تحت عنوان (( نخبگان قدرت )) ( خاصه در ایالات متحده ) نام می نهد از موسکا الهام می گیرد . میلز بدون آنکه همانند موسکا به مفهوم طبقه توجه نماید ، از گروه نخبگانی صحبت به میان می آورد که برای تشکیل یک واحد قدرت مسلط بر جامعه ، به هم  می پیوندند و روابطی که این بر گزیدگان را به یکدیگر پیوند میدهد ، اساس و مبنای متفاوتی دارد ، از قبیل آنکه :

-      این روابط ممکن است بر اساس منافع مشترکی بین بعضی از گروههای بزرگ یا بین موسسات بزرگ باشد . بدین ترتیب همیشه بین نخبگان مسلط ، منافع مشترکی برای حفظ وضعیت حاضر وجود دارد .

-      ممکن است دولت و اتحادیه های بزرگ کاپیتالیستی دارای منافع مشترک مالی باشند که نمونه آن حمایت سیاسی و نظامی کلیه کشورهای استعمارگر از موسسات سر مایه داری مستقر در مستعمرات و کشورهای عقب مانده است .

-      می توان نیز در این مورد از منافع مشترک بین نظامیان و اتحادیه های سر مایه داری که از جنگ بهره می گیرند نام برد که هدف آنها تحت تاثیر قرار دادن تصمیمات دولتمردان در سیاست بین المللی است .

-         از طرف دیگر ، بین نخبگان نوعی اشتراک ذاتا روانی و یا شخصی هم وجود دارد :

-         روابط دوستی .

-         روابط خویشاوندی .

-         روابط زناشویی .

-         مبادله متقابل خدمات و غیره ...

این روابط شخصی ، مشارکت منافع بین نخبگان را تشدید نموده و به آن قدرت می بخشد . میلز به منظور انجام چنین تحلیلی است که به مطالعه ای سیستماتیک در مورد نخبگان جامعه امریکا می پردازد . مطالعه وی در زمینه های زیر صورت گرفته است : ترکیب ، منشاء اجتماعی چگونگی تشکیل نخبگان ، روابط بین نخبگان مختلف .

با آنکه این تحقیقات گاه بهره ای از لحاظ روشن شناسی ندارد ، ولی تحقیقات بی ارزشی محسوب نمی شوند . (گي روشه: 1380 :118-119) .

3-انتقادهای میلز بر نظریه كاركرد گرایی ساختاری و كثرت گرايي

 سی رایت میلز بر کاركرد گرایی  پارسنزی و نظريه ی مکمل آن که آن را تجربه كرایی انتزاعی می خوانند(راب استرنز251:1379)انتقادهای زیادی وارد کرده است  كه به برخی از آنها اشاره می شود:

1-                 کارکردگرایی ساختاری به فراكرد دگرگونی اجتماعی چنانچه که باید و شاید نمی پردازد(میلز1959)

2-                 کارکردگرایی ساختاری نمی تواند چنانچه شاید و باید به قضیه کشمش بپردازد .

3-                 کارکردگرایان ساختاری كرایش به تاکیدبرفرهنك وهنجارهاوارزشها دارند

4-                 کاركردگرایان ساختاری مشروعیت ایی را که نخبگان جامعه به كار میبرند با واقعیت اجتماعی اشتباه می كیرند.(ریترز:1382: 151-155)

سی رایت ميلز یكی از بزركترين منتقدان تئوری كثرت كرایی آمریكا بود. او این تئوری را وسيله ای جهت توجیه سیاست های دولت و وضع موجود قلمداد كرد.(محمدی:1379 :89)

 

4-انتقاد میلز از رويكرد بی سازمانی اجتماعی

*میلز در سال 1942مقاله ای به چاپ رساند که رویکرد بی سازماني اجتماعی را مورد انتقاد داده بود به گونه ای كه می توان كفت به طور غیر مستقیم از مكتب  فكری  تضاد طرفداری شده بود در این مقالات اصطلاح بی سازمانی همانند آسیب شناسی به دلیل تخلف از هنجار عدم  سو گيري ارزشی مورد انتقاد واقع شده بود(رابینكتن: 1386:  64)نام این مقاله ایدئولوژی عملی آسیب شناسان اجتماعی بود.

تيپولوژي


1- تغییر ساختار طبقاتی

میلز به شناخت شکل های جدید قشربندی که در مرحله ای تازه در تاریخ جوامع صنعتی پدیدار شده بود علاقه داشت ؛مرحله ای که شامل شکل بندی مجدد ساختار طبقاتی می گردید. میلز با پیشینیان خود ، در دیدگاهی اشتراک داشت که در آن برای تقسیمات طبقاتی جایگاه مهمی در نظر گرفته می شد. با وجود این ؛ میلز به سبب اختلافاتی در بارۀ بهترین شیوۀ تبیین رابطه بین اقتصاد و سياست از این سه متفکر جدا شد. برای میلز سیاست بسیار مهمتر بود و ارتباط متقابل بیشتری با اقتصاد داشت . بنابراین ، مشغله  فکری او مطالعه هم زمان طبقات اجتماعی و قدرت سیاسی بود.نخستین کتاب از سه گانۀ مردان جدید قدرت (1948) بررسی جنبش كارگری آمریکاست. میلز در این اثر با مارکس کنار می آید و از آن چه «متا فیزیک کار» مارکسیسم می نامد انتقاد می کند. منظور وی از این اصلاح این است که مارکسیسم در نگریستن به طبقۀ کارگر در حکم طبقه ای انقلابی که قادر به سرنگونی نظام سرمایه داری است در اشتباه است. در جامعۀ صنعتی پیش رفت کاهش تعداد نیروی کار «یقه آبی» و همراه با آن گسترش چشم گیر طبقۀ متوسط نیز نشان داده شده بود. ظهور طبقۀ متوسط جدید موضوعی بود که میلز در کتاب بعدی خود ؛یعنی یقه سفیدها(1951)،به آن روی آورد. میلز در توصیف یک طبقۀ متوسط «جدید» چیزی کاملا متفاوت از طبقۀ متوسط سنتی ــ یا«قدیم»ــ را در نظر داشت. طبقۀ اخیر از سوداگران خرد ، کشاورزان و متخصصان مستقل ــمانند پزشکان و وکلای داد گستری ــ تشكیل گردیده بود. این گروه طبقۀ«یقه سفید» را تشکیل می دهد. به نظر میلز(ix:1951)،«یقه سفیدها به آرامی وارد جامعۀ مدرن شدند. بر خلاف اعضای مستقل طبقۀ متوسط قدیم، بخش جدید وسریعا رو به گسترش این طبقه شامل متخصصان حقوق بگیر بود که در شرکت ها یا مؤسسات بوروکراتیک دولتی کار می کردند.  بر خلاف كار یدی کار گران یقه آبی،مشاغل یقه سفیدها متکی به کار فکری است. این بخش طبقاتی افراد بسیاری را در بر می گرفت،  مثلا ًمدیران میانی، فن ورزها، مدیران، کارمندان کشوری،سرپرستان حقوق بگیر،کارمندان دفتری و فروشندگان. آنها که در رأس این طبقه قرار می گرفتند حقوق خوبی دریافت می کردند، در صورتی که کسانی که در مراتب پایین بودند دست مزد بسیار کمتری می گرفتند. طبقۀ متوسط جدید،مانند همتایان یقه آبی شان،در استخدام صاحبان سرمايه بودند. آن ها به ایجاد وضعیتی کمک کرده بودند که در آن، همان گونه که ریک تیلمن گفته است،«ایالات متحده به ملتی از کارکنان حقوق بگیر تبدیل شده بود که برایشان مالکیت مستقل دیگرانتخابی ماندگارنبود.» میلز در فصل هایی با عنوان های برانگیزنده ،مانند«آفرینش گر مدیر»،«اتحاد مغزها»،«فروشگاه بزرگ»و«پروندۀ بزرگ»(1951)،به سبکی که یاد آور وبلن است ، روان شناس اجتماعی، جهت گیری های فرهنگی وگرایش های سیاسی طبقۀ متوسط جدید را بررسی کرد.میلز می پذیرد که هنوز خیلی زود است که بتوان نتیجه گیری های زیادی دربارۀ خصلت طبقۀ متوسط جدید به عمل آورد، اما گمان می کند که موقعیت آن ها در میانۀ ساختار طبقاتی موجب می شود آنها در مسايل سیاسی و فرهنگی معتدل، محتاط و دنباله رو باشند. رشد چشم گیر این طبقه گرایش های همگون ساز جامعۀ انبوه را رواج داد.

در سیاست، محتمل به نظر نمی رسید که طبقۀ متوسط جدید بر خلاف همتایان یقه آبی شان که در اتحادیه ها متشکل شده بودند برای پیش برد منافع خود گرد هم آیند؛ در اینجا گرایش های سازش کارانۀ آن ها ــ ترس آن ها از دردسر درست کردن ــ به این معنا بود که به رغم تعدادشان، آن ها مایل بودند پیرو آن چه  میلز (1951) «سیاست پشت جبهه» می نامیدند باشند. کتاب با توصیف بی پرده و واقعی گرایش سیاسی این طبقه پایان می یابد.

"آن ها گروهی هستند بسیار ترسان از این  که غرولند کنند و بیش از حد به هیجان آمده از تمجیدشان. آنها پشت جبهه ای هستند. در کوتاه مدت آن ها راه های هراس انگیز اعتبار اجتماعی را در پیش خواهند گرفت ؛در درازمدت راه های قدرت را دنبال می کنند، زیرا در نهایت اعتبار اجتماعی را قدرت تعیین می کند."(كيويستو:1384: 57-63)

2-ظهور نخبگان قدرت

جهت گیری سیاسی،بد بینی بیان شده در جلد سوم سه گانۀ نخبگان قدرت (میلز،1956) را تبیین می کند. میلز بیش از پیش متقاعد شده بود که دموکراسی  در آمریکا به علت تمرکز فرایندۀ قدرت سیاسی در دست یک گروه نخبۀ سه گانه مرکب از مقامات بلند پایه حکومت فدرال، سر آمدان شرکت های بزرگ و افسران بلند پایۀ ارتش تضعیف می شود. ظهور دولت رفاه در دورۀ نیودیل به تمرکز فرآیندۀ قدرت سیاسی در واشنگتن کمک کرد، در حالی که اقتصاد نیز تمرکز مشابهی را بدست آورد؛ زیرا گسترش شرکت های بزرگ به حذف هرچه بیشتر مؤسسات کوچک اقتصادی انجامید .جنگ جهانی دوم و به دنبال آن دوران جنگ سرد برای نظامیان نشانه نقشی جدید و مهمتر از هر مرحلۀ دیگری در تاریخ امریکا بود. به نظر میلز، تصمیم گیرندگان در این سه حوزۀ نهادی هم قدرت بسیار چشم گیری یافتند و هم بیش از پیش نیز با يكديگر همکاری کردند . نتیجه ظهور یک گروه نخبۀ قدرت بسیار هماهنگ و متحد بود.رونق اقتصادی امریكا و جو سیاسی سركوب گر دوران جنگ سرد دست به دست هم دادند و مانع هر گونه رویارویی شدید با این انتقال شوم از حكومت دموکراتیک به حكومت نخبه گان گردیدند. در دو کتاب پیشین نتیجه گیری شده بود که احتمالاً طبقۀ کارگر و طبقۀ متوسط جدید با این روند مخالفت می كنند. تنها ممکن است حاشیه ای ترین بخش های جامعۀ امریكاــ میلز اقلیت های نژادی را در نظر داشت ــ مقاومت کنند، اما آنها اساساً فاقد توانایی لازم برای جلو گیری از این روند به حساب می آمدند. بنابراین، میلز دلیلی نمی دید نتیجه گیری نکند که آینده ای متضمن تن دادن تودۀ مردم به سلطه گروه نخبۀ جدید خواهد بود.

رویارویی با گروه نخبه، که ناگهان در دهۀ شصت در دور نمای فرهنگی و سیاسی پد یدار گردید ــ جنبش حقوق مدنی، جنبش ضد جنگ و جنبش ضد فرهنگ ــ باعث تردید در ارزیابی های بد بینانۀ میلز شد. اما او فرصت نیافت در بارۀ این نیروهای عظیم دگر گونی اجتماعی بيانديشد. مرد عجول در  1962در نتيجه حملۀ قلبی  در گذشت؛ او در این زمان فقط 45 سال داشت.(كيويستو:1384: 62-61)

فرضيات اصلي


-فرضيات میلز در پست مدرنيسم

واژه پست مدرنيسم مدتي است كه رايج گرديده است .ميلز در 1959 اعلام داشت :دوره پست مدرن جانشين عصر مدرن مي شود." اين واژه از زمان اعلام ميلز در جاهاي گوناگون ديگري نيز ظاهر شده است.(كيويستو :1384: 189). همچنانکه بسیاری از صاحبنظران( آنتونیو(1991 بست و کلنر 1991 و اسمارت1993 ) یاد آور شده اند سی رایت میلز درمیان معتقدان نظریه نوین  نكات  ما بعد نو گرایانه را در چارچوب نظریه جامعه شناختی به خوبی بیان كرده است. ما بعد نو گرایانه میلز را به دلايل زير از آن  خود می دانند.

·      نخست این که او اصطلاح ما بعد نوین را برای توصیف عصر ما بعد روشن اندیشی که تازه وارد آن شده بودیم در عمل به کار برد :ما در پایان آنچه که عصر نوین خوانده می شود قرار گرفته ایم........عصر نوین اکنون جایش را به دو راهی ما بعد نوین می دهد.(میلز :1959  ص165-166)

·         دوم  میلز منتقد سرسخت نظریه ی فراگیر نوین در جامعه شناسی به ویژه تالکوت پارسونز بود .

·      سوم میلز هوادار نوعی جامعه شناسی درگیر اخلاق و اجتماعی بود. به  تعبیر خودش او خواستار آن نوع جامعه شناسی بود که قضایای همگاني  گسترده را به گرفتاری های خصوصی افراد مرتبط سازد. هر چند که اشاراتی از ما بعد نوگرايي در کار زیمل  و میلز پیدا می شود با این وجود کیدنز معتقد است که  خود نظریه ما بعد نوین را در این جاها نباید جست و جو كرد .برای مثال: بست و كیلز معتقدند که  میلز با توجه به تعمیم فراگیرانه جامعه شناختی اش بررسی های جامعش از جامعه شناسی و تاریخ و اعتقاد به قدرت تخیل جامعه شناختی برای روشن ساختن واقعیت های اجتماعی و دگرگون سازی جامعه يك نوگراي تمام عیار است (1991وصف8).   (ریتزر:808:1383 -807)

ميلز را بر خلاف هابر ماس جز گروهي بايد دانست كه ظاهرا تصور مي كنند كه سرمايه داري توانسته است بر بحران خود چيره گردد.(كيويستو:1384 :113).

فرضيات مهم  ميلز در جامعه شناسي قدرت

-      میلز بیش از پیش متقاعد شده بود که دموکراسی  در آمريكا به علت تمركز فرایندۀ قدرت سیاسی در دست يك گروه نخبۀ سه گانه مركب از مقامات بلند پایه حكومت فدرال، سر آمدان شركت های بزرگ و افسران بلند پایۀ ارتش تضعیف می شود.

-         توده مردم به سلطه گروه نخبۀ جدید تن خواهند داد.

-          موقعیت يقه سفيدها در میانۀ ساختار طبقاتی موجب می شود آنها در مسايل سیاسی و فرهنگی معتدل، محتاط و دنباله رو باشند.

تحلیل وی از عملکرد رهبران کارگران در آمریكای پس از جنگ نشان داد، رهبری كارگری را بخش خصوصی و حکومت  کاملا به همکاری پذیرفته بودند. رهبران کارگران به جای این که خود را پیش آهنگ دگرگون کردن جامعه بداند ،به این که«در نظام اصلی قدرت در حکم شریکی  کوچک تر کاملا یک پارچه شوند» خرسند بودند. میلز بر این باور نبود که تودۀ کارگران نیرویی رزمنده هستند. آنها، همان گونه که لنین بیم داشت، کاملا آماده بودند به پی گیری مسایل«نان و کره» خرسند باشند و به جای این که آرزومند برقراری سوسیالیسم باشند  مي کوشیدند درون نظام سرمایه داری تکۀ بزرگتری از کیک اقتصادی را به دست آورند. (كيويستو:1384: 57-63)

-فرضيات ميلز در مباحث توسعه و نابرابري

زاهدي در گروه بندي نظريه پردازان بر حسب آرا در خصوص نابرابري ، ميلز را جز جامعه شناساني مي داند كه اشارات مربوط به موضوع نابرابري اجتماعي در آثارشان اشارات ضمني و نامستقيم تر است.زاهدي در تقسيم بندي ديگري رويكرد ميلز را جز  رويكرد ماركسي ميداند.(زاهدي: 1382 :188-187). ميلز فرصت هاي زندگي را شامل طيف وسيعي از امكانات مي داند كه از احتمال زنده ماندن در طول سال اول زندگي پس از تولد تا امكان آشنايي با هنرها امكانات سلامت زيستن و به طور عادي پرورش يافتن امكان برخورداري از خدمات پزشكي و درماني در صورت بيمار شدن امكان كشيده نشدن به بزهكاري نوجوانان و مهم تر از همه امكان دستيابي به تحصيلات دبيرستاني يا دانشگاهي را در بر مي گيرد.(به نقل از زاهدي :1382 :227)

-فرضيات ميلز در باب دموكراسي

ميلز 4نوع دموكراسي را تشخيص مي دهد:

1-ليبرال دموكراسي

2-دموكراسي امپرياليستي

3-دموكراسي توتاليتري

4-دموكراسي سوسياليستي.

ميلز صورتهاي مختلفي از دموكراسي را نام مي برد: سنتي /مدرن مستقيم / نا مستقيم ليبرال /پارلماني / توتاليتر .(ميلز:  1380: 226)

 

 

 

با نكاهي ديگر


ميلز يك حاشيه نشين دانشگاه بود و خودش هم اين را مي دانست "  من نه تنها جزئا بلكه عميقا و پيوسته غريبه بوده ام". او در يكي از نوشته هايش" تخيل جامعه شناسي" نه تنها نظريه پرداز مسلط زمانه اش تالكت پارسونز بلكه روش شناس برجسته پاول لازارسفلد را كه او نيز همكار كلمبيايي اش بود به مبارزه خواند.

ميلز نه تنها با آدمها سر سازگاري نداشت بلكه با جامعه آمريكا نيز نمي ساخت و در جبهه هاي گوناگون به آن مي تاخت. اما از همه جالبتر آن كه وقتي از اتحاد شوروي ديدار كرد و در آن به عنوان منتقد عمده جامعه امريكايي مورد ستايش قرار گرفت از اين فرصت براي حمله به سانسور در اتحاد شوروي سود جست و جامش را به سلامتي رهبر پيشين شوروي كه استالينيست ها او را تصفيه و به قتل رسانده بودند بلند كرد "به آرزوي روزي كه آثار لئون تروتسكي در اتحاد شوروي منتشر شود.

 

ميراث ميلزي


از ديدگاه من ميراثي كه ميلز بر جاي گذاشته بسيار غني است. تاثير آثار او در رشته هاي مختلف جامعه شناسي از جمله جامعه شاسي انتقادي, فمنيسم, انقلاب, اقشار و اخيرا جامعه شناسي پست مدرنيسم بسيار چشمگير است.برای نمونه  در اين قسمت به تاثیر آثار میلز  بر هاکشیلد اشاره مي كنيم.

هاکشیلد جامعه شناس صاحب اثر معروف "قلب مهار شده" از میلز تاثیر زیادی پذیرفته است وی زمانی كه در دانشكاه برکیل دانشجوی کارشناسی بود به منبع فکری مهمی یعنی نوشته های جامعه شناختی سي  رايت میلز جلب شد .از میان آثار میلز به خصوص فصلی با عنوان "سالن بزرگ حراج " در کتاب یقه سفید مورد توجه وی قرار گرفت. تعمق و تفكر جامعه شناختی میلز درباره ی از خود بیگانگی فروشندگان كالا در جامعه ی پیشرفته سرمایه داری باعث شد که هاکشیلد به این موضوع بيانديشد كه آیا این نوع مشخص از كار امكان  دارد یا به واقع می تواند بخشی از یك نظام عاطفی تری الگويي روشن و در عین حال نامريي باشد- سیستمی كه از اعمال فردی معطوف به امور عاطفی قواعد احساسی و مبادلات متنوع بین فردی موجود در زندگی شخصی و جمعی تشكیل شده است (راب استرنز1379: 365)

 منابع و مراجع


........

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 10:46  توسط  ali mirzamohammadi  | 

۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۷منبع مقاله : http://www.baran.org.ir/?sn=news&pt=full&id=1398
«جامعه‌شناسی و نظریه‌های اجتماعی» اولین نشست از همایش «کنکاش های مفهومی، نظری درباره جامعه ایران» بود که در جریان آن دکتر فرامرز رفیع‌پور، دکتر محمد توکل و دکتر محمد عبداللهی سخنرانی کردند. سخنران نخست فرامرز رفیع پور بود که در ابتدای کلام خود چگونگی روش تحقیق در غرب و ایران را مقایسه کرد. وی گفت: « هدف اندیشمندان و دانش‌آموختگان غرب حل مسئله است. اما هدف ما تنها ایجاد یک رشته است. مسئله ما چیست داریم؟ من که مسئله ای نمی بینم. اشتباه نکنید! تصور نکنید که مسئله ای نداریم. بلکه در پژوهش های خود به هیچ مسئله ای نمی رسیم. ما مسائل، نظریه ها، روش ها و مفاهیم را به صورت تمام و کمال ترجمه می کنیم. اما امروز وقت آن رسیده است که مسائل خودمان را مطرح و آنها را سازماندهی و بررسی کنیم. »

مجید یوسفی
Yousefi1968@gmail.com

مسائل جامعه شناسی ایران، به تقریب طی 4 دهه از تاسیس رشته جامعه شناسی در دانشگاه تهران، همچنان یکی از محورهای اصلی و عمده علوم انسانی در جامعه دانشگاهی ایران محسوب می شود. سه نسل از جامعه شناسان ایران، در کنکاش و چالش با مسائل و لایه های مختلف اجتماعی ایران همچنان با معضلاتی روبرویند که به روایت یکی از استادان این رشته هنوز «فتح بابی در جامعه شناسی ایران» محسوب  می شود. نسل حاضر، اما با پیگیری های عالمانه و مجدانه و نیز تعاملات شکل گرفته در جهان و انتقال دستاوردهای جهانی به ایران، به نظر می رسد به تدریج به رهیافت های جدید و کاربردی تری دست می یابد. حضور استادان جوان و با انگیزه و نیز انباشت تجربیات دو نسل گذشته باعث شده که این مهم  بیش از گذشته در دستور کار اندیشمندان و دانش آموختگان این گروه قرار گیرد.
برگزاری دو همایش «آسیب شناسی مسائل اجتماعی ایران» و «کنکاش های مفهومی، نظری درباره جامعه ایران» طی دو سال اخیر و توجه به این مسائل و بازتاب هایی که تا به امروز به دنبال داشته خود گویای تغییرات و تحولات مثبت و آینده نگرانه در این حوزه است. از همین رو، برگزاری همایش «کنکاش های مفهومی - نظری در باره جامعه ایران» در روزهای 19و18 اردیبهشت در تالار ابن خلدون دانشگاه تهران با استقبال اندیشمندان برجسته علوم اجتماعی ایران مواجه شد و توانست علاقه مندان به حوزه مباحث نظری در جامعه شناسی را  نسبت به آینده این رشته امیدوار سازد.
در این همایش استادانی چون محمدامین قانعی‌راد، سعید معیدفر، محمد توکل، محمدعبداللهی، فرامرز رفیع‌پور، حسین راغفر، ابراهیم توفیق،  حسین کچوئیان، محمدرضا تاجیک،  محمدجواد غلامرضا کاشی، عباس منوچهری،  سعید نایب،   سارا شریعتی،  نعمت‌ا... فاضلی،  ناصر فکوهی،  تقی آزاد ارمکی، حمیدرضا جلائی‌پور، هادی خانیکی،  هما زنجانی‌زاده و بیژن عبدالکریمی... به ایراد سخنرانی پرداختند.

 

فرامرز رفیع پور؛ مسئله گم‌کردگان
اولین نشست‌ این همایش « جامعه‌شناسی و نظریه‌های اجتماعی» نام داشت که در جریان آن دکتر فرامرز رفیع‌پور، دکتر محمد توکل و دکتر محمد عبداللهی سخنرانی کردند. سخنران نخست فرامرز رفیع پور بود که چگونگی و چرایی روش تحقیق در غرب و ایران را مقایسه کرد. وی از حضار پرسید که در اروپا و آمریکا هدفشان از تحقیق چیست و سپس در مقام پاسخ به سئوال خود برآمد و گفت: « هدف اندیشمندان و دانش‌آموختگان غرب حل مسئله است. اما هدف ما تنها ایجاد یک رشته است. هدف آنها از داشتن مفاهیم و نظریه ها چیست؟ نظریه ها چگونه بوجود می آید؟ ابتدا به عنوان مشاهده گر پدیده ها را می بینند، بعد پدیده ها و روابط میان آنها را بررسی می کنند و به این شکل، نظریه های برد کوتاه و متوسط تبدیل به نظریه های جامع می شود. ولی ما چه می کنیم؟ مسئله ما چیست داریم؟ من که مسئله ای نمی بینم. اشتباه نکنید! تصور نکنید مسئله ای نداریم. بلکه در پژوهش های خود به هیچ مسئله ای نمی رسیم. ما مسائل، نظریه ها، روش ها و مفاهیم را به صورت تمام و کمال ترجمه می کنیم. اما امروز وقت آن رسیده است که مسائل خودمان را مطرح و آنها را سازماندهی و بررسی کنیم. »
رفیع‌پور همچنین گفت: « همه ما می دانیم که نظریه های  کشورهای غربی مبتنی بر مسائل آن هاست. آن مسائل شاید به صورت انتزاعی برای جامعه ما قابل استفاده باشد، اما مسائل ایران، بسیار گسترده‌تر از مسائل کشورهای غربی است. ما باید سعی  کنیم که مسائل خودمان را بشناسیم. از سوی دیگر، برای شناخت و حل مسائل هم نمی‌توانیم با روش تجربی به نتیجه برسیم. روش های تجربی تنها بخش محدودی از مسائل را برای  ما روشن می کند. »
وی در بخش دیگری از سخنرانی خود تاکید کرد: « هم اکنون ما باید به سوی روش های تحلیل برویم. در واقع، مسائل را ابتدا بشناسیم و بعد تحلیل کنیم. ضمن اینکه همه مسائل هم قابل بررسی تجربی نیستند. از طرف دیگر، نکته ای که باید توجه کنیم  چگونه سازماندهی فعالیت‌هایمان است. ما به یک نظام سازماندهی در جامعه شناسی نیاز داریم. ما باید سلسله مراتب را تبیین و جایگاه افراد را در جامعه علمی تعیین کنیم. ما هنگام طرح طرح الگوها باید بدانیم که به کجا می‌خواهیم برسیم. آخرین کلام من این است، هر موضوعی که شما از نظر تجربی می خواهید بررسی کنید، یک مسئله، مجموعه‌ای از علل و تعدادی نیز پیامد دارد. فرض کنید که بخواهیم در باره نابرابری تحلیل کنیم. باید بدانیم چگونه تحقیق می کنیم. بخش اول آن را از تئوری های غربی می آوریم. بعد آن را اجرایی می‌کنیم. اما چه نتیجه ای حاصل می شود؟ من تصور می کنم اگر قرار است که جامعه شناسی ایران بومی شود، خود ما هم باید بومی شویم، زبان ما هم باید بومی شود.»


 
محمد توکل؛ جامعه‌شناسی دیمی 
در بخش دیگر این همایش دکتر محمد توکل، عضو انجمن جامعه شناسی ایران و استاد دانشگاه تهران گفت: « اگر ساده بگویم، در بحث آسیب شناسی وضعیت نظری - مفهومی جامعه شناسی در ایران در وهله اول می‌باید بر سر تفاوت‌ها و تفرقه‌ها به اجماع برسیم، باید بدانیم که این تفرقه‌ها حول چه محوری دور می‌زند، اما متاسفانه ما درباره ابتدایی‌ترین مسائل بحث می‌کنیم؛ می خواهیم بدانیم که چرا جامعه شناسی در ایران، چه به لحاظ  مفهومی و چه به لحاظ نظری، رضایت‌بخش نیست. استادان دیگر، همچون دکتر رفیع پور نیز پیش از من درباره همین مسئله سخن گفتند. بنابراین، موضوع بحث من تازگی ندارد و در واقع، چند سالی است که درباره آن بسیار سخن گفته‌ام. این موضوع، «جامعه شناسی معرفت» است. »
وی با اشاره به سخنان دکتر رفیع‌پور گفت: « دو مسئله کلیدی توسط ایشان مطرح شد که یکی از آنها مربوط به دانشمندان علوم اجتماعی  کشور ما می‌شود. به گمانم، معلوم نیست که این دانشمندان برای چه در این رشته تحصیل کرده‌اند و اکنون در کدام نقطه این اطلس دانش  کشور قرار دارند. آنها چه هدفی دارند؟ اگر جذب این دانش آموختگان، تصادفی و دیمی بود، پس باید انتظار داشته‌باشیم که عملکرد و کارهایشان نیز دیمی باشد. اما مسئله دوم این است که آیا ما مفهومی به نام «پارادایم علمی» در کشورمان داریم؟ اگر پاسخ منفی است، پس آن گاه برویم راهکارهای آن را پیدا کنیم. »
توکل ادامه داد: « متاسفانه چیزی به نام «پارادایم جامعه شناسی ایران» در نگاه تاریخی ما شکل نگرفته است. از زمانی که جامعه شناسی به عنوان یک علم در کشورمان مطرح شده است، تاکنون بحث‌های اساسی و منظم جامعه‌شناسی درنگرفته‌است که به تبع آن بتوانیم کتاب مناسبی تالیف کنیم. اصلا آیا از همان کتاب‌هایی هم که به فارسی ترجمه شده است، فهم درستی وجود دارد؟ زمانی یک پارادایم محلی از یک نظریه و تئوری به وجود می‌‌آید که در وهله نخست آن نظریه را به خوبی درک کرده باشیم. بعد می‌توانیم آن را بومی کنیم. »
این استاد دانشگاه در ادامه سخنان خود گفت: « متأسفانه در پارادایم اقتباس شده از غرب نه کار منسجمی در کشور صورت گرفته‌است که بتوانیم در سایه آن موفقیتی کسب کنیم و نه توانسته‌ایم به طریق اولی، پارادایم جدیدی را طراحی کنیم. به تصور من طراحی یک پارادایم جامعه شناسی محلی به یک آمادگی هم جانبه نیازمند است. به قول مرحوم عبدالسلام به یک «توده بحرانی» حداقلی نیازمند است. چرا باید همتایان ما در انجمن های ریاضی، فیزیک و شیمی شرایط به مراتب بهتری از ما داشته‌باشند؟ چون پیش از آنکه یک مهندس شیمی بخواهد بداند جایگاه او چیست، خود در شرایط علمی بسیار مطلوبی به‌سر می برد. او خوب درس خوانده است و به خوبی این علم را انتقال می‌دهد. من به جهت مسئولیت‌هایی که در گذشته داشتم به کم و کیف این انجمن ها واقفم. معتقدم، آنها صرف نظر از دیگر متغیرهای کیفی که در زندگی آن ها نقش دارد، خودشان هم خوب درس خوانده اند و هم خوب تدریس می‌کنند. آموزش یکی از حلقه های مفقوده است.» وی افزود: « همه پارامترهایی که به طریقی در حوزه علوم اجتماعی وارد شده اند در جامعه شناسی ناقص هستند. یکی از لوازم رشد نظریه جامعه شناسی در کشور، رشد کمی و کیفی انجمن جامعه شناسی در ایران است. اگر می خواهیم  جامعه شناسی غرب را درک کنیم نیازمند ده‌ها جامعه شناس هستیم که آنچه را که درک کرده‌اند به خوبی منتقل سازند. ما باید معنای آنچه را که دیگران گفته‌اند در کنار تجربیاتمان بگذاریم تا در یک فضای معرفتی به چارچوب تعیین کننده ای برسیم. اما متاسفانه، این مهم رخ نداده‌است. »
دکتر توکل با تاکید بر ضرورت کار گروهی گفت: « یکی از ایرادهای ما که در تمام عرصه‌های تجارت، سیاست، فرهنگ و علم خود را نشان می‌دهد، فقدان کار جمعی است. چرا فعالیت علمی و تحقیق در آمریکا عملا پیشرفته تر از اروپاست؟ چون در آمریکا کار گروهی و جمعی به شکل وسیعی متداول شده است،  اما در اروپا فعالیت های علمی به نسبت فردی یا کمتر گروهی است. در اروپا همان پیشرفتی نیز که در همه علوم صورت گرفته بواسطه کارهای گروهی بوده و نمی‌توان نقش انجمن های سلطنتی علوم و تشکل های نظیر آنها را در این میان نادیده گرفت. در کشورهای اروپایی مانند هلند، فرانسه و آلمان این پیشرفت از طریق کارگاه های علمی و کار جمعی شده است. »
وی در خاتمه سخنان خود گفت: « در ریاضی شاید بتوان کار فردی کرد، اما در علوم اجتماعی چنین چیزی امکان پذیر نیست. مثال آن نیز مطالعات خصلت های فرهنگی و زمینه های اجتماعی است. مشخص است که این کار به صورت فردی امکان‌پذیر نیست. کارهای جمعی نشانه و تبلوری از انجمن ها و گروه‌ها است. این مسئله در مطالعات و تحقیقات ما غایب است. بنابراین، تکرار میکنم که ما در این زمینه نه آمادگی این نوع فعالیت را داریم، نه روحیه همکاری و  نیاز اجتماعی را حس می‌کنیم و نه پارادایم ها و هنجارهای مربوط به آن را در خود تقویت می‌کنیم. در نتیجه ما نباید در انتظار معجزه باشیم. می‌باید همه جامعه شناسان و انجمن های جامعه شناسی به گذشته بازگردند و روند فعالیت‌های خود را نقد کنند. انجمن ها، افراد و نهادهایی که می توانند باید در این کار به همدیگر یاری رسانند تا جامعه‌شناسی در مسیر مشخصی حرکت کند. آن زمان می توان تعریف جدیدی از جامعه شناسی بومی در کنار جامعه شناسی های کشورهای دیگر ارائه داد. »  

  

محمد عبداللهی؛ جامعه‌شناسی ملی
سخنران دیگر این نشست دکتر محمد عبداللهی، استاد دانشگاه علامه‌طباطبایی بود که درباره «تیپولوژی پارادایم ها و نظریه های علوم اجتماعی و چگونگی بازنمایی آنها در آثار جامعه شناسی ایران» بحث کرد. وی در ابتدای سخنان خود گفت: « در ترم شناسی ما با دو حوزه فلسفه علم و جامعه شناسی علم سرو کار داریم. در فلسفه علم، پارادایم ها و الگوهایی وجود دارد که ما می توانیم مسیر و حرکت این الگوها را از دیرباز تا به امروز پیگیری کنیم. این پارادایم ها بر اساس مجموعه به هم پیوسته ای از محفوظات هستی شناسانه، معرفت شناسانه و روش‌شناسانه شکل گرفته است. به عبارتی، این مفاهیم بنیاد و اساس فلسفی دارد و از فلسفه به جامعه شناسی آمده است. در جامعه شناسی هم پارادایم ها و الگوهایی داریم که می‌توانیم تحولات و جهت آن را در جهان پی بگیریم. »
دکتر عبداللهی همچنین گفت: « من در دو حوزه جامعه‌شناسی علم و جامعه‌شناسی هویت، یک کتاب شناسی تهیه کرد‌ه‌ام که تقریبا آثار همه جامعه شناسان ایرانی را دربرمی‌گیرد و هم اکنون نیز در حال تحلیل محتوای آنها هستم. اما برای بازنمایی پارادایم ها در آثار جامعه‌شناسان ایرانی، مجبورم که معیار داشته باشم. حالا معیار من چیست؟ معیارهای عدیده ای وجود دارد که در عمل نتوانسته به نتیجه برسد و در نهایت من پاسخ هایی نسبی برای آنها پیدا کرده ام که خدمت حضار عرض خواهم کرد. »
وی اضافه کرد: « بحث بعدی من این است که آیا در تحول پارادایم های غربی  الگویی وجود داشته است و هم این‌که بازنمایی این پارادایم ها در آثار جامعه‌شناسان ایرانی چگونه بوده است. و در نهایت، پرسش‌های بعدی من این است که آیا در ایران هم برای تحقق پارادایم ها و الگوها می توانیم جهت مشخصی را پی گیری کنیم و هم این‌که چگونه می توانیم آن الگو را پیاده کنیم. »
عبداللهی در پاسخ به این سئوالت گفت: « در مورد پرسش اول که می پرسد معیار چیست، پاسخ من این است که معیار باید مبین باشد. بر این اساس شما می توانید پارادایم های جامعه شناسی غرب را تیپولوژی کنید. مارکس در تحلیل های خود روی چه عامل اصلی تاکید داشت؟ نیروهای مولد. در این جا، بحث پارادایم ماتریالیسم مطرح می شود. دورکیم روی چه تاکید داشت؟ واقعیت اجتماعی. در واقع پارادایم واقعیت اجتماعی را مد نظر قرار می دهد. ویلفردو پارتو روی چه عاملی تاکید داشت؟ عامل زیست روانی. هربرت مید روی چه عاملی اصرار می‌کرد؟ پارادایم ذهنی و نمادها، پارادایم نماد گرایی. اما مبین‌های این ها متناقض بوده است. شما وبر را می بینید که در سطوح خرد، کلان و متوسط کار می کرده اما پارادایم او ذهنی گرایی بود. حالا وقتی که ما جهت تغییر پارادایم ها را در غرب بررسی می کنیم می بینیم از تحلیل گرایی، یعنی از دوگانگی های تحلیل‌گرایانه به طرف تلفیق گرایی حرکت می کنند. خیلی راحت می توانیم پیگیری کنیم که  دورکیم پراتیک و بوردیوی امروزی، تحلیل گرا – تلفیق گرا بودند؛ مید، پارسونز و کلمن  تحلیل گرا - تلفیق گر  بودند؛ پس این حرکت وجود دارد. به عبارتی ما از نقد به کمال حرکت کردیم. حالا چرا ما این حرکت را داشتیم؟ در غرب هم در سطح کلان و در سطح میانی سازمان ها و در سطح خرد، افراد همین حرکت را  داشتند. در غرب هم جامعه ضمن اینکه تفکیک پیدا کرده است اما انسجام هم یافته است. یک جریان اصلی هم ایجاد شده و ملت سازی صورت گرفته است. در بخش سازمان ها و نهادها هم همین ارتباط انسجامی و پیوسته با هم ایجاد شده است‌و همین‌طور در سطح خرد میان افراد. یعنی ضمن اینکه تفکیک ایجاد شده وفاق و انسجام هم در سطح کلان، خرد و میانی ایجاد شده است . یک جریان اصلی محکم داریم . »
وی با اشراه به شرایط ایران گفت: « حالا اگر تحولات ایران را بررسی کنیم، خواهیم دید این جریان اصلی  در سطح کلان ایجاد نشده است. تفکیک ما انجام شده است ولی تفکیک نامنسجم اتفاق افتاده است؛ در سطح سازمان ها هر کدام برای خود سازی می زنند، گروه‌ها و رشته ها هم به همین صورت منفک از همدیگرند. در سطح خرد هم این وفاق و هماهنگی ایجاد نشده است. پس ما نباید انتظار داشته باشیم که در چنین جامعه ای بتوانیم از مرحله نقد به سمت کما ل حرکت کنیم . من خیلی احتیاط آمیز می گویم که آیا این پارادایم های ما در ایرا ن قابل تشخیص هستند. من فکر نمی کنم  که ما این جهت را طی کرده باشیم. ما دچار حالت آنومی هستیم. همانطور که در جامعه حالت آنومی داریم در عرصه جامعه شناسی به لحاظ پارادایم ها هم دچار آنومی شدیم. در تحلیل وضعیت ایران من می خواهم ایران را با غرب مقایسه کنم. شما داستان برخورد پارسونز با وبر را خوانده‌اید. شخصی که از اروپا به آمریکا می آید و شیفته وبر می شود، آثار او را می خواند، زبان آلمانی یاد می گیرد و آن را ترجمه می کند و تا عمق آثار وبر پیش می رود و از او به نیکی یاد می کند. بعد داستان برخورد هابرماس با پارسونز را بخوانید. هابرماس آلمانی، پارسونز را خوانده است. در کتاب «تئوری ارتباطی» هابرماس می گوید: «من پارسونز را مهمترین فردی دیدم که تا زمان خودش پیچیده ترین تئوری را عرضه کرده است. و من از دیدگاه پارسونز بسیار بهره بردم  و شخص بی نظیری بوده است.» حالا مشاهده کنید که ارتباط بین آدم ها و استفاده ای که از همدیگر می کنند در ایران چگونه است. در ایران دو مسئله اساسی پیش آمده است: یکی فرد گرایی های خودخواهانه است که مانع تعامل کنشگران و افراد با هم می شود. مشکل دیگر ما نیز جمع گرایی های خاص گرایانه است. یعنی تعامل بین گروهها بسیار ضعیف است. بین گروههای آموزشی ، بین مراکز پژوهشی، بین انجمن های علمی این ضعف دیده می شود. بنابراین، مانع اول، مانع شکل گیری یک پارادایم  در درون گروه و یک دانشگاه خواهد شد. مانع دوم یعنی جمع گرایی خاص گرایانه مانع همکاری و تعامل بین پارادایمی می شود. »
دکتر عبداللهی در خاتمه سخنان خود گفت: « در این جلسه اساتید هر کدام می توانند با پارادایم خود دیدگاه خود را مطرح کنند. بنابراین هر کدام ما می توانیم از یک پارادایمی استفاده کنیم. این اشکالی ندارد چون پارادایم ها در کنار هم مکمل همدیگر هستند. مانع الجمع نیستند. اما در تحلیل مسائل می توانیم از آنها استفاده کنیم. منتهی هرکس در تحقیق و پژوهش خود باید از پارادایم خود تبعیت کند و یک مفروضاتی را بپذیرد. اما ما این انسجام فکری را نه در آثار تک تک افراد می بینیم و نه این انسجام را در تعامل بین افراد می بینیم. این مشکلاتی است که در سطح خرد، میانی و کلان در پیش روی ما  برای دستیابی به جامعه شناسی ملی وجود دارد. جامعه شناسی ملی، جامعه شناسی  است که در برگیرنده پارادایم های متعدد است که اندیشمندان در کنار هم می توانند فعالیت علمی و کار کنند و هرکدام از زاویه ای عامل یا عواملی را مورد بررسی قرار دهند ولی در جمع با هم و در تعامل با هم یک شناخت وسیع تر و جامع تری نسبت به جامعه شناسی ایران بدست آورند.»

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 13:4  توسط  ali mirzamohammadi  | 

 

گردآوری و ترجمه: بهمن باینگانی
پير بورديو (1 اگوست1930 ـ 23 ژانويه 2002) جامعه‏شناس معروف فرانسوي بود كه روش‏هاي كارش را از رشته‏هاي مختلفي وام گرفت: از نظریه هاي فلسفي و ادبي گرفته تا نظریه هاي جامعه‏شناسي و انسان‏شناسي .او بيش از هر چيز به خاطر كتاب معروفش تشخص، نقد اجتماعي داوري، معروف شده است

 كه در آن سعي دارد تا قضاوت‏هاي زيبايي‏شناسانه را به موقعيت‏هاي اجتماعي مرتبط سازد. قابل توجه‏ترين بخش از نظريه‏ي بورديو مربوط به روش است كه نظريه و داده‏هاي تجربي را با هم تركيب مي‏كند و تلاش دارد تا بعضي از مهمترين مناقشه‏ها را در نظريه و تحقيق حل كند و همچنين تلاش مي‏كند تا مشكلات مربوط به فهم سوژۀ درون ساختارهاي عيني را برطرف نمايد ( وی در این در اين فرايند، سعي مي‏كند كه عامليت و ساختار را با هم تلفيق كند).
بورديو همچنين مبدع اصطلاحات و چارچوب‏هاي روش‏شناختي مثل سرمايه‏ي فرهنگي، نمادين و اجتماعي و مفاهيم طبیعت ثانویه، عرصه و خشونت نمادين است. بورديو در كارهايش بر نقش عمل و تضمين در پويايي‏هاي اجتماعي تاكيد مي‏كند. او در پاي نهادن نظريه‏اش از آراء لوديوك وينگنشتاين، موريس مرلوپونتي، ادموند هوسرل، گئورك كانگهايم، كارل ماركس، گاستون باشلارد، ماكس وبر، اميل دوركيم، و نوبرت الياس استفاده نموده است. پاسكال، هنگامي كه بورديو كتاب او را با عنوان ”مراقبه‏هاي پاسكالي“ مطالعه نمود، روي بورديو تاثير بسزايي گذاشت.
بورديو در دنگين (Denguin) (جنوب شرقي پيرنه) در 1930 به دنيا آمد، پدربزرگش يك كشاورز و پدرش كارمند اداره‏ي پست بود. او در سال 1962 با ماري ـ كلر بيزار ازدواج كرد و از او صاحب سه پسر شد، بورديو در دانشسراي عالي شهر پاريس به خواندن فلسفه پرداخت. بعد از فارغ‏التحصيل شدن به مدت يكسال به شغل معلمي روي آورد. در طول جنگ الجزاير براي استقلال در سال‏هاي 1958-1962 و هنگامي كه او در ارتش فرانسه خدمت مي‏كرد تحقيقي قومنگارانه انجام داد كه به او اعتباري در جامعه‏شناسي بخشيد. در سال 1964 مدير مطالعات در اكول پراكتيك دِ اوته اتود شد و بر همين سكو بود كه زندگي حرفه‏ي آينده‏ي او پا گرفت و در سال 1981 جانشين ريمون آرون در كولژ دو فرانس شد( كه قبل از آنها در اختيار موريس هالبواكس و مارسل موس بود). در 1968، همراه لوك بولتانسكي، پژوهش نامه‏ي علوم اجتماعي را راه انداخت و در سال 1993 مركز ملي تحقيقات علمي (CNRS) مدال طلايي را به عنوان عالي‏ترين جايزه به وي اعطا كرد. در 1996 جايزه‏ي گافمن را از دانشگاه كاليفرنيا (بركلي) و در سال 2002 مدال هاكسلي را از انستيتوي انسان‏شناسي روستايي دريافت كرد.
او همواره تلاش مي‏كرد كه ايده‏هاي نظري‏اش را با تحقيق تجربي يعني زندگي روزمره هماهنگ سازد و كار او را مي‏توان جامعه‏شناسي فرهنگي و يا يك نظريه‏ي كنش ناميد.
مشاركت او در جامعه‏شناسي هم نظري و هم تجربي بود. مفاهيم كليدي وي عبارت‏اند از طبيعت ثانويه، عرصه و خشونت نمادين. از نظر بورديو هريك از افراد در يك فضاي اجتماعي چندبعدي موقعيتي را اشغال مي‏كنند. افراد بوسيله‏ي عضويت در طبقه‏ي اجتماعي شناخته نمي‏شوند، بلكه بوسيله‏ي مقداري كه از هر نوع سرمايه در اختيار دارند شناخته مي شوند. بورديو از اينكه نقش يك روشنفكر يا يك دانشمند اجتماعي برج عاج‏نشين را ايفا كند، احساس ناراحتي مي‏كرد. و اگرچه او سرسپرده‏ي، هيچ حزبي نبود، اما به خاطر فعاليت‏ها و دل مشغولي‏هاي سياسي‏اش معروف بود. او از كارگران در مقابل نخبگان سياسي و سرمايه‏داري نئوليبراليسم دفاع مي كرد. به خاطر استقلالش، حتي به عنوان دشمن حزب چپ فرانسه شناخته مي‏شد، حزب سوسياليست فرانسه به گونه‏ي تحقيرآميز اصطلاح چپ بورديوي را استعمال مي‏كرد.
بعضي از نتايج تجربي كارهاي او عبارتند از:
 نشان دادن اين كه علي رغم آزادي آشكار انتخاب در هنر، ترجيحات هنري افراد (مثلاً موزيك كلاسيك، راك يا سنتي)‏به ميزان بسيار زيادي با موقعيت اجتماعي افراد پيوند خورده است.
 نشان دادن اينكه ظرافت‏هاي زباني مثل لهجه، صرف و نحو، هجي كردن و سبك نگارش ـ كه همه از عناصر سرمايه‏ي فرهنگي هستند ـ عامل مهمي در تحرك اجتماعي (مثل گرفتن دستمزد بالا، بدست شغل مناسب) هستند.
پير بورديو در كارهايش تاكيد مي‏كند بر این مسئله تاکید می کند که چگونه طبقات اجتماعي، مخصوصاً طبقات حاكم و روشنفكر، امتيازات اجتماعي‏شان را در طي نسل‏هاي متمادي حفظ مي‏كنند، علي رغم اين افسانه كه در جامعه‏ي پساصنعتي معاصر، برابري فرصت‏ها و تحرك بالاي اجتماعي از طريق آموزش امكان‏پذير است.
بورديو نويسنده‏ي بسيار پركاري بود، كه صدها مقاله و بيش از سي جلد كتاب به رشته تحرير درآورد و تقريباً همه آنها، به انگليسي ترجمه شده است. سبك او در ترجمه‏ي انگليسي فشرده است اما در فرانسه و كشورهاي همسايه‏اش،به استثنايي انگليس، سبك او برازنده و نافذ به شمار مي‏آيد.

تأثيرات
بورديو وامدار بسياري از جامعه‏شناسان كلاسيك است و به نوعي آنها را با هم تركيب نموده است. او از ماكس وبر اهميت نظام‏هاي سلطه و نمادين در زندگي اجتماعي و همچنين مفهوم نظم اجتماعي كه در نهايت توسط او به نظريه‏ي عرصه‏ ترجمه شده است، را وام گرفته است. از ماركس مفهوم سرمايه را اخذ نموده و آن را به همه‏ي صور فعاليت های اجتماعي و نه تنها اقتصاد تعميم داده است. و در نهايت از دوركيم جبريت خاص او را و از مارسل موس و كلودلوي اشتراوس، سبك ساختارگرايانه را به ارث برده است تا بر نقش ساختارهاي اجتماعي در بازتوليد خود تاكيد كند. به هر حال، بورديو به گونه‏ي انتقادي از اين تحليل دوركيمي‏ها براي تاكيد بر نقش عامليت اجتماعي در عمل، در درون ساختارهاي اجتماعي و نظام‏هاي نمادين، استفاده مي‏كند. او علاوه بر اين تاكيد مي‏كند كه بازتوليد ساختارهاي اجتماعي هماهنگ با منطق ساختاري عمل نمي‏كند.
اما نبايد از تاثيرات فلسفي بر بورديو غافل ماند: موريس مرلوپنتي و پديدارشناسي ادموند هوسرل نقش حياتي در تنظيم توجه بورديو به بدن، كنش و تمايلات كنشي (كه در نظريه‏ي بورديو درباره‏ي طبيعت‏ ثانويه يافت مي‏شود) داشته است.
كار بورديو تلاشي است براي فراگذشتن از يك سري گزاره‏هاي كه در علوم اجتماعي وجود دارد (مثل عينيت‏گرايي/ ذهنيت‏گرايي، خرد/ كلان، جبر/ اراده) و اين كار را مخصوصاً با نوآوري‏هاي مفهومي‏اش انجام مي‏دهد. مفهوم طبیت ثانویه، سرمايه و عرصه، در واقع، براي چنين مقاصدي ابداع شده‏اند.

نظريه‏ي بورديو درباره‏ي قدرت و كنش
در مركز كار جامعه‏شناسي بورديو منطقي از كنش وجود دارد كه بر اهميت عمل و كنش در جهان اجتماعي تاكيد دارد. برخلاف سنت عقلانيت، بورديو تاكيد مي‏كند كه مكانيسم‏هاي سلطه و بازتوليد اجتماعي عمدتاً متمركز شده است بر آگاهي عملي و كنش‏هاي كارآمد در جهان اجتماعي، بورديو به شدت با نظريه كنش عقلاني (يا نظريه‏هاي انتخاب عقلاني) كه به گونه‏ي اشتباه در مورد اينكه چگونه عاملان اجتماعي عمل مي‏كنند، بنيان نهاده شده است، مخالفت مي‏كند. به نظر بورديو، عاملان اجتماعي به طور مداوم براساس ملاك‏هاي اقتصادي و عقلاني آشكار تصميم‏گيري نمي‏كنند. بلكه، عاملان اجتماعي با توجه به منطق كنشي آشكار ـ نوعي حس كنشي ـ و حالات بدني عمل مي‏كنند. عاملان اجتماعي براساس ”احساسشان در بازي“ عمل مي‏كنند (احساس يادآوري‏كننده‏ي مفهوم طبيعت ثانوي و ”بازي“ به يادآورنده ي مفهوم عرصه است).
كار جامعه‏شناختي بورديو بيش از هرچيز به تحليل مكانيسم‏هاي بازتوليد سلسله مراتب اجتماعي مربوط است. در تقابل با تحليل‏هاي ماركسيستي، بورديو از دادن اهميت زياد به عوامل اقتصادي انتقاد مي‏كند، و تاكيد دارد كه ظرفيت عاملان اجتماعي در عمل توليدات ذهني‏شان را تضمين مي‏كند و نظام‏هاي نمادين نيز در بازتوليد ساختارهاي اجتماعي سلطه نقش مهمي دارند. آنچه كه بورديو خشونت نمادين مي‏نامد (مشروعيت بخشيدن به ساختارهاي اجتماعي) در تحليل‏هاي جامعه‏شناختي او نقش بسيار مهمي ايفا مي‏كند.
به نظر بورديو، جهان اجتماعي مدرن به ”عرصه‏هاي“ تقسيم شده است. از نظر او، تنوع فعاليت‏هاي اجتماعي باعث پيدايش فضاهاي اجتماعي متنوع و اغلب مستقلي، شده است كه در هركدام از اين عرصه‏ها بر سر گونه‏ي خاصي از سرمايه رقابت وجود دارد. اين عرصه‏ها براساس نوعي سلسله مراتب خاص عمل مي‏كنند و پويايي عرصه‏ها از كشمكش كنشگران اجتماعي كه سعي دارند موقعيت‏هاي مسلط درون عرصه را در اختيار بگيرند، جدا است. در حاليكه بورديو در اجزاء اساسي نظريه‏ي تضاد با ماركسيست‏ها هم عقيده است، اما او در اين فكر كه كشمكش‏هاي اجتماعي تنها به تضادهاي اقتصادي مابين طبقات اجتماعي تقليل نمي‏يابد، از آنها فاصله مي‏گيرد. به نظر او تضادهاي كه در هر عرصه ی اجتماعي رخ مي‏دهد تا اندازه‏اي بسيار زيادي مختص همان عرصه است و قابل تقليل به ساير عرصه‏ها نيست.
پير بورديو، حول مفهوم طبيعت ثانويه، نظريه‏ي دربارة كنش بوجود ‏آورده است كه اثر قابل ملاحظه‏ي در علوم اجتماعي اعمال نموده است. اين نظريه به دنبال اينست كه نشان دهد عاملان اجتماعي راهكارهاي را بوجود مي‏آورند كه با نيازهاي جهان اجتماعي كه در آن زندگي مي‏كنند قابل انطباق است. اين راهكارها ناخودآگاهانه و براساس منطق كنش است.

عرصه و طبيعت ثانويه:

عرصه
بورديو در اين عقيده‏ي وبر سهيم است كه جامعه را نمي‏توان صرفاً براساس طبقات اقتصادي و ايدئولوژي تحليل نمود. قسمت عمده‏ي كار او به نقش مستقل عوامل فرهنگي و آموزشي مربوط مي‏شود. بورديو، در عوض تحليل جوامع براساس طبقات، از مفهوم عرصه استفاده مي‏كند: يك محيط اجتماعي كه در آن افراد مانور مي‏دهند و مشغول به دنبال كردن منابع مطلوبي هستند.
عرصه مجموعه‏ي از موقعيت‏هاي اجتماعي است (مثل حرفه‏ي همچون حقوق) كه از درون براساس روابط قدرت ساختار يافته است (مثل تفاوت قدرت قاضي و وكيل). به طور واضح‏تر بايد گفت كه عرصه يك ميدان اجتماعي براي كشمكش بر سر تخصيص انواع مشخصي از سرمايه است ـ سرمايه از هر نوع كه باشد براي عاملان اجتماعي بااهميت شمرده مي‏شود (مثال آشكار سرمايه‏ي پولي است) عرصه‏ها كه هم بصورت عمودي و هم بصورت افقي سازمان يافته‏اند. به اين معنا كه شباهت زيادي به طبقات ندارند، و اغلب خودسالارند و انواع متفاوتي از بازي اجتماعي را دارا هستند. عرصه‏ي قدرت مخصوص همان عرصه است و كشمكش‏هاي درون آن ”ميزان مبادله‏ي“ شكل‏هاي مختلف سرمايه‏ي نمادين فرهنگي يا جسماني را درون آن عرصه كنترل مي‏كند. عرصه بوسيله‏ي تمايزهاي عقلاني موقعيت كنشگران اجتماعي ساخته مي‏شود و مرزهاي هر عرصه در جاهاي كه تاثيرات عرصه به پايان مي‏رسد، علامت‏گذاري مي‏شود. عرصه‏ها ممكن است به هم پيوسته و يا خودسالار باشند (مثلاً: جدايي قدرت بين قاضي و قانون‏گذار را در نظر بگيريد) و جوامع بسيار پيچيده، جوامع ”بسيار تمايزيافته‏ي“ (more differentiated) هستند كه عرصه‏هاي بسياري دارند. عرصه براساس اصول بنيادي ”ديدن و تقسيم كردن“ (براي مثال تقسيم‏بندي ميان ذهن و بدن يا زن و مرد) يا ”قوانين“ دسته‏بندي تجربه كه بر كنش‏ها و تجارب درون يك ميدان فرمان مي‏راند ساخته مي‏شوند.
هنجارهاي تشكيل‏دهنده يك عرصه اغلب غيرقابل تقليل به هنجارهاي تشكيل دهنده ي ساير عرصه‏ها است. همانطور كه قبلاً ذكر شده است اختلاف بين هنجارهاي عرصه زيبايي‏شناسي سرمايه‏ي فرهنگي را ارزشمند مي‏سازد و موجب ترغيب سرمايه‏ي اقتصادي مي‏شود و هنجارهاي عرصه اقتصادي سرمايه ي اقتصادي را ارزشمند مي‏سازد. عامل‏ها در يك عرصه‏ي مخصوص نه به شيوه‏ي آشكار، بلكه به صورت قبول  شرايط عملی، كه در ”حين انجام بازي“ آشكار مي‏شود، شركت مي‏كنند. پذيرفتن شرايط عرصه و كسب منافع و سرمايه‏هاي تعيين‏شده در عرصه، توهم ناميده مي‏شود.

طبيعت ثانويه
بورديو مفهوم طبيعت ثانويه را از مارسل موس وام گرفته است ـ اگرچه اين مفهوم در آثار ارسطو، نوربرت الياس، ماكس وبر و وادموند هوسرل نيز ديده مي‏شود ـ و از آن به شيوه ي كم و بيش سيستماتيك، در تلاش براي حل مسئله‏ي ريشه‏دار در علوم انساني استفاده مي‏‏كند: عينيت‏گرايي و ذهنيت‏گرايي. طبيعت ثانويه را مي‏توان به عنوان مجموعه‏ي از خصلت‏ها تعريف نمود (طرح‏واره‏هاي پايدار اكتسابي ادراك، تفكر و كنش) عاملان فردي اين طبيعت ثانوي را در پاسخ به شرايط عيني كه با آن روبرو مي‏شوند، بوجود مي‏اورند. از اين راه تئوري‏هاي بورديو ساختارهاي اجتماعي عيني را با به ساختارهاي ذهني يا همان تجربه‏ي ذهني عاملان القاء مي‏كند. زيرا عرصه اجتماعي عيني نيازمندي‏هاي مشاركت‏كنندگانش را براي عضويت، مثل صحبت كردن، در درون عرصه تعيين مي‏كند. بدين وسيله ساختار اجتماعي عيني به مجموعه‏ي مشخصي از خصلت‏هاي جسماني و شناختي آميخته مي‏شود و ساختارهاي ذهني كنش عاملان با ساختارهاي عين و ضروريات موجود ميدان اجتماعي متناسب مي‏شود و يك رابطه‏ي دوكسايي ظهور مي‏كند.
دوكسا (Doxa) اعتقاداتي بدونه فكر، عميق و بنيادي هستند كه در كل جهان بديهي انگاشته مي‏شوند و كنش‏هاي عاملان و عمل فكر كردن در درون يك عرصه خاص را شكل مي‏دهد. دوکساتمايل دارد از تنظيمات اجتماعي عرصه حمايت كند، بنابراين سلطه را مورد حمايت قرار مي‏دهد و موقعيت سلطه را بديهي و قابل قبول تصور مي‏نمايد. از اين رو، مجموعه‏اي از فهم و درك كه طبيعت ثانوي را شكل مي‏دهد تمايل دارد كه ساختارهاي بسياري از عرصه را بازتوليد كند. بنابراين بورديو طبيعت ثانویه را به مثابه كليد بازتوليد اجتماعي به حساب مي‏آورد زيرا طبيعت ثانویه در توليد و تنظيم كنش‏هاي كه زندگي اجتماعي را شكل مي‏دهد، نقش مركزي دارد.
سرمايه‏ي فرهنگي: يك مفهوم جامعه‏شناختي است كه از زماني كه براي اولين بار بوسيله‏ي پير بورديو بيان شد محبوبيت فراواني كسب نموده است.بورديو و ژان-كلود پاسرون براي اولين بار از اين مفهوم در كتاب بازتوليد فرهنگي و بازتوليد اجتماعي استفاده كردند (1973). در اين اثر او تلاش دارد تا تفاوت‏هاي موجود در نتايج تحصيلي نظام آموزشي فرانسه را در طول دهه‏ي 1960 توضيح دهد. اين مفهوم از آن زمان به بعد، به همراه ساير سرمايه‏ها در مقاله اشكال سرمايه (1986) بسط و تشريح بيشتري يافته است؛ همچنين در كتاب‏ طبقه‏ي اشراف (1996) براي مثال بصورت آموزش عالي به كار رفته است. از نظر بورديو، سرمايه همچون يك رابطه‏ي اجتماعي در درون نظام مبادله عمل مي‏كند و اين اصطلاح همه‏ي كالاهاي مادي و نمادین كه در حال حاضر كميابند و ارزش اين را دارند كه  به يك شكل اجتماعي خاص دنبال شوند را دربرمي‏گيرد (به نقل از هاركر، 1990، ص 13) وسرمايه‏ي فرهنگي همچون رابطه‏ي اجتماعي درون يك نظام مبادله عمل مي‏كند كه دربرگيرنده آگاهي فرهنگي انباشته شده است كه قدرت و منزلت به بار مي‏آورد.
در مقاله ”اشكال سرمايه“ (1986) بورديو، ميان سه نوع سرمايه تفاوت مي نهد:
 سرمايه‏ي اقتصادي: در اختيار داشتن منابع اقتصادي (پول، املاك)
 سرمايه‏ي اجتماعي: منابع مبتني بر روابط، عضويت و شبكه از تاثيرات و حمايت‏هاي گروهي. بورديو سرمايه‏ي اجتماعي را چنين تعريف مي‏كند: ”مجموعه‏ي از منابع بالقوه يا بالفعل كه به در اختيار داشتن يك شبكه‏ي پايدار كم و بيش نهادي شده در روابط دو طرفه‏ي آگاهانه و هشيارانه مرتبط است.
سرمايه‏ي فرهنگي: صورت‏هاي آگاهي؛ مهارت؛ آموزش؛ و بطور كلي هر امتيازي كه به شخص منزلت بالايي در جامعه مي‏دهدو دربرگيرنده ي انتظارات بالا مي‏باشد. والدين براي بچه‏ها سرمايه‏ي فرهنگي ،ايستار و آگاهي‏هاي فراهم مي‏كنند كه نظام آموزشي را به يك مكان آشنايي راحت كه در آن مي‏توانند به آساني جايگزين شوند، تبديل مي‏كند.

انواع سرمايه‏ي فرهنگي:
سرمايه‏ي فرهنگي نيز خود به سه قسمت تقسيم مي‏شود:
حالت دروني شده، عينيت يافته و نهادينه شده (بورديو ، 1986: 47) بورديو ميان اين سه نوع سرمايه‏ي فرهنگي تمايز مي‏نهد:
حالت دروني شده:  اين حالت در جايي است كه سرمايه‏ي فرهنگي در افراد دروني شده است و ممكن است هم بصورت ارثي و هم بصورت اكتسابي حاصل شود. به ارث بردن به شيوة ي ژنتيكي نيست بلكه بيشتر به شكل زماني،‏ فرهنگي است و سنت‏ها اغلب اجزاء حالت دروني شده را به ديگري معمولا به وسيله خانواده از طريق جامعه‏پذير شدن اعطاء مي‏كنند. آنها بطور بلاواسطه‏ي مثل يك هديه قابل انتقال نیستند، بلكه به شدت به طبيعت ثانويه مربوط است ـ يعني ويژگي اشخاص و شيوه ي تفكرشان.
 سرمايه‏ي زباني، به عنوان سلطه و ارتباط بازبان تعريف شده است (بورديو، 1990؛ 114) ، به اين معنا كه  نشان‏دهنده‏ي شيوه‏ي سخن گفتن است و مي‏تواند به عنوان شكلي از سرمايه‏ي فرهنگي دروني شده به حساب آيد.
 حالت عينيت يافته: چيزهاي كه در حاكميت هستند مثل وسايل علمي يا آثار هنري. اين ابزار فرهنگي مي‏تواند بصورت فيزيكي (جامد) همچون استفاده كردن از سرمايه‏ي اقتصادي و به گونه‏ي نمادي همچون سرمايه‏ي فرهنگي انتقال يابد .
با اين وجود در حاليكه ممكن است يك نفر سرمايه‏ي فرهنگي عينيت يافته‏ي همچون يك تابلوي نقاشي را در اختيار داشته باشد،ممكن است تنها مصرف‏كننده‏ي نقاشي (با فهم معناي فرهنگي آن) باشند. اگر نوع شايسته‏ي از سرمايه‏ي فرهنگي دروني شده را داشته باشند (كه ممكن است يا ممكن نيست از طريق فروش نقاشي انتقال يابد).
 حالت نهادينه شده: اين حالت به تشخيص نهادينه‏ي سرمايه‏ي فرهنگي كه در اختيار افراد است و اغلب به شكل صلاحيت‏ها و مدارك دانشگاهي درك مي‏شود، اشاره دارد. اين حالت اساساً در ارتباط با بازار كار قرار دارد. اين حالت به آساني تبديل سرمايه‏ي فرهنگي به سرمايه‏ي اقتصادي را با تضمين مقادير پولي شخصي براي سطح نهادي مشخصي از دستاورد، ميسر مي‏سازد.
سرمايه‏ي اجتماعي  مفهومي مركزي در تجارت، اقتصاد، رفتار سازماني، علوم سياسي و جامعه‏شناسي است و به مثابه مزاياي تعريف شده كه بوسيله‏ي موقعيت شخص در ساختار روابط تعيين مي‏شود. اين مفهوم توضيح مي‏دهد كه چگونه بعضي اشخاص در يك موقعيت مشخص از طريق ارتباطاتشان با ساير اشخاص موفقيت‏هاي زيادي بدست مي‏آورند .در واقع مجموعه‏ي متنوع از تعريف‏هاي وابسته به هم از اين اصطلاح وجود دارد كه به عنوان ”چيزي همچون دواي همه دردها“ (پورتز، 1998) براي همه‏ي مسائل مرتبط با جوامع و اجتماعات امروزي توصيف شده است.
در حاليكه جنبه‏هاي متفاوت این مفهوم به همه‏ي رشته‏هاي علوم اجتماعي مربوط است، بعضي‏ها رد(ریشه ی) استفاده‏ي امروزي از اين اصطلاح را به يان جاكوبز در سال 1960 برمي‏گردانند. با اين وجود، او هرگز بطور آشكاري اصطلاح سرمايه‏ي اجتماعي را تعريف نكرد بلكه آن را در مقاله‏ي با ارجاع به شبكه ارزش‏ها، به كار برد. اولين توضيح منسجم اين اصطلاح در سال 1972 توسط پيربورديو صورت گرفت و جيمز كلن تعريف گلين لوريس (Gelennlourys) را در توسعه و مردمي كردن اين مفهوم به كار برد. در اواخر 1990 هنگامي كه بانك جهاني يك برنامه‏ي تحقيقي را به آن اختصاص داد و رابرت پوتنام در كتابش بولينگ يك نفره (Bowling Alone) به آن پرداخت، اين مفهوم بسيار معروف شد. در جامعه‏شناسي، سرمايه‏ي نمادين به آن مقدار از احترام و منزلت كه در اختيار يك شخص است( با توجه به ساختارهاي كه درون آن عمل مي‏كند) گفته مي‏شود. اين مفهوم توسط بورديو ابداع شد و آن را در كتابش تشخص (Distinction) توضيح داد.
سرمايه‏ي نمادين بيان‏كننده هرگونه تفاوت بين اشخاص است. مثلاً دو نفر سرمايه‏ي اقتصادي دارند اما تفاوت در مقداري كه از اين نوع سرمايه دارند، باعث مي‏شود كه سرمايه‏ي نمادينشان با هم متفاوت باشد. سرمايه‏ي نمادين ممكن است به عنوان شاخه يا زيرمجموعه‏ي سرمايه فرهنگي به حساب آيد، و مقدار تمايز از طريق قرينه‏ي زيبايي‏شناسي عالي بدست مي‏آيد. سرمايه‏ي نمادين ممكن است در محيط شناخته شده يا شهري يك شهرك به عنوان بخشي از ارزش‏هاي مبادله‏ي كه مي‏تواند به آن محتوي نمادين نسبت داده شود، جاي داده شده باشد.

آشتي دادن (عرصه) عيني و (طبيعت ثانويه) ذهني 
همانطور كه در بالا اشاره شد، بورديو مفاهيم نظري و روش‏شناختي طبيعت ثانويه و عرصه را به منظور انجام يك گسست معرفت‏شناختي در مسئله قديمي عيني/ ذهني كه در علوم انساني وجود دارد به كار مي‏برد. او در واقع مي خواهد پديدارشناسي و ساختارگرايي را با هم يكي سازد. عرصه و طبيعت ثانویه براي انجام چنين كاري مطرح شده‏اند زيرا آنها مي‏توانند تنها در ارتباط با هم وجود داشته باشند. در حاليكه يك عرصه بوسيله عاملان اجتماعي مختلفي كه در آن مشاركت دارند (طبيعت ثانويه‏شان) ساخته مي‏شود.  طبيعت ثانويه، در واقع نشان‏دهنده‏ي جابه‏جاي ساختارهاي عيني يك عرصه به ساختارهاي ذهني كنش و تفكر عامل است.
روابط بين طبيعت ثانويه و عرصه يك رابطه‏ي دو سويه است. عرصه تنها تا آن زماني وجود دارد كه عاملان اجتماعي دارايي خصلت‏ها و يكسري طرح‏هاي ادراكي هستند كه براي تداوم آن عرصه و معنادار نمودن آن لازم و ضروري است. در مقابل، عاملان از طريق مشاركت در عرصه طبيعت ثانويه‏شان را به منظور كسب دانش مناسبي كه به آنها اجازه مي دهد تا عرصه را تداوم بخشند، به كار مي‏گيرند. طبيعت‏هاي ثانويه ساختارهاي عرصه را تصويب مي‏كنند و عرصه‏ها بين طيبعت ثانويه و كنش وساطت مي‏كنند.
از اين رو، بورديو تلاش مي كند تا با استفاده از مفاهيم عرصه و طبيعت ثانويه تقسيمات بين ذهنيت و عينيت را از بين ببرد. در اينكه آيا او موفق به اين كار شده است يا نه، بحث وجود دارد). بورديو تاكيد مي‏كند كه هر تحقيقي از دو مرحله تشكيل شده است مرحله‏ي اول مرحله‏ي عيني تحقيق است ـ كه در آن رابطه‏ي فضاي اجتماعي و ساختارهاي عرصه بررسي مي‏شود. مرحله‏ي دوم. مرحله تحليل ذهني عاملان اجتماعي است كه در آن خصلت‏هاي عمل و مقوله‏هاي درك و فهم عاملان، که از سكونت عاملان در ميدان ناشي مي‏شود، مورد تحليل قرار مي‏گيرد. تحقيق واقعي، به نظر بورديو، بدونه انجام اين دو مرحله نمي تواند انجام گيرد.

سرمايه‏هاي نمادين و خشونت نمادين
بورديو سرمايه‏ي نمادين (مثل پرستيژ، احترام. حق مورد توجه واقع شدن) را به عنوان يك منبع مهم قدرت در نظر مي‏گيرد. سرمايه‏ي نمادين هر نوع سرمايه‏اي است كه از طريق طرح‏هاي طبقه‏بنديِ از نظر اجتماعي القاء شده دريافت مي‏‏گردد. هنگامي كه كسي كه دارنده‏ي سرمايه‏ي نمادين است برعليه عاملي‏ كه سرمايه‏ي كمتري دارد آن را بكار مي‏برد و درنتيجه‏ي آن به دنبال تغيير كنش‏هايشان هستند، خشونت نمادين را تجربه مي‏كنند. اين موضوع را هنگامي مشاهده مي‏كنيم كه دختري دوست پسرش را به خانه مي‏آورد و والدينش او را مناسب نمي‏دانند. در اين وضعيت دختر با ايما و اشاره‏های كه حامل اين پيغامند كه اجازه ندارد، اين رابطه راادامه دهد روبرو مي‏شود. اما اين دختر هرگز اجبار آشكاري براي قطع اين رابطه مشاهده نمي‏كند. افراد قدرت نمادين و نظام‏هاي معاني (systems of meaning) (فرهنگ) را براي مشروعيت بخشي تجربه مي‏كنند. بنابراين دختر همواره احساس مي‏كند كه مي‏بايست از تقاضاي گفته نشده‏ي والدينش، بدونه توجه به شايستگي‏هاي واقعي خواستگارش، پيروي ‏كند. او وادار مي‏شود كه واقعيت را بصورت نادرست و تحريف شده دريافت نمايد. علاوه بر اين، با دريافت خشونت نمادين والدينش بصورت مشروع، او در پيروي شخصي‏اش شريك است ـ احساس وظيفه در او به طور موثري از توبيخات آشكاري كه نسبت به او انجام مي‏شود، بيشتر است.
خشونت نمادين اساساً تحليل مقوله‏هاي تفكر و تفهم بر عاملان اجتماعي مورد سلطه‏ي است كه مي‏بايست نظم اجتماعي را بپذيرند. خشونت نمادين مشاركت ساختارهاي نيانديشيده‏ي است كه مي‏خواهند ساختارهاي كنش سلطه‏آميز را آماد سازند. بنابراين ساختار سلطه موقعيت را ”حقيقي“ جلوه مي‏دهد. خشونت نمادين به يك معنا، هنگامي كه در شيوه‏هاي بسياري از كنش‏ها و ساختارهاي شناختي افراد دروني مي‏شود و تصور مشروعيت نظم اجتماعي را تحميل مي‏كند از خشونت فيزيكي بسيار كارآمدتر است.
بورديو، در نوشته‏هاي نظري‏اش بعضي واژه‏هاي اقتصادي را براي تحليل فرايند بازتوليد اجتماعي و فرهنگي اينكه چگونه اشكال مختلف سرمايه از يك نسل به نسل بعد منتقل مي‏شود، به كار مي‏گيرد. از نظر بورديو آموزش مثال اعلاء اين فرايند است. به نظر وي، موفقيت آموزشي دربردارنده گستره‏ي محلي از رفتار فرهنگي است كه ظاهراً ويژگي‏هاي غيردانشگاهي همچون لهجه و نحوه‏ي راه رفتن را نيز در برمي‏گيرد. بچه‏هاي خانواده‏هاي مرفه اين رفتار را به راحتي از معلمانشان ياد مي گيرند اما بچه‏هاي خانواده‏هاي محروم ناتوان از يادگرفتن آنند. بناراين بچه‏هاي خانواده‏هاي مرفه با انتظارات معلمان بيشتر جور درمي‏آيند از نظر ملعمان مطيع (docite) لقب مي‏گيرند. اما بچه‏هاي خانواده‏هاي محروم سازگاري با رفتار معلمان را مشكل مي‏يابند و با چالش روبرو مي‏شوند. با اين وجود هردو گروه با آنچه كه به آنها تحميل شده است پرورش مي‏يابند. بورديو، اين مسئله، یا توانايي طبيعي را ـ تمايز ـ در مورد توليد فراوان نيروي كار اجتماعي، تا اندازه‏اي زيادي با تاكيد بر نقش والدين، به كار مي‏گيرد. والدين بچه‏هايشان را با نوعي خصلت‏هاي رفتاري و خصلت هاي فكري پرورش مي‏دهند كه تضمين مي‏كند كه آنها درون نظام آموزشي موفق باشند و بتوانند موقعيت طبقاتي والدينشان را در نظام اجتماعي گسترده‏تر بازتوليد نمايند.
سرمايه‏هاي فرهنگي (مثل مهارت‏ها، مدارك وشايستگي‏ها) نيز مي‏تواند يكي از عوامل كج فهمي و خشونت نمادين باشد. از اين رو بچه‏هاي طبقه‏ي كارگر ممكن است فكر كنند موفقيت‏هاي آموزشي همالانشان در طبقه‏ي متوسط مشروعيت دارد و نابرابري مبتني بر طبقه را به اشتباه ناشي از كار سخت و يا حتي توانايي ”ذاتي“ بچه‏هاي طبقه متوسط بدانند. يك مرحله‏ي اساسي ازاین فرايند تبديل ميراث اقتصادي يا نمادين افراد (مثل لهجه يا پول)به سرمايه‏ي فرهنگي (مثل مدارك دانشگاهي) است ـ فرايندي كه منطق عرصه‏هاي فرهنگي در مقابل آن مي‏ايستد اما نمي‏تواند جلوي آن را بگيرد.

بازتابندگي
بورديو بر اهميت جامعه‏شناسي بازتابنده تاكيد دارد كه در آن جامعه‏شناسان بايد همواره در تحقيق‏شان تاثيرات موقعيت شخصي، مجموعه‏ي ساختارهاي دروني شده و اينكه چگونه اين ساختارها به احتمال زياد عينيت مسئله را تحريف و موجب پيشداوري مي‏شوند، را مدنظر داشته باشند. به نظر بورديو جامعه‏شناس بايد به روش جامعه‏شناسي جامعه‏شناسي عمل كند و در عينيت مشاهده ويژگي‏هاي ذهني خودش را دخالت ندهد. جامعه‏شناس مي‏بايست از موقعيت‏هاي اجتماعي‏اش در درون ميدان آگاهي داشته باشد و شرايطي را كه ساختارها، گفتمان‏ها، نظريه‏ها و مشاهدات را امكان‏پذير مي‏سازد، تشخيص دهد. از اين رو، وي بايد از منافع و علايقش در رشته‏ي دانشگاهي يا جامعه‏شناختي‏ آگاهي داشته باشد و شرايط آشكار و ساختارهاي تفهمي را كه تلويحاً بر كنش‏هايش در درون عرصه تاثير مي‏گذارند،را به حساب آورد. با اين وجود مفهوم بازتابندگي بورديو منحصر به فرد و خود خواهانه نيست، بلكه سهمي از همه‏ي عرصه‏ي جامعه‏شناختي را دربرمي‏گيرد. جامعه شناسي بازتابندگي يك تلاش همه جانبه است كه همه‏ي اين رشته و مشاركت‏كنندگانش را در نظر مي‏گيرد و هدفش افشاء نمودن ساختارهاي نيانديشيده ی از نظر اجتماعي مشروطی است كه زيربناي سازوكار نظريه‏ها و ادراكات مربوط به جهان اجتماعي را تشكيل مي‏دهد.
جامعه‏شناسي پير بورديو را بطور كلي مي‏توان همچون تحقيقي درباره‏ي شرايط پيشابازتابنده‏ي دانست كه اعتقادات و كنش‏هاي خاصي را توليد مي‏كند كه در نظام‏هاي سرمايه‏ي توليد شده است.

علم و بي‏طرفي ارزشي
بورديو اعتقاد دارد كه عينيت استعلايي تنها در شرايط تاريخي خاصي كه براي ظهور آن ضروري است، وجود دارد. عرصه‏ي علمي آرماني بورديو، عرصه‏ي است كه بطور مدام بر مشاركت‏كنندگانش علاقه و توجه به عينيت را يادآوري مي‏كند. او استدلال مي‏كند كه ظهور عينيت استعلايي نياز به شرايط تاريخي و اجتماعي خاصي دارد. عرصه‏ي علمي دقيقاً آن عرصه‏ي است كه در آن عينيت مي‏تواند برآورده شود. ساختار عرصه‏ي علمي آنچنان است كه بطور فزاينده‏ي خودگردان مي‏شود و ورودي آن بطور فزاينده‏ي سخت مي‏شود. علاوه بر اين، عرصه‏ي علمي نوعي موشكافي دقيق درون ذهني در مورد نظريه‏ و داده نيز انجام مي‏دهد. اين مسئله تحت تاثير قراردادن آنهايي كه در درون عرصه هستند را مشكل مي‏سازد، مثلاً تحت تاثير سياست قرارگرفتن. بنابراين، ساختار عرصه‏ي علمي بر اعضايش طبيعت‏هاي ثانويه‏ي را تحميل مي‏كند كه به گونه‏ي ظريفي با عينيت پيوند خورده‏اند.
زبان
بورديو زبان‏ را تنها يك وسيله‏ي ارتباطي نمي‏داند، بلكه به نظر او زبان يك سازوكار قدرت نيز هست. يكي از كاربردهاي زبان تمايزگذاشتن ميان موقعيت رابطه‏ي افراد در یک عرصه يا فضاي اجتماعي است ـ استفاده‏هاي متفاوت از زبان موقعيت‏هاي خاص هريك از اعضاء را تصريح مي‏كند. پس، كنش‏هاي زباني آشكاركننده‏ي موقعيت‏هاي خاص هريك از اعضاء در ميدان اجتماعي و مقوله‏ي تفهمي آنهاست و ساختارهاي عيني عرصه  اجتماعي را بازتوليد مي‏كند. اينها تعيين‏كننده‏هاي است كه در گوش دادن، قطع كلام ديگري، سوال پرسيدن و سخنراني و درجات مربوط به آنها ديده مي‏شود.

ارتباط پيربورديو با فراساختارگرايي
عده‏ي بورديو را به عنوان يك فراساختارگرا در نظر مي‏گيرند. با اين وجود، شايد اين در مورد بورديو كه چندين ويژگي فراساختارگراها را ندارد، درست نباشد. از جمله اينكه، او حقيقت و واقعيت را به احتمال فرهنگي محول نمي‏كند. به بيان دقيقتر، به نظر او، حقيقت تحت شرايط تاريخي خاصي (مثل شرايطي كه ميدان علمي را شكل مي دهد) توليد مي‏شود. واقعيت‏ها نيز به گونه‏ي تاريخي بوجود مي‏ايند اما نمي‏توان آنها را به شرايط آفرينش تاريخي‏شان تقليل داد. علاوه بر اين برخلاف ساختارگرايي و شايد فراسختارگرايي، بورديو خواهان آنست كه نقش كنشگر اجتماعي در ساختن معنا حفظ شود. در حاليكه متفكران فراسختارگرا بر سر اين مسئله كه چيزي به نام ”خود“ وجود ندارد ، موافقند بورديو هرگز نمي‏خواهد ”خود“ را كنار بگذارد در حاليكه عامل همچنان باقي باشد. از نظر بورديو عامل اجتماعي يك عامل دومين در تحليل نيست بلكه يكي از عناصر اصلي تحقيق است كه در فهم شرايط معنادار عرصه اجتماعي لازم و ضروري است.
البته بورديو شباهت‏هاي نيز با فراساختارگرايان دارد. ضديت‏هاي دوگانه نقدي است بر فهم بورديو از طبيعت ثانويه كه حول ضديت‏هاي دووجهي فهم ساختار و به همان روال كنش ساخته مي‏شود. از نظر بورديو معنا و حقیقت جهاني و غيرتاريخي نيست. بلكه به شيوه‏ي تاريخي توليد مي‏شود و تنها زماني مي‏تواند جهان شمول باشد كه شرايط ساختن آن جهاني باشد. علاوه بر اين ،مولف در يك اوضاع و احوال اجتماعي كه تا اندازه‏ي طبيعت ثاثويه مولفان را تعيين مي‏كند، پرورش مي‏يابد. با اين وجود، مولف، به هيچ وجه در كارش عامليت را به خوبي مورد استفاده قرار نمي‏دهد. اثر صرفاً توليد محيط اجتماعي نيست، بلكه در بردارنده منشي است كه در آن مولف در يك فضاي امكانيِ از نظر اجتماعي ساختار يافته به سر مي‏برد. در حاليكه اثر در ساختارهاي طبيعت ثانويه و عرصه ساخته شده است، به هيچ وجه بر طبق كنش‏هاي معنادار مولف ساخته نشده است.
بورديو آرزو دارد كه ساختارگرايي و پديدارشناسي را با هم تركيب كند و پلي ميان عينيت‏گرايي و ذهنيت گرايي ايجاد نمايد. در انجام چنين كاري او تلاش مي‏كند كه تعادلي ميان ساختارهاي عيني جامعه و عاملان اجتماعي درون ان برقرار سازد. او خیمه های ساختارگرايي و فراساختار گرايي را نمي‏پذيرد. به بيان دقيقتر او خود را يك ساختارگرايي تكويني مي‏داند تا جاييكه تلاش مي‏كند ايجاد تاريخي ساختارهاي اجتماعي را از طريق شرايط عيني اجتماعي و كنش‏هاي معنادار و شيوه‏هاي سكونتي عاملان، درك كند.

ميراث
روزنامه‏ي گاردين در آگاهي در گذشت پيربورديو نوشت كه: "به دلايل بسياري، بورديو پيشرو روشنفكران حال حاضر فرانسه بود ... متفكري هم رتبه با فوكو، بارت و لاكان“. آثار بورديو به دوازده زبان ترجمه شده و بر تمامي حوزه هاي علوم اجتماعي و انساني تاثيرگذاشته است. بعضي از آثار او نه تنها در جامعه‏شناسي بلكه در مردم‏شناسي، آموزش و پرورش ومطالعات فرهنگي كلاسيك از ارزش فراواني بر خودار است. كتاب تشخص، نقد اجتماعي داوري بوسيله‏ي ”موسسه‏ي جامعه‏شناختي بين‏المللي“ يكي از 20 اثر مهم قرن در حوزه‏ي جامعه‏شناسي معرفي گرديده است، كتاب ”نظريه‏ي كنش“ او يكي از كتاب هاي بسيار معروف در جهان است. ”قواعد هنر“ بر جامعه‏شناسي ،تاريخ ،ادبيات و زيبايي‏شناسي تاثيرات بسزايي داشته است.
در فرانسه بورديو يك دانشگاهي برج عاج‏نشين به حساب نمي‏آمد بلكه يك فعال احساساتي بود. علاوه بر اين، گاردين در سال 2003 يك فيلم مستند درباره‏ي پيربورديو با عنوان ـ جامعه‏شناسي يك ورزش رزمي است ـ در پاريس به نمایش گذاشت .از نظر بورديو، جامعه‏شناسي نوعی تلاش رزمي براي نشان دادن ساختارهاي نيانديشيده ی است كه در زير كنش‏هاي شناختي و اشاره‏ي عاملان اجتماعي قرار دارد. در نظر او جامعه‏شناسي همچون ابزار نبرد خشونت نمادين است و عرصه‏هاي پنهاني را آشكار مي‏كند كه در آن افراد مي‏توانند آزاد باشند.
كارهاي بورديو همچنان اثر بخش باقي مانده است و جامعه‏شناساني مثل لويس واكانت اصرار دارند تا اصول نظري و روش‏شناختي بورديو را در كارهايشان به كار ببرند و آنچه را كه بورديو مشاهده‏ي مشاركتي و واكانت جامعه‏شناسي جسماني مي‏نامد، عملي سازند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:26  توسط  ali mirzamohammadi  | 

ساخت یابی(ساختاربندی)

تاریخچه ساخت یابی(ساختاربندی)

در اواخر دهه 1960 نیاز شدیدی به نظریه(تئوری) وجود داشت، نظریه ای که بتواند به تعریف و تبیین و فهم شرایط جاری کمک کند، و اوضاع و احوال موجود را قابل فهم کند.(*جان پارکر، 1385: 17) دوره نظریه "ساختاربندی"، بعد از یک دهه آشفتگی نظری، در اوایل دهه 1970؛ آغاز شده بود. واژه ساختاربندی در نیمه دهه 1970 به فرهنگ نظریه اجتماعی راه یافت.(*جان پارکر، 1385: 27) و گیدنز در دهه 1970 نظریه ساخت یابی(Structuration Theory) را ارائه طرح کرد؛ گیدنز در آثارش به گونه‏ای تدریجی چشم انداز نظری ویژه‏ اش را بنا گذاشت که با عنوان نظریه ساختاربندی معروف شد. شکل کامل آن را ابتدا در سال 1979 و نتیجة نهایی این کار را به صورت کامل تر در 1984 با کتاب "ساخت جامعه : رئوس نظریه ساختار بندی" نمایان شد.

واژه ساخت یابی(Structuraction) در اصل فرانسوی است و در زبان انگلیسی معادل ندارد و گیدنز آن را از زبان فرانسوی به عاریت گرفته است. این نظریه توجه خود را به تنظیم ساختار کنشهای متقابل بین اعتقادات، ‌نیات، اهداف، گزینش ها و کنشهای فردی و جمعی انسانها از یک سوء و شرایط ساختاری اندیشه و عمل معطوف می سازد. یکی از کوششهای شناخته شده و جامع برای تلفیق عاملیت و ساختار نظریه ساختاربندی گیدنز است.

ریشه های یونانی- لاتینی Structuere و Structura (معادل: ساختار؛ شالوده) به معنای بنا کردن و ساختمان است؛ یعنی روشی که بر طبق آن بنایی ساخته شده است، روشی که بر طبق آن، بنایی از اجزاء گوناگون مرتبط با یکدیگر ساخته می شود. "یگانگی" و "نایگانگی" در ساختار و عاملیت، بحث نسبتاً جدید و بحث برانگیزی در حیطه اندیشه، نظریه پردازی اجتماعی و جامعه شناسی است.(*جان پارکر، 1385: 6)

گیدنز اعتقاد دارد که«هر بررسی تحقیقی در علوم اجتماعی یا تاریخ، باید کنش یا عاملیت را با ساختار مرتبط سازد. به همین جهت کار مهم گیدنز غلبه بر دوگانگی (Dualism) ساختار و عاملیت است. از نظر گیدنز جامعه هم ساختار است و هم کنش. در طی ربع آخر قرن بیستم، کاربرد واژه ساختاربندی و ساخت یابی در بین انگلیسی زبانان در علوم اجتماعی بسیار متداول شده بود. این اصطلاح که در سال 1973،یعنی زمانی که آنتونی گیدنز در بحث خود "فرآیندهای شکل گیری طبقه" رواج یافت و به سرعت به دایره واژگان آن دسته از استادان و دانشجویان جامعه شناسی و علوم انسانی وارد شد که به بهره گیری از نشریه اجتماعی علاقه مند بودند و تمایل به کاربرد نظریه اجتماعی داشتند. اصطلاح ساخت یابی امروزه در کشورهای انگیسی زبان مورد توجه دانشجویان علوم اجتماعی و تاریخی و پژوهشگران علوم انسانی و به خصوص جامعه شناسی تاریخی قرار گرفته است. ارتباط  بین ساختار و عاملیت Agency and Structure باعث جهت گیری های مختلف در حوزه های گوناگون علوم اجتماعی شده است. (گیدنز 1973)؛ (پارکر، 1386: 15)

رابطه بین عاملیت و ساختار در حوزه جامعه شناسی از زمانهای بسیار دور یکی از مسائل اساسی حاکم بر نظریات روش شناسی و اپیستمولوژی و انتولوژی بوده است. در طول تاریخ بشر اکثر متفکرین غیر از چندی بین این دو حوزه یعنی ساختار و عاملیت جدایی قائل بوده اند. عده ای اصالت را به عاملیت و عده ای اصالت را به ساخت داده اند. رابطه بین سطوح کلان جامعه ساختار و سطوح خرد آن کنش و عاملیت معضل بنیادین برای هر نظریه اجتماعی به حساب می آید. رویکردهای دوگانه یا دو قطبی درباره فرآیند تکوین و صورت بندی مفاهیم یا بر تفوق و برتری سطح کلان بر خرد یا بر تقدم سطح خرد بر کلان تأکید دارند. این نظریه و اصطلاح برخاسته از آن بیشتر به دنبال این مسئله بودکه بتواند بر دوگانگی عاملیت و ساختار غلبه کند. تقریباً امروزه نظریه گیدنز درباره ساخت یابی برای اکثر افرادی که در حوزه علوم اجتماعی تحصیل می کنند شناخته شده است، زیرا بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده است و کتابهای اصلی وی در دسترس فارسی زبانان درکشورمان قراردارد. آنچه مشهود است این است که گیدنز اندیشمندی است که سعی دارد بر دوگانگی ساختار و عاملیت چیره شود.(Bryant, 1991:22)

صاحب نظران ساخت یابی(ساختاربندی)

برای اینکه وارد مبحث ساخت یابی بشویم لازم است که بحث را از اینجا آغاز کنیم که مسئله ساختار و عاملیت امروزه یکی از مباحث و مسائل بنیادی در علوم اجتماعی است. توجه به ارتباط بین ساختار و عاملیت در مرکز توجهات و مطالعات بعضی صاحب نظران و نظریه پردازان نظیر گیدنز، آرچر ، موزلس ، بوردیو و... قرار گرفته است که در سنت اروپایی تحقیق و مطالعه می کنند. رابطه بین عاملیت و ساختار از زمانهای بسیار دور یکی از عوامل حاکم بر نظریات روش - شناسی و اپیستمولوژی و انتولوژی بوده است. در این زمینه دیدگاههایی وجود دارد که، دو اندیشمند پیشگام و صاحبنظران این نظریه عبارتند بوده اند از: گیدنز  و بوردیو که در پیدایش ساخت یابی مؤثر بوده اند. (پارکر،54:1386).

گیدنز مهم ترین و با نفوذترین نظریه پرداز اجتماعی بریتانیا و جهان امروز است که آثار و اندیشه های او در جامعه شناسی بسیار مورد توجه می باشد و به عنوان یکی از متفکرین و جامعه شناسان جهانی مطرح شده است. علاقه به پیوند ساختار و عاملیت در کارهای شماری از نظر پردازان وابسته به سنت اروپایی به چشم می خورد. ساخت یابی گیدنز(1979، 1982، 1984) پیوند میان عاملیت و فرهنگ درکارهای مارگارت آرچر(1988)، نظریه ساختمان ذهنی و زمینه بوردیو( 1977 ، 1984) ، تلاش فراوان هابرماس برای تلفیق جهان حیاتی- زیست جهان و نظام(1984 ، 1987)، ساختار بندی لوکز( 1977) و سرانجام رهیافت تولید نفس جامعه تورن(1980) از جمله این تلاشها هستند.(گیدنز، 1984، 293)

نظریه ساخت یابی(ساختاربندی) گیدنز

گیدنز نظریه ساخت یابی خود را از بین دو موضع که سایر نظریه پردازان آنان رانقطه مقابل یکدیگر تلقی می کنند به وجود می آورد. یعنی از بین نظریه های مربوط به جمع از یک طرف و  نظریه های مربوط به فرد از طرف دیگر. او در بین این دو نظریه زمینه مشترکی را می یابد تا براساس یک تصور ساده نظریه ساخت یابی خود را تدوین کند هرچیزی در زندگی اجتماعی، از آنچه سیستم های جهانی در بر می  گیرند، تا آنچه وضعیت فکری یک فرد محسوب می شود در یک کردار اجتماعی به وجودمی آید کردار به معنی اجرای ماهرانه رفتار و تعامل رفتاراست. (استونز ، 1379: 4-243)

در نظریه ساخت یابی فرد و ساخت نظام اجتماعی در زمان و مکان به همدیگر ارتباط پیدا می کند و قلمرو مطالعات علوم اجتماعی بررسی اعمال اجتماعی است که در پهنه زمان و مکان نظم  پیداکرده اند. در مطالعه جنبشهای اجتماعی علاوه بر متغیرهایی که گیدنز اشاره می کند به متغیر دیگری هم باید پرداخت و آن مسئله هدف می باشد. هر جنبشی اهداف مخصوص خود را دارد. هر جنبشی دارای جایگاه ویژه ای در زمینه اجتماعی است و در یک زمان معین تاریخی و اجتماعی با مراحل زمانی مربوط به خود جنبش اتفاق می افتدکه هدف و جهت خاصی را دارد و به وسیله شرایط بین المللی و عوامل جهانی حمایت می گردد. همه عوامل جنبش های اجتماعی در جای خود مهم هستند و از هیچ کدام از عوامل و منابع جنبش نمی توان چشم پوشی کرد. تمامی عوامل گفته شده بر یکدیگر تأثیر می گذارند و به عبارتی رابطه دیالکتیکی دارند. هر جنبشی محصول رابطه عوامل چهارگانه پیش گفته است تقویت یا تضعیف هر یک از عوامل فوق موجب ضعف یا توانایی جنبش برای رسیدن به اهداف در مکان و زمان خاص و در زمینه اجتماعی مشخص می گردد ..(پارکر،127:1383)

مسئله اصلی نظریه ساخت یابی گیدنز بیان چگونگی جامعه سازی در قالب ساخت جامعه می باشد. شرایط سازمان دادن مستمر یا تغییر شکل ساختها که به باز تولید اجتماعی می انجامد. گیدنز جهت و اساس نظریه اش را  با حرکت از معرفت  شناسی– اپیستمولوژی– به وجود شناسی معین کرد. قلمروی اصلی مطالعه علوم اجتماعی مطابق با نظریه ساخت یابی گیدنز اعمال اجتماعی سازمان یافته– نظم یافته– در زمان  و مکان است. گیدنز می گوید:«یکی از بلند پروازیهای اصلی من در صورت بندی نظریه ساخت یابی این است که به این دو امپراتوری پایان دهم. در نظریه ساخت یابی حیطه اصلی مطالعه علوم اجتماعی نه تجربه فرد کنشگر و نه وجود هیچ شکلی از کلیت اجتماعی است، بلکه اعمال اجتماعی که در طول زمان و مکان نظم یافته اند، قلمرو مطالعاتی علوم اجتماعی است».(گیدنز، 1984: 2)

«ساخت هم توانبخش و هم بازدارنده است و این یکی از وظایف مشخص نظریه اجتماعی است که شرایط حاکم بر پیوندهای متقابل این دو را در سازمان نظام های اجتماعی مطالعه کند. طبق این برداشت، ویژگیهای ساختاری مشابهی به فاعل شناسایی و موضوع شناسایی تعلق دارد. ساخت بطور همزمان به شخصیت و جامعه شکل می دهد اما در هیچ موردی این شکل دادن به دلیل اهمیت پیامدهای غیرعمدی کنش و به دلیل شرایط ناشناخته کنش تمام نیست». (گیدنز، 1979: 64)  هر فرآیند محصول عمل تازه ای، اما در عین حال همه کنشها استمرار گذشته اند، گذشته ای که فراهم آورنده ابزارهای آغاز کنش است. بنابراین، ساخت را نه به عنوان مانع کنش، بلکه باید به عنوان چیزی که در ایجاد کنش نقش  اساسی دارد، مفهوم پردازی کرد. حتی در ریشه ای ترین فرآیندهای تغییر اجتماعی که مانند همه فرآیندهای دیگر در زمان رخ می دهد برآشوبنده ترین شیوه های تغییر اجتماعی، همانند مستحکم ترین و پایدارترین شکلهای اجتماعی متضمن ساخت یابی هستند. بر اساس مفهوم دوسویگی ساخت،کنشگران در تولید کنش متقابل به قواعد و منابع متوسل می شوند، اما بدین ترتیب همان قواعد و منابع از رهگذر همین کنش متقابل مجدداً پی ریزی و بنا می شود. بنابراین، ساخت حالتی است که درآن رابطه میان جزء و کل در باز تولید اجتماعی متجلی می شود.(کسل،175:1383)

کنشهای انسانی ولذا کردارهای اجتماعی،خصوصیات معینی دارد که نهادها بر اساس آنها بنا شده اند.مسئله عمده این است که چگونه می توانیم از دوسویگی درکنش متقابل چهره به  چهره به دوسویگی در راستای زمان و مکان حرکت کنیم یعنی از کنش به نظامها و چگونه می توان از دو سویگی در کنش متقابل چهره به چهره به دوسویگی در راستای زمان و مکان رسید(کرایب، 148:1378)

گیدنز معتقد است که ارتباط میان ساختار و عاملیت عنصر بنیادی نظریه اجتماعی است، ساختار و عاملیت دوآلیسمی هستند که جدا از یکدیگر قابل درک نیستند. استدلال اصلی او در بیان او یعنی دوگانگی ساختار قراردارد. در سطح اساسی این به این معنی است که افراد جامعه را می‌‌سازند اما در همان حال به وسیله جامعه محدود می‌‌شوند. عمل و ساختار نمی‌توانند جدا از هم تحلیل شوند. همان‌طور که ساختارها از طریق اعمال ایجاد شده‌ حفظ می‌‌شوند و تغییر می‌‌کنند، اعمال نیز تنها از طریق پیش ‌زمینه ساختاری شکل معناداری به خود می‌‌گیرند. مسیر علیت در دو سمت حرکت می‌‌کند و تعیین این‌که چه چیز، چه چیزی را تغییر می‌‌دهد،‌ غیر ممکن می‌‌سازد. خود گیدنز در این باره(در قواعد روش جدید... ) می‌‌نویسد: «ساختارهای اجتماعی هم به وسیله عاملان انسانی ساخته می‌‌شوند و در همان حال وسیله این ساخته شدن هستند.» در این ارتباط او ساختارها را به عنوان ترکیبی از قواعد و منابعی که اعمال انسانی را در بر می‌‌گیرند، تعریف می‌‌کند.(گیدنز، 1979: 205)

گیدنز با استفاده از اصطلاح زمان -  مکان مدلهایی از حرکات روزمره مردم در چهارچوب زمان و مکان درست می کند و آنها را در راستای ملاحظات جامعه شناختی تعدیل می کند در اینجا باز هم جزئیات قضیه به اندازه نیت کلی آن اهمیت ندارد (کرایب، 142:1378) فکر محوری نظریه گیدنز مفهوم ساختار بندی است که به گفته گیدنز غالباً با دوگانگی ساختار پیوند دارد به نظر او جامعه شناسی معمولاً ساختار را نوعی ویژگی مقید کننده یا تعیین کننده حیات اجتماعی می داند اما در واقع ساختار چاره ساز نیز هست.(کرایب،1378: 143) به گفته گیدنز، این دوگانگی در واقع دو وجهی بودن است.یک چیز یا یک موضوع مورد مطالعه با دو وجه دارد بر اساس نظریه ساختار بندی قلمرو پژوهشی اساس علوم اجتماعی نه تجربه کنش فردی و نه وجود نوعی کلیت اجتماعی بلکه کردار های اجتماعی سامان یافته در زمان و مکان است (کرایب،145:1378) فکر محوری نظریه ساختاربندی، مفهوم ساختاربندی است که غالباً با دوگانگی ساختار پیوند دارد. گیدنز به چاره سازی ساختار در عین محدودیت آن اشاره می کند و تمثیل زبان را برای توجیه آن بکار می برد. از منظر گیدنز نهادها سازماندهی قواعد ضمنی(ساختارها) در زمان و مکان هستند. در این منظر کردارهای اجتماعی رساننده ی نوعی ارتباط و متضمن ساختارهای دلالتی اند. یعنی قواعدی که بر ارتباط حاکم اند. پس بنابراین کنش ذاتاً هنجاری و متضمن ارجاعات آشکار  یا پنهان به ارزش هاست. در نظریه ساختاربندی، گیدنز با عبور از دو مکتب کارکردی و کنش که یکی بر ساختار و دیگری بر کنش توجه می کند، به نظریه ترکیبی روی می آورد و کلید فهم دگرگونی های علوم اجتماعی را رابطه کنش انسان و ساخت اجتماعی می داند و معتقد است تحلیل جامعه نباید صرفاً در سطح خرد یا کلان خلاصه شود و بر تقابل تاریخی خرد و کلان یا کنش و ساخت خط بطلان می کشد. نظریه ساختاربندی، با تفهیم رابطه قدرت های فردی(ذهنی) در عوامل انسانی و نیروهای عینی سازنده ساختارها، به عنوان عنصری از دو جنبگی، که ساختاربندی آنها را تبیین می کند، مغایرتی در نوع وجود ندارد.(*جان پارکر، 1385: 10)

ساختاربندی به عنوان پدیده ای تاریخی، علل ریشه ای و ویژگی مفهوم آن، همراه با مسائلی که بدان می پردازد، میتواند به گونه ای مفید مقوله بحث انگیزی برای جامعه شناسی فرهنگ و جامعه شناسی معرفت باشد. مفاهیم در شرایط مختلف تاریخی، توسط افراد یا گروههایی معین تکوین و تحول می یابند؛ افراد یا گروههایی که در محیط های خاص سازمانی، بر مواضع قدرت و با منافع متضادی استقرار دارند. ابداع مفاهیم و ارائه نظریات، حرفه ای است مانند هر عمل دیگری شیوه --های خاص خود را دارد.(*جان پارکر، 1385: 15)

«مفهوم ساختار بندی مبتنی بر این تصور است که عوامل و ساختارها دو رشته پدیده‌های موجود جدا از هم نیستند بلکه وجود واحد دوگانه‌ای را به نمایش می‌گذارند . صفحات ساختاری نظامهای اجتماعی هم واسطه و هم پیامدعملکردهایی اند که به گونه ای بازگشتی سازمان می‌گیرند.لحظه تولید کنش ، لحظه باز تولید زمینه های تصویب روزمره زندگی اجتماعی نیز است».Giddens,1984:26)) آشکار است که ساختار بندی مستلزم رابطه دیالکتیکی میان ساختار وعاملیت است.ساختار و عاملیت یک واقعیت دو وجهی است که هیچکدام بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد.(ریترز ، 1377 : 706) بنابراین نظریه ساختار بندی به جای تأکید بر جوامع بشری بر سازماندهی های نهادها در راستای زمان و مکان تأکید دارد. تحلیل ساختارهای عینی که به زمینه های متفاوت تعلق دارند،ازتحلیل تکوین ساختارهای ذهنی درقلمرو زیست اجتماعی جدایی ناپذیر است. فضای اجتماعی وگروههایی که آنرا اشغال می کنند  محصول تلاشهای تاریخی است دراین فضا عوامل انسانی بر وفق جایگاهی که درفضای اجتماعی دارندو باساختارهای ذهنی که به وسیله آنها این فضارا ادراک می کنند،مشارکت می کنند.(پارکر، 76:1383)

نظریه ساختار بندی روشن کردن رابطه متقابل دیالکتیکی و دوگانه عاملیت و ساختار است، به عبارتی ساختار و عاملیت را نمیتوان جدا از هم تصورکرد. آنها دو روی یک سکه هستند و در اصطلاح گیدنز عاملیت و ساختار یک پدیده دوگانه اند. از نظر گیدنز، «هرکنش اجتماعی در برگیرنده ساختاری است و هر ساختاری به کنش اجتماعی نیاز دارد. بنابراین عاملیت و ساختار به گونه ای جدایی ناپذیری در فعالیت روزمره در یکدیگر تنیده شده اند».(گیدنز، 1984، 15)

نظریه ساختاربندی گیدنز این پرسش را بررسی می‌‌کند که آیا این افراد هستند که واقعیت اجتماعی را شکل می‌‌دهند یا نیروهای اجتماعی. او از اتخاذ موضع افراطی پرهیز می‌‌کند و بر این باور است که اگرچه مردم در انتخاب اعمالشان کاملاً آزاد نیستند و دانش آنها محدود است، با این وجود آنها عاملانی هستند که ساختار اجتماعی را باز تولید می‌‌کنند و تغییرات اجتماعی را به وجود می‌‌آورند. اندیشه او در فلسفه شاعر مدرنیست، والاس استیونس، انعکاس یافته است که می‌‌گوید: ما در تنش بین شکلی ای که به دلیل تاثیر جهان بر ما ایجاد می‌‌شود و ایده‌های نظمی که تخیل ما بر جهان اعمال می‌‌کند، ‌زندگی می‌‌کنیم. (گیدنز، 1979: 202)

گیدنز می گوید: «پهنه اساسی بررسی علوم اجتماعی برابر با نظریه ساختاربندی، نه تجربه کنشگر فردی است و نه وجود هرگونه کلیت اجتماعی، بلکه این پهنه همان عملکرداهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان سامان می گیرند». بر این مبنا گیدنز سه مفهوم خودآگاهی استدلالی، خودآگاهی کاربردی و ناخودآگاهی را از هم تفکیک می کند و به مفاهیم دیگری نیز می پردازد که خود بحث مفصلی است. از نظر گیدنز: «ساختارهای اجتماعی عبارتند از مجموعه کلی و دفعتاً ظاهر شونده ای از قواعد، نقشها و روابط و معانی که افراد در درون آنها به دنبال آینده به کمک اندیشه و عمل انسانها سازماندهی، باز تولید و متحول می شوند». این انسانها هستندکه در طی زمان ساختارها را خلق می کنند و مبتکر تحول در آنها می گردند نه خود جامعه؛ ولی فعالیتها و ابتکارات خلاقانه آنها تابع محدودیت های اجتماعی است. در بعد هستی شناسی، ساخت یابی مشروعیت قطب بندی کنش و جامعه را قبول ندارد و بر آن است که کنش و جامعه را به عنوان شئوون متداخل و تأثیرگذار بر هم مفهوم پردازی کند.(کسل،178:1383)

گیدنز تحلیلش را از عملکردهای انسانی شروع می کند و تأکید دارد که باید این عملکردها را حالتی بازگشتی(Recursive) در نظر آورد. به عبارتی عاملان اجتماعی فعالیتهای انسانی را ایجاد نمی کنند بلکه این کنشها از طریق همان راههایی که انسانها خودشان را به عنوان کنشگر مطرح می سازند، دائماً باز تولید می شوند. عوامل انسانی از طریق کنشهای خود شرایطی را به وجود می آورند که این کنش ها را ممکن می سازند.(گیدنز، 1984: 2)

کنش انسان به ویژه تابع محدودیتهای ساختاری است که نیروها و روابط تولیدی آن را به وجود می آورند. اما به چنان شیوه ای تعیین نمی شود که آن چه را روی می دهند ناگزیر به صورت پیامد این محدودیت درآورد. (ریتزر،1988: 487)

زمان و مکان در نظریه گیدنز متغیرهای تعیین کننده ای اند. هر دو این متغیرها بستگی به حضور آدمهای دیگر در زمان ومکان دارند. شرط اساسی کنش متقابل رو در رو این است که به گونه ای دیگران در همان زمان و مکانی که کنشگر وجود دارد حضور داشته باشند. به هر روی نظامهای اجتماعی در زمان و مکان گسترش می یابند و در نتیجه دیگران ممکن است دیگر حضور نداشته باشند. یک چنین فاصله گیری زمانی و مکانی در جهان امروزی بر اثر صورتهای نوین ارتباطات وحمل ونقل بیش از پیش افزایش یافته است. بر اساس نظر گیدنز کردارهای اجتماعی سازمان یافته در زمان و مکان  قلمروی نظامهای اجتماعی را تعیین می کنند که اتفاقاً در آثار خود به کرّات از مفاهیم زمان و مکان استفاده میکند و معتقد است که جامعه شناسی هیچ گاه نتوانسته اهمیت آنها را درک کند. او این مفاهیم  را برای توصیف و طبقه بندی نظامهای اجتماعی به کار می برد.(ریتزر، 706:1377)

آنچه نقش نهادی دارد فرد نیست بلکه واحد زمان ـ فضا ، یا موقعیت هم حضوری است آنچه مردم می دانند این نیست که چگونه نقش بازی کنند، بلکه این است که چگونه واکنش نشان دهند و عمل کردن در یک موقعیت را یاد بگیرند از دیدگاه گیدنز واحدهای پایه ای ساختار اجتماعی بر خلاف آنچه ما آموخته ایم نقش ومنزلت یک فرد نیست بلکه موقعیتهایی باکردار تعریف شده است که مابه درون و بیرون آن حرکت می کنیم ورفتار کنونی ماراشکل می دهد موقعیتهای نهادی همراه باترکیبات اخلاقی وعملیشان تعهدات،قدرت وفعالیتهای فرد را ایجاد می کند ولذا این موقعیتها هستندکه اهمیت علمی دارند نه نقشها (کلارک و دیگران ،1990: 149)

گیدنز نظریه ساخت یابی خود را از بین دو موضع کار سایر نظریه پردازان آنان را نقطه مقابل یکدیگر تلقی می کنند به وجود می آورد. یعنی از بین نظریه های مربوط به جمع از یک طرف و نظریه های مربوط به فرد از طرف دیگر، او در بین این دو نظریه زمینه مشترک را می یابد تا بر اساس یک تصور ساده نظریه ساخت یاب خود را تودین کند هر چیزی در زندگی اجتماعی، از آنچه سیستم های جهانی در بر می گیرند؛ تا آنچه وضعیت فکری یک فرد محسوب می شود در یک کارکرد اجتماعی به وجود می آید.(استونز، 1379: 344)

سامان اجتماعی عمدتاً ناشی از فعالیت روزمره و تبعیت ضمنی از قاعده است و ساختار به قواعدی باز می گردد که در چنین کنشی نهفته است . ساختار فقط در کنش و به واسطه آن وجود دارد درست همان طور که ساختار زبان مادر ، گفتار و به واسطه آن وجود دارد . او چنین کنشی را کردارهای اجتماعی می نامد و جامعه شناسی فقط با در نظر گرفتن کردارهای اجتماعی به عنوان موضوع مطالعه می تواند بر دوگانگی سنتی کنش و ساختار فائق آید(کرایب،144:1378 ).

نظریه "ساختمند شدن" گیدنز مهمترین نظریه در حوزه تلفیق خرد و کلان  است. هر گونه بررسی تحقیقی در زمینه علوم اجتماعی و یا تاریخ  به قضیه ارتباط تنگاتنگ کنش با ساختار مربوط است، نفوذ مارکسیسم  در آن مشاهده میشود. گیدنز معتقد است تمایز میان خرد و کلان تمایز  سودمندی نیست. از سلطه جویی هر دو نظریه"کلان و خرد" انتقاد میکند، زیرا نظریه های کلان  بر شناخته های اجتماعی و نظریات خرد بر شناسایی تأکید می کنند. ساختمند شدن  گیدنز  بررسی عمکردهای اجتماعی است که در زمان و مکان سامان می گیرند. جامعه از طریق تولید و باز تولید می شود. ساختارها فقط در کنش و به واسطه کنش وجود دارند و آنها به وسیله کنش تولید و باز تولید می شوند.

نظریه ساخت یابی(ساختاربندی) بوردیو

بوردیو "ساختارگرایی زادگانی" را برای شرح نظر خود بر نظریه "ساختاربندی" ترجیح می داد. (بوردیو، 1990: 14) ولی وی به طور مشروح و به درستی بر آن بود تا از بعد ماهوی مسائل مثابه نظریه اجتماعی را همچون گیدنز- و قبل از وی- به چالش و کند و کاو بگیرد.(لاش، 1990: 254؛ می، 1996 ، 120؛ باثرت، 1998 : 32) (*جان پارکر، 1385 : 73)

به نظر پارکر؛ بوردیو تفکر ساختاربندی را هماهنگ با نیاز به آن، الگو قرار می دهد. بوردیو با ساختاربندی هماهنگ بوده (و هست). وی به رغم خصومتش با روش ابداعی و پرداخت نظریه گیدنز(که آن را نظریه نظری یا اسکولاستیک "آموزشگاهی" می نامد)، به سادگی نمی تواند از همراهی اندیشه های گیدنز اجتناب کند.(*جان پارکر، 1385 : 74)

رویکرد بوردیو به نظریه اجتماعی به منظور بهره گیری از آن، در راستای تبیین نوعی تجربه آزمایشی عملی، یعنی تجربه اتنوگرافیک یا قوم نگاری است. طبق نظر بوردیو، آنچه باید به جستجوی آن باشیم، دانش مردمی است که به توضیح و مثال از موارد مختلف نیاز ندارد.(*جان پارکر، 1385 : 76) بوردیو برای توصیف آثار خودش، تعبیر نظریه«ساخت باوری تکوینی» را بر«ساخت یابی» ترجیح می دهد. یکی از شیوه های مفید برای طرح آرای بوردیو، توجه به مفهوم«تجربه» و نقش آن در حصول معرفت و آگاهی است.( پارکر، 1385 : 69-70)

بوردیو و گیدنز با متمرکز شدن بر یک نقطه از فرآیند ساخت یابی- یعنی«عمل»- با یکدیگر پیوند می خورند. عمل، نقطه ای است که در آن ساخت و عاملیت از لحاظ تجربی و آزمودنی از یکدیگر قابل تمایز نیستند. مفهوم عمل، مؤید دو سویگی یا همسانی ساخت، و عاملیت است. ساخت در همان زمان که برای قادر ساختن عاملیت مورد بهره برداری قرار می گیرد، تحقق می یابد. این رابطه، دَم به دَم، و به جریان«فعالیت» عاملان شکل می گیرد. عمل یک مفهوم فرآیندی است که ساخت و عاملیت را قادر می سازد تا هر یک به طور همزمان به دیگری شکل دهند. همان طور که بوردیو می گوید«عمل از زمانمندی جدایی ناپذیر است».(پارکر، 1386: 164)

گزینه مورد نظر بوردیو، تقویت ساخت از طریق مفهوم سازی از آن به مشابه توزیع کننده منابع کمیاب برای مبادرت به عمل است. به این ترتیب ساخت ها در قیاس با عاملیت تقویت می شوند، اما صرفاً به نظم توزیعی سلسله مراتبی قدرت تقلیل می یابند. پیروان«ساخت یابی نگری» بر اساس برداشت خود از هر چیزی که شکلی مجاب کننده از رابطه بین ساخت و عاملیت است، پیش می روند. با توجه به تقسیم شدن نظریه اجتماعی به دو قطب عینیت باوری و ذهنیت باوری، شاید آنها احساس می کنند ادعای همسان بودن ساخت و عاملیت از لحاظ تعبیر سازی لازم است، اما اثبات رابطه همسانی بر اساس عمل بهایی سنگین در حد تحویل گرایی دارد.(پارکر، 1386: 167-166)

تفاوت های عمده گیدنز و بوردیو: مقام، قدرت، و منافع

هر چند بوردیو و گیدنز هر دو برای همسان کردن ساخت و عاملیت از مفهوم عمل بهره می گیرند، اما در شیوه مفهوم سازی آنان از قدرت و منافع و اعتباری که برای جنبه مقامی زندگی اجتماعی قائل می شوند، تفاوتی بنیادین وجود دارد، و این تفاوت بر چگونگی تبیین آن ها از ساخت یابی اثر می گذارد.

از آن جا که هر دو آنها به طور جدی با ذهنیت باوری اختیار انگارانه مخالف اند، ناچار باید موضوع قدرت را در زندگی اجتماعی مورد بحث و بررسی قرار دهند.(پارکر، 1386: 167) رهیافت جامعه شناسانه متعارف بوردیو در باب قدرت، عاملان را در جایگاه سلسله مراتب ار پیش موجود میدانهای رقابتی قرار می دهد. و این میدانهای رقابتی از قدرت اجتماعی و منافع جمعی آنان سرچشمه می گیرد. مقام و خصلت چنان محکم با یکدیگر ترکیب شده اند که شخص و نفس اجتماعی از یکدیگر قابل تمیز نیستند. اشخاص، منافع جمعی خود را، که به نحو عینی ساخت یافته اند، تعقیب می کنند و به واسطه عادت های شان به شکلی کاملاً قابل پیش بینی و غالباً بازآفریننده، از این منافع آگاهی می یابند. این امر دامنه ابتکار عمل یا مبادرت به نوعی دیگر از عمل را محدود می کند و این تفسیری است که بوردیو از «بعد ذهنی دخیل از لحاظ عملی» در نظریات پارسونز دارد. از سوی دیگر گیدنز ناچار است بدون هر گونه تفسیر مقامی از ساخت، که جایگاه کنشگران را مشخص می کند، دست به نظریه پردازی بزند. همان طور که موزیلس و آرچر اشاره می کنند، برداشت گیدنز از واقعیت اجتماعی، برداشتی اساساً«تخت» است. او نمی تواند قدرت یا مناقع را از تفاوت مقام ها، در سلسله مراتبی از آن نوع که بوردیو به آن قائل است استنتاج کند.(پارکر، 1386: 167)

به جای این، او دو کار دیگر انجام می دهدو نخست این که قدرت را حاصل یک اصل وجودی مرتبط با انسانیت عاملان، صرف نظر از مقام و موقعت آنها، می داند. در«دیالکتیک کنترل» هیچ کس بدون قدرت نیست. منافع، نتیجه «نیاز»های گوناگون افراد، و در وهله نخست نیاز به«امنیت هستی شناسانه»اند. این شکل از عمومیت بخشیدن به منافع و قدرت های فارغ از مقام و موقعیت، در سطح تحلیل فردی با تلاش های فردباوری روش شناختی و فایده انگاری روش شناختی جهت استنتاج عاملیت از ویژگی هی ذاتی«سرشت انسان»، همتراز و برابر است. دومین کاری که گیدنز انجام می دهد مربوط به تبیین او از تحول نظام ها(= سیستم ها)ی اجتماعی است- که تفسیری از جدایش مستمری است که متضمن منافع عمومی افراد در تسرّی زمان- فضاست. ولی همین منافع عمومی و فارغ از مقام است که جایی برای تبیین ستیزهای اجتماعی نظام مند باقی نمی گذارد. اما جامعه شناسی تاریخی او در باب خود قدرت، با اشاره ای که به روابط بین انواع قدرت- اقتصادی، ایدلوژیک و مهمتر از همه قدرت نظامی یا زور دارد، می کوشد از واقع باوری برخوردار شود. گیدنز سرانجام موضعی بین عام بودن آرمانگرایانه قابلیت انسان برای عاملیت و تعبیر واقع باورانه از تهدید همیشه حاضر خشونت اتخاذ می کند.(پارکر، 1386: 168-169)

بوردیو تفاوت در قدرت و منافع را صرفاً از ساخت های مبتنی بر مقام بیرون می کشد، در حالی که گیدنز آنها را از شخص انسان در مقام فرد استنتاج می کند. به این ترتیب از آنجا که گیدنز فاقد هر نوع تفسیری از ساخت های اجتماعی به مثابه نوعی خاص از روابط بین جمع هاست. ساخت به جای اینکه روابط جمع هایی باشد که به شکلی قاعده مند بازآفریده و از هم تفکیک شده اند، صرفاً نوعی سیستم است نظم ساخت های بالقوه را به نمایش می گذارد که عاملان برای کنش متقابل از آنها استفاده کرده اند. بنابراین نظریه«ساخت یابی» گیدنز راهی به عاملیت جمعی و قدرت اعمال شده از طریق مبارزه و رقابت ندارد، چنان که برای تبیین ساخت یابی آنچه او سیستم می نامد نیز ، سازوکاری در اختیار ندارد.این نظریه قادر به شناخت عاملان جمعی یا تحلیل انسجام اجتماعی بر حسب روابط بین جمع ها نیست. در واقع معضل شناخت عاملان جمعی در تحلیل های جدیدتر او در زمینه سیاست های رادیکال نیز ادامه می یابد،سیاست های رادیکالی که دربردارنده این ادعای رویایی مبهم اند که گویی ما وارد یک «نظم مابعد کمیابی» شده ایم . به تعبیر خود وی «ما اکنون در جهانی به سر می بریم که بسیاری از دیگران هم در آن به سر می برند، اما این جهان در عین حال جهانی است که دیگران هم در آن به سر می برند،اما این جهان در عین حال جهانی است که دیگران در آن وجود ندارند.»(پارکر، 1386: 169)

مرتبط ساختن ساخت و عاملیت از طریق مفهوم عمل،مستلزم یکنواخت کردن و همگن ساختن فرآیند تاریخی       ساخت یابی است.گیدنز و بوردیو بی تاکید بر «جریان» پویش«شدن»، برداشتی هموار و یکنواخت از تحول می دهند. گویی تاریخ مورد نظر آنان جایی نمی رود- در آن ردپایی از تحول نیست- و ممکن است همان طور که بوده است باقی بماند. از نظر گیدنز هر لحظه ای از «خلق مداوم»، یک نوع تغییر غیر قابل تشخیص و غیر منتظره است. از نظر بوردیو آنچه مردم در لحظه عمل انجام می دهند، کاملاً قابل پیش بینی و بازآفرینانه است. بنابراین تاریخ در نطر این دو، همانند نظریه پردازان مدرن سازی غایت انگارانه، تماماً مرکب از یک قطعه است.(پارکر، 1386: 170-171)

تکراری و عادتی قلمداد کردن عاملیت به منظور پرهیز از شیء انگاری به نحوی تناقض آمیز قابلیت آن را برای اینکه از لحاظ تاریخی گاهی اوقات خلاق مبتکر باشد، کاهش می دهد. بوردیو می تواند بگوید «چه کسی» ولی نمی تواند بگوید «چه زمانی»، اما گیدنز هیچ یک از این دو پرسش را نمی تواند مطرح کند.(پارکر، 1386: 172)

دیدگاه های ساخت یابی(ساختاربندی)

دیدگاه مبتنی بر قابلیت فرد و دوسویگی عاملیت و ساختار: یکی از دیدگاه‌های عمده‌ای که تأکید بر عاملیت کنشگران اجتماعی در قالب ساختارهای اجتماعی دارد دیدگاه مبتنی بر قابلیت آمارتیاسناست. دراین رویکرد، انسان مرکز توسعه است. بنابراین توسعه چیزی جزء گسترش آزادی و قابلیت‌های افراد و هم‌چنین تأمین انواع آزادی‌ها، حقوق و فرصت‌ها در جهت پیشبرد قابلیت‌های عمومی فرد نیست (سن ۱۳۸۲: ۲۵).

بنابراین، در این رویکرد، ساختارهای اجتماعی فقط تا آن‌جا که بر رفاه و آزادی‌های فردی تأثیر می‌گذارند، مورد توجه هستند.(Robyns ۲۰۰۵: ۹۷).

بنابراین به‌رغم تصدیق ارزش ابزاری ساختارهای اجتماعی دیدگاه مبتنی بر قابلیت انسان به دلیل تأکید بر عاملیت فردی، اساساً رویکردی فردگرایانه است. در حالی‌که اهمیت ساختارهای اجتماعی در توانمندسازی یا اعمال محدودیت بر عاملان اجتماعی حائز اهمیت می‌باشد.(Solava ۲۰۰۶: ۴۰۴).

با توجه به این امر، یکی از مفاهیمی که به‌منظور نشان دادن تعامل فرد در ساختارهای کلان مطرح شده مفهوم قابلیت جمعی است. بنابراین، شاید بتوان مفهوم قابلیت جمعی را که عمدتاً از کنش جمعی و مشارکت عاملان اجتماعی در جامعه ناشی می‌شود به‌عنوان سازوکار مناسبی در جهت نشان دادن نحوه تعامل فرد با ساختارهای اجتماعی مورد استفاده قرار داد. این نوع از قابلیت که فرد به تنهائی و بدون ارتباط با دیگران قادر به دستیابی به آن نیست عمدتاً از طریق وجود سه ظرفیت عمده در هر نظام اجتماعی (کنش جمعی (Social action) ایجاد می‌شود.(Solava ۲۰۰۶: ۴۰۹).

در نهایت متغییر دیگری که نقش عمده‌ای بر توسعه قابلیت‌های جمعی دارد، سرمایه اجتماعی است که با تسریع کنش‌های جمعی در یک جامعه، نقش عمده‌ای در ایجاد پویایی بین عاملیت و ساختار ایفا می‌کند. در نهایت وجود قابلیت‌های جمعی که تحقق آن در یک جامعه وابسته به وجود آن ظرفیت‌هاست فرصت‌های عمده‌ای را برای عاملان اجتماعی در جهت اثرگذاری برفرایندهای ساختاری که در فراسوی توان آنان هستند، ایجاد می‌کند. که این امر می‌تواند منجر به ایجاد پویائی در تعامل کنشگران اجتماعی با ساختارهای کلان و گسترش فضای کنترل آنان شود.(Cattell۲۰۰۴: ۹۶۳).

نظریه ساخت یابی، با این فرمول بندی، نافی هرگونه تمایزی میان همزمانی و در زمانی یا ایستایی و پویایی است. مفهوم آگاهی عملی در نظریه ساخت یابی بسیار بنیادی است. این همان خصوصیت عامل یا فاعل انسانی است که ساخت گرایی نسبت به آن غافل بوده است، اما سایر تفکرهای عینی گرایانه هم مانند ساخت گرایی این خصوصیت را در              نیافته اند.(کسل،130:1383)

پارکر، نظریه «ساخت یابی» را فرآیند ساخت یابی ساخت ها و نظام ها =[سیستم ها]ی اجتماعی را برحسب رابطه بین قدرت ذهنی انسان ها و قدرت عینی ساخت هایی که این انسان ها به وجود آورده اند، تبیین می کند و آن را رابطه«دوسویه» به حساب می آورد، تعریف می کند که بر اساس این تعریف بین قدرت ذهنی انسان ها و قدرت عینی ساخت ها از نظر نوع تفاوتی نیست. بحث پارکر، معطوف به این نظریات منتقدان نظریه«ساخت یابی» است که از«دوگانگی» دفاع و پیشنهادهایی در این راستا مطرح کرده اند. منتقدان گیدنز معتقدند که تبیین ساخت یابی ساخت اجتماعی براساس قبول نقش توأمان فرآیندهای عینی و قدرت عاملیت انسانی، لزوما به دست شستن از دوگانه دیدن ساخت(عین خارجی) و عاملیت(فاعل شناسنده) نمی انجامد و آن گونه که کریب می گوید: «دوگانه انگاری مدعی ناهمسان بودن ساخت و عاملیت است، حال آن که گیدنز در پی اثبات همسانی آن دو است. از جمله کسانی که کار گیدنز را به نقد کشیده یان کرایب است. وی دروندادهای عمده نظریه گیدنز را بر شمرده است. کرایب معتقد است که نظریه ساختاربندی را باید معادل با کارکردگرایی ساختاری به شمار آورد. این کار تلاش به منظور حفظ مفهوم ساختار به مثابه یک کل است. در حالی که بینش های چرخش زبانی در فلسفه و بخصوص روش شناسی مردم نگر در جامعه شناسی را نیز می خواهد حفظ کند.(کرایب،1378: 142) او اضافه می کند که گیدنز وامدار روش شناسی مردم نگر، الگوی سه وجهی فروید از نهاد، خود و خود برتر و نیز جمله کلیدی مارکس درباره جامعه و انسان است.( کرایب، 1378 : 142)

نظر برخی بر آن بوده و هست که "ساختارهای اجتماعی" نظام ها و نهادها، شازمانها و تأسیسات خرد و کلان اجتماعی، موجب محدودیت توانایی ها، استقلال و اختیارات کنش کنشگران و فاعلان(= افراد و اعضاء جامعه) گشته و آنها را محدود، مقید و معین می کنند؛ و به اصطلاح سلب اختیار و تصمیم از آنها می شود. عده ای بر این نظرند که انسان م تواند سازمان ها یا ساختارهای اجتماعی را دگرگون سازد و کیفیت آن، یعنی مجموعه جوهره کمی و کیفی آن تعیین کننده خواهد بود؛ به این معنا که بدون نظر گزفتن کیفیت و کمیت آگاهی در یک جامعه، یعنی اگاهی افقی و عمودی اجتماعی، نمیتوان تحلیل و تبیین قابل قبولی از عاملیت انسانی عرضه کرد. این دو دیدگاه در دوران اخیر، توانسته اند "عاملیت" و "ساختار" را در رابطه با یکدیگر ببینند و بجای "تک بینی" ، "چندبینی" چند جانبه نگری، یا "دوبینی" را معقول تر، علمی تر و واقعی تر یافته اند.(*جان پارکر، 1385: 8)

از دیدگاه مصرف کنندگان، «ساخت یابی» درک موقعیت را در این عرصه تسهیل می کرد و به آنان مجال می داد به این خواسته خود، که چیزی برای گفتن در باب نظریه در اختیار داشته بانشد، برسند. نظریه ساخت بابی در دوره ای مصرف کنندگان مکلف به مخاطرات فکری بوده اند، نوعی قمار بی خطر عرضه کرد.(پارکر، 1386: 19-18)

مفاهیم اساسی  ساخت یابی(ساختاربندی)

مفاهیمی را که آنتونی گیذنز از آنها استفاده کرد تا مفهوم ساخت یابی را توضیح دهد عبارتند از:  ساخت، حالتی است که درآن رابطه میان جزوکل دربازتولیداجتماعی متجلی می شود. مفهوم ساخت، را می توان هم به معنای فنی و هم به معنای کلی تر به کار گرفت. ساخت، به مثابه قواعد و منابع، به صورت بازگشتی در بازتولید نظامهای اجتماعی دخیل است و در نظریه ساخت یابی کاملاً بنیادی است. به معنایی کلی تر میتوان گفت: که ساخت اشاره دارد به ویژگیهای نهادی شده خواص ساختاری جوامع، ساخت مقوله ای است که در هر یک از مفاهیم ساختاری زیر مستتر است:

  1. اصول ساختاری: اصول سازمان یافتن کلّیت های جامعه.
  2. ساخت ها: مجموعه های قاعده مند که در بخش بندی نهادی نظامهای اجتماعی دخیلند.
  3. خواص ساختاری: ویژگیهای نهادی شده نظامهای اجتماعی که در طول زمان و مکان امتداد یافته اند.

شناسایی اصول ساختاری و پیوندهای آنها در نظامهای بین جامعه ای نشان دهنده فراگیرترین سطح تحلیل نهادی است، یعنی تحلیل اصول ساختاری متوجه شیوه های تمایز یابی و بخش بندی نهادها در طول دورترین دامنه های دسترسی زمانی- مکانی است.(گیدنز، 1984، 93)

اما ساختارها برای گیدنز تنها در لحظات ساخت نظامها در زمان-فضا وجود دارند. در اینجا نظام اجتماعی به کردارهای اجتماعی بازتولید شده اشاره دارد و در واقع ساختارها در نظام اجتماعی خود را نشان می دهند. نظریه گیدنز در باب ساخت یابی را می توان به این گونه مطرح کرد که: عاملان اجتماعی در زمان و مکان، آیین ها و اعمال باز تولید شده را بارها انجام می دهند تا این که این الگو، خود به عنوان ویژگی و خصوصیت بدیهی زندگی اجتماعی در می آید. ساختار خصیصه آن سیستم اجتماعی است که درطول زمان و به مدت طولانی پایدارمی ماند و از افرادی که در آن واجد نقشی هستند مستقل است. همچنین ساختار آزادی افراد درون خودرا مقید می سازد. با توجه به مطالب فوق می توان گفت ساختارهای اجتماعی نظاماتی هستند با دوام وسامان بخش که با تعیین فراخناها و تنگناها هدایت گروه محدودکننده یا الهام بخش رفتارآدمیان هستند.(لتیل،1373: 168)

ساختار اشاره دارد به توزیع منابع و فرصت ها، فشارها، عملیات، محدودیت ها و خطرات در درون یک نظام و سیستم اجتماعی یا در میان دسته ای از بازیگران. گیدنز ساختار را عبارت از هر دو جنبه تحمیل ها و فشارها و محدودیت ها و تواناییها می داند.(گیدنز، 1984، 25)

بنابراین ساختارها«مجموعه‌ای از قواعد و منابع هستند که کنشگران فردی در اعمالی که نظام‌های اجتماعی را باز‌تولید می‌‌کند، از آن کمک می‌‌گیرند.» (علوم سیاسی، ‌جامعه‌شناسی و نظریه اجتماعی) و نظام‌های مجموعه‌ها و قواعد سازنده، که بر روشن ساختن نظام‌های اجتماعی دلالت دارند، اساساً بیرون از زمان و خارج از مکان وجود دارند. این فرآیند نظام‌های(باز) تولیدکننده ساختارها،‌ ساختاربندی نامیده می‌‌شود. نظام‌ها در اینجا برای گیدنز به معنای«فعالیت‌های واقع شده عاملان انسانی» و «الگومندی روابط اجتماعی در گذر زمان و مکان» است. گیدنز در مقاله خود تحت‌عنوان کارکرد گرایی(1976) می‌‌نویسد که: بررسی ساختار‌بندی نظام اجتماعی، بررسی شیوه‌هایی است که سیستم از طریق کاربرد قواعد و منابع سازنده، در کنش‌های متقابل اجتماعی تولید و باز تولید می‌‌شود. گروههای اجتماعی نیز به واسطه ی روال های بازتولید شده ساختمند می شوند. در نظریه ساختاری، ساختارها دارای خصوصیاتی غیر قابل تقلیل و به هم پیوسته و خاص خود هستند که مانند قطب متضاد در مقابل افراد قرار دارد. ساختار اجتماعی، اصطلاحی است عام برای هرگونه شرایط یا اوضاع و احوال و محیط جمعی اجتماعی که برای فرد پدیده ای قطعی و تغییر ناپذیر به شمار می رود. سرمایه مسأله رابطه بین نیروهای ذهنی عاملان انسانی با نیروی عینی واقعیاتی که خود در ایجاد آن دخیل بوده اند، مسأله اصلی در درک پدیده ساختارهاست. درک ساخت های اجتماعی، اقتصادی، نهادها، سنت های فرهنگی، گونه ها، سبک ها و مدها مستلزم تلاشی است در جهت درک و فهم چگونگی به وجود آمدن یعنی ساخت یافتن آن ها. در کنار مفهوم قدرت به‌عنوان محور عمده نظریه ساخت‌یابی بررسی راهبردهای مقاومت و نحوه بازتولید ساختار از سوی عاملان اجتماعی اهمیتی اساسی دارد. لذا با توجه به دوسویه بودن مناسبات قدرت در نظریه ساخت‌یابی، حتی گروه‌ەای فرودست نیز که در رابطه اجتماعی نابرابری قرار دارند، می‌توانند جریان توزیع منابع و شکل‌گیری قواعد را با کنش خود متأثر سازند.(گیدنز ۱۳۸۴: ۱۴۶)

البته این امر منوط به این است که عاملان اجتماعی در فرآیند دیالکتیک کنترل یا روابط استقلال، وابستگی که به‌عنوان ویژگی همه نظام‌های اجتماعی قلمداد می‌شود مشارکت کنند. بنابراین عدم مشارکت افراد و گروه‌های اجتماعی در چنین فرآیندی می‌تواند منجر به محدودیت در عاملیت فردی و اجتماعی آنان شود. با این حال، اگر فرض کنیم که کنترل نابرابر بر منابع و قواعد در بین گروه‌های اجتماعی یک عامل عمده نابرابری است متعاقباً نیز می‌توان چنین استدلال کرد که عدم مشارکت افراد و گروه‌های اجتماعی در دیالکتیک کنترل و کاهش سطح عاملیت کنشگران اجتماعی می‌تواند نابرابری‌های موجود را تشدید کند.(کسل ۱۳۸۳: ۲۵۴) این واقعیت که مفهوم متداول ساخت اجتماعی درعلوم اجتماعی که چیزی شبیه آناتومی بدن یا اسکلت فلزی ساختمان است آکنده ازتصاویر مکانی است، شاید دلیل دیگری باشد بر این که چرا اهمیت خود مکان به ندرت در نظریه اجتماعی به حد کافی مورد تأکید بوده است.(کسل،255:1383)

اصطلاح ساختاربندی در دو مقوله مربوط به هم کاربرد داشته است. نخستین کاربرد آن مربوط به ایجاد ساختارها بوده است. به عقیده گیدنز ساختاربندی به طور انتزاعی به روند پویایی معطوف است که موجب ایجاد ساختارها می شود. (گیدنز، 1976: 1210) این واژه گذشته از ساختارها یا انواع فرآیندهای گوناگون ساختار، کاربردهای مصداق ویژه ای دارد که در جایگاه خود مورد کندوکاو قرار می گیردند؛ ولی ساختاربندی معمولاً به فرآیندهای زاینده ساختارStructure Prodecing Processes معطوف است. این نخستین کاربرد را میتوان بدون نقص در معنا به فرآیند ساختاری برگرداند. این واژه به مثابه مفهوم "فرآیندی" باید سلسله ای از رخدادهای زمانمند ناپایدار مربوط شودف که در میان آنها مناسبات سازمان یافته ای وجود دارد که با تأثیرات فزاینده ای همراه است و موجودیت ساختار مورد بحث را تبیین می کند.(*جان پارکر، 1385: 20) مفهوم "ساختاربندی"، به معنای ویژه نظری "ساختاربندی" از دیدگاه گیدنز، متضمن تصور عینیت و ذهنیت در ارتباط با تشکیل ساختارها و به منزله سازنده هر کدام است، بنابراین به طور منطقی، مستقل از یکدیگر نیستند. از نظر گیدنز نسبت بین ساختار و عامل بودن، دو وجهی(دو بعدی) است ولی ثنوی نیست. به طوری که می توان نتیجه گرفت، ادعای گیدنز، که درک او ضرورتاً از وابستگی سوبژه ها و ابژه ها از واقعیت اجتماعی نشأت می گیرد، بدون افراط، مسأله ای قابل مجادله است.(*جان پارکر، 1385: 25) نظریه "ساختاربندی" به بررسی این موضوع می پردازد که چطور دوره "فرا- فردی" حیات دراز مدت نهادها، دوره طولانی طمان نهادین، و دوره زندگی روزانه با یکدیگر تلاقی می کنند.(*جان پارکر، 1385: 98) واژه ساخت یابی در کاربرد عمومی آن به شکل گیری و ایجاد ساخت اطلاق می شود، اما آوازه اش در مقام اصطلاح را مرهون کاربرد خاص ان در نظریه «ساخت یابی» گیدنز است. این نظریه منکر «دوگانگی» است، به عبارت دیگر، با هر رهیافتی که معتقد باشد امر عینی و امر ذهنی به عنوان دو امر متفاوت از نظر نوع، در ساخت ها دخالت دارند، مخالف است. نظریه «ساخت یابی» فرآیند ساخت یابی ساخت ها و نظام ها (=سیستم ها)ی اجتماعی را بر حسب رابطه بین قدرت ذهنی و انسانها و قدرت عینی ساخت هایی که این انسانها به وجود آورده اند، تبیین می کند و آن را رابطه ای «دوسویه» به حساب می آورد.(پارکر، 1386: 9)

بر این اساس بین قدرت ذهنی انسانها و قدرت عینی ساخت ها، از نظر نوع، تفاوتی نیست. نظریه ساخت یابی و رأی ایده آن؛ یعنی «دوسویگی ساخت». جامعه شناسی تاریخی میدان مناسبی برای محک خوردن مفهوم ساخت یابی است و برای خود جامعه شناسی است. برخی از پسامدرنیست ها معتقدند که چنین امری اصولاً ممتنع است. گر چه آنان مستقیماً در بحث از نظریه «ساخت یابی» مشارکت نداشته اند، اما در جامعه شناسی پسا«ساخت یابی نگر» سهیم بوده اند. این نظریه اکنون برای همگان بخشی مهم از میراث نظریه اجتماعی به حساب می آید.(پارکر، 1386: 10-11)

با این مقدمه ابتدا به صورت موجز و مختصر به تعریف اصطلاح جامعه شناختی عاملیت و ساختار می پردازیم و سپس نظریه ساخت یابی یا ساختاربندی (Structuration Theory) را شرح خواهیم داد. مفهوم ساخت یابی در بردارنده مفهوم دو سویگی ساخت است که به طبیعت اساساً بازگشتی زندگی اجتماعی مرتبط است و بیانگر وابستگی دو جانبه ساخت و عاملیت است. منظور از دوسویگی ساخت این است که خواص ساختاری نظامهای اجتماعی هم وسیله و هم نتیجه اعمالی است که نظامهای مذکور را تشکیل می دهند. در رویکرد ساخت‌یابی، عاملیت فردی کنشگران در ارتباط متقابل با ساختارهای اجتماعی مورد بررسی قرار می‌گیرد. بر این اساس، نظریه ساخت‌یابی در بردارنده مفهومی از دوسویگی است که به طبیعت اساساً بازاندیشانه زندگی اجتماعی و وابستگی دو جانبه ساخت و عاملیت مرتبط می‌باشد. با توجه به این امر، ساخت را باید متمایز از نظام دانست. بنابراین، در حالی که ساختارها به مثابه قواعد و منابعی در نظر گرفته می‌شوند که به‌صورت بازگشتی در تولید و بازتولید نظامهای اجتماعی مؤثر هستند، نظامهای اجتماعی، نظامهای کنش متقابلی می‌باشند که ساخت یا خواص ساختاری را بازتاب می‌دهند. بنابراین ساخت‌‌یابی نظام اجتماعی، مطالعه شیوه ‌هایی است که این نظام از طریق کاربرد قواد و منابع به صورت عامدانه یا غیر عامدانه از طریق کنش متقابل عاملان اجتماعی تولید و بازتولید می‌گردد. (کسل ۱۳۸۳: ۱۶۸).

با توجه به این امر، ساختار هم توانبخش و هم محدود کننده است که در نهایت به‌عنوان عاملی ضروری در ایجاد کنش محسوب می‌شود. از این منظر قدرت عنصر سازنده و با تولید کننده نظام‌های کنش متقابل می‌باشد و از این حیث آن را باید به‌عنوان عنصری از کنش یا عاملیت در نظر گرفت. بنابراین، قدرت را می‌توان به‌عنوان توان دگرگون ‌ساز کنش بشری و توانایی انسان در جهت مداخله و مشارکت در یک سلسله از رویدادها جهت تغییر آن در نظر گرفت. به اعتقاد گیدنز عامل انسانی بودن به معنی قدرت داشتن یا به معنی توانایی ایجاد تغییر جهان است.(گیدنز ۱۳۸۴: ۳۴۰).

علاوه بر این از آنجا که ساخت ‌یابی همه نظا‌های اجتماعی اعّم از کوچک و بزرگ همواره در فرآیند زمان و مکان صورت می‌گیرد، این رویکرد ساختارهای قدرت را در زمینه زمانی ـ مکانی که افراد زندگی هر روزه‌شان را می‌سازند مورد بررسی قرار می‌دهد. علاوه بر این، در این دیدگاه، مفاهیمی همچون، کنترل منابع و قواعد، نظارت و بازبینی (Surveillance)، وجه سرزمینی و فاصله‌گیری زمانی ـ مکانی، تأثیر عمده‌ای بر عملکرد قدرت دارند (Curtis ۲۰۰۴: ۵۷).

دو معنای ساخت یابی: اصطلاح ساخت یابی به دو شیوه مرتبط با هم به کار رفته است. در شیوه نخست، این اصطلاح جهت اطلاق به جریان تکوین یاقتن ساختارها مورد استفاده قرار گرفته است. گیدنز می گوید ساخت یابی«به نحو انتظاعی به فرآیندهای پویایی اطلاق می شود که ساخت ها طی آن به وجود می آیند.»( پارکر، 1386: 19)

این اصطلاح صرف نظر از نوع ساخت ها، یا نوع فرآیندهای ایجاد ساخت، قابلیت کاربرد دارد. اما این اصطلاح در هر حال به فرآیندهای ایجاد ساخت اطلاق می شود. این نحوه استعمال را میتوان بدون از دست رفتن هر معنایی، به منزله فرآیند ایجاد ساخت تعبیر کرد. ساخت یابی به منزله یک مفهوم فرآیندی را باید به رشته ای از رخدادهای دارای دوره زمانی اطلاق کرد که میانشان روابطی نظام مند، همراه با اثرات تجمعی، وجود دارد که وجود ساخت مورد بررسی را تبیین میکند. هر چیزی را میتوان به منزله نوعی ساخت قلمداد کرد، مشروط بر این که آن را مرکب از روابط بین اجزا دانست. ساخت از طریق تحلیل ساختاری؛ یعنی با تجزیه یک چیز را به بین اجزای آن، شناخته و قابل درک می شود.( پارکر، 1386: 20) نخستین نحوه کاربرد اصطلاح ساخت یابی، به این موضوع توجه می شود که ساخت ها بی زمان نیستند، بلکه در زمان تاریخی به سر می برند و محصول فرآیندهای تاریخی یا زمانمند هستند. ساخت یابی به همین فرآیند اطلاق میشود. دومین شیوه کاربرد اصطلاح ساخت یابی، مختص به نوعی راه حل ویژه برای معضل ساخت یابی به صورتی است که در علوم اجتماعی مطرح است. همین نوع استعمال و کاربرد است که گیدنز آن را به عنوان پاره ای خاص از واژگان نظری خود، جهت تعبیر خاصش از نظریه ساخت یابی برمی گیرد. از یک سو، واقعیت اجتماعی از انواع متنوعی از ساختارها تشکیل شده است- یعنی کلهایی مرکب که از رابط های بین اجزا (اجزایی چون نهادها، نظام هاب اعتقادی، و نظام های قشربندی) تشکیل شده اند.این ساختارها دارای تداوم زمانی و اوصافی هستند که به گمان پارکر«تاریخی»(=زمانمند) است. هر یک از این ساخت ها محصول فرآیندهای تاریخی ساخت یابی(به همان معنایی که مورد بحث قرار گرفت) هستند. از سوی دیگر، این ساخت ها با انسانهایی که زندگی خود را به واسطه آن ها سامان میدهند، پر می شوند. این انسان ها هستند که تصدی نقش ها را در نهادها بر عهده می گیرند، به باورهایی معتقد میشوند یا در مناسباتی نابرابرانه قرار می گیرند. از لحاظ واقعیت اجتماعی، تمایز بین اجزای ساخت اجتماعی و این مواد و مصالح انسانی تمایزی بنیادین است.(پارکر، 1386: 21)

مفهوم ساخت یابی بنا به فحوای خاصی که در نظریه «ساخت یابی» گیدنز دارد، فاعلیت و عینیت مندی را در ارتباط با به وجود آمدن ساخت ها، و به منزله اموری که به یکدیگر شکل می دهند و یکدیگر را می سازند، در نظر می گیرد. بنابراین فاعلیت و عینیت مندی منطقاً مانعه الجمع نیستند. از نظر او رابطه ساخت و عاملیت مصداق«دو سویگی» است و نه«دوگانگی». دوگانه انگاری، مدعی ناهمسان بودن ساخت و عاملیت است، حال آنکه گیدنز در پی اثبات همسانی آن دو است. بنابراین می توان گفت ساخت یابی به معنای نخست آن به فرآیندهای ذخیل در ایجاد ساختارها اطلاق می شود. در علوم اجتماعی وابستگی متقابل ساخت و عاملیت برای توضیح و تبیین به وجود آمدن ساخت های اجتماعی عموماً مورد قبول قرار گرفته است. ساخت یابی به معنای دوم آن به«دوسویگی» یا همسانی ساخت و عاملیت اطلاق می شود و این همان چیزی است که گیدنز مطرح می کند.(پارکر، 1386: 24)

هر چیزی را میتوان به عنوان ساختار در نظر گرفت، به شرط آن که به منزله ساختمانی از مناسبات بین اجزا درک شود. "ساختارها" یا تحلیل ساختاری شناخته می شوند؛ این بدان معناست که موضوع مربوط به مناسبات بین اجزای تشکیل دهنده تفکیک کرد. تحلیل ساختاری در تلاش است تا با سنجش اندیشه های گوناگون درباره ماهیت عناصر مهم سازنده، واقعیات پیچیده و مناسبات میان آنها را بشناسد.(*جان پارکر، 1385: 21)

گیدنز به منزله بخشی ویژه از کلام نظری، این واژه را در چنین نوع کاربردی اخذ کرده و برای تغییر نظریه"ساختاربندی" به کار می گیرد. این کاربرد ویژه، از ماهیت مخصوص ساختارهای واقعیت اجتماعی نشأت می گیرد. از یک سو واقعیت اجتماعی داراری انواع ساختارهای گوناگون است- به این معنا که تمامیت های پیچیده(واحدهای مرکب اجتماعی) از مناسبات بن اجزای سازنده مانند نهادها، نظام های خرد و نظام های لایه لایه طبقاتی ساخته شده اند. (این روابط و مناسبات در هم تنیده اجزای سازنده واحدهای مرکب و پیچیده اند که ساختارها می رساند.) اینها ویژگیها و طول زمانی دارند که ما آنها را تاریخی تصور می کنیم. هر کدام، محصولی از فرآیندهای تاریخی ساختاربندی اند که به معنای کاربرد اول واژه باز می گردد. از سوی دیگر، این ساختارها مشتمل بر انسانهایی اند که زندگیشان، توسط همان ساختارها سازمان داده می شود.(*جان پارکر، 1385: 22)

نظریه های مختلف رابطه عاملیت و ساختار از دیدگاه جامعه شناختی یا عین و ذهن از دیدگاه فلسفی را در فعالیت های اجتماعی به سه دسته تقسیم کرده اند :

  1. ‌تئوریهایی که به اصالت ذهن یا عاملیت (Agency) در تحولات و مطالعات و تحلیل معتقدند .
  2. نظریاتی که اصالت را به عین یا ساختار (Structure) و ساخت اجتماعی می دهند و آن را عنصر تعیین کننده در تغییر و تفسیر اجتماع می دانند.
  3. نظریاتی که اصالت را به رابطه بین عاملیت و ساختار می دهند و سعی در ایجاد ارتباط بین این دو عامل دارند.

گروه اول عاملان اجتماعی و رفتار آنها را عنصر محوری درمسائل اجتماعی می دانند. از این منظر دیدگاهها، ‌اعتقادات، آگاهی و شناخت هویت فردی یا جمعی و رفتارعامل بنیادی شکل گیری وقایع و حوادث و تغییرات اجتماعی هستند. گروه دوم که به ساختارگرایان مشهورند، شرایط اجتماعی، زمینه ها و ساخت اجتماع، طبقات و دولت و عواملی مانند اینها را تعیین کننده رفتار عاملان و کنشگران و روابط اجتماعی آنها محسوب می کنند. بالاخره دسته سوم اصالت را به رابطه وپدیده هایی اتلاق می کنندکه افراد را در کنار هم قرار می دهد تا جامعه ساخته شود. در این دیدگاه رابطه بین ساختار و عاملیت و اثرگذاری آنها بر روی یکدیگر و نیز تأثیر این رابطه بر ایجاد تغییرات و تحولات اجتماعی است. برای فهم نظریه ساختاربندی ابتدا لازم است که دو حوزه ساختار و عاملیت یا سوژه وابژه تعریف شوند و سپس به نظریه ساختار بندی پرداخته شود. (گیدنز، 1984: 38)

تفاوت نظریه ساخت یابی با ساختارگرایی

تفاوت نظریه ساخت یابی با ساختارگرایی، در این است که در ساختارگرایی کنشگر فردی یا عوامل انسانی درون ساختار در شکل‌گیری تعدیل یا تکمیل ساختار چندان نقشی ندارند و غالباً تحت تأثیر ناخودآگاه ساختارها به الزامها و تکالیف ساختاری‌شان عمل می‌کنند،حال آنکه در نظریه ساختاربندی گیدنز، عوامل انسانی هر چند در چارچوب ساختارها و تا اندازه‌ای تحت الزام قواعد ساختاری عمل می‌کنند، اما در تغییر ، تکمیل و حتی ساخت ساختارهای نو می‌توانند نقش داشته باشند. در واقع ، بر اساس این نظریه ، میان ساختارها و عوامل انسانی رابطه متقابل و دیالکتیکی برقرار است. به اعتقاد گیدنز ساختار و عاملیت در عملکرد جاری اجتماعی هیچگونه جدایی از هم ندارند و این دو در واقع دو بعد تفکیک ناپذیر واقعیت اجتماعی را تشکیل می‌دهند و دو روی سکه این واقعیت به شمار می‌آیند.(استونز، 1379 : 429)

مفروضات پایه ساخت یابی(ساختاربندی)

شناخته ترین و رساترین کوششی که در زمینه تلفیق مسایل خرد و کلان انجام گرفته، نظریه ساختاربندی آنتونی گیدنز است. این در حالی است که مارکس در نظریه ساختاربندی و از آن کلی تر، نظریه های تلفیق دهنده قضایای خرد و کلان، نقش اساسی دارد. گیدنز کارش را با تمیز قائل شدن میان نظریه های کلانی چون کارکردگرایی ساختاری و ساختارگرایی و نظریه های خردی چون نظریه کنش متقابل نمادین و پدیده شناسی، آغاز می کند. (جرج ریتزر، 1386: 600 و 601)

گیدنز نظریه ساختاربندی را با هر دو نظریه یاد شده مغایر می داند:«پهنه اساسی بررسی علوم اجتماعی، بنا بر نظریه ساختاربندی، نه تجربه کنشگر فردی است و نهوجود هر نوع جامعیت اجتماعی، بلکه آن عملکردهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان سامان می گیرند.»(جرج ریتزر، 1386: 601)

گیدنز ساختار(به معنای قواعد و منابع) را هم به سطح کلان (نظام های اجتماعی) و هم به سطح خرد پیوند می زند و این تلفیق را بسیار تعیین کننده می انگارد: «یکی از مهمترین قضایای نظریه ساختاربندی این است که قواعد و منابعی که در جریان تولید و بازتولید کنش اجتماعی ساخته و پرداخته می شوند، در ضمن وسایل بازتولید نیز به شمار می آیند(همان قضیه دوگانگی ساختار). »(جرج ریتزر، 1386: 603)

مهمترین عنصر ارضاء کننده در رهیافت گیدنز این است که علاقه اصلی او که همان ساختاربندی است، به معنای ذاتاً تلفیقی ارائه می شود. ساختهای عوامل و ساختارهای مورد نظر او، مستقل از هم نیستند؛ با خواص نظام اجتماعی از دیدگاه گیدنز، هم به عنوان میانجی و هم به عنوان پیامد عملکردهای کنشگران مطرح می شوند و این خواص نظام، عملکردهای کنشگران را به گونه ای واگشتی سازمان می دهند.(جرج ریتزر، 1386: 604)

گیدنز طیف وسیعی از نظریه ها را بررسی می کند که یا با قضیه فرد و عامل آغاز می شوند یا با قضیه ساختار و جامعه و گیدنز هر دو نظریه را رد می کند. گیدنز اعتقاد دارد که حوزه اساسی مطالعه علوم اجتماعی، برابر با نظریه ساختاربندی، نه کنش و تجربه کنشگر فردی است و نه وجود هرگونه کلیت اجتماعی، بلکه این حوزه همان عملکردهای اجتماعی است که در راستای زمان و مکان شکل می گیرند.(پارکر،109:1383)

گیدنز می گوید:«یکی از بلندپروازیهای من در صورت بندی نظریه ساخت یابی این است که به این دو امپراتوری پایان دهم. در نظریه ساخت یابی حیطه اصلی مطالعه علوم اجتماعی نه مطالعه فرد کنشگر و نه وجود هیچ شکلی از کلیت اجتماعی است، بلکه اعمال اجتماعی که در طول زمان و مکان نظم یافته اند. قلمرو مطالعاتی علوم اجتماعی است.» مفهوم اگاهی عملی در نظریه ساخت یابی بسیار بنیادی است. این همان خصوصیت عامل یا فاعل انسانی است که ساخت گرایی نسبت به آن غافل بوده است. بر اساس اندیشه گیدنز فعالیتها را نه آگاهی ایجاد می کند و نه ساخت اجتماعی واقعیت و نه ساختار اجتماعی، بلکه انسانها ضمن ابراز وجود به عنوان کنشگر درگیر فعالیت می شوند و از طریق همین فعالیت است که هم آگاهی و هم ساختار ایجاد می شود. گیدنز مورد جالب توجهی از آمیزش اراده باوری و جبرباوری است. او در آثاری چون«ساختمان جامعه» می کوشد ذهنیت فردی را به ایفای نقش واقعی و صورت بخش در جهان اجتماعی بازآورد.(کسل،135:1383)

اصول روش شناختی ساخت یابی(ساختاربندی)

ساخت یابی یک سری اصول را در تحقیقات علمی خود دنبال می کند و آن را در عمل به کار می گیرد. این در حالی است که محققانی چون مارگارت آرچر Archer و موزلیس Mouzelis انتقاداتی را بر نظریه ساخت یابی وارد کرده اند که در ذیل به نگرش های این دو می پردازیم؛ مارگارت آرچر از زمان انتشار مقاله اش تحت عنوان«ریخت شناسی در مقابل ساخت یابی: درباره درآمیختن ساخت و کنش»(1982) شهرت و اعتباری رعبت انگیز یافت. اما او مدت ها پیش از این، خطوط اصلی راهکار خود را در مقدمه اثرش در زمینه جامعه شناسی تاریخی، یعنی ریشه های اجتماعی نظام های آموزشی(1979) مطرح کرده است. آرچر در این بحث از اصطلاح ساخت یابی استفاده می کند.(*جان پارکر، 1385: 113)

آرچر موضع اصلی خود را به وضوح و پیگیرانه دنبال می کند. آن را علیه بوردیو و گیدنز به کار می برد و بسط می دهد؛ با فلسفه علوم اجتماعی واقعیت گرای باسکار Bhaskar به توافق و هماهنگی می رسد بدون آنکه دست کاری قابل توجهی در آن انجام دهد.(*جان پارکر، 1385: 122)

از نظر دوگانه انگاران، رابطه بین ساخت و عاملیت، رابطه چیزهایی ناهمسان است. این طرز تلقی امکان می دهد تا از لحاظ تحلیلی، نفس خود این رابطه از آن چیزهایی که به این طریق با یکدیگر مرتبط می شوند، قابل تمیز و تشخیص باشد. رابطه کار عملی مرتبط ساختن موجودیت های منطقاً متمایز ساخت و عاملیت را به انجام می رسانند و همین رابطه است که باید مورد بررسی قرار گیرد. در مقابل، در حالتی که ساخت و عاملیت به مثابه حالتی از «دو سویگی» در نظر گرفته شوند رابطه منطقاً متمایزی بین آنها وجود ندارد که مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد. دوگانه انگاری وجه مشخصه اندیشه آرچر است و او را از گیدنز متمایز می کند. او به دنبال مطرح کردن تفسیری از رابطه های محتلف بین ساخت و عاملیت است که به تبیین این موضوع یاری برساند که چرا موارد خاص به شکل کنونی آن وجود دارند.( پارکر، 1386: 117) نکته بسیار حائز اهمیت در این رهیافت، تمایز بین روش«دوگانه انگاری تحلیلی» آرچر و «دوگانه انگاری فلسفی» است. دوگانه انگاری فلسفی معتقد به جدایی وجودی فرد و جامعه است که آرچر آن را مردود می داند.(آرچر، 1996: 680)؛ (پارکر، 1386: 118)

برداشت آرچر از عاملیت، «شکاف میان واقعیت شخصی و واقعیت اجتماعی را، که بخت ها و فرصت های عینی زندگی و به تبع آن انتخاب نقش ها را مشروط می سازد، از میان برمی دارد. به این ترتیب برای تحلیل عملی چگونگی اثرگذاری ساخت ها بر کنشگران، چیزهایی کلی و عام و نه جبری(چیزهایی مثل هزینه فرصت ها، منافع اختصاصی و منطق های موقعیتی) در میان آورده می شود».(آرچر، 1995: 3-292)؛ (پارکر، 1386: 137)

موزلیس نیز مانند آرچر، بر اساس تحقیقات مهم قبلی خود، به بررسی «بحران» نظریه جامعه شناختی معاصر می پردازد. (پارکر، 1386: 140) موزلیس انتقاد و جایگزینی خود را برای نظریه ساختاربندی که در کنار برنامه آرچر آمده و نقطه نظرات مشترک زیادی با آن دارد، گسترش داده است. موزلیس با اندیشه هایی که نقد می کند ملایم تر و دلجویانه تر برخورد می کند و نظریه ای را با مؤلفه های بنیادینی ترکیب می کند که در آنها می یابد. در حالی که هدف آرچر این است تا از امکان جامعه شناسی تاریخی یا «جامعه کلان» حمایت کند.(موزلیس، 1991: 4)

از آنچه که این کار مستلزم فکری – مفهومی ساختن نظام های اجتماعی، به منزله واقعیت های نسبتاً پایدار است که متمایز از افرادی است که آنها را می آفرینند و تحت ممیز و مهر آنهایند، موزلیس متعهد به تأیید و تصدیق بعد عینی واقعیت اجتماعی و بنابراین ثنویت گرایی نظریه اجتماعی است. این موضع بنیادین موزلیس، برخلاف حمایت بنیادین او از انگاره "دوئیت ساختار" است که گیدنز ابراز کرده است. .(*جان پارکر، 1385: 151) همانند آرچر، موزلیس به "بحران" نظریه جامعه شناختی معاصر بر اساس کار اولیه خود نزدیک می شود.(*جان پارکر، 1385: 152)

موزلیس با ترکیب اجزایی از آثار همان کسانی که نقدشان می کند، کشکول فکر- افزار خود را می سازد و به بازسازی نظریه ساختاربندی می پردازد. موزلیس معتقداست کنشگران به آنجا گوناگون می توانند با ساختار همسازی کنند؛    مؤلفه های محیط های اجتماعی ایشان به موقعیت نهادین (نظام ها، قواعد و مقررات)(The de Jure) و به وقعیت اندامی یا شکلی(اجتماعی، بازی ها و عمل ها)(The de Facto) بستگی دارد. موزلیس در نقد خود از گیدنز، از تمایز زبان شناختی ساختاری پارادایمی (جانشینی) و سینتگمی(همنشینی) استفاده می کند تا نقطه نظرات خود را بسط دهد.(موزلس، 199 : 25-47، 1995: 26-117)(*جان پارکر، 1385: 164)

موزلس در مقابل گیدنز، بر آن است که ساختارها نهایتاً تا حدی واقعی هستند. وجود ساختارها هم مستلزم ظرفیتهای پارادایمی(جانشینی) قواعد و منابع است که واقعیت های موجود ملموس هستند و هم جنبه سینتگمی(همنشینی) دارند. موزلیس، بنا به نظر هیلی Healy تعریف گیدنز از ساختار را به طور گسترده ای بدون اشاره نمی گذارد بلکه ترجیحاً جنبه سینتگمی(همنشینی) را بر آن می افزاید. این پذیرش ضمنی تصدیق گیدنز می انجامد که ساختار و عاملیت را به مثابه دو جنبگی به هم مربوط می داند.(*جان پارکر، 1385: 164- 165)

موزلس کاهش ثنویت گرایی ساختار- عاملیت به دو جانبگی گیدنز را رد می کند؛ همچنانکه کاهش سینتگمی(=همنشینی) به پارادایمی(=جانشینی) را نمی پذیرد. بنابراین بازسازی نظریه ساختاربندی موزلیس متضمن رابطه تفاوت ابعاد پارادایمی(جانشینی) و سینتگمی(همنشینی) ساختار با روابط ثنویت گرایی دو جنبگی ساختار – عاملیت است. وی خواهان آن است که نظریه ساختاربندی امکان شناخت تنوع پذیری الزام اجتماعی و توانمندی های عاملیت را بیابد، که مشخصه موقعیت ها در سلسله مراتب است، ضمن آنکه نظریه مزبور را برای تحلیل تجربی بنیادین کارا می سازد. اما تمایل او به توصیف و ترسیم تصویر نظری اش از جنبه موقعیت ها در سلسله مراتب، می تواند موجب خطا باشد(هیلی: 1988)؛ (*جان پارکر، 1385: 165- 166)

تفاوت آرچر و موزیلس: زمان و سلسله مراتب

به رغم اتفاق نظر اساسی آرچر و موزلیس درباره آنچه لازمه نظریه پردازی اجتماعی عملی است، تفاوت های مهمی در هستی شناسی اجتماعی و روش تبیینی آن دو وجود دارد. این تفاوت ها از آنجا ناشی می شوند که آرچر اساس کار خود را بر نوعی بحث فلسفی درباره واقعیت اجتماعی و ذهنیت باوری قرار می دهد درحالی که موزلیس احساس می کند برای «بازگشت به نظریه جامعه شناختی» باید این بحث را دور زد.(موزلیس، 1991: 24-10)

این همان عدم توافق بنیادین میان آنهاست، هر چند می شود تصور کرد که ممکن است موزلیس با نتیجه گیری های فلسفی آرچر هم عقیده باشد. با این حال میان آن دو از لحاظ تأکید بر نحوه مبنا قرار دادن تمایز اساسی که لاک وود بین انسجام سیستمی و اجتماعی قائل بود، تفاوت هایی مهم وجود دارد. آنها از لحاظ جنبه هایی که برای شناسایی رابطه متغیر اما غیرقابل استحاله عاملیت و ساخت انتخاب می کنند، آشکارا فرق دارند. از نظر آرچر این جنبه، زمان است و از نظر موزلیس سلسله مراتب. اهمیت این تفاوت، در تقابل میان طرز تلقی آنان از ساخت، تکوین، استقلال نسبی سطوح مشروط یازی ساختاری عاملیت، و کنشگران ظاهر می شود.(پارکر، 1386: 174)

از نظر آرچر، ساخت شامل هر چیزی است که مقدم بر عاملیت وجود داشته، از دوام و استقلال نسبی برخوردار باشد؛ دارای تأثیر علی و در جریان کنش متقابل قابل تشریح باشد. ساخت ها برآیند و نتیجه عاملیت زمان گذشته اند. زمانمندی، یک شرط اساسی وجود ساخت است. ساخت ها برای اینکه از استقلال نسبی برخوردار شوند و شرایط بادوام و پایدار کنش باشند، باید در طول زمان شکل بگیرند و تکوین یابند. عاملیت توسط هر چیزی که با استقلال کافی(از آن) و برای اعمال اجبار(بر آن) شکل گرفته باشد، مشروط و مفید می شود. ساخت می باید سلسله مراتب نهادی و پیکره ای مورد نظر موزلیس و مقام های افراد و جمع های خاص در این سلسله مراتب را هم شامل شود. اما آرچر برداشت خود از ساخت را بر هستی شناسی واقع باورانه ای استوار می سازد که مطابق آن استقلال نسبی سطوح، معطوف به سطوح در حال تکوینی از واقعیت است که در هر کدام نوع خاصی از قدرت عالی دست در کار ست، حال آنکه سطوح ساخت یافته مورد نظر موزلیس آن سطوحی از سلسله مراتب اجتماعی اند که قدرت را میان کنشگران توزیع می کنند. او بر خلاف آرچر هیچ تفاوت تکوینی ای را از حیث نوع قبول ندارد. سطوح مورد نظر موزلیس یک نوع اند- همان سلسله مراتب – اما سطوح مورد نظر آرچر انواع مختلفی دارند.(پارکر، 1386: 175)

رهیافت آرچر میتواند پذیرای تکوین هر نوع اجباری باشد که کنش را مشروط می کند. در مقابل، موزلیس توجه خود را  به وضعیت بی تردید بسیار مهم مقام های سلسله مراتبی معطوف می کند. این موضوع، تضادی با کار آرچر در مرتبط ساختن ساخت و عاملیت با استفاده از زمان ندارد، زیرا مفهوم سلسله مراتب، معیارهای او را برای ساخت- یعنی پیش از عاملیت وجود داشتن، مشروط کردن عاملیت و قابل تشریح بودن به وسیله آن برآورده می کند.(پارکر، 1386: 175) 

سلسله مراتب، وابستگی متقابل و متغیر بودن قدرت یافت و عاملیت اثبات می کند. سلسله مراتب امکان می دهد تا کنشگران از نظر سهمی که در نتایج دارند فرق داشته باشند و به نحو نامساوی تحت الزام و اجبار قرار گیرند. کنشگران را میتوان بر حسب به حساب آمدن یا نیامدن عاملیتشان دسته بندی کرد. دوگانه انگاری لازم است. زمانمندی جزئی مکمل برای این فرآیند است. «چه کسی» و «چه زمانی» را می توان مشخص کرد.(پارکر، 1386: 176)

هم آرچر و موزلیس موافق اند که برای تحلیل دقیق و موشکافانه موقعیت های تاریخی، که نتایج در دل آنها تکوین مییابند، جانشینی وجود ندارد. (پارکر، 1386: 177)

یک نمونه از تحلیل ساخت یابی(ساختاربندی)

در این بخش نمونه های تحقیقاتی که با استفاده از روش ساخت یابی انجام شده است، را ذکر می کنیم که عبارتند از: تحقیق "تعهد سازمانی" که توسط استاد ارجمند جناب آقای دکتر امید علی احمدی انجام شده است که در این پژوهش محقق به این موضوع پرداخته است که: «در سازمانها چقدر فرد وقاداری به کار خود دارد و چه تمایلی به انجام کار دارد و چقدر می خواهد نسبت به کارش دلسوزی و علاقه مندی نشان دهد. این در حالی است که تعهد سازمانی یک کارمند یک کنش فردی است به عنوان فرآیند و برخورد کنش».  همچنین در تحقیق دیگری با عنوان" کارآفرینی" که از همین محقق ارائه گشته است، به این موضوع می پردازد که: «یک آدم چطور یک کارآفرین می شود. چه کسی می تواند خلاقیت خود را در مؤسسه بکار بگیرد و چطور یک جمعی در یک جامعه میتواند کارآفرین باشد.»

 منابع

 

  1.  کسل، فیلیپ؛ چکیده آثار آنتونی گیدنز. ترجمه: حسن چاوشیان
  2. گیدنز، آنتونی؛ مسائل محوری در نظریه اجتماعی، کنش، ساختار و تناقض در تحلیل اجتماعی.
  3. سن، آمارتیا؛ توسعه به مثابه آزادی. ترجمه: وحید محمودی
  4. آنتونی گیدنز؛ مسایل محوری در نظریه اجتماعی، ترجمه: دکتر محمد رضایی
  5. آنتونی گیدنز؛ جامعه شناسی، ترجمه: دکتر منوچهر صبوری
  6. یان کرایب؛ نظریه اجتماعی مدرن از پارسونز تا هابرماس، ترجمه: عباس مخبر
  7. راب استونز؛ متفکران بزرگ جامعه شناسی، ترجمه: میردامادی
  8. جرج ریتزر؛ نظریه جامعه شناسی  معاصر، ترجمه: محسن ثلاثی
  9. دکتر تقی آزاد ارمکی؛ نظریه های  جامعه شناسی
  10. *جان پارکر؛ ساختار بندی، ترجمه: امیر عباس سعیدی پور
  11. جان پارکر؛ ساخت یابی، ترجمه: حسین قاضیان
  12. مقاله ی نظریه ساخت یابی(ساختار بندی) گیدنز(فصلنامه تخصصی جامعه شناسی، سال چهارم، شماره اول، بهار 1378).

 Routledge Robeyns, Ingrid (2005). The Capability Approach: A Theoretical Survey. Journal of Human Development, Vol. 6, No.1.

  1. Solavae, Ibrahim (2006). From Individual to Collective Capabilities: The Capability Approach as a Conceptual Framework for Self - Help Journal of Human Development Vol. 7, No. 30 Columbia, Canada
  2. Cattell, Vicky (2004). Social Capital to Explore Dynamics between Structure & Agency in the Context of Declining & Regenerated Neighborhoods. Sociology, Vol. 38 (5)
  3. Curtis, Sarah (2004). Health and Inequality (Ion don: Sage) Publications publications Ltd.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 10:19  توسط  ali mirzamohammadi  | 

جهان زيست و جهان نظام؛

 تلفيق عامليت و ساختار دراندیشه يورگن ‌هابرماس

 مهدی کاظمی

     (بخش اول)

اشاره: يورگن هابرماس بي شك مهمترين انديشمند در قيد حيات دوران ماست. آخرين بازمانده مكتب فرانكفورت ادامه دهنده راهيست كه هوركهايمر و آدورنو در دوران آشويتس و گولاگ آغاز كرده بودند ؛ هرچند كه رفته رفته از آنها فاصله گرفته و خود صاحب نظام مستقلي شده است . نظام فكري هابرمارس ميداني فراخ ، از حملاتي منظم بر پيكر پوزيتويسم ، عقلانيت پوپري با تلاش براي احياي ماركسيسم به عنوان يك ابزار انتقادي گرفته تا نقد شالوده هاي محافظه كارانه هرمنوتيك گادامري و دفاع از توانايي هاي روشنگرانه مدرنيته در برابر پسا مدرن هاي محافظه كار را دربر مي گيرد . اخيرا مهمترين اثر هابرماس - نظريه كنش ارتباطي - با ترجمه دكتر كمال پولادي منتشر شده است . بعد از ترجمه « دياليكتيك روشنگري » ، ترجمه « نظريه كنش ارتباطي» براي نسل من كه از تاريخ انديشه و « شرحي بر انديشه ... » خواندن كلافه شده ، امري مبارك است .

ترجمه « نظريه كنش ارتباطي » بهانه اي شد تا دوست عزيزم « مهدي كاظمي » مقاله اي را دراين زمينه تهيه كند . به علت حجم نسبتا زياد ( در قياس با محدوديت هاي وبلاگ ) اين نوشتار در دو بخش ارائه مي شود .(ا.ز) 

اكثر شاخه‌هاي نوماركسيستي و به تبع آن متفكران نوماركسيست بندرت دامنه فكري و پارامترهاي تحقيقاتي خود را فراتر از حدود نظريه اجتماعي و اقتصادي ماركس قرار داده‌اند! در وهلة اول بنظر مي‌رسد كار اينان بازخواني دوباره‌اي از انديشه هاي ماركس بوده است، بدون آنكه آن را فراگيرتر و وسيعتر نمايد. يعني بنوعي فلسفيدن دربارة فلسفه ماركس؛ اينكار هر چند به ساخت و ايجاد يك انگارة جديد ماركسيستي كمك ميكند، اما هرگز آن را به سمت يك فرانظريه كلي نخواهد كشاند لذا پيكربندي ساختار جديد انتقادات ماركس هرگز كامل و جامع نخواهد بود و اصل تماميّت دربارة آن صدق نخواهد كرد چرا كه متغيرهاي ساير تئوري‌ها، و دكترين‌ها و آيين‌هاي نظري و فكري را بهمراه ندارد. تأمل در كارهاي لوكاچ، گرامشي، لوئي آلتوسر و نيكوس‌پولانزاس و حتي تاريخ گراياني چون والرشتاين و يا تد اسكاكپل بيانگر اين نكته است كه مواد اصلي تفكراتشان جزئيات فكري خود ماركس است. البته قابل انكار نيست رسته‌هاي مختلفي كه از عقايد ماركس انشعاب يافته‌اند، روي مواد اصلي تبديلات زيادي صورت داده‌اند و تركيبات كاملاً جديد و ضروري ايجاد كرده‌اند. ولي بايد اين را پذيرفت كه رسيدن به نقطه‌اي بلندتر از قالب ماركس سنتي، در اكثر اين شاخه‌ها بندرت رخ ميدهد. اما در همين فلسفه سيستماتيك نوماركسيستي، يورگن‌هابرماس فيلسوف مكتب فرانكفورت بنيان فكري عميقاً وسيعي دارد. وي كه در پي پايه‌ريزي يك علم انتقادي است در همان حال هدف آن را كمك به رهايي بشر از زير يوغ استعمار ميداند و نيز كشف قوانيني كه به ظهور ارتباطات آزاد و خلاق و تفاهم‌آميز ميان آدمها سرعت خواهد بخشيد. هابرماس در قالب علم جديد اعتقاد شديدي به آينده دارد و در اين ميان حتي طرح نوگرايي و جهان فعلي مدرن را مطلوب و تمام شده تلقي نمي‌كند و امكان آينده‌اي روشن‌تر و ارائه طرح نظري فراتري را محتمل ميداند. اين همان عنصري است كه به طرح فرضيه‌ايِ وي خصلتي باز ميدهد و آن را در ارتباط مداوم با تفسيرهاي ذهني گوناگون قرار ميدهد.

هابرماس كار فكري خود را با تلاش در جهت ساخت انگاره‌اي كه بتواند عامليت(كنشگران سطح فردي) و ساختار(الزامات كلان) را بهم پيوند دهد، آغاز كرد. قبل از آن تصويري درست و قابل اعتماد از دو مقولة عامليت و ساختار بدست داد. و حدومرز هر دو را به طور آشكار روشن كرد؛ دربارة مبناهاي نظري، نگرش‌هاي سياسي و اصول روش‌شناسي علمي و جهت‌دهي تحقيقات تجربيِ هر دو مقوله الگويي ارائه داد و كار خودش را به
«نمونه آرماني وبر» نزديكتر ساخت، به عبارت ديگر معياري براي سنجش و ارزيابي خطاهاي احتمالي مدل خود و مصدايق خارجي آن، طراحي كرد.

دورنماي نظري هابرماس در 3 مبحث مرتبط بهم ارائه مي‌شود: نخست يك برداشت كلي از رويكردهاي مربوط به مسئله عقلانيت شامل تعاريف و شاخه‌بندي تاريخي آن، ارائه ميدهد. در اينجا تأكيد عمده‌اي بر عقلانيت ارتباطي دارد و بدبيني خود را از نحوة تكامل آن بيان ميكند؛ دوم يك اتكاره دو سطحي و دو وجهي تحت عنوان جهان زيست(حياتي) و سيستم(نظام اجتماعي) ساخته و پرداخته ميكند. و با پيداكردن سرنخهايي از هر كدام در جهان واقعي آنها را بهمديگر پيوند ميدهد. تلاش عمده هابرماس در مبحث دوم اين است كه خصلتهاي تناقضي حيات اجتماعي را نشان دهد و انواع انحرافات و كج روي‌هاي اجتماع را طبقه‌بندي كند. در مبحث سوم، او بدنبال يك طرح نظري از مدرنيته است كه انواع آسيب‌هاي اجتماعي موجود در جوامع سرمايه‌داري و صنعتي امروزي را تحت سلطه و خواست ارادة انسانها در آورد لذا قابل درك است تاريخ‌شناسي(historiology) تضادها و تقابلهاي دوتايي و دو وجهي دغدغة اصلي هابرماس است:

«نظريه كنش ارتباطي بر آن است كه مفهوم‌بندي حوزه زندگي اجتماعي را متناسب با پارادوكسهاي تجديد مسير سازد» بر آن (نظرية كنش ارتباطي، ج1، ص50)

يورگن‌ هابرماس فراگرد 4 مرحله‌اي عقلانيت وبر را به فراگرد دو مرحله‌اي كاهش داد. در يكسوي اين فرايند، عقلانيت ناشي از كنش معقول و هدفدار قرار دارد كه بهترين صورت آن كار و توليد در جهت حداكثر كردن سود سرماية اجتماعي و اقتصادي است. اين همان مكان استراتژيكي است كه ماركس آن را ريشه و اساس تلقي كرده و ديدگاه اصالت كار را بر روي آن بنا نهاده است. اما طرف ديگر فرايندِ عقلانيت دو وجهي از نظر مابرماس داراي اهميت فراواني است؛ عقلانيت بر گرفته از كنش ارتباطي كه درست نقطة مقابل عقلانيت مبتني بر كار است. كنشگراني كه قرار است با هدف و حسابگري‌هاي معقول به ماكزيمم خواسته‌هاي منطقي برسند، بيش از يك واحد فردي نيستند و لذا اگر جوهرة ارتباطات متقابل در رفتارهاي هدفمند نقص شود، هنجارمندي(Mormativeness) روابط اجتماعي چندان دچار اختلال نمي‌گردد كه تعادل خود را با محيط از دست دهد. شايد براي مقابله كردن، به ابزارهاي شي واردكننده نيز نياز نباشد؛ در عقلانيت صوري، رسيدن به كميتي زياد با هزينه‌اي كم و كارائي فريب دهنده(مك‌دوناليزه شدن)* قانع كننده خواهد بود. در وجهه دوم اما چندين كنشگر درگير هستند و ماهيت كنش ارتباطي عقلانيت ذاتي است و منطقي را داراست كه ريشه‌اي دروني و مستحكم دارد. اين استحكام به دليل وجود كنشهاي آزاد و بر پايه توافق و تفاهمات ميان آدمهاست. از آنجايي كه اين دو نوع عقلانيت(صوري و ذاتي) پارادوكس قدرتمندي را تشكيل مي‌دهند، در يك قلمروي مشترك قابل پياده شدن و به اجرا درآمدن نيستند. از اين‌رو ميدان و زمينه عمل هر كدام متفاوت است. عقلانيت مبتني بر كنش ارتباطي در جهان زيست(حياتي) كاربرد دارد. هابرماس كه در اين بحث شديداً تحت تأثير پديدارشناسان و از جمله«آلفردشوتس» است جهان زيست را قلمرويي معنا ميكند كه همه فهم‌ها و درك‌ها دروني و از چشم‌انداز ذهنيتِ شناساها(انسانها) رخ ميدهد. هدف اين جهان آزادانه كردن كنش‌هاي متقابل آدمها است طوريكه هر ارتباطي بيان يك خلاقيت ذهني باشد، ميان آدمها به غير از تفاهم و توافق پديده ديگري حكم‌فرما نباشد و اصول و قواعد قلمرو و مقوله‌هاي ديگر در آن نفوذ نكند. جهان زيست تركيبي از جامعه، فرد و فرهنگ است كه براي رسيدن به عقلانيت اين جهان(يعني ارتباطات آزادانه) بايد هر يك از اين عوامل رشد كنند و در جاي مناسب قرار گيرند. اساساً در جهان زيست اين 3 عامل نبايد متمايز از هم تلقي شوند و مابين تجربه هاي حاصل از هر كدام جدايي رخ دهد. در حالي كه در جوامع نوين، اين 3 عامل پيوند چنداني با هم ندارند. بدليل همين گسستگي، پديده استعمار، با واسطه‌گري نظام يا سيستم اجتماعي شروع بكار ميكند.

 *ـ اصطلاحي از جورج ريترز كه بر عقلانيتي اطلاق مي‌شود كه از تركيب 4 نوع عقلانيت ذاتي ـ صوري ـ علمي و نظري؛ نوع صوري را دربر دارد و مرتباً آن را تقويت ميكند

جهان زيست و جهان نظام

(بخش دوم و پایانی)

مهدی کاظمی

در«جهان نظام» درك چشم‌اندازها از طريق پارامترهاي بيروني و از منظر شاهدان ديگر رخ ميدهد. هر يك از 3 عامل فرد، فرهنگ و جامعه عناصر خاص خودشان را در داخل سيستم اجتماعي دارا هستند كه تأثير مستقيمي روي كنش‌هاي متقابل ميگذارد. هابرماس بيان ميكند: هر چند شالودة نظام اجتماعي، جهان زيست است و ريشه در آن دارد اما همين نظام ساختار خاص خودش را دارد و پس از شكل‌گيري، از جهان حياتي فاصله مي‌گيرد و شديداً«خودبسنده» مي‌شود، قدرتي پيدا ميكند و آن را روي جهان حياتي پياده ميكند. بنابراين اولين نقص رخ ميدهد و جهان حياتي به عوض اينكه بر اساس منطق دروني خودش عقلاني شود، اصولي از خارج تحصيل مي‌شود و همه چيزش را محدود و در معرض خطر و تهديد قرار ميدهد. بخصوص اينكه معمولاً الزامات و هنجارهايي كه از طريق نظام اجتماعي حاكم مي‌شود يك حالت«خود تنظيم‌كننده» دارد كه به شكل خارجي و بيگانه درك مي‌شود. يعني در عين حال كه خصلتي«ساختاردهنده» دارد، اما داراي خصلتي«ساختاربندي شده» نيست. به عبارت ديگر نظام اجتماعي از طريق الزامات كامل به كنش‌هاي انسانها شكل و جهت مي‌بخشد ولي از طرف كنشگران جهت نمي‌گيرد بنابراين به راحتي هر چه تمامتر تمام نهادهاي انتقادي كه مي‌توانستند با«نقد درماني» (therapeutic  critique) به رهايي انسانها از بار محدوديت و اجبار كمك كنند، حذف مي‌شود. پس ملاحظه مي‌گردد آنچه در جهان زيست جريان دارد بر پايه آزادي و تفاهامات است كه جبر و زور حاصل از نظام اجتماعي آن را به نابودي مي‌كشاند. هابرماس با بررسي‌هاي تاريخي و تكاملي نشان ميدهد در گذشته، جهان حياتي و نظام اجتماعي داراي رابطه ديالكتيكي بودند و نرخ عقلانيت صوري و ذاتي بصورت برابري حاكم بود. اما در جوامع شبيه‌سازي شده و صنعتي امروزي(كه نوعاً مرحله رشد يافته سرمايه‌داري هم محسوب مي‌شود) اين رابطه پويا قطع شده و به نفع يكي تمام شده، طوريكه نظام اجتماعي جهان زيست را تحت سلطة خود درآورده است. هابرماس اعتقاد دارد هر تغييري در آينده اتفاق بيفتد متوجه همين قضيه خواهد بود كه جهان حياتي را از وابستگي رها سازد و تكية آن را بر زبان عاطفه و احساس قرار دهد. همان زباني كه ابزار كنش‌هاي متقابل روزمره است و ضعف آن موجب حاكميت ابزارهاي غيرزباني و نهادهاي رسمي همچون سياست ـ اقتصاد ـ خانواده و مذهب گرديده است؛ طوريكه تمام جهان زيستي شيء واره شده و الزامات وارد شده بر آن بيش از توان واقعي‌اش است. در چنين فضايي نوعي از بدترين كج شكلي روي كنشگران رخ ميدهد كه كليه فعل و انفعالات آزادانه و ذهني خودشان را از دست ميدهند و ديگر تأثيري در معناكردن جهان اجتماعي‌شان نخواهند داشت چراكه همين ابزارهاي سلطه‌گر جهان را بر ايشان معنا خواهد كرد.

اين تفاسير، برداشت تازه‌اي از كشمكش هاي جوامع سرمايه‌داري جديد است كه بجاي تأكيد بر استثمار بر استعمار(خلاف ماركس) توجه دارد و لذا هابرماس از خودبيگانگي و دو پارگي را نه فقط در حيطه كار بلكه در تمام كنش‌هايي كه دوطرفه هستند شناسايي ميكند. و راه‌حل‌هايي از اين رويارويي دو طرفه و خطرناك را، جايگزيني«انسان عاقل» به جاي «انسان تفهيم شده» ميداند. يعني انساني كه مشاركت اجتماعي‌اش داراي يك عمل گفتاري و زباني دروني است و اين پارة گفتاري حالتي بنياذهني ندارد و آدمها در دادن معاني ذهني‌شان به رويدادها و حوادث و يا نسبت دادن ميل و احساس به خودشان نگرشِ كنشي خود را حفظ مي‌كنند و «منِ ذهني» ديگران را در پشت سرشان قرار مي‌دهند. اين همان قرارداد اساسي جهان زيست است است كه بايد تمام درك‌ها و فهم‌ها از طريق بينش‌هاي دروني اعضايش رخ دهد. و همين توافقات مشترك، شناخت افراد را مرتبط و سازگار با هم ميگرداند.

    

                     -----------------------------------------------

براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به:

1ـ هابرماس، يورگن، نظرية كنش ارتباطي، 2 جلد، ترجمة كمال پولادي، انتشارات ايران1384.

2ـ ريترز، جورج، انديشه هاي جامعه‌شناسي در دوران معاصر، ترجمة محسن ثلاثي، نشر علمي1382.

3ـ استونز، راب، متفكران بزرگ جامعه شناسي، ترجمة مهرداد ميردامادي، نشر مركز1384.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 15:15  توسط  ali mirzamohammadi  | 

پیر بوردیو و بازتولید سلطه

 

 

 

 

   ● نويسنده: مهدی - حسن زاده

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 10/03/1385

 

 

در اين مقاله سخن از جامعه شناسي خواهد رفت كه يكي از مهم ترين و تأثيرگذارترين انديشمندان در حيطه اين علم طي سال هاي اخير بوده است. اواخر قرن بيستم جامعه شناسي شاهد ظهور چند چهره تأثيرگذار همچون يورگن هابرماس، آنتوني گيدنز و برخي چهره هاي ديگر بوده است. ويژگي بورديو در قياس با ساير غول هاي جامعه شناسي كه همزمان با او مطرح شده اند در سه ويژگي خلاصه مي شود. اول، تلاش او براي تلفيق عامليت و ساختار و يافتن پاسخي در خور براي اين مناقشه تاريخي در نظريه پردازي جامعه شناسي است. از ديدگاه بسياري از جامعه شناسان ديدگاه تلفيقي بورديو جايگاه رفيعي در بين ساير تلاشهايي است كه به منظور تلفيق عامليت و ساختار صورت گرفته است. دوم، نگاه انتقادي وي با حفظ جايگاه علمي علم جامعه شناسي است. در شرايطي كه جامعه شناسي از يك سو درگير نگاه پوزيتويستي و رويكردهاي ليبرال و طرفدار توافق و نظم بوده است و از سوي ديگر در هجوم تفكرات پست مدرني كه علوم انساني و از جمله جامعه شناسي را نفي كرده و نظريه را چيزي بيش از يك گفتمان و بازي زباني نمي داند، بورديو به عنوان يك انديشمند انتقادي به نقد جدي جوامع بشري معاصر مي پردازد و در عين حال بنيان هاي علم جامعه شناسي را در گرماگرم تفكرات نسبيت انگارانه حفظ مي كند. چنان كه تأثيرات جامعه شناسان كلاسيك مثل ماركس، دوركيم و وبر که بنيان های نظريه جامعه شناسی بر دوش آنان استوار است، (زنجاني زاده، 1383) در انديشه وي ديده مي شود. اگرچه برخی قرائت ها از بوردیو معتقد است که علی رغم تصریح وی به این که در صف مدرنیست هاست، با این حال وی به خاطر فرضیه های مربوط به قدرت/دانش به فوکو و پست مدرن ها نزدیک تر است (لش، 1383: 357 و 356). سومين ويژگي خاص بورديو كه شايد برخاسته از وجه انتقادي وي باشد او را نه صرفاً در جايگاه يك چهره آكادميك صرف بلكه در موقعيتي قرار مي دهد كه در جريانات سياسي، جنبش ها و حركت هايي كه صبغه نقد نظام سياسي موجود را دارد وارد مي كند و در اروپا و به ويژه فرانسه دهه 1960 و 1970 كه درگير جنبش هايي مثل جنبش دانشجويي بوده او را به عنوان يكي از پدران فكري نقد حاكميت و اعتراض به وضع موجود قرار مي دهند و وي را به عنوان يك روشنفكر نيز به همگان معرفي مي كند.

  زندگينامه

 بورديو متولد 1930 در دهكده اي كوهستاني در جنوب فرانسه است (استونز، 1381: 325). پدرش كارمند دولت و خانواده اش جزو طبقات متوسط رو به پايين بود (ريتزر، 1380: 718). وي در اوايل دهه 1950 به پاريس رفت تا در دانشگاه معتبرEcole Normal Superior به تحصيل فلسفه بپردازد (استونز، 1381: 325). وي با وجود اخذ يك درجه دانشگاهي از نوشتن پايان نامه تحصيلي خودداري كرد زيرا به كيفيت سبك مايه آموزشي و ساختار اقتدار گراي آن اعتراض داشت. بورديو از جهتگيري كمونيستي شديد و به ويژه استالين گرايانه اين دانشسرا رميده بود و فعالانه به مخالفت با آن پرداخت (ريتزر، 1380: 718). آنچه باعث جذب بورديو به جامعه شناسي شد، به لحاظ فردي برخورد آشكار و بي واسطه وي با واقعيت هاي دردناك حكومت و سلطه استعماري و جنگ در الجزاير (خدمت سربازي دوره ضرورت وي) بود. وي در طي سال هاي حضور خود در اين كشور به جامعه شناسي و انسان شناسي روي آورد تا فاجعه اي اجتماعي را كه به واسطه برخورد سرمايه داري امپرياليستي و ناسيوناليسم بومي به وجود آمده بود بشناسد و درك كند (استونز، 1381: 6-325). بورديو در 1960 به فرانسه بازگشت و با عنوان دستيار آموزشي يك سال در دانشگاه پاريس كار كرد. او در كلاس هاي درس لوي اشتراوس انسان شناس در كالج دوفرانس شركت كرده و دستياري ريمون آرون جامعه شناس را بر عهده گرفت. سپس سه سال در دانشگاه ليل كار كرد و در 1964 با مقام قدرتمند رئيس مؤسسه مطالعات عالي اكول پراتيك به پاريس بازگشت (ريتزر، 1380: 718).

 1968 تأسيس مركز جامعه شناسي اروپايي و رياست بر آن (همان)

 1975 تأسيس نشريه اي به نام «مجله مطالعات علوم اجتماعي» كه به مركز مهمي براي انتشار آثار بورديو و هوادارانش تبديل شد (همان).

 1981 حضور در كالج دو فرانس و كسب كرسي ريمون آرون كه بازنشسته شده بود علي رغم رقابتي كه با ريمون بودون و آلن تورِن براي كسب اين كرسي داشت (همان).

 1993 كسب «مدال طلاى مركز پژوهش هاى علمى» فرانسه (CNRS) (حقيقي راد: 1384)

 ۱۹۹۶ كسب جايزه گافمن (همان)

 2002 كسب مدال هاكسلي (Huxley) (همان)

 2002 مرگ بر اثر سرطان (همان)

 خطوط اصلي تفكر بورديو

  - تفكر انتقادي

 بورديو مشخصاً و بدون ترديد يك جامعه شناس انتقادي است:

 جامعه شناسي بورديو در وهله اول منتقد مقولات به ارث رسيده و شيوه هاي پذيرفته شده تفكر و اَشكال ظريف اصول و قواعدي است كه روشنفكران و فن سالاران به نام فرهنگ و عقلانيت به كار مي برند. در وهله بعد او منتقد قالب هاي رسمي قدرت و تبعيض و سياست هاي حامي آن است. وي به بررسي فرآيندهايي مي پردازد كه نظم اجتماعي سعي مي كند از طريق آن استبداد گري خود را پوشيده نگه داشته و به آن تداوم بخشد. (استونز، 1379: 329)

 - نگاه جامع و تلفيقي

 او را يكي از مهم ترين جامعه شناسان طرفدار رويكرد تلفيقي مي دانند و نظريه وي را گامي بلند در جهت نيل به اين رويكرد تلقي مي كنند:

 برداشت او از كنش اجتماعي، ساختار و شناخت به طور جدي ضد دوگانه انگاري است. اين برداشت تلاش مي كند تا ضديت و تقابلي كه مشخص كننده خطوط هميشگي ترسيم شده در مباحث مطرح در علوم اجتماعي است را از سر راه خود برداشته و بر آنان فائق آيد. خطي كه پيوسته بين شيوه هاي عيني گرايي و ذهني گراييِ نظريه پردازي، بين ابعاد مادي و نمادي زندگي اجتماعي و نيز بين سطوح تحليلي، تشريحي و تفسيري... و خرد و كلان ترسيم شده است. (همان: 329، 330)

 ريتزر نيز در كتاب نظريه هاي جامعه شناسي در دنياي معاصر بحث مبسوطي را به ديدگاه تلفيقي بورديو اختصاص داده است. همچنان كه خود بورديو مطرح مي كند: «فوري ترين نيتي كه هدايت كننده كارم بود غلبه بر ضديت ميان ذهنيت گرايي و عينيت گرايي بوده است» (ريتزر، 1380: 715)

 آنچه نشان دهنده توجه توأمان بورديو به جنبه هاي ذهني و عيني واقعيت اجتماعي بوده است ، تنوع و گوناگوني موضوعات تجربي و مجموعه اي از اصول نظري و ابزارهاي مفهومي در كار وي است كه به نوشته هاي او نظمي منطقي و پيوستگي قابل ملاحظه اي مي دهد (استونز ، 1379 : 32

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 12:58  توسط  ali mirzamohammadi  | 

دکتر راسخ کتاب جامعه شناسی جوانان را ترجمه کرده اند مقاله ای  از وبلاگ ایشان عینا" آورده شده است.

علی میرزامحمدی

چکیده

مفهوم عاملیت هرچند که عمومأ به سطح خرد و کنشگران انسان فردی ارجاع دارد اما می تواند به جمعهای کلان کنشگر نیز ارجاع داشته باشد گیدنز معتقد است که ساختار و عاملیت را در تحلیل جهان اجتماعی نباید از هم جدا کرد زیرا واقعیت و عملکرد اجتماعی .........در هم تنیده اند و هرگزازهم جدایی ندارند به نظر او هر کنشگری عامل نیست مگر آن که قدرت تأثیر گذاری بر جهان اجتماعی اش را داشته باشد به نظر او عامل بدون قدرت معنایی ندارد و کنشگری که قدرت تأثیرگذاری اش را از دست داده باشد دیگر یک عامل به شمار نمی آید به نظر او ساختارها مستقل و خارج از عوامل انسانی در زمان و مکان وجود ندارد به نظر او ساختار هم محدود کننده و الزام آور و هم توانا کننده است .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 12:42  توسط  ali mirzamohammadi  | 

زمانی که بیشتر نظریه پردازان جامعه شناختی نظریه کارکردی را مورد انتقاد قرار می دادند، جفری الگزندر به استدلال و دفاع کارکردگرایی نوین پرداخت . این کارکردگرایی نوین در میان تعداد زیادی از دانشمندان که عناصر مفید رویکرد تحلیلی تالکوت پارسونز را حفظ کرده اما مفهوم الزامات کارکردی را کم اهمیت جلوه داده اند، یک رویکرد عقلانی اتخاذ نموده است. بنابراین بنظرالگزندر و دیگران ، مانند Paul Colomy ، کسی که در تکامل و رشد کارکردگرایی نوین مؤثر بوده است، نظریه پردازی جامعه شناختی باید جامعه را مانند نظامی تشکیل یافته از بخش های  interrelated مجسم سازد، بین نظامهای فرهنگی ، اجتماعی و شخصیتی تمایز قایل شود، فرهنگ را به عنوان قلمرو متمایزی از واقعیت اجتماعی در نظر گیرد، نیروهایی را که باعث هم انسجام و هم عدم انسجام اجتماعی می شوند تحلیل نماید، و تصدیق کند که  social differentiation ویژگی اصلی تغییر اجتماعی است. همه اینها موارد مهم و بارزی در نظام پیچیده تحلیلی پارسونز بوده است، و الگزندر فکر می کرد که اینها هنوز برای تحلیل جامعه شناختی مهم اند . امّا متمایز ترین ویژگی نظریه کارکردی- یعنی تحلیل نیروهای فرهنگی اجتماعی بر اساس کارکردهایشان برای بقای بیشتر نظام- اهمیت کمتری یافت. در واقع از دیدگاه الگزندر،ایده نظامهایی که نیازها و الزاماتی دارند کاملا نمی تواند فرایندهای اجتماعی را که درون این نظامها عمل می کنند تعیین و تشریح کند،منتها، الزامات کارکردی محدودیت های زیادی بر شیوه عمل کنش اجتماعی انسان و الگوهای سازمان اجتماعی اعمال می کنند.

 

دفاع الگزندر از postpositivism

کارکردگرایی نوین الگزندر براساس مفهوم و درک پساپوزیتویستی علم اجتماعی بنا نهاده شده است. او استدلال می کند که کار جامعه شناختی می تواند بر اساس پیوستاری ( continuum ) فهمیده شود که از حد بسیار انتراعی، کلی، و متافیزیکی تا حد واقعی و تجربی امتداد دارد. سایر عناصر فعالیت علمی اجتماعی- شامل ایدئولوژی ها، مدل ها، فرض های روش شناختی ،مفاهیم،قوانین،گزاره ها،و گزارش های مشاهده ای- میان این دوحد قرار می گیرند. اگر چه فرم کلی آن می تواند بوسیله یک عنصر نه عناصر دیگر توصیف گردد، امّا هر گزارش علمی اجتماعی الزام های ضمنی و صریح درباره ماهیت عناصر دیگر پیوستار را در بردارد.

الگزندر ادامه می دهد که اشکال متفاوت جامعه شناسی به سنت ها یا مکاتب فکری تعلق دارند. برطبق این مدل پساپوزیتیویستی علم اجتماعی، محرک اصلی توسعه دانش جامعه شناختی تضاد ورقابت بین این سنت ها و مکاتب است. بر اساس مقایسه بین سنت ها و مکاتب یا درون سنت ها و مکاتب مشخص می گردد که آیا فعالیت علمی اجتماعی خاص باعث توسعه دانش شده است یا خیر ، بنابراین به جای صحبت درباره توسعه نظری و تجربی ( فی نفسه) ، الگزندر درباره گزارش های علمی اجتماعی صحبت می کند که در مقایسه با سنت خود یا در تقابل با سنت دیگر تبیین و نظریه ای نسبی است.

چنین فهمی از علم اجتماعی بر این دلالت دارد که یک بحث جامع در مورد هرسنتی باید در هر نقطه از پیوستا رعلمی شکل 1-5   پیشرفت هارا بررسی کند . الگزندر جهت بررسی سنت ها یک استراتژی ( اقتصادی تر و کمتر کسل کننده ) معرفی می کند. که مبتنی بر دوشیوه استدلالی(  discursive genres )است : 1- گفتمام کلی

(Generalized discourse) و2- برنامه های تحقیق (research programs) .

گفتمان کلی به بحث در مورد موضوعاتی اشاره دارد که در سمت چپ پیوستار شکل 1-5 لیست شده است: پیش فرضها ، مدل های کلی که به توصیف و تبیین فرایندها و نظامهای اجتماعی کمک می کنند، و الزام های آشکار ایدئولوژیکی ( ideological commitments ) یا دلالت های ضمنی اید ئولوژیکی (ideological implications ).

در مقابل ، در زمینه برنامه های تحقیق که درسمت راست پیوستار شکل 1-5 نشان داده شده است ، موضوعاتی کلی فرض شده اند که نسباً unproblematic باشند ، زیرا این شیوه تحقیق جامعه شناختی برای تبیین یا تفسیر ساختارها و فرایند های تجربی خاص، به کار برده می شود.

هر دو گفتمان کلی و برنامه های تحقیق فعالیت هایی درجهت حل مسأله هستند، امّا دو شیوه متفاوت اند . برنامه های تحقیق حول مسائل نسبتاً واقعی که دارای referent های تجربی آشکار هستند سازمان می یابند. برنامه های تحقیق مسائل تجربی خاصی را مطالعه می کند مانند بسیج جنبش های اجتماعی یا میزان و منابع بی ثباتی بین نسلی در ایلات متحده معاصر. در مقابل ، گفتمان کلی با مسائل نسبتاً ذهنی سروکار دارد ( مانند ماهیت کنش اجتماعی یا سازمان اجتماعی) که referent - های تجربی آنها همیشه آشکار نیستند. راه حل هایی که گفتمان کلی برای این مسائل ذهنی ارائه می دهد دور از علایق محقق است. نکته ضروری این است که گفتمان کلی در فرمالیته کردن مسائل کلی و حل آنها یک زمینه  relevance وplausibility ایجاد می کند. گفتمان کلی نشان می دهد که چه چیزی برای دیدن وجود دارد. با چه رویکردی چه چیزی را می توان دید، و انواع سوالاتی که ممکن است درباره آنچه دیده شده است پرسیده شود. درون این frame of reference که گفتمان کلی ارائه می دهد برنامه های تحقیق مشخص می شوند و تلاش می کنند مسائل تجربی خاص را حل کنند . بنابراین ، از دیدگاه پساپوزیتیویستی گفتمان کلی یا آنچه که بعضا نظریه کلی نامیده می شود، نقش مهمی را در جامعه شناسی بازی می کند.

رقابت درون هر دوگفتمان کلی و برنامه های تحقیق اتفاق می افتد، در سطح گفتمان کلی ، رقابت از طریق مشاجره درباره طبقات یک سنت،پهنای تحلیلی و تجربی آن، توانایی آن در ارائه تفسیر و تحلیل های دقیق و مفید درباره کار جامعه شناختی کلاسیک ، موضع ایدئولوژیکی محکم و ضمنی آن ، حساسیتها، مسائل و جنبش های اجتماعی دوره تسلط آن، coherence منطقی آن ، و فایده آن برای تحقیقات تجربی. در سطح برنامه تحقیق ، رقابت حول تلاشهایی جهت تبیین ساختار ها و فرایند های تجربی که در یک زمان معین مهم به نظر می رسند اتفاق می افتد. در هر مورد، یک سنت علمی اجتماعی زمانی پیشرفت می کند که حامیان آن statement هایی فرمالیته کنند که به نظر میرسد در مقایسه با کار سایر مکاتب یا کار اولیه درون همان سنت بهتر است.

در هر زمان معین ، حوزه ای که در آن سنت ها رقابت می کنند بصورت سلسله مراتب سازمان می یابد . سنت ها بطورمغرضانه مقایسه شده اند و یک subset  کوچک با سطوح بالایی از شناخت و شهرت مورد قبول واقع شده است . طرفداران سنت هایی که جایگاه کمتری دارند یا جدیداً مطرح شده اند مجبورند که merit نسبی دیدگاهایشان را با بر جسته سازی نقطه قوت های نظری و تجربی آن نسبت به پارادایم های مسلط نشان دهند.

این رقابت تغییرات مهمی را در یک فیلدdisciplinary موجب می شود. سنت های مسلط و مهم بی اعتبار و بعضاً ناپدید شده، کم کم مکاتب دیگر اهمیت و برجستگی یافته، و پارادایم های جدیدی بوجود می آیند. توانایی یک سنت معین برای بقاء نشان دهنده قابلیت آن در پاسخ به انتقادهایی که بوسیله سنت های رقیب صورت می گیرد و توانایی بقاء آن در برابر تغییرات اجتماعی و جهانی است . سنت هایی که نتوانستند به این تغییرات پاسخ قانع کننده ای بدهند دچار بحران شده یا پس از ظهور در عرض مدت کوتاهی بی اعتبار شده اند. سنت ها برای بقاء بایستی تغییر یابند و آنهایی که برای مدت طولانی بقاء یافته اند سنت هایی اند که همیشه بازسازی و تعدیل می شوند.

الگزندر از این مدل پساپوزیتیویستی هم جهت رد کارکردگرایی تالکوت پارسونز و هم به منظور طرح نئوفونکسیونالسیم استفاده می کند. نظریه عمومی پارسونز، که با انتشار کتاب ساختار کنش اجتماعی در 1937 مشهور گردید، یک Discursive content ایجاد کرد که باعث توسعه چندین برنامه تحقیقی در حوزه های واقعی گردید. از جنگ جهانی دوم تا اوایل 1960، پارسونزو همفکران او کارکردگرایی را بعنوان یک پارادایم مسلط نظری و تجربی ارائه کرده بودند، امّا ، از اواسط 1960تا پایان 1970، گفتمان کلی کارکردگرایی و برنامه های تحقیق آن توسط حامیان مکاتب رقیب مورد ارزیابی انتقادی قرار گرفت .برخی از این انتقادها از پرسش های اجتماعی و سیاسی ای نشأت گرفته بود که بوسیله جنبش های اجتماعی 1960 و اوایل 1970 مطرح گردیده بود. بنابراین از نظر یک محقق افول کارکردگرایی پارسونزی نتیجه عدم پرداخت نظریه نظام پارسونزی به مشاهده بوده که نتوانسته بود lines of research مفیدی را در دوره ای که نظریه انتقادی اجتماعی خواهان زیادی داشته ارائه دهد. نئوفونکسیونالسیم که در اواسط 1980 ظهور کرد سه هدف عمده داشت. اولاً سعی داشت objection های معقول را که بوسیله منتقدان کارکردگرایی پارسونزی طرح گردیده بود address کند، یک effort که سنت قدیمی را به طروق مؤثر مورد تجدید نظر و اصلاح قرار داده بود ضمن اینکه عناصر اصلی آنرا که در آغاز این فصل اشاره شد- حفظ کرده بود. دوماً نئونکسیوناسیم معاصر یک interest تجدید شده جهت ترکیب دیدگاه های irreconcilable هم درون جامعه شناسی و هم درboundaries  disciplinary  است. سوماً ، نئوفونکسیونالسیم معاصر در یک climate تاریخی ظهور کرده است که در آن مارکسیسم  و بسیاری از نظریه های انتقادی ارتدوکسی که در 1960و1970 ظهور کردند اخلاقاً نامشروع بوده اند و انواع جدیدی از پرسش ها مطرح شده بودند. نئوفونکسیونالسیم تلاش می کرد تا با طرح چنین پرسش های جالب توجه جهان اجتماعی را قابل فهم سازد.

 نئوفونکسیونالیسم به عنوان یک گفتمان کلی

بخش مهمی از کارنظری الگزندر مربوط به گفتمان کلی است، یعنی بحث در مورد روشهای فعالیت علمی که در سمت چپ پیوستار شکل 1-5 نشان داده شده است. بنابراین، الگزندر بر این عقیده است که ضروری است که پیش فرض ها ، محتوای ایدئولوژی و مدل های فرایندی های سیستمی در یک علم اجتماعی پساپوزیتیویستی بررسی گردد. بنا به استدلال الگزندر، تنها با این نوع فعالیت می توان سایر روش های فعالیت علمی را – که در قسمت های میانی و راست پیوستار شکل 1-5 نشان داده شده اند- توسعه داد.از دیدگاه الگزندر ، بدون شناخت پیش فرض های بنیادی، ایدئولوژی های ضمنی و آشکار ، و مدل های نحوه انجام فعالیت علمی، توسعه تعاریف مفاهیم، روشهای طبقه بندی ، قوانین فرایندهای بنیادی ، گزاره ها، روش شناسی ها و گزارش های مشاهده ای مشکل است.

 

 

چند بعدی بودن ( multidimensionality ) جهان اجتماعی

نقطه تمرکز نظریه گفتمان کلی الگزندر مفهوم چند بعدی بودن است. او ادامه می دهد که نقاط متفاوت روی پیوستار نمایش داده شده در  شکل 1-5 ،interdependent ( لازم و ملزوم یکدیگرند ) ، اما بطور جزئی مستقل هستند. این نقاط  interdependent هستند، به این مفهوم که هر statement های  علمی ارجاعات ضمنی به سایر سطوح پیوستار دارد . اما ، هر نقطه پیوستار استقلال جزئی خود را دارد زیرا هر نقطه معیار متمایزی برای ارزیابی merit علمی دارد .

 

مسائل تقلیل و تلفیق (reductionism  and  conflation)

اگر استقلال جزئی روشهای متفاوت علم اجتماعی نادیده گرفته شود ، به دو اشتباه و خطای مرتبط منجر می شود : 1- تقلیل و 2- تلفیق . تقلیل زمانی اتفاق می افتد که کارکتر چند سطحی کار جامعه شناختی به یک سطح واحدی کاهش یابد که تصور می شود مهمترین سطح است . تلفیق زمانی بوجود می آید که  پیش فرض ها با الزام های ایدئولوژیکی ترکیب گردد یا روش های جامعه شناختی به statementهای مشاهده ای حمل گردد. اگر میان نقاط مختلف پیوستار علم تمایز داده نشود، conflation موجب ابهام و اغتشاش گفتمان جامعه شناختی شده، مباحث بی نتیجه را افزایش داده، و موجب مسائل کاذب می شود.

یکی از منابع و علل مهم تلفیق و تقلیل که بویژه در جامعه شناسی آمریکا مورد توجه جدی قرار گرفته است، عدم شناخت استقلال جزئی گفتمان کلی و تأثیر الزام های نظری کلی ) theoretical  commitments ) بر انواع دیگر کارجامعه شناختی است. دیدگاه پوزیتیویستی که توسط اکثر جامعه شناسان پذیرفته شده است ( و متمایز از دیگاه پساپوزیتیویستی الگزندر است ) ضرورتاً یک دیدگاه تقلیل گرا است زیرا نظریه را به واقعیت ( fact ) تقلیل می دهد .الگزندر ادعا می کند که واقعیت های مبتنی بر داده هایی که بوسیله برخی اصول روش شناختی جمع آوری می شوند معقول بودن و مفید بودن نظریه را تعیین می کنند . در علم پوزیتیویستی ، نظریه ها به منظور تبیین واقعیت ها تولید می گردند، و داده ها به منظور ارزیابی نظریه ها جمع آوری می شوند.

اگر چه همه روش های فعالیتهای علمی در پیوستار شکل 1-5 هم autonomous و هم  Interdependent هستند ، اما نظریه ها نمی توانند به واقعیت ها تقلیل یابند زیرا روشی که بر اساس آن واقعیت ها جمع آوری و تفسیر می گردند مرتبط است با گفتمان کلی یا پیش فرضها ، ایدئولوژی ها و مدل های نحوه تعریف مفاهیم ، تنظیم قوانین و گزاره ها ، تدوین روش شناسی ها ، و جمع آوری داده ها را نشان می دهند. بنابراین ، نگرش پساپوزیتیویستی علم معیارهای اضافی جهت ارزیابی نظریه ها معرفی می کند. نظریه ها باید نه تنها بر حسب واقعیتها ارزیابی گردند ، که همچنین باید بر حسب الزام های استدلالی بنیادین خودشان- بویژه بر حسب پیش فرضها ، دیدگاههای ایدئولوژیکی و تعاریف شان از نظام ها – ارزیابی شوند.

 

 

کنش و نظم

به نظر الگزندر، مسئله کنش و نظم مهمترین پیش فرض ها در نظریه جامعه شناختی هستند، و بنابراین، آنها باید موضوعات  اصلی  generalized discourse باشند. از نظر تاریخی، جامعه شناسان در رابطه با مسئله کنش دو پیش فرض اصلی داشته اند: پیش فرض عقلانی و پیش فرض غیر عقلانی . رویکرد عقلانی بر این فرض است که کنش باید به عنوان یک انطباق ابزاری، محاسبه شده و کارامد با شرایط بیرونی و مادی فهمیده شود. این مفهوم از کنش توسط بسیاری از اقتصاددانان و طرفداران نظریه انتخاب عقلانی در جامعه شناسی پذیرفته شده است که در فصل 4 راجع به نظریه فایده گرایی تالکوت پارسونز به آن اشاره شد و در فصل های 23و24 به آنها خواهیم پرداخت . این دانشمندان اجتماعی بر این نظرند که کنش اجتماعی نتیجه ی محاسبات سودوزیان است به این معنا که مردم بر حسب محاسبه کمترین هزینه و بیشترین سود و پاداش رفتار می کنند.

رویکرد دیگر بر بعد غیر عقلانی کنش تاکید دارد و ادعا می کند که کنش تنها بر حسب انگیزه ها و نیت های ذهنی کنشگران قابل فهم است . این انگیزه ها و نیت های ذهنی شامل ارزشها، ایده ها، مقاصد، اهداف و نیازهای ناخودآگاه هستند. اگر چه این انگیزه ها و نیت ها متفاوت از یکدیگرند اما یک خصوصیت مشترک دارند اینکه آنها میانجی ارتباط بین شخص و محیط هستند. بنابراین، رفتار یک فرد یا گروه بدون شناخت  کافی از تمایلات ذهنی کنشگران نمی تواند بطور دقیق پیش بینی گردد.

پیش فرض دوم هم مربوط به مسئله نظم است، فرضیه ای که بیشتر توسط دانشمندان اجتماعی  practicing مطرح گردیده و بر این نظرند که جهان اجتماعی متشکل ازالگوها ، قواعد و همنوایی ها و باز تولید آنها است .

رویکردهای فردگرا بر این نظرند که نظم نتیجه مذاکرات( روابط ) و انتخاب افراد است. نظریه های فرگرا ادعا می کنند که ساختار های اجتماعی و فعالیت های الگومند ( patterned ) بوسیله درک و رفتار کنشگران فردی در محیط های خاصی ساخته می شود. انتخاب های افراد ، مذااکرات، ادراک ها و رفتارهای آنها منبع اصلی نظم اند بنابراین کنشگران می توانند در هر زمانی ساختار ها و الگوهای تثبیت شده و پابرجا را تغییر دهند.

در مقابل ، رویکرد جمع گرا بر این نظر است که نظم معلول ویژگی های سازمان اجتماعی است- ویژگی هایی که نمی تواند به افراد واقعی تقلیل یابد نظریه پردازان جمع گرا با استفاده از مفاهیم جامعه شناختی سنتی ( مانند ارزشها،هنجارها،ساختارهای طبقاتی یا رژیم های جنسیتی ) الگوهای اجتماعی باز تولید شده را تبیین می کنند.

الگزندر تاکید می کند که انتخاب هر کدام از مسائل کنش و نظم مشکلات مفهومی و تجربی جدی در هر نظریه یا مطالعه ای که بطور جداگانه به آنها می پردازند بوجود می آورد . نظریه هایی که نظم را ناشی از درک و آگاهی فردی می دانند نمی توانند الگوهای اجتماعی باز تولید شده را تبیین کنند بدون اینکه به مفاهیم جمع گرا مانند فرهنگ ، سازمان اجتماعی یا قواعد هنجاری متوسل شوند. به خاطر همین پیش فرض و پای بندی آنها به فردگرایی باعث شده است که این نظریه ها مفاهیم و نظریه های جمع گرا را دزدانه به نظریه خود وارد کرده و همین استراتژی مشکوک باعث شده است که نظریه های آنها از درون متناقض باشد. در نظریه هایی که رویکرد تک بعدی نسبت به کنش دارند مشکلات مشابهی در آنها وجود دارد. برای مثال ، نظریه انقلاب کارل مارکس یک رویکرد بسیار عقلانی در مورد کنش است، نظریه ای که پیش بینی می کرد انقلاب طبقه کارگر به عنوان پاسخ عقلانی به شرایط اقتصادی و سیاسی عینی و جبری رخ خواهد داد. اما، مطالعات تجربی مارکس در مورد انقلاب های واقعی نشان داد که چند عامل غیر عقلانی- مانند رهبران کاریزماتیک، سنت های غالب، و محکومیت های سیاسی participant   ها- بین شرایط اقتصادی عینی و مبارزات انقلابی کارگران حائل می شوند. اگر چه چنین عواملی برای فهم بسیاری از انقلاب ها مهم هستند. اما بر اساس پیش فرض های عقل گرای مارکس درباره کنش ، این عوامل معرف طبقات پس مانده هستند، بنابراین متناقض با فرضیه های اصلی نظریه او هستند. اگزندر معتقد است که تحلیل تک بعدی مفاهیم کنش و نظم در جامعه شناسی مباحث بی نتیجه بدنبال دارد. بنابراین برای فراتر رفتن از مکاتب ناسازگارو مباحث بیحاصل که باعث دو قطبی شدن طرفداران می شوند، الگزندر سنتزی را مطرح می کند و آنرا multidimensionality می نامد . چند بعدی بودن شامل دو سنتز است:

1- strong  synthesis بر این فرض است که کنش محصول هر دو عنصر عقلانی و غیرعقلانی است. بر اساس این پیش فرض ، رویکرد چند بعدی بودن تاکید می کند که کنش هم بوسیله انطباق عقلانی با شرایط بیرونی و هم بوسیله الزام ها و آگاهی درونی و ذهنی شکل می گیرد.

2- weaker  synthesis   نگرش جمع گرایانه نسبت به نظم را می پذیرد اما آن نگرشی که صریحاً تصدیق می کند که نظریه های فرگرا بینش های تجربی مفیدی در این باره ارائه می دهند که الگو ها و ساختارهای اجتماعی چگونه بوسیله کنشگران فردی باز تولید شده و تغییر شکل می یابند.بنابراین، برطبق نظریه چند بعدی بودن هر دو determinant های عقلانی و غیرعقلانی کنش تقریباً مهم هستند، و همانطور که رویکرد جمع گرا در مورد نظم مهم است بینش های نظریه های فردگرا نیز در مورد فرایندی های تجربی و فهم زندگی اجتماعی مهم هستند.

باید در نظر داشت که چند بعدی بودن یک نظریه طبقه بندی کننده ساده نیست که جهت بررسی نظریه ها و مرتب کردن آنها درون طبقه های منحصر به فرد دوجانبه ارائه شده است. بلکه هدف اصلی آن ارزیابی مسائل است. نگرش پساپوزیتیویستی الگزندر بر این فرض است که توسعه علم اجتماعی یک فرایند دوجانبه است که هم بوسیله استدلال نظری و هم بوسیله استدلال تجربی صورت می گیرد . رویکرد های علمی رایج ادعا می کنند که داده های قابل اعتماد  داور نهایی مباحث و مشاجره های نظری هستند، و اینکه واقعیت ها تعیین می کنند که کدام یک از دونظریه رقیب اعتبار علمی بیشتری دارد. در مقابل ، نظریه two-tiered اگزندر درباره دانش علمی بر این دلالت دارد که نظریه و تحقیق جامعه شناختی باید نه تنها بر اساس داده ها بلکه همچنین بر اساس الزام های پیش فرض خودشان مورد ارزیابی قرار گیرد. واقعیت ها به تنهایی داور نهایی Statement های جامعه شناختی نیستند بلکه نظریه ها باید همچنین بر اساس منطق نظری خودشان ارزیابی شوند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 10:35  توسط  ali mirzamohammadi  | 

انسان شناسی فرهنگی   نوشته : سپهری دانشجوی دکتری جامعه شناسی

انسان شناسی توصیف و تبیین انسان هوشمند یا نوع بشر است.  بیشتر آن چه انسان شناسان در پژوهش های انسان شناسی مورد بررسی قرار می دهند راجع به فرهنگ است. فرهنگ به تعبیر گسترده عبارت از نظام مشترکی از ارزش ها و باورها،  رسم ها،  رفتار ها و مصنوعاتی است که اعضای یک جامعه در تطبیق با جهانشان و در رابطه با یکدیگر به کار می برند و از راه آموزش از نسلی به نسلی دیگر انتقال می یابد. این تعریف نه تنها الگوهای رفتار بلکه الگوهای اندیشه (معانی مشترکی که اعضای یک جامعه به پدیده های گوناگون فکری و طبیعی از جمله دین و ایدئولوژی نسبت می دهند) مصنوعات (ابزار ها،  کوزه ها،  خانه ها،  ماشین ها و کارهای هنری) و مهارت ها و فنونی را در بر می گیرد که در ساخت مصنوعات به کار گرفته می شوند. در یک عبارت کوتاه فرهنگ تقریبا هر صورتی از رفتار را که اکتسابی و غیر غریزی باشد در بر می گیرد.

بررسی انسان شناختی همچنین مقایسه میان فرهنگ ها ی معاصر ونیز پژوهش هایی راجع به دگرگونی های فرهنگی و زیست شناختی را در بر می گیرد. انسان شناسی به موضوعاتی مثل دندان ها و بیماری های انسان ها،  شیوه تدارک خوراک و سرپناه و بچه بزرگ کردن آن ها و اندیشه هایشان درباره جایگاهشان در جهان می پردازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 10:9  توسط  ali mirzamohammadi  | 

 ترجمه فصل 13 از کتاب «ساختار تئوری جامعه شناختی»جاناتان ترنر ترجمه شورش اک دانشجوی دکترا

لوییس کوزر یکی از اولین نظریه­پردازان مدرن تضاد بود. او قبل از رالف دارندورف کار مهمی درباره تضاد چاپ کرد. این کار رنگ و بوی کارکردگرایی داشت و به جای مارکس از زیمل وام گرفته شده بود. در ابتدا در کل شبیه بحث و جدل­های اولیه دارندورف، یک نقد مخرب از کارکردگرایی به نظر نمی­رسید. در نسخه­های بیشتر کارکردی او از نظریه تضاد، کوزر شروع به این کرد که بحث­های استاندارد بر ضد کارکردگرایی چه خواهند شد. تضاد توجه کافی نکرده و پدیده­هایی مانند انحراف و اختلاف عقیده برای موازنه و تعادل در سیستم آسیب­شناسی می­شوند. کوزر به صورت سازش­پذیرانه­ای تئوری­پردازی کارکردگرایی را ـ که اغلب اهمال­هایی در مورد در اهمیت قدرت و منافع داشته است، را نگه داشته است. او از مارکس و دارندورف در مورد نتایج در هم گسیخته تضاد خشونتی پیروی نکرده است؛ به جای آن کوزر در مورد کارهای تحلیلی دارندورف درباره اهمیت و تأکید کارکردهای «­قابلیت سازگاری» و «انسجام» تضاد برای نظام­های اجتماعی جستجو کرده است. بنابراین کوزر تلاش­های کارکردگرایی انتقادی برای نادیده گرفتن تضاد را و نظریه انتقادی را به خاطر تأکید ناکافی بر کارکردهای تضاد تأیید می­کند. به عبارت دیگر او به نظریه زیمل درباره تضاد، که ارتقای انسجام اجتماعی نظام­های اجتماعی، برگشته است.

کوزر تلاش کرد کارکردگرایی را به خاطر ندیده گرفتن تضاد و نظریه تضاد را به خاطر تأکید ناکافی بر روی کارکردهای تضاد مورد نقد قرار دهد. او به نظریه تضاد زیمل در ارتقای انسجام اجتماعی نظام های اجتماعی، یا حداقل برخی از انتقادی آن برگشت.

تحلیل های کوزر در این زمینه ها می باشد : (1) عدم تعادل در انسجام بخش های نظام منجر می شود به (2) بروز انواع متفاوتی از تضاد در این بخش ها که باعث (3) انسجام موقتی یک سیستم، که آن هم منجر می شود به (4) افزایش انعطاف در ساختار نظام، افزایش قابلیت برای رفع تعادل های آتی از طریق تضاد وافزایش قابلیت برای سازگاری با شرایط تغییر. کوزر این رویکرد را به وسیله توسعه – حداقل به صورت ضمنی در بحث های استدلالی اش – انواعی از گزینه هایی که استخراج شده و در جداول  1-13 تا 5-13 ارائه شده اند، اجرا کرد. او با دلایل تضاد شروع کرد (جدول 1-13).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 9:3  توسط  ali mirzamohammadi  | 

فصل 42 كتاب ترنر:قادر بالاخاني

تداوم سنت 1:

یورگن هابرماس فیلسوف و جامعه شناس آلمانی بدون تردید یکی از پرکارترین چهره در بين بنیانگزاران مکتب فرانکفورت محسوب می شود.کارهای هابرماس با تاکید بر نظریه اجتماعی مکتب فرانکفورت در سالهای اولیه شکل گیری این مکتب با محوریت چند سوال مهم انجام گرفته است.نخستین سوال محوری کارهای هابرماس توسعه نظریه اجتماعی در جهتی است که با حفظ پروژه رهایی بخشی کارل مارکس کاستی های پیش بینی او را در جامعه پیشرفته سرمایه داری برجسته ساخته و مشخص نماید ؛سوال دوم هابر ماس بر این اساس است که نظریه اجتماعی چگونه می تواند با تحلیل تاریخی عقلانیت1 وبر همراه شود بدون اینکه در این همراهی گرفتار بدبینی وبری شده و در مقابل بر اهداف رهایی بخشی مارکس متمرکز شود.سومین سوال هابرماس متوجه نقد او از نخستین نظریه پردازان مکتب فرانکفورت است بر این اساس هابرماس از تحقق يافتن نظریه اجتماعی سوال می کند که از عقب نشینی نظریه پردازان نخستین مکتب فرانکفورت به ذهن گرایی اجتناب کند.نظریه پردازانی چون جرج لوکاچ،ماکس هورکهایمر و تئودور آدرنو؛کسانیکه به شکلی افراطی بر وضعیت آگاهی درونی افراد متمرکزشده  و در نتیجه از ديدگاه مارکس مبنی بر اینکه جامعه برساخته ای از افراد است و بایستی برای رهایی فرد از این برساختها تلاش کرد عقب نشینی کرده اند. به زعم هابرماس نظریه اجتماعی بایستی به جای تاکید بر آگاهی ذهنی افراد بر روابط اجتماعی بین افراد تاکید کند.سوال چهارم که از چگونگی تلفیق فشارهای مادی تولید و قدرت سازمانی با فشارها یا الزام های درون ذهنی بین بازتاب و آگاهی افراد در مفهوم سازی و توسعه نظریه اجتماعی، می پرسد؛ به شرطي که اولا؛از بدبینی وبری در خصوص سلطه آگاهی از طریق عقلانیت اقتصادی و فشار سیاسی اجتناب کند؛ثانیا گرفتار خوش بینی ساده لوحانه مارکس در خصوص آگاهی طبقاتی و وقوع انقلاب نشود و سرانجام اینکه نبایستی همانند نظریه پردازان نخستین نظریه انتقادی به ذهن گرایی دیالکتیک هگلی عقب نشینی کرده و با تاکید بر آگاهی و مقاومت فردی به شکل مرموزی از بعد سلبی نظریه هگل عدول کند.

هابرماس اگرچه در نقطه نظرات مختلف خود نتوانسته به همه این سوالات پاسخ دهد با وجود این هر چهار مورد مذکور همواره راهنمای او در کارهای مختلف اش بوده اند.هابرماس به دلیل فاصله گرفتن از باور انتقادی در کارهای اخیرش مورد سرزنش قرارگرفته اما این سرزنش ها افراطی و خشن به نظر می رسند.هابرماس در تلاشهای خود برای پاسخگویی به این سوالات همواره بر این موضوع تاکید می کند که صرف انتقاد از ستمگری و استثمار کافی نیست.هابرماس بر این امر تاکید می کند که نظریه پردازان اولیه نظریه انتقادی به شکل آگاهانه طرح های مفهومی خود را تا ماورای پویایی اجتماعی پیش نمی برند؛ در حالیکه این امر برای رهایی مردم از سلطه مفید خواهد بود.به زعم هابرماس این امر زمانیکه موضوع مباحث  انتقادی پیوستگی نظام اجتماعی است کاملا ضروری است.در این شیوه، امکان پیشنهاد روشهايي جهت ایجاد نوع جدیدی از روابط اجتماعی برای نظریه انتقادی فراهم می شود،بدون درک نظری چگونگی عملکرد جامعه، انتقاد؛صرفا مچ گیری سطحی و تلاشی بیهوده خواهد بود.این امر موجب افزایش نظریه پردازی پیرامون ماورای تحولات اجتماعی شده و از فرد گرایی و ذهن گرایی محض اجتناب کرده و نقد سطحی را رد می کند؛در عوض نقد را بر تحلیل های نظری مبتنی کردن و تلفیق ایده های نظری مختلف، کارهای هابرماس را به لحاظ نظری مهم کرده است.2  

تحلیل هابرماس از حوزه عمومی

هابرماس در نخستین و مهم ترین کتاب خود«تحول ساختار حوزه عمومی » تکامل و زوال چیزی را دنبال می کند که آنرا «حوزه عمومی3» نامیده است.این حوزه قلمروئی از زندگی اجتماعی است که در آن مردم می توانند پیرامون مسائل و علایق عمومی بحث کنند.جائیکه آنان می توانند موضوعات خود را به بحث و گفتگو بنشینند بدون آنکه به سنت،تحجر و زور متوسل شوند.جائیکه تفاوت آراء و اندیشه با توسل به مباحثه ای عقلانی  قابل حل است.

نکته آخر اینکه مفهوم سازی حوزه عمومی با وجود رمانتیک بودن زیادش به دلیل انعکاس مباحثه آزاد و باز که بوسیله گفت و گویی عقلانی ممکن خواهد بود مهم ترین بخش از نقطه نظرات هابرماس را تشکیل داده است؛هابرماس رهایی ازسلطه را درکنشي ارتباطی جستجو می کند که خود تبلوری از حوزه عمومی است.از همين رواین مفهوم سازی در مباحث او مرکزیت می یابد.

هابرماس درابتدای کار خود به تاریخ و نظریه های مربوط به شکل گیری حوزه عمومی از زمان طرح آن در قرن هجدهم توجه زیادی نشان داده است.در این قرن مباحث عمومی در اشکال متفاوتی چون کلوب ها،کافه ها،ژورنال ها و روزنامه ها افزایش یافته بود؛ هابر ماس به این نتیجه می رسد که این مباحثه ها ساختار فئودالیسم را تضعیف کرده است،ساختاری که مشروعیت اش پیش از آنکه حاصل توافق ناشی ازمباحثه و گفت و گویی عمومی باشد، مذهبی و سنتی بود،هابرماس استدلال می کند که در این سالها حوزه عمومی به شکل گسترده ای توسعه می یابد و این خود ریشه در رونق بازار اقتصاد و دستاورد هاي آزادی های فردی داشت که به  محدود شدن فئودالیسم انجامید.شهروندان آزاد،امنیت دارایی،بازرگانی،تجارت و عضویت در دیگر بخشهای جدید جامعه زمینه توجه به مدیریت جامعه ،مباحثه و گفت و گو پیرامون موضوعات جامعه را فراهم کرده است.اما هابرماس مشابه رویکرد عقلانی شدن وبری، عنوان می کند که حوزه عمومی بوسیله فشار نیروهایی که خود محصول توسعه آن هستند،محدود می شود.بدنبال بی ثباتی اقتصادی بازار و افزایش قدرت دولتی در راستای حفظ ثبات بازار؛ بروکراسی در اکثرعرصه های اجتماعی نفوذ کرده و از این مدخل موجب محدودیت حوزه عمومی می شود. دولت با تاکید بر بازتعریفی تکنیکی مشکلات و قابلیت حل آنها از طریق جریانات تکنولوژیکی و مدیریتی فراتر از مباحث و گفت و گوهای عمومی بر زوال و محدودیت حوزه عمومی افزوده است.

اجزای مباحث فوق با توجه به اهداف اصلی کتاب مبنی بر معرفی هابرماس به عنوان نظریه پرداز انتقادی اهمیت کمتری دارند،تمام اجزای کلیدی نظریه انتقادی در اینجا حضور دارند-نظیر افول آزادی به دلیل گسترش سرمایه داری و بروکراسی دولتی به مثابه قدرت دولت در برساختن و کنترل جهان زندگی،حل مسائل مذکور موجب احیاء حوزه عمومی خواهد شد اما این امر چگونه از افزایش قدرت دولت جلوگیری می کند؟از همین رو هابرماس در نخستين کارش چهره ای از خود نشان می دهد که به لحاظ مفهوم سازی مشابه اساتیداش در مکتب فرانکفورت است.فاز بعدی این کار توسعه نقدی بر جامعه سرمایه داری است؛ با وجود این هابر ماس نظريه انتقادی را از سر می گیرد بدون آنکه همانند لوکاچ،هورکهایمر و آدرنو به اندیشه ذهن گرایی عقب نشینی کند.هابرماس این پروژه را در اواخر دهه شصت با تحلیل نظام دانش  و نقد علم از سر می گیرد.

نقد علم

هابرماس در کتاب «منطق علوم اجتماعی4،دانش و علاقه انسانی»در تلاشی برای شرح مبسوط شبکه ای برای نظریه انتقادی به تحلیل نظام های دانش  پرداخته است.اهداف نهایی این تحلیل ها شکل دادن به این حقیقت است که علم وجود دارد اما هر نوع دانشی با یک نوع علاقه انسانی متناظر است.هابرماس بدنبال فهم این اهداف سه نوع دانش  انسانی را که بطور کامل شعور بشری را پوشش می دهند مبنای کار خود قرار داده است:(1) دانش  تجربی یا تحلیلی که بدنبال فهم ویژگی های جهان مادی است؛(2) دانش  هرمنوتیکی یا تاریخی که بدنبال فهم معنی، بویژه از طریق تفسیرهای درونی متن های تاریخی است؛(3) دانش  انتقادی که جهت گیری اش افشای وضعیت های الزام آور و سلطه گرایانه است.این سه نوع دانش انسانی بازتاب سه نوع علاقه بشری است:)1)علاقه تکنیکی به بازتولید هستی از طریق کنترل محیط ،(2)علاقه عملی به فهم معنای موقعیت ها،(3)علاقه رهایی بخشی به رشد و توسعه آزادی.علایق مذکور ارتباطی به افراد ندارند بلکه بایسته های بسیار عمومیت یافته ای برای بازتولید،معنی دهی و آزادی هستند که احتمالا در سازماندهی جوامع به شکل ویژه ای ساخت یافته اند.بنابر این این سه علاقه سه نوع دانش  را بوجود آورده اند.علاقه به بازتولید مادی، علم یا دانش تجربی – تحلیلی را بوجود آورده است،علاقه به فهم معنی، زمینه شکل گیری دانش  هرمنوتیکی- تاریخی را فراهم کرده و علاقه  رهایی بخشی، به رشد و توسعه نظریه انتقادی منجر شده است.

علاقه به کنترل،فهم عملی و رهایی بخشی سه نوع دانش را از طریق سه نوع رسانه (Media) بوجود می آورد:(1)«کار» برای  رسیدن به علایق کنترل تکنیکی از طریق توسعه دانش تجربی/تحلیلی،(2)«زبان»برای تحقق علایق عملی فهمیدن از طریق دانش هرمنوتیکی/ تاریخی،(3)«قدرت مشروع» برای تحقق علایق رهایی بخشی از طریق توسعه نظریه انتقادی.این تحلیل ها واجد نوعی کارکردگرایی هستند:نیاز به «بقای مادی و بازتولیداجتماعی»برای «تداوم اجتماعی از طریق فهم تفسیری» و نیاز برای«تحقق اتوپیا»علایق را بوجود می آورد.سپس از طریق رسانه هایی چون کار،زبان و قدرت مشروع این نیازها؛ دانش های سه گانه؛علمی،هرمنوتیکی و انتقادی را بوجود می آورند.

این نوع از تیپولوژی بدون تردید یادآور وبر است،این تیپولوژی به مثابه برداری است که هابرماس بوسیله آن نکات مرکزی را مشخص می کند:اثبات گرایی و جستجو برای قوانین طبیعت تنها یک نوع از دانش را بوجود آورده است اگرچه روند تاریخی برای تجربی /تحلیلی چیره شدن بر نوع دیگری از انواع دانش بوده است.علاقه به کنترل تکنیکی از طریق کار و توسعه علم بر دیگر علایق بشری یعنی فهم و رهایی بخشی مسلط گشته است. از این رو اگر زندگی اجتماعی تهی از معنی و سرد به نظر می رسد به این خاطر است که علایق تکنیکی در تولید علم، تعیین کننده  مشروعیت و شایستگی انواع دیگر دانش است.بنابر این ایده عقلانیت وبری به شکل دیگری در تیپولوژی تمایز بین علایق،معارف و رسانه ها تکرار شده است.

این تیپولوژی امکان دسترسی به چندین هدف را برا ی هابرماس میسر کرده است.نخست؛او به ایده علم بری از ارزش حمله می برد،چراکه همانند دیگر معارف علم با مجموعه از علایق همراه است،دوم؛او ایده عقلانیت وبری ها را در جهتی مرور کرده است که بر احیائ مجدد تاکید بر هرمنوتیک و انتقاد حکم می کند،دو نوع دیگر دانش که بوسیله دانش تجربی /تحلیلی یا علم  به حاشیه رانده شده بودند. بنابراین تاکید دوباره بر این نوع از معارف فراموش شده؛ ضروری بود.سوم؛با باز بینی اثبات گرایی در علوم اجتماعی بعنوان نوعی از دانش تجربی/تحلیلی،هابرماس آنرا به علایق بشری برای کنترل محيط پیوند می زند.بنابراین او علوم اجتماعی را به مانند ابزاری برای تحقق علایق اقتصادی و سیاسی ترسیم کرده است.علم تبدیل به ایدئولوژی می شود این واقعیتی است که هابرماس در پس علل بحران مشروعیت جوامع سرمایه داری پیشرفته می بیند.(توضیح بیشتر جلوتر ).با کنار گذاشته شدن اثبات گرایی بدین سیاق،هابرماس طرح خودش را در راستای هرمنوتیک با انتقادی مضاعف دنبال می کند.

به عبارت دیگر؛او وظیفه عمده نظریه انتقادی را در تحلیل فرایندهایی که مردم بوسیله آنها به شناخت تفسیری دیگری دست می یابند و از این طریق به زندگی اجتماعی حس تداوم می بخشند،مشخص کرده است.هابرماس تاکید بر فرایندهای ارتباطی بین افراد رابه شکل افراطی در مرکزیت نظریه پردازی انتقادی قرار می دهد.چراکه فهم اهداف رهایی بخشی در گرو دانشی است که موضوع آن چگونگی کنش و ارتباط مردم است.این تاکید به گونه ای مشابه تحلیل اولیه هابرماس از حوزه عمومی است با این تفاوت که در اینجا فرایند مباحثه و گفت و گو به عنوان اساس کنش متقابل عام انسانها در نظر گرفته شده است.علاوه بر این؛ یکی از ضرورت های فهم کنش،تحلیل زبان و فرایندهای زبانی بین افراد است.شناخت این فرایندها به نظریه انتقادی این قابلیت را می دهد که پایه های مفهومی قابل اتکائی برای آغاز نقد جامعه و ارائه راهکارهایی برای رهایی افراد داشته باشند.حال، برای توجیه تاکید بر هرمنوتیک، هابرماس بایستی نخست بحران های جوامع سرمایه داری را از طریق بسط فراگیر معرفت تجربی/تحلیلی تحلیل کند.

   بحران مشروعیت در جامعه:

هابرماس در کار اولیه خود ازچندین روند تاریخی جوامع مدرن بحث کرده بود.1- افول حوزه عمومی،2- افزایش دخالت دولت در اقتصاد و3-  افزایش سلطه علم در جریان خدمت به کنترل تکینیکی دولت.همه این موارد در عبارت بحران مشروعیت  ادغام شده است6.

مهم ترین بحث در بحران مشروعیت افزایش دخالت دولت در اقتصاد است،این امر با مضمونی سیاسی «مشکلات تکنیکی» ترجمه شده است؛ بنابر این موضوعاتی خارج از چهارچوب گفت وگوی عمومی تلقی می شوند.علاوه بر این آنها مشکلات تکنیکی را مجسم می سازند که به کاربرد تکنولوژی از سوی  تکنوکراتها در سازمانهای بروکراتیک می انجامد.در نتیجه موضوعات عملی از طریق  تعریف مجدد آنها بعنوان مشکلات تکنیکی به لحاظ سیاسی خنثی می شوند. بدنبال این امر دولت «بصیرت تکنوکراتیک»(Technocratic consciusness) را توسعه می دهد که به باور هابرماس بر نوع تازه ای از یک ایدئولوژی دلالت دارد.بر خلاف انواع گذشته، این نوع از ایدئولوژی نوید آینده ای اتوپیایی را نمی دهد بلکه همانند دیگر ایدئولوژی ها به خاطر توانمندی اش در پنهان کردن مشکلات،ساده کردن فهم گزینه ها و مشروعیت بخشیدن به شیوه ایی خاص در ساماندهی زندگی اجتماعی  فریبنده است.هسته این بصیرت تکنولوژیک تاکید بر خرد ابزاری(Instrumental reason) یا همان چیزی است که وبر آنرعقلانیت اهداف \ وسایل(Means/ends rationality) می نامید.چیزی که بعنوان ملاک اثر بخشی ابزارها در تحقق اهداف معین به شکل فزاینده ای تکامل کنش اجتماعی و رویکرد افراد به مشکلات را جهت دهی می کند.این تاکید بر خرد ابزاری جایگزین نوع دیگری از کنش می شود که در آن جهت گیری رفتار، رسیدن به فهم متقابل است.تحقق این جایگزینی شامل یک سری از مراحل است:ابتدا علم از سوی دولت برای تحقق اهداف خاص به کار گرفته می شود؛سپس دولت ملاک کارآیی استفاده از علم را سازگارکردن اهداف رقابتی گروهها عنوان می کند؛بعد ارزشهای اصلی فرهنگی بر اساس قابلیت و عقلانیت شان ارزیابی می شوند و سر انجام همانگونه که هابرماس در نسخه ای از«شجاعت جهان نو» (Brave New World) طرح کرده تصمیمات به طور کامل به کامپیوتر ها  محول می شود چراکه روند کنش؛ عقلانیت و کارایی بیشتری می طلبد.

این اتکاء به ایدئولوژی بصیرت تکنوکراتیک به زعم هابرماس مشکل تازه ای بوجود می آورد با عنوان «مشروعیت سیاسی».هابرماس بر این باور است که جوامع سرمایه داری قابل تقسیم به سه خرده نظام اصلی هستند:(1)نظام اقتصادی؛(2) نظام  سیاسی – مدیریتی و (3) نظام فرهنگی(چیزی که  او آنرا جهان زیست می نامد).بعد از تقسیم بندی جوامع به این خرده سیستم ها هابرماس چهارویژگی بحرانها را مبنای استدال خود قرار می دهد:1-  بحراني اقتصادی که از فقدان توان نظام اقتصادی برای تامین تولیدات ضروری متناسب با نیازهای مردم؛ ناشی می شود.2- بحراني عقلانیيتي که نتیجه عدم توانایی نظام سیاسی - مدیریتی در ایجاد یک سری از تصمیمات کلیدی است.3- بحران انگیزشي؛ زمانی بوجود می آید که کنشگران نمی توانند از نمادهای فرهنگی برای ایجاد معانی ضروری جهت احساس تعهد در مشارکت اجتماعی موثر استفاده کنند.(4) بحران مشروعیت؛ که نتیجه فقدان یک سری از الزامات انگیزشی عمومی در کنشگران یا رد تعهد نسبت به حق تصمیم گیری های  خرده نظام سیاست از سوی کنشگران ناشی می شود.بسیاری از تحلیل های مربوط به این بحران ها با مفاهیم مارکسیستی بیان شده است اما تاکید بر بحران های اقتصادی و عقلانیت در مقایسه با بحران های انگیزش و مشروعیت احتمالا  از اهمیت کمتری برخورداراست.در جریان رسوخ بصیرت تکنو کراتیک در تمام حوزه های زندگی اجتماعی و شکل گیری اقتصادی تولیدی و دولتی مداخله گر(Intrusiv)،جهت گیری بحران سرمایه داری اخیر از ناتوانی تولید کافی کالاهای اقتصادی و تصمیم گیری های سیاسی به ناکامی در فراهم کردن(الف) زمینه اشاعه تعهدات به فرایندهای سیاسی و(ب) سطوح کافی از معنی در بین کنشگران ؛تغییر کرده است.

بحران مشروعیت، صورت ابتدائی چیزی از یک تمایز مهم است.فرایندهای «نظام»همه تشکیلات مدیریتی – سیاسی دولت و اقتصاد را شامل می شوند؛ بایستی از فرایند های«فرهنگ» متمایز شوند.این تمایز بعدها بصورت نظام و جهان زندگی مفهوم سازی خواهد شد،اما نکته اصلی این است که هابرماس، هماهنگ با اسلاف مکتب فرانکفورتی اش تمرکز خود را از تحلیلهای مارکسی بحران اقتصادی تولید به بحران معنی و تعهد تغییر می دهد؛اگرمسائل و بحران های جامعه سرمایه داری در این حوزه قرار گرفته است پس نظریه انتقادی بایستی بر فرایند های ارتباطی و کنشی که از سوی افراد برای معنی دهی و شناخت ایجاد شده متمرکز شود.اگر خرد ابزاری یا عقلانیت هدف/وسیله کنش را از مسیر فهم متقابل و تعهد خارج می سازد بنابراین هدف نظریه انتقادی آشکار ساختن این روند و پیشنهاد راهکارهای لازم برای غلبه بر آن است.بویژه از آنجا که بحرانهای مشروعیت و انگیزش این آگاهی را در مردم بوجود می آورند که چیزهایی در جامعه شان گم شده؛عملا زمینه پذیرش بسیاری از جایگزین های رهایی بخشی را نیز فراهم می کنند.بنابراین وظیفه نظریه انتقادی توسعه یک رویکرد نظری است که بتواند امکان بازسازی معنی و تعهد را در زندگی اجتماعی بوجود آورد.هابرماس استدلال می کند که تحقق این هدف در گرو شناخت بیشتر چگونگی ارتباط،کنش و توسعه معانی نمادین بوسیله مردم است.

 

تحلیل های اولیه كلام و کنش متقابل

هابرماس در سال 1970دو مقاله نوشت که نشانگر بازگشت به ایده حوزه عمومی بود با این تفاوت که این بار اطمینان نظری بیشتر داشت.آنها(این دو مقاله) همچنین نشانگر تاکید بیشتر بر فرایندهای ارتباط و کنش متقابل بودند.هابرماس در مقاله«تحریف سیستماتیک ارتباطات»طبیعت یک ارتباط تحریف نشده را طرح کرده است7.این طرح کلی با توجه به ماهیت وبری هابرماس یک تیپ ایده آل است.هدف، تعیین اصول و ماهیت ارتباط تحریف نشده است؛ بر این اساس بهتر می توان آن دسته از فرایندهایی را که همانند سلطه منجر به تحریف ارتباط می شوند تشریح کرد.سوال این است که ارتباط تحریف نشده چه ویژگی هایی دارد؟هابرماس در پاسخ؛  پنج ویژگی را عنوان کرده است :1- بیان ها،کنش ها و اشاره ها( Gestures) متناقض نیستند؛2-ارتباط عام بوده و بوسیله استاندارهای فرهنگی که تعیین کننده شایستگی هستند تایید می شوند.3-کنشگران به خودی خود بتوانند بین ویژگی های زبانی تمایز قائل شوند و رویدادها و جزئیات بوسیله زبان توصیف شود؛4- ارتباط اجازه فهم میان ذهنی را فراهم کرده و یا توان بالقوه ای برای فهم وضعیت ذهنی دیگر ی و یا احساس سهیم شدن در معانی انباشتی(Collective meanings) را تولید کند؛5- مفهوم سازی های زمان و فضا بوسیله کنشگران پذیرفته شده تا در فرایند ارتباط چیزهای مختلف را زمانیکه بصورت عینی و یا بصورت ذهنی مشاهده و تجربه می کنند، معنی کنند.جزئیات تحلیلهای او[هابرماس]بر تحریف ارتباط در مقایسه با چیزی که نظریه انتقادی ادعای مفهوم سازی اش را دارد از ضرورت کمتری برخوردار است.برای هابرماس مفهوم سازی ارتباط تحریف نشده به منزله پوششی برای پشتیبانی از انتقاد در مقابل فشارهای اجتماعی است که برای تحقق ارتباطی ایده آل مانع تراشی می کنند.علاوه بر این همانطور که کارهای بعدی اش نشان می دهدهابرماس بر وضعیت چهارم یا ارتباط و هم ذهنی(Intersubjectivity) میان کنشگران تاکید می کند.

این تاکید در مقاله دیگر او در سال 1970 با عنوان«به سوی نظریه مهارت ارتباطی8» ظاهر می شود.جزئیات این بحث بطور کامل انتقادی نيست؛ بویژه از این نظر که اندیشه او دستخوش میانه روی های بعدی شده بود.هابرماس استدلال می کند که برای دست یافتن کنشگران به مهارت،آنها بایستی هرچه بیشتر به قواعد زبانی چگونگی ساخت جملات و کلام آشنایی داشته باشند.آنها همچنین بایستی به «ایدئولوژی مقوم عمومیت» که «بخشی از ساختار زبان اجتماعی جامعه است»تسلط داشته باشند.درپس این زبان زرگری(Jargon)این ایده نهفته است که معنای زبان و سخن بافتمند(Contextual)بوده و کنشگران اندوخته یا ذخایری از دانش را برای تفسیر معانی آن سخنان به کار می برند.سپس هابرماس تیپ ایده آل دیگری نیز طرح می کند؛«وضعیت ایده آل کلام»که در آن کنشگران واجد همه مهارتهای زبانی و دانش زمینه ای مرتبط برای یک ارتباط تحریف نشده هستند.

بنابراین در اوایل دهه هفتاد،هابرماس بازبینی نظریه انتقادی را در راستای تاکید بر فرایند کنش متقابل بواسطه کلام را شروع می کند.کنش های کلامی که تفسیرشان مبتنی بر ذخایری از دانش-ارزشها،هنجارها،شیوه های فهم،اثرات حافظه(Memory traces) و نظایرآن-است.این ایده آلهای فرایندهای کلامی، بیانگر شکل دیگری از رمانتیکی کردن حوزه عمومی است؛جائیکه موضوعات به صورتی باز،عقلانی،مستدل و محاوره ای حل می شوند.کاری که هابرماس کرده است؛مطمئنا تکراردیدگاه«چه چیز خوب و مطلوب است»با واژگانی بسیار نظری و مفهومی است؛با وجود این می توانست استدلال کند که تفاوت زیادی بین رمانتیکی کردن چهره حوزه عمومی و مفهوم سازی تیپ ایده آلی کلام وجود ندارد.اما با این مفهوم سازی هدف نظریه انتقادی بایستی پرده گشایی از وضعیت هایی باشد که ارتباط را منحرف کرده و از تحقق وضعیت ایده آل کلام ممانعت می کنند.اتوپیای هابرماس جامعه ای است که در آن کنشگران بدون تحریف با یکدیگر ارتباط برقرارکرده، وضعیت ذهنی دیگری  را احساس و اختلافات خود را به صورتی آشکار،از طریق مباحثه ای بدور از محدودیت ها وفشارهای بیرونی حل کنند.به عبارت دیگر او خواستار احیاء حوزه عمومی است اما به روشی که بیشتر حاوی کنشهای متقابل روزانه مردم باشد.

هابرماس در تلاش برای ساختن رویکردی عقلانی جهت تحقق این اتوپیا، جهت گیری های متعدد داشته است.به شکلی استعاری از نظریه روانشناسی  به مثابه روشی جهت نشان دادن تحریفی کمک می گیرد که مانعی برای مباحثه ای صریح است9.اما این سیر روانشناختی در مقایسه با تاکیدات او بر جریان عمل ارتباطی و کنش متقابل به منزله اساس ایجاد جامعه ای با سلطه و محدودیت های کمتر، اهمیتی بسیار ناچیز دارد.بنابراین در اواسط دهه هفتاد(1970) به تحلیل هایش برچسب واقعیت های عام(Universal pragmatics) می زند چیزی که در مجموع«نظریه کنش ارتباطی10»است.جلوتر این نظریه به شکل جزئی تری تشریح شده است اما اجازه دهید تا عناصر کلیدی آنرا به شکل خلاصه مرور کنیم.اصطلاح «ارتباط» چندین واژه را شامل می شود،دستور زبان و نحو؛همچنین این اصطلاح شامل چیزی است که هابرماس آنرا«ادعاهای اعتباری»(Validity claims) می نامد.ادعاهای اعتباری سه نوع هستند:1- آندسته از بیاناتی که جهت کنش بوسیله زبان نشان داده می شود که برای دستیابی به هدف بسیار موثر است؛2- ادعای اینکه یک کنش با توجه به هنجارهای مرتبط دقیق و صحیح است؛3- ادعای صمیمی و قابل اعتماد بودن تجربه های ذهنی که بصورت کنش های زبانی بیان می شوند.همه کنش های كلامي دلالت بر این سه نوع ادعا دارند با وجود این در یک کنش كلامي ممکن است یکی از سه نوع ادعای مذکور در مقایسه با دو نوع دیگر غالب باشد.پاسخگویان به ارتباط می توانند ادعاهای اعتباری را بپذیرند و یا به چالش بکشند،اگر(ادعاي اعتباري) به چالش کشیده شود در این صورت کنشگران اعتراض کرده و با بحث و انتقاد ارتباط شان را بازبینی می کنند.بدون تردید آنها ادعاهای خود را با استفاده از ذخایر دانش مشترک، شامل هنجارها،وسایل/اهداف موثر و صمیمیت به اضافه نقد و بازبینی آنها بازسازي مي كنند.این فرایند(که همچنان بیانگر تکرار مجدد حوزه عمومی است)زمانیکه ادعاها با قدرت و سلطه همراه می شوند روزمدارانه و غاصبانه می شود.اما زمانیکه ادعاها بر مبنای ارائه استدلال و استدالاهای مخالف ارائه و در یک بده بستان متقابل بین افراد طرح شوند، هابرماس از آن باعنوان یک «مباحثه عقلانی»(Rational discours) یاد می کند.بنابراین ساختار درونی بسیاری از فرایندهای کنش متقابل، واجد پتانسیل مباحثه عقلانی است که می تواند برای ایجاد جامعه ای آزادتر،بازتر و عادلانه تر به کار رود. هر مباحثه ایی صرفا نمی تواند بر عقلانیت وسایل /هدف مبتنی باشد،برای داوری پیرامون دو نوع دیگر ادعاهای اعتباری،یکی با توجه به شایستگی هنجاری و دیگری با توجه به خلوص نیت ذهنی انجام می گیرد.بنابراین کنشگران بطور ضمنی، دیگری را بر اساس فایده مندی،شایستگی های هنجاری و خلوص نیت موجود در کنش زبانی شان ارزیابی و نقد می کنند؛بنابراین هدف نظریه انتقادی آشکار ساختن وضعیت های اجتماعی است که همه فرایندهای به روز هر سه ادعای اعتباری را در بر می گیرند.

در این مسیر؛ هابرماس نظریه انتقادی را از تاکید لوکاچ،آدرنو،هورکهایمر بر آگاهی ذهنی به توجه به آگاهی میان ذهنی و فرایند کنش متقابل که محصولی درون ذهنی است سوق داده  و با تاکید بر ادعاهای اعتباری آنرا در جهت کنش كلامي تغییر داده است.هابرماس علاوه بر توجه به پتانسیل آلترناتیوهای لیبرالی موجود در آگاهی های ذهنی،توانست پتانسیل رهایی بخشی بیشتر و یا تمام کنش های ارتباطی را نیز نشان دهد.چراکه زبان و ارتباط پایه های کنش بوده و بقای جامعه نیز در نهایت بوسیله کنش تامین می شود.ایجاد جوامعی بامحدودیت های کم در گرو عینیت یافتن پویایی ذاتی فرایندهای ارتباط است.

مفهوم سازی مجدد تکامل اجتماعی هابرماس

کل نظریه انتقادی به جهت تلاش برای تحلیل دراز مدت تحول مراتب طاقت فرسای جامعه،تاریخی هستند.البته مساله اصلی نظریه انتقادی، تلفیق رویکردهای تحلیلی مربوط به توسعه جامعه سرمایه داری پیشرفته مارکس و وبر است. بنابراین طرح تحلیل های تاریخی –تکاملی از سوی هابرماس تعجب آور نیست اما بر خلاف وبر او در روند تکامل را واجد پتانسیل رهایی بخشی می داند.او همزمان با احیاء باور رهایی بخشی موجود در اندیشه مارکس از خطای پیش بینی موجود در اندیشه مارکس اجتناب می کند.نخستین تلاش عمده هابرماس برای موثر واقع شدن بر این تلفیق در کتاب«مفهوم سازی دوباره ماده گرایی تاریخی»ظاهر می شود که بخشی از آن درارتباطات و تکامل اجتماعی ترجمه و طرح شده است.12

رویکرد هابرماس به تکامل با بسیاری از مباحث اخیر همراه است و تنها مرور مختصری از مباحث عام او می تواند زمینه ايی را برای تحلیل ترکیبات نظری اخیرتر او یعنی نظریه کنش ارتباطی فراهم کند13.در بسیاری از جهات هابرماس دوباره کارکردگرایی سنتی را در توصیفات وبر و مارکس از تکامل؛ دخالت می دهد؛اما با تاکیدات پدیدارشناسانه و ساختارگرایانه.

همانند دیگر نظریه های کارکردی او تکامل را همانند فرایندهایی از تفکیک پذیری ساختاری و ظهورمشکلات پیوستگی می بیند.او همچنین زمانیکه از قابلیت پیوستگی سیستم های پیچیده در سازگاری فزاینده بحث می کند،با الهام از هربرت اسپنسر،تالکوت پارسونز و نیکلاس لومان از افزایش پتانسیل جامعه برای مواجهه با محیط سخن می گوید.14که این سیستم های پیچیده در مقایسه با سیستم های ساده تر بهتر می توانند با محیط خودشان سازگار شوند.بنابراین سوال اصلی این است که کدام وضعیت ها پیوستگی را افزایش یا کاهش می دهند؟چراکه بدون پیوستگی ،تفکیک پذیر مسائل جدی تری بوجود می آورد.

 هابرماس در تحليل هايش از  پیوستگی سیستم،استدلال می کندکه محتوی جهان بینی یا ذخایر دانش کنشگران فردی عبارت است از  یادگیری قابلیت ها و ذخایر اطلاعاتیکه تمام سطح یادگیری یک جامعه را در بر می گیرند.به ترتیب؛ این سطح یادگیری نيز پتانسیل های هدایت کننده اجتماعی را جهت پاسخگونی به مسائل محیطی شکل می دهند.زمانهايي هابرماس به سطوح یادگیری به مثابه اصول سازماندهی رجوع می کند؛در مواقعی این سطوح یادگیری برای هابرماس حکم اصول سازماندهی را دارند.به این ترتیب زمانيکه سیستم با مشکلات پیوستگی درونی و اتفاقات بیرونی مواجه می شود ذخایر دانشی و جهان بینی کنشگران فردی همانند اصول سازماندهی و قابلیت های  هدایت کننده عمل می کنند، که به ترتیب توانایی یک سیستم را در پاسخ به محیط تعیین می کنند.برای نمونه ؛جامعه ای تنها با اسطورهای مذهبی، پیچیدگی کمتری خواهد داشت و در مقایسه با جوامع پیچیده تری که دارای ذخایر عظیمی از تکنولوژی و  مجموعه هایی از فرایندهای هنجاری تعیین کننده اصول سازماندهی هستند،کمتر قادر خواهد بودکه به چالشهای محیطی پاسخ دهد.اما جوامعي كه مي توانند«يادبگيرند15»(Learn)زمانيكه با مشكلاتي فراتر از پتانسيل هاي سازماندهي و مكانيسم هاي هدايت كننده رايج شان مواجه مي شوند،خواهند توانست فراتر از پتانسيل هاي شناختي موجوددر ذخاير دانش و جهان بيني كنشگران فردي،چگونگي سازماندهي مجدد كنش هايشان را به افراد بياموزند.نتيجه اين يادگيري،ايجاد سطوح جديدي از اطلاعات است كه امكان توسعه پتانسيل هاي جديد سازماندهي را براي تامين پيوستگي به رغم افزايش تفكيك پذيري و پيچيدگي ها،فراهم مي كند.

اساس پيوستگي اجتماعي مبتني بر فرايندهاي ارتباطي كنشگران و توسعه فهم متقابل و ذخاير دانش است.با افزايش بازدارندگي فرايندهاي كنشي بوسيله الگوهاي اقتصادي و سازماندهي هاي سياسي،پتانسيل يادگيري اجتماعي نيز به شكل متناظري كاهش مي يابد.يكي از عمده ترين مسائل پيوستگي جوامع سرمايه داري همبستگي نيروهاي مادي توليد(اقتصاد مديريت شده بوسيله دولت)از يك طرف و ذخاير فرهنگي دانش ناشي از  كنش متقابل ارتباطي، از سوي ديگر است.جوامعي كه در قلمرو سياسي و اقتصادي؛ بدون كسب همبستگي مبتني بر يك سطح هنجاري و فرهنگي، بصورت مادي ناهمگون مي شوند؛ ناهمگون باقي مانده و دچار بحران خواهند شد.

ساخت دروني اين پويايي ها در تداوم شان است.بايستي به فرايندهاي كنش متقابل كه يكپارچگي سمبلهاي فرهنگي را توليد و بازتوليدمي كنند وزني برابر با فرايند كار كه  توليد و باز توليد مادي را بوجود مي آورد؛ داده شود.هابرماس رويكرد كاملا علمي خود را نيز بر همين اساس در نظريه كنش ارتباطي پيش برده است.

نظريه كنش ارتباطي

نظريه كنش ارتباطي در دو جلد؛جمع بندي رشته هاي متفاوت افكار هابرماس در شبكه اي نسبتا منطقي است16.با وجود اين در عين تاييد جامعيت آموخته ها و دانش اش،هابرماس برفراز چشم اندازهاي بزرگ روشنفكري پرسه زده است.در واژگان توماس مك كارتي؛ هابرماس انديشه هايش را از طريق«تركيب غيرمعمول ساختارهاي نظري با بازتوليد تاريخي ايده هاي نظريه هاي جامعه شناسي كلاسيك توسعه داده است17.»انديشمنداني چون ماركس،وبر،دوركيم،ميد،لوكاچ،هوركهايمر،آدرنو و پارسونز هنوز براي هابرماس در« قيد حيات هستند» و همانند «طرف گفتگوي واقعي18» رفتار مي كنند.در نتيجه هر دو جلد از طريق مروري انتقادي بر قسمت هاي برگزيده كار انديشمندان مختلف و به كاربستن ايده هاي كليدي؛ نهايي شده اند.نتيجه نهايي اين مرور گردگيرانه؛ تركيب دقيق ايده ها در كالبد يك نظريه انتقادي است.

قضيه اصلي هابرماس در پايان جلد نخست خلاصه شده است:

اگر فرض کنیم که گونه بشر خودش را از طریق عملکردهای هماهنگ شده اجتماعی اعضای خودش حفظ کرده و این هماهنگی حاصل ارتباط- و در حوزه های جدی زندگی از طریق ارتباط منتج به توافق-پس باز تولید گونه ها مستلزم  وضعیت های رضایت بخشی از عقلانیت ذاتی درون کنش ارتباطی است.19

به عبارت دیگر ماهیت فرایندهای کنش ارتباطی،جائیکه کنشگران بصورت ضمنی ،می سازند،(Makeطرح می کنند) به چالش می کشند و ادعاهای اعتباری یکی دیگر را می پذیرند،عقلانیتی است که می تواند بطور بالقوه اساس بازسازی نظم اجتماعی،به سياقي با کمترین ستم ها باشد.بنابراین نخستین جلد نظریه کنش ارتباطی بر کنش و عقلانیت متمرکز شده و تلاشی است برای مفهوم سازی فرایندها به شیوه ای که تاکیدات از آگاهی و ذهنیت افراد به فرایندهای کنش متقابل نمادین تغییر می کند.از یک نظر می توان گفت که در جائیکه جلد نخست حاوی جامعه شناسی خرد هابرماس است جلد دوم  جامعه شناسی کلان او را شامل می شود.در جلد دوم هابرماس با مفهوم سیستم شروع کرده و تلاش می کند آنرا از طریق مفهوم پدیدارشناختی جهان زندگی دوباره مفهوم سازی و به فرایندهای خرد کنش و کنش ارتباطی ربط دهد.

پروژه ای جامع

 اجازه دهید تا بحث کلی را بصورت مختصر مرور کرده و سپس با تحلیل های جزئی تر به جلدهای اول و دوم برگردیم.چهار نوع کنش از یکدیگر متمایز شده است:1- غایتمند یا هدفمند(Teleological)2- هنجاری(Normative)3- نمایشی(Dramaturgical) و 4- ارتباطی(Cmmunicative).تنها کنش ارتباطی حاوی عناصری است که کنشگران از طریق آنها به فهم درون ذهنی می رسند.هر کنش ارتباطی- که به شکل واقعی کنش متقابل است- مجموعه ای از تصورات زمینه ای و ذخایر دانش را پیش فرض قرار می دهد که به زعم هابرماس همان جهان زندگی است.همچنین عمل کننده های درون هر جامعه، فرایندهای «نظام» هستند که حفاظت مادی گونه ها و بقای آنها را پوشش می دهند.روند تکامل برای فرایندهای نظام و جهان زندگی، تفکیک پذیری درونی و متمایز شدن بیرونی از یکدیگر است.انسجام یک جامعه در گرو تعادل بین نظام و جهان زندگی است. این تعادل به هر حال هم پای فرابالیدن یا تحول جامعه مدرن بسوی فرایندهای نظام وارونه شده و حول محور اقتصاد و دولت(همچنین قانون،خانواده و دیگر ساختارهای بازتولید شده) چرخیده و فرایندهای جهان زندگی را استعمار کرده و بر آن مسلط می شود؛جهانیکه بر اشتراک معنایی،میان ذهنی و شناخت استوار است.در نتیجه جامعه مدرن به شکل ناخوشایندی انسجام می یابد.

 مسائل انسجامی جوامع سرمایه داری در بحرانهای بازتولید« جهان زندگی» هویدا می شوند، بحرانهایی که در آن کنش های کنش متقابل ارتباطی که بازتولید کننده جهان زندگی هستند با «رسانه های انحرافی» نظیر پول و قدرت که بازتولید کننده  فرایندهای نظام(اقتصاد و دولت) هستند جایگزین می شوند.حل این بحرانها در گرو تعادل مجدد رابطه بین فرایندهای نظام و جهان زندگی است.این تعادل مجدد از طریق احیاء حوزه عمومی در عرصه های اقتصادی و سیاسی و  ایجاد موقعیت هایی که کنش ارتباطی(کنش متقابل)بتواند بدون قید و بند رسانه های نظام نظیر قدرت و پول جریان یابد؛بوجود خواهد آمد.بنابراین هدف نظریه انتقادی اثبات واقعیت های استعمار جهان زندگی و پیشنهاد رویکردهایی است که از طریق آنها بتوان موقعیت های کنش ارتباطی(کنش متقابل) را بازسازی و بازتوانی کرد.چیزی که بحث کلی هابرماس را تشکیل می دهد و اکنون می توانیم بخشی از اجزای آنرا تشریح کنیم.

مفهوم سازی مجدد تکامل اجتماعی هابرماس

کل نظریه انتقادی به جهت تلاش برای تحلیل دراز مدت تحول مراتب طاقت فرسای جامعه،تاریخی هستند.البته مساله اصلی نظریه انتقادی، تلفیق رویکردهای تحلیلی مربوط به توسعه جامعه سرمایه داری پیشرفته مارکس و وبر است. بنابراین طرح تحلیل های تاریخی –تکاملی از سوی هابرماس تعجب آور نیست اما بر خلاف وبر او در روند تکامل را واجد پتانسیل رهایی بخشی می داند.او همزمان با احیاء باور رهایی بخشی موجود در اندیشه مارکس از خطای پیش بینی موجود در اندیشه مارکس اجتناب می کند.نخستین تلاش عمده هابرماس برای موثر واقع شدن بر این تلفیق در کتاب«مفهوم سازی دوباره ماده گرایی تاریخی»ظاهر می شود که بخشی از آن درارتباطات و تکامل اجتماعی ترجمه و طرح شده است.12

رویکرد هابرماس به تکامل با بسیاری از مباحث اخیر همراه است و تنها مرور مختصری از مباحث عام او می تواند زمینه ايی را برای تحلیل ترکیبات نظری اخیرتر او یعنی نظریه کنش ارتباطی فراهم کند13.در بسیاری از جهات هابرماس دوباره کارکردگرایی سنتی را در توصیفات وبر و مارکس از تکامل؛ دخالت می دهد؛اما با تاکیدات پدیدارشناسانه و ساختارگرایانه.

همانند دیگر نظریه های کارکردی او تکامل را همانند فرایندهایی از تفکیک پذیری ساختاری و ظهورمشکلات پیوستگی می بیند.او همچنین زمانیکه از قابلیت پیوستگی سیستم های پیچیده در سازگاری فزاینده بحث می کند،با الهام از هربرت اسپنسر،تالکوت پارسونز و نیکلاس لومان از افزایش پتانسیل جامعه برای مواجهه با محیط سخن می گوید.14که این سیستم های پیچیده در مقایسه با سیستم های ساده تر بهتر می توانند با محیط خودشان سازگار شوند.بنابراین سوال اصلی این است که کدام وضعیت ها پیوستگی را افزایش یا کاهش می دهند؟چراکه بدون پیوستگی ،تفکیک پذیر مسائل جدی تری بوجود می آورد.

 هابرماس در تحليل هايش از  پیوستگی سیستم،استدلال می کندکه محتوی جهان بینی یا ذخایر دانش کنشگران فردی عبارت است از  یادگیری قابلیت ها و ذخایر اطلاعاتیکه تمام سطح یادگیری یک جامعه را در بر می گیرند.به ترتیب؛ این سطح یادگیری نيز پتانسیل های هدایت کننده اجتماعی را جهت پاسخگونی به مسائل محیطی شکل می دهند.زمانهايي هابرماس به سطوح یادگیری به مثابه اصول سازماندهی رجوع می کند؛در مواقعی این سطوح یادگیری برای هابرماس حکم اصول سازماندهی را دارند.به این ترتیب زمانيکه سیستم با مشکلات پیوستگی درونی و اتفاقات بیرونی مواجه می شود ذخایر دانشی و جهان بینی کنشگران فردی همانند اصول سازماندهی و قابلیت های  هدایت کننده عمل می کنند، که به ترتیب توانایی یک سیستم را در پاسخ به محیط تعیین می کنند.برای نمونه ؛جامعه ای تنها با اسطورهای مذهبی، پیچیدگی کمتری خواهد داشت و در مقایسه با جوامع پیچیده تری که دارای ذخایر عظیمی از تکنولوژی و  مجموعه هایی از فرایندهای هنجاری تعیین کننده اصول سازماندهی هستند،کمتر قادر خواهد بودکه به چالشهای محیطی پاسخ دهد.اما جوامعي كه مي توانند«يادبگيرند15»(Learn)زمانيكه با مشكلاتي فراتر از پتانسيل هاي سازماندهي و مكانيسم هاي هدايت كننده رايج شان مواجه مي شوند،خواهند توانست فراتر از پتانسيل هاي شناختي موجوددر ذخاير دانش و جهان بيني كنشگران فردي،چگونگي سازماندهي مجدد كنش هايشان را به افراد بياموزند.نتيجه اين يادگيري،ايجاد سطوح جديدي از اطلاعات است كه امكان توسعه پتانسيل هاي جديد سازماندهي را براي تامين پيوستگي به رغم افزايش تفكيك پذيري و پيچيدگي ها،فراهم مي كند.

اساس پيوستگي اجتماعي مبتني بر فرايندهاي ارتباطي كنشگران و توسعه فهم متقابل و ذخاير دانش است.با افزايش بازدارندگي فرايندهاي كنشي بوسيله الگوهاي اقتصادي و سازماندهي هاي سياسي،پتانسيل يادگيري اجتماعي نيز به شكل متناظري كاهش مي يابد.يكي از عمده ترين مسائل پيوستگي جوامع سرمايه داري همبستگي نيروهاي مادي توليد(اقتصاد مديريت شده بوسيله دولت)از يك طرف و ذخاير فرهنگي دانش ناشي از  كنش متقابل ارتباطي، از سوي ديگر است.جوامعي كه در قلمرو سياسي و اقتصادي؛ بدون كسب همبستگي مبتني بر يك سطح هنجاري و فرهنگي، بصورت مادي ناهمگون مي شوند؛ ناهمگون باقي مانده و دچار بحران خواهند شد.

ساخت دروني اين پويايي ها در تداوم شان است.بايستي به فرايندهاي كنش متقابل كه يكپارچگي سمبلهاي فرهنگي را توليد و بازتوليدمي كنند وزني برابر با فرايند كار كه  توليد و باز توليد مادي را بوجود مي آورد؛ داده شود.هابرماس رويكرد كاملا علمي خود را نيز بر همين اساس در نظريه كنش ارتباطي پيش برده است.

نظريه كنش ارتباطي

نظريه كنش ارتباطي در دو جلد؛جمع بندي رشته هاي متفاوت افكار هابرماس در شبكه اي نسبتا منطقي است16.با وجود اين در عين تاييد جامعيت آموخته ها و دانش اش،هابرماس برفراز چشم اندازهاي بزرگ روشنفكري پرسه زده است.در واژگان توماس مك كارتي؛ هابرماس انديشه هايش را از طريق«تركيب غيرمعمول ساختارهاي نظري با بازتوليد تاريخي ايده هاي نظريه هاي جامعه شناسي كلاسيك توسعه داده است17.»انديشمنداني چون ماركس،وبر،دوركيم،ميد،لوكاچ،هوركهايمر،آدرنو و پارسونز هنوز براي هابرماس در« قيد حيات هستند» و همانند «طرف گفتگوي واقعي18» رفتار مي كنند.در نتيجه هر دو جلد از طريق مروري انتقادي بر قسمت هاي برگزيده كار انديشمندان مختلف و به كاربستن ايده هاي كليدي؛ نهايي شده اند.نتيجه نهايي اين مرور گردگيرانه؛ تركيب دقيق ايده ها در كالبد يك نظريه انتقادي است.

قضيه اصلي هابرماس در پايان جلد نخست خلاصه شده است:

اگر فرض کنیم که گونه بشر خودش را از طریق عملکردهای هماهنگ شده اجتماعی اعضای خودش حفظ کرده و این هماهنگی حاصل ارتباط- و در حوزه های جدی زندگی از طریق ارتباط منتج به توافق-پس باز تولید گونه ها مستلزم  وضعیت های رضایت بخشی از عقلانیت ذاتی درون کنش ارتباطی است.19

به عبارت دیگر ماهیت فرایندهای کنش ارتباطی،جائیکه کنشگران بصورت ضمنی ،می سازند،(Makeطرح می کنند) به چالش می کشند و ادعاهای اعتباری یکی دیگر را می پذیرند،عقلانیتی است که می تواند بطور بالقوه اساس بازسازی نظم اجتماعی،به سياقي با کمترین ستم ها باشد.بنابراین نخستین جلد نظریه کنش ارتباطی بر کنش و عقلانیت متمرکز شده و تلاشی است برای مفهوم سازی فرایندها به شیوه ای که تاکیدات از آگاهی و ذهنیت افراد به فرایندهای کنش متقابل نمادین تغییر می کند.از یک نظر می توان گفت که در جائیکه جلد نخست حاوی جامعه شناسی خرد هابرماس است جلد دوم  جامعه شناسی کلان او را شامل می شود.در جلد دوم هابرماس با مفهوم سیستم شروع کرده و تلاش می کند آنرا از طریق مفهوم پدیدارشناختی جهان زندگی دوباره مفهوم سازی و به فرایندهای خرد کنش و کنش ارتباطی ربط دهد.

پروژه ای جامع

 اجازه دهید تا بحث کلی را بصورت مختصر مرور کرده و سپس با تحلیل های جزئی تر به جلدهای اول و دوم برگردیم.چهار نوع کنش از یکدیگر متمایز شده است:1- غایتمند یا هدفمند(Teleological)2- هنجاری(Normative)3- نمایشی(Dramaturgical) و 4- ارتباطی(Cmmunicative).تنها کنش ارتباطی حاوی عناصری است که کنشگران از طریق آنها به فهم درون ذهنی می رسند.هر کنش ارتباطی- که به شکل واقعی کنش متقابل است- مجموعه ای از تصورات زمینه ای و ذخایر دانش را پیش فرض قرار می دهد که به زعم هابرماس همان جهان زندگی است.همچنین عمل کننده های درون هر جامعه، فرایندهای «نظام» هستند که حفاظت مادی گونه ها و بقای آنها را پوشش می دهند.روند تکامل برای فرایندهای نظام و جهان زندگی، تفکیک پذیری درونی و متمایز شدن بیرونی از یکدیگر است.انسجام یک جامعه در گرو تعادل بین نظام و جهان زندگی است. این تعادل به هر حال هم پای فرابالیدن یا تحول جامعه مدرن بسوی فرایندهای نظام وارونه شده و حول محور اقتصاد و دولت(همچنین قانون،خانواده و دیگر ساختارهای بازتولید شده) چرخیده و فرایندهای جهان زندگی را استعمار کرده و بر آن مسلط می شود؛جهانیکه بر اشتراک معنایی،میان ذهنی و شناخت استوار است.در نتیجه جامعه مدرن به شکل ناخوشایندی انسجام می یابد.

 مسائل انسجامی جوامع سرمایه داری در بحرانهای بازتولید« جهان زندگی» هویدا می شوند، بحرانهایی که در آن کنش های کنش متقابل ارتباطی که بازتولید کننده جهان زندگی هستند با «رسانه های انحرافی» نظیر پول و قدرت که بازتولید کننده  فرایندهای نظام(اقتصاد و دولت) هستند جایگزین می شوند.حل این بحرانها در گرو تعادل مجدد رابطه بین فرایندهای نظام و جهان زندگی است.این تعادل مجدد از طریق احیاء حوزه عمومی در عرصه های اقتصادی و سیاسی و  ایجاد موقعیت هایی که کنش ارتباطی(کنش متقابل)بتواند بدون قید و بند رسانه های نظام نظیر قدرت و پول جریان یابد؛بوجود خواهد آمد.بنابراین هدف نظریه انتقادی اثبات واقعیت های استعمار جهان زندگی و پیشنهاد رویکردهایی است که از طریق آنها بتوان موقعیت های کنش ارتباطی(کنش متقابل) را بازسازی و بازتوانی کرد.چیزی که بحث کلی هابرماس را تشکیل می دهد و اکنون می توانیم بخشی از اجزای آنرا تشریح کنیم.

مفهوم سازی مجدد کنش و عقلانیت

در جلد نخست«نظریه کنش ارتباطی»هابرماس تحلیلی طولانی و جزئی تری از مفهوم سازی وبری کنش و عقلانیت را بر عهده می گیرد.او بدنبال این است که عقلانيت و کنش را در جهتی مفهوم سازی کند که به او اجازه دهد تا کنش عقلانی را فراتر از فشارهای الزام آور، واجد پتانسیل لیبرالی ببیند20.در این راستا او بر این باور است که بتواند از بدبینی وبری و ذهن گرایی لوکاچ،آدرنو و هورکهایمر اجتناب کند؛جمع بندی هابرماس از چندین نوع اصلی کنش عبارتند از:

1- کنش غایتمند، رفتارهایی هستند که در راستای محاسبات ابزاری مختلف و انتخاب شایسته ترین آنها جهت فهم اهداف روشن جهت گیری می شوند.تبدیل هر کنش به استراتژی، زمانی است که عوامل کنشی دیگری در محاسبات نفر دیگر وارد می شود.همچنین هابرماس این کنش را ابزارمند نیز می نامد چراکه ابزارها در راستای تحقق اهداف مورد توجه قرار می گیرند.اینکه تاکید هابرماس بر این نوع کنش، اغلب با عنایت به «کنش عقلانی» موجود در مفهوم سازی های قبلی عقلانیت همراه بوده؛ بسیار مهم است.همانگونه که استدلال می کند این نگاه به عقلانیت بسیار سطحی بوده و نظریه انتقادی را به اجبار در دامي مفهومی می اندازد:اگر غایتمندی یا  عقلانیت وسایل/هدف فراتر از جهان مدرن در نظر گرفته شده و به پریشانی مردم منتج شود؛پس نظریه انتقادی چگونه می تواند جایگزین هایی برای عقلانیت طرح کند؟Would not such a rational theory be yet one more oppressive application of means and ends rationality? پاسخ این سوالات در تعیین تمایز انواع کنش ها و این امر نهفته است که عقلانیت صحیح نه در کنش غایتمند بلکه در کنش ارتباطی است.

2- کنش نظم یافته هنجاری، رفتاری است که در راستای ارزشهای رایج گروه جهت گیری شده است بنابراین کنش هنجاری بدنبال پیروی از انتظارات هنجاری گروههای سازمان یافته جمعی از افراد است.

3- کنش نمایشی رفتاری است که در آن کنش بصورت آگاهانه قبل از مخاطبان یا عامه توسط خود کنشگر دستکاری می شود،از آنجا که کنش شامل دستکاری متقابل کنشگران از رفتار خودشان به منظور نشان دادن مقصودشان است؛[کنش نمایشی]خود مدارانه شده(Egocentered) است.اما از آنجا که دستکاری در متنی از فعالیت های سازمان یافته انجام می گیرد این [نوع کنش]،  اجتماعی نیز هست.

4- کنش ارتباطی، کنش متقابل عواملی است که از زبان و نمادهای کلامی به مثابه روشی برای فهم متقابل موقعیت ها و طرح هایشان در رابطه با  کنش استفاده می کنند تا در چگونگی همانگ کردن رفتارهایشان به توافق برسند.

این چهار نوع کنش پیش فرض انواع متفاوتی از جهان ها هستند.بطوریکه هر کنش در راستای جنبه متفاوتی از جهان انجام می گیرد که می توان به ترتیب زیر آنها را متمایز کرد:1- جهان عینی یا بیرونی مربوط به عین های قابل دستکاری؛2-جهان اجتماعی ارزشها،هنجارها و دیگر انتظارات مشخص اجتماعی؛3- جهان ذهنی مربوط به تجارب.کنش غایتمند مقدمتا مبتنی بر جهان عینی است؛بگونه ای هنجاری کنش از طریق جامعه کنترل می شود و بصورت نمایشی با ذهنیت و جهان بیرونی.اما تنها با کنش ارتباطی است که کنشگران به منظور توافق بر سر تعاریف عام از موقعیت ها، همزمان به چیزهایی در جهان عین،جامعه و ذهن رجوع می کنند.بنابراین هر کنش ارتباطی بصورت بالقوه در مقایسه با دیگر کنشها، عقلانی تر است.چراکه با هر سه نوع جهان و ادعاهای اعتباری همراه است.هر کنش کلامی بیانگر این است که:1- گزاره ها در«محتوی گزاره ای» و یا در ارجاع به جهان بیرونی و عینی صحیح هستند؛2-گزاره ها با ارتباط به متن هنجاری موجود،یا جهان اجتماعی دقیق هستند؛3- گزاره هاصمیمی و بیانگر علایق،تجارب و جهان ذهنی کنشگران هستند23.فرایندهای مربوط به کنش ارتباطی بصورت ذاتی در مقایسه با دیگر انواع کنش عقلانی تر هستند چراکه  درون این سه نوع ادعاهای اعتباری ساخته و پذیرفته و یا بوسیله دیگران به  چالش کشیده می شوند.اگر ادعای اعتباری پذیرفته نشود در اینصورت به بحث و گفتگو گذاشته می شود تا تحقق شناخت بدون توسل به اعمال زور و قدرت باشد24. فرایندهای دستیابی به شناخت از طریق پذیرش یا مباحثه  از موضع مخالف ادعاهای اعتباری انجام می گیرد.

پس زمینه مربوط به پيش فهم هاي ريشه دار فرهنگي است.این پس زمینه مساله دار نمی شود تا آنکه مشارکت کنندگان بخشی از ذخایر دانش را در یک زمان معین به کار گرفته، موضوعی کرده و به آزمون  کشند.در اين گستره تعاريف موقعيت هاتوسط خود مشاركت كنندگان به بحث و مذاكره گذاشته مي شود.اين بخش مضموني جهان زندگي با هر تعريف بديعي از موقعيت خنثي مي شود.25

بنابراین در فرایندهای ساخت ادعاهای اعتباری،از طریق کنش کلامی،کنشگران از تعاریف های موجود موقعیت ها استفاده می کنند یا موارد تازه ای را جهت ثبات نظم در روابط اجتماعی شان بوجود می آورند.تعاریفی که بخشی از ذخایر دانش آنان در جهان زندگی شده و  از طریق ادعاهای اعتباری ساخته شده،پذیرفته شده و نقد شده واستاندارد می شوند.بنابراین در تحقق شناخت از خلال کنش ارتباطی،جهان زندگی به مثابه مرجعی برای داوری ادعاهای اعتباری عمل می کند؛که شامل محدوده ای تام از جهان های عینی،اجتماعی و ذهنی است؛از این رو در نگاه هابرماس،عقلانیت ذاتی بسیاری از فرایندهای کنش ارتباطی از کنش های وسایل/هدف و یا کنش غایتمند26 بیشتر است به ترتیبی که هابرماس خلاصه می کند:«ما ویژگی های ساختار عقلانی فرایند رسیدن به فهم را در عبارتهایی خلاصه کرده ایم؛(a)سه جهان روابط کنشگران و مفاهیم مرتبط با جهانهای عینی،ذهنی  اجتماعی؛(b)ادعاهای معتبر گزاره ای راستین ،هنجاری،صادقانه،صمیمانه و یا معتبر؛(c)مفهوم توافق انگیخته شده عقلانی  مبتنی بر تشخیص میان ذهنی ادعاهای اعتباری قابل نقد و بررسی و (d)مفهوم دست یافتن به فهم به مثابه گفت وگوی دوستانه مربوط به تعاریف عام موقعیت27.

بنابراین همانطور که مردم بصورت ارتباطي عمل می کنند؛ همزمان با بکارگیری تعاریف عمومیت یافته،موقعیت آنها را نیز تولید می کنند؛تعاریفی که بخشی از جهان زندگی جامعه است.اگر آنها از طریق کنش ارتباطی، تولید و بازتولید شوند؛شالوده انسجام عقلانی و غیر ظالمانه یک جامعه خواهند شد.اکنون اجازه دهید تا به بحث هابرماس از مفهوم جهان زندگی مراجعت کنیم که همانند(court of appeals)در کنش ارتباطی خدمت می کند.

هابرماس بر این باور است که جهان زندگی«اشاعه ای فرهنگی» و سامانه  زبانشناختی ذخایر مربوط به الگوهای تفسیری است.اما الگوهای تفسیری چه چیزی هستند؟آنها چه کاری انجام می دهند؟پاسخ او همانطور که از هابرماس انتظار می رود نوع شناسی دیگر است.سه نوع الگوی تفسیری در جهان وجود دارد؛آنهایی که به فرهنگ و نظامی از نماد ها مربوط می شوند؛آنهایی که به جامعه و نهادهای اجتماعی مربوط می شوند و برخی دیگر در راستای شخصیت یا جنبه ای ا زخود و شدن را شامل می شوند که عبارتند از:1- کنشگران بطور ضمنی ،ذخایري از دانش مربوط به سنت های فرهنگی،باورهای ارزشی و ساختارهای زبانی را کسب یا در آن سهیم شده و از آنها در کنش متقابل استفاده می کنند.2- کنشگران همچنین می دانند چگونه روابط اجتماعی را ساماندهی کنند و کدام نوع و چه الگوهای هماهنگ کننده کنش متقابل مناسب و شایسته هستند؛3- و کنشگران می دانند،مردم چه چیزهایی را دوست دارند و چگونه بایستی عمل کنند و چه چیزي هنجاري یا غیر هنجاري است.

این سه نوع الگوی تفسیری با اظهارات هابرماس جهت دنبال کردن نیازهای کارکردی برای بازتوليد جهان زندگی مطابقت( به معنای پیوستگی اجتماعی) دارد.1- تحقق فهم از طریق کنش ارتباطی،دانش فرهنگی را اشاعه،حفظ وبازسازی می کند؛2- کنش ارتباطی که کنش متقابل را منظم و هماهنگ می کند،نیازهای همبستگی اجتماعی و گروهی را برآورده می سازد؛3- کنش ارتباطی ،کنشگران اجتماعی شده، نیازهای اطلاعاتی مربوط به هویت های شخصی را برآورده می کند28.

بنابراین سه جزء جهان زندگی –فرهنگ،جامعه –شخصیت-نیازهای همتراز مربوط به جامعه را-بازتولید فرهنگی،همبستگی اجتماعی و صورتیابی- را از طریق امتداد سه بعد با کنش ارتباطی؛تحقق یا دست یافته به فهم،تنظیم کنش متقابل و تاثیر بر اجتماعی شدن مدیریت می کند.همانگونه که هابرماس در جلد دوم خلاصه كرده:در جریان شناخت دیگري در خصوص موقعیت هایش،مشارکت کنندگان در ارتباط از موضع سنت فرهنگی که به کار می گیرند و همزمان هماهنگی کنشهایشان  را از طریق بازشناسی میان ذهنی مربوط به نقد پذیری ادعاهای معتبر و برمبنای عضویت شان در گروهها و همزمان در تحمیل پیوستگی شان از طریق مشارکت در کنش متقابل با افراد رقیب و افزایش جهت گیری های درونی کردن کودکان و کسب پتانسیل های عمومیت یافته برای کنش بازتولید می کنند29.

فرایندهای جهان زندگی در یک جامعه با فرایندهای نظام متداخلند.کنش در سیاست،اقتصاد،خانواده و دیگر زمینه های نهادی،محرک و بازتولید ابعاد فرهنگی،اجتماعی و شخصیتی جهان زندگی امتداد می یابد.با وجود این؛ روندهای تکاملی برای تفکیک پذیری جهان زندگی در راستای گسترش ذخایر دانش مرتبط با فرهنگ،جامعه و شخصیت و تفکیک پذیری فرایندهای نظام در جهت تمایز و جدا سازی شاخه های نهادی مانند اقتصاد،دولت،خانواده و قانون است.تفکیک پذیری ها، مسائل مربوط به پیوستگی و تعادل بین نظام و جهان زندگی را بوجود می آورند30 و در نتیجه مشکلات و بحرانهای جوامع مدرن افزایش می یابد.

دینامیک های تعادل و بحرانهای اجتماعی

از یک نظر هابرماس تحلیل های سنتی کارکردگرایان،پیرامون تفکیک پذیری فرهنگی و اجتماعی را با دیالکتیک مارکسیستها ترکیب می کند تا از این طریق بذرهای رهایی بخشی را جهت ایجاد یک جامعه حتی بسیار عقلانی شده و تفکیک یافته بکارد.با الهام از تحلیل همبستگی مکانیکی دورکیم،هابرماس استدلال می کندکه«بسیاری از سنت های فرهنگی از پیش تعیین می کنند که کدام ادعای معتبر،چه زمانی،کجا،برای چه،برای که و از سوی چه کسی بایستی پذیرفته شود،مشارکت کنندگان خیلی کم  این امکان را می یابند که خودشان پتانسیل گروهها را که موقعیت بلی یا خیر بر آن مبتنی است،تشریح و ارزیابی کنند31.»اما«از همبستگي مكانيكي حركت بسوي همبستگي ارگانيكي مبتني بر وابستگي دروني كاركردي شروع مي شود.»سپس«بسياري از جهان بيني هايي كه ذخاير فرهنگي معرفت را فراهم مي كنند،پراكنده مي شوند» و بعد«كاهش نيازبراي شناخت،از پيش بوسيله تفسيري از جهان زيست كه مصون از نقد است پوشش داده مي شود.»و به اين ترتيب«بيشترين نيازها بوسيله دستاوردهاي تفسيري خود مشاركت كنندگان برآورد مي شود.»به عبارت ديگر اگر جهان زندگي تداوم يافته و بازتوليد شود؛با رشد جامعه پيچيده ترشده و به عنوان مبنايي براي ارتباط جهت كنش هاي اجتماعي حتي ضرورت بيشتري مي يابد.در نتيجه پتانسيل بيشتر كنش ارتباطي عقلاني است چراكه نظم اجتماعي بسيار كم و ناچيز؛ بوسيله جهان زندگي ساده و تفكيك نشده تعيين مي شود.اما فرايندهاي نظام اين ظرفيت ها راكاهش مي دهند؛وظيفه نظريه انتقادي است كه ثابت كند فرايندهاي نظام چگونه جهان زندگي را استعمار كرده و از اين طريق ماهيت عقلاني و برتري بالقوه كنشهاي كلامي مربوط به عمل ارتباطي را مسدود كرده است.

فرايندهاي نظام چگونه محتوي بالقوه عمل ارتباطي را محدود كرده است؟همانطوريكه پايه هاي سنتي و مقدس جهان زندگي تحليل مي روند و بوسيله كنش متقابل زباني جايگزين مي شوند.روند متقابلي درتفكيك پذيري جهان زندگي درطول محورهاي اجتماعي،شخصيتي،فرهنگي و تفكيك پذيري فرايندهاي نظام وجود دارد.تكامل نظام شامل توسعه توليدات مادي از طريق استفاده گسترده از تكنولوژي،علوم و مكانيسم هايي مانند پول و قدرت براي اجراي فرايندهاي نظام است.اين رسانه ها بر ادعاهاي اعتباري مبتني نيستند،زمانيكه آنها در بيشتر عرصه هاي زندگي، رسانه كنش متقابل مي شوند-بازارها،بروكراسي ها،سياست هاي دولت رفاه،سيستم هاي مشروعيت بخش و حتي روابط خانوادگي-فرايندهاي مربوط به عمل ارتباطي كه براي بازتوليد جهان زندگي حياتي هستند مورد تجاوز و استعمار قرار مي گيرند.بنابراين فرايندهاي نظام از پول و قدرت به منزله رسانه اي براي همبستگي استفاده مي كنند و در اين فرايندها آنها«جهان زندگي را ازكاركردهايش براي همبستگي اجتماعي باز مي دارند33.تناقض طنز آميزي اينجا وجود دارد چراكه تفكيك پذيري جهان زندگي،تفكيك پذيري فرايندهاي نظام را تسهيل مي كند34؛بنابراين «عقلاني شدن جهان زندگي امكان رشد خرده نظام هايي را بوجود مي آورد كه به مانند ضد حمله اي به شكل مخرب عمل مي كنند.در جريان اين فرايند متناقض،سرمايه داري، بازار پويايي ايجادمي كندكه مصرف كننده پول است؛ كه بجاي ايجاد رفاه،قدرت دولت را در جهتي كه بحران هاي سياسي و اقتصادي را كاهش دهد به كار مي گيرد اما بحران ها را افزايش مي دهد به گونه اي كه بازتوليد جهان زندگي را نيز در بر مي گيرد.در عوض بحرانها وتضادهاي جديد«در عرصه هاي بازتوليد فرهنگي مربوط به همبستگي اجتماعي و اجتماعي شدن افزايش مي يابد36

هدف نظريه انتقادي

اكنون هابرماس به مفاهيم نخست و نظريه انتقادي اوليه عقب گرد كرده است.او ايده وبري ها را با بيان اين مطلب كه برخلاف ادعاي وبر عقلانيت صحيح درون كنش ارتباطي است  و نه كنش غايتمند(و استراتژيك يا ابزاري)از نو طرح كرده است.همچنين هابرماس نگاه نظريه انتقاي به بحران ها را دوباره تعريف كرده است:بر اين اساس كه بحران هاي مربوط به عقلاني شدن وجود ندارند بلكه بحران ها مربوط به استعمار فرايندهاي عقلاني –حقيقي هستند كه در ذات كنش هاي كلامي مربوط به عمل ارتباطي كه جهان زندگي را بازتوليد مي كنند قرار دارند و از اين جهت براي همبستگي اجتماعي حياتي هستند.بنابراين ساخت دروني فرايندهاي پيوستگي مربوط به تفكيك پذيري جوامع(توجه داشته باشيد:نه فرايندهاي ذهني مورد ادعاي نظريه انتقادي اخير) پتانسيلي براي يك نظريه انتقادي است كه بدنبال ترميم ارتباط عقلاني، بر خلاف مكانيسم هاي هدايت كننده غير شخصي هستند.اگر تفكيك پذيري نظام از طريق رسانه هاي غير زباني نظير پول و قدرت رخ دهند و اگر اتكاء به كنش ارتباطي را كاهش دهد در نتيجه بحران ها اجتناب ناپذير خواهند شد.نتيجه محروميت جمعي مربوط به فقدان معناي زندگي اجتماعي مي تواند از سوي نظريه پردازان انتقادي براي تحريك مردم جهت بازسازي تعادلي مناسب بين فرايندهاي نظام و جهان زندگي مورد استفاده قرار گيرد.بنابراين بحرانهاي ناشي ازتوليدات مادي آنگونه كه ماركس ادعا مي كرد؛نمي توانند انگيزه اي براي تغيير ايجاد كنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 9:0  توسط  ali mirzamohammadi  |