وبلاگ جامعه شناسی دکتر علی میرزامحمدی

روزنامه اعتماد سه‌شنبه ۱۰‌شهریور ۱۴۰۵، شماره ۶۴۰۷

صفحه اول/ دیپلماسی

ایران و امریکا مکث راهبردی در میدان تنش

دکتر علی میرزامحمدی

مجموعه تحولات و داده های جدید در تنش بین ایران و ایالات متحده تصویری چندلایه و در ظاهر متعارض را ترسیم می کند. از یک سو، استقرار تجهیزات نظامی جدید، تشدید محاصره بنادر، بازرسی و تغییر مسیر کشتی ها توسط سنتکام و زمزمه های حقوقی واشنگتن برای احیای سازوکار «دادگاه های غنیمت دریایی» جهت مصادره محموله های نفتی مطرح است و کاخ سفید صراحتا از توقف مذاکرات مستقیم سخن می گوید؛ ازسوی دیگر، رفت وآمدهای دیپلماتیک با محوریت دوحه، اسلام آباد و مسقط در جریان است و روسای دستگاه های تصمیم گیر همچنان از مسیرهای حل بحران سخن به میان می آورند. این وضعیت متناقض نما، محصول تصادف یا سردرگمی سیاسی نیست، بلکه از ورود منازعه به مرحله ای پیچیده از «مکث راهبردی» حکایت دارد؛ دوره ای شکننده که در آن طرفین، ضمن خودداری از ورود به رویارویی فراگیر و مهارناپذیر، می کوشند خطوط بازدارندگی، اهرم های فشار و موقعیت چانه زنی خود را بازتنظیم کنند. در بطن این مکث راهبردی، زبان قدرت و روایت پیروزی همچنان حاکم است. سخنان اخیر دکتر پزشکیان مبنی بر ضرورت به رسمیت شناختن حقوق اساسی کشور، ایستادگی در برابر تجاوز نظامی و عدم تفکیک میدان از دیپلماسی، در کنار مواضع قاطع نهادهای عالی امنیت ملی دال بر مشروط بودن امنیت آبراه ها، نشان می دهد تهران هرگونه ابتکار سیاسی را تنها از موضع قدرت و دفاع مشروع پیگیری می کند. در نقطه مقابل، راهبرد کاخ سفید بر گسترش تحریم ها، انسداد شریان های مالی و ارتقای سطح تهدید به مرحله توقیف های فیزیکی-قضایی استوار شده است تا توان بازدارندگی ایران را در تنگنا قرار دهد. بنابراین، الگوی رفتاری طرفین را می توان در ترکیب «افزایش فشار حداکثری برای تحمیل شروط» و همزمان «به کارگیری دیپلماسی واسطه ای برای کنترل سطح اشتعال بحران» خلاصه کرد. تنگه هرمز و پهنه دریای عمان در این میان، نقطه تلاقی اصطکاک نظامی، اقتصاد سیاسی بین الملل و بازی های حقوقی است. گزارش های موثق بین المللی مبنی بر کاهش محسوس تردد شناورها و رخدادهای ناامنی اخیر در این آبراه، بیانگر آن است که نظم پیشین دریانوردی دستخوش دگرگونی شده است.

ایران با اتکا به مفهوم بازدارندگی فعال نشان داده که امنیت پایدار کشتیرانی و انرژی جهانی بدون درنظر گرفتن حقوق و منافع ملی کشور امکان پذیر نیست. با این حال، ابزار تنگه هرمز و مقابله به مثل های دریایی شمشیری دو دم محسوب می شود؛ تداوم اختلالات و طرح ادعاهای حقوقی خصمانه نظیر دادگاه های غنیمت، ممکن است زمینه ساز تلاش های جدید برای بین المللی سازی امنیت خلیج فارس و شکل گیری ائتلاف های منطقه ای ناخواسته علیه کشور ما شود. از این رو، اثربخشی این اهرم استراتژیک در گرو پیوند آن با پیام های دقیق حقوقی و ابتکارات فعال دیپلماتیک است. در سطح منطقه ای، تحرکات دوحه، اسلام آباد و مسقط را نباید میانجیگری سنتی صرف تلقی کرد، بلکه این تلاش ها ماهیتی معطوف به «مدیریت بحران و مهار تنش سرریزکننده» دارند. این کانال ها می کوشند در شرایط بی اعتمادی عمیق متقابل و توقف گفت وگوهای فنی، فرمولی حداقلی برای مهار اصطکاک های فوری تدوین کنند؛ فرمولی که بر توقف اقدامات ایذایی، تثبیت نسبی امنیت کشتیرانی و باز نگه داشتن روزنه های ارتباطی غیرمستقیم متمرکز است. با این همه، پایداری هرگونه کنشگری منطقه ای و بین المللی در گرو انسجام ساختاری و استحکام پایه های داخلی است. در ساحت درونی، تاب آوری جامعه رابطه مستقیمی با واقعیت های معیشتی کشورمان دارد. جهش نرخ ارز و فشارهای تورمی سنگین از جمله ورود فقر از گستره سفره به نسخه، تهدیدی عینی برای معیشت عمومی و پایداری اجتماعی به شمار می روند. اگر ایستادگی در برابر فشارهای اقتصادی و امنیتی رکن پدافند ملی است، پاسخگویی به مطالبات معیشتی، حفظ شفافیت در سیاستگذاری و پاسداری از امنیت روانی جامعه نیز ستون های بنیادین قدرت ملی هستند. علاوه بر این، مدیریت پیروزمندانه چنین بحران هایی نیازمند شفافیت در فرآیند تصمیم گیری حاکمیتی و دوری از چندگانگی در تفکیک اختیارات و مسوولیت هاست؛ به گونه ای که ارکان مختلف ساختار در هماهنگی کامل، وزن و سهم خود را در پیشبرد منافع ملی ایفا کنند. ایران برای عبور هوشمندانه از این گردنه تاریخی نیازمند پرهیز از دوگانه سازی های کاذب میان «مقاومت و مذاکره» یا «اقتدار دفاعی و کارآمدی معیشتی» است. بازدارندگی تسلیحاتی بدون پشتیبانی اقتصاد داخلی فرسایش می یابد و هرگونه تحرک دیپلماتیک نیز بدون پشتوانه اقتدار میدانی ابتر خواهد ماند. تفاهم های مقطعی یا مکث های راهبردی زمانی ارزش راهبردی می یابند که فراتر از اعلامیه ها و رفت وآمدهای تشریفاتی، در کاهش فشارهای عینی بر زیست روزمره مردم، مدیریت مسوولانه و مقتدرانه آبراه ها و تضمین امنیت پایدار ملی تجلی پیدا کنند؛ در غیر این صورت، هر آرامشی صرفا آتش بسی موقت پیش از زبانه کشیدن دوباره بحران خواهد بود.


برچسب‌ها: دکتر علی میرزامحمدی
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 11:45  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد / پنجشنبه ۲۹ امرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۹۸

هشدار جامعه شناختی برای نیمه دوم سال

دکتر علی میرزامحمدی

یکی از مهم ترین وظایف جامعه شناس، رصد تحولات زیرپوستی جامعه و دیده بانی بحران است تا پیش از آنکه شکاف ها به گسست و نارضایتی ها به انفجار اجتماعی بدل شوند، نشانه ها را بازشناسی و گوشزد کند. متاسفانه یکی از نادرست ترین مواجهه ها با این تحلیل ها، متهم کردن تحلیلگر به «سیاه نمایی» یا «التهاب آفرینی» است؛ رویکردی که نه تنها مانع بیان ارزیابی های دقیق می شود، بلکه جامعه را از شنیدن هشدارهای لازم محروم و راه را برای غافلگیری های بزرگ تر هموار می کند. با این مقدمه، باید صراحتا درباره احتمال بروز اعتراض های اجتماعی در نیمه دوم سال هشداری جدی داد. آرزو می کنم این سطور به عنوان هشداری محقق نشده باقی بماند، اما تمسخر یک پیش بینی محقق نشده، به مراتب مطلوب تر از تماشای رخدادهای تلخی است که می شد با تدبیر پیشگیری شان کرد. اگر بخواهیم مهم ترین منشا نارضایتی عمومی را برجسته کنیم، بی تردید «بحران معیشت» در صدر است. طبق گزارش های اخیر، هزینه های «سبد معیشت» با درآمد اکثریت جامعه شکافی عمیق یافته است. وقتی درآمد یک خانواده تنها برای 10 روز از ماه کفایت می کند، مساله صرفا کاهش قدرت خرید نیست، بلکه فرسایش کرامت انسانی و سست شدن پیوند فرد با نظم اجتماعی است. در چنین شرایطی، تورم دیگر یک شاخص اقتصادی نیست، بلکه «تجربه ای زیسته» است که سفره های مردم را به میدان اعتراض تبدیل می کند. با این حال، نارضایتی اجتماعی تنها از جیب خالی زاده نمی شود، بلکه از احساس بی شنیده ماندن و بی اعتنایی نهادی نیز تغذیه می کند. اعتراف صریح استاندار خراسان درباره حوادث دی ماه 1404 مبنی بر اینکه «ما بی تقصیر نیستیم و حاضر نیستیم بپذیریم که اشتباه کردیم»، یک سند مهم جامعه شناختی است. این واقعیت که در اوج بحران، جوانانی در خیابان به جای تخریب، در حال خوشحالی بودند، نشان می دهد که کاش خوشحالی و حق زیست شادمانه این نسل، پیش تر به رسمیت شناخته می شد. جامعه ای که برای عزا فضا می سازد و برای جشن و سرزندگی میدان نمی گذارد، به تدریج دچار فقر عاطفی و انسداد اجتماعی می شود؛ لذا بخشی از بحران کنونی، ریشه در شکاف ارتباطی میان نسل جوان و ساخت قدرت دارد.

در همین زمینه، هشدارهای روزنامه هایی چون جمهوری اسلامی درباره وقایع دی ماه 1404 نیز قابل تامل است. اگرچه تبلیغات دشمن می تواند از شکاف ها بهره برداری کند، اما زمینه اصلی این بحران ها در خطاهای داخلی، سوءتدبیر و ناتوانی در اقناع و گفت وگو نهفته است. جامعه ای که حاضر نیست خطای خود را بپذیرد، ناخواسته بستر بهره برداری مخالفانش را فراهم می کند. با تجربیات تلخ کسب شده، در ارزیابی امکان وقوع اعتراض های آتی، باید متغیرهایی نظیر نحوه حکمرانی، کیفیت پاسخگویی نهادها و سطح اعتماد عمومی را همزمان دید. بر این اساس، چند راهکار اساسی می تواند احتمال تنش های احتمالی نیمه دوم سال جاری را کاهش دهد:

پاسخ فوری به بحران معیشت: مداخله هدفمند برای حمایت از دهک های پایین و کنترل قیمت کالاهای اساسی. یارانه های معیشتی و حمایت از سبد کالا باید افزایش یابد تا شکاف عمیق میان هزینه های واقعی زندگی و درآمد اکثریت جامعه کاهش پیدا کند.

افزایش متناسب و منظم حقوق: در شرایط بحرانی کنونی، افزایش حقوق کارکنان دولت و کارگران نباید سالی یک بار، بلکه باید دست کم متناسب با شدت تورم و در بازه های کوتاه تر انجام شود.

شفافیت و صداقت: پنهانکاری، بی اعتمادی را عمیق تر می کند. مسوولان باید با مردم صادقانه درباره مشکلات سخن بگویند.

ترمیم اعتماد اجتماعی: اعتماد با «اصلاح رفتارها» و «شنیدن صدای منتقدان» ترمیم می شود، نه با تبلیغات.

پرهیز از امنیتی سازی: مسائل اقتصادی و اجتماعی را نمی توان با عینک امنیتی حل کرد. تقلیل این مطالبات به «تهدید امنیتی»، صورت مساله را پاک می کند.

آشتی ملی و دیپلماسی: کاهش فشارهای خارجی و گشودن کانال های ارتباطی با منتقدان، ظرفیت مدیریت بحران داخلی را بالا می برد.

سخن گفتن از احتمال اعتراض، سیاه نمایی نیست، بلکه تلاشی برای جلوگیری از هزینه های بزرگ تر است. سکوت در برابر انباشت نارضایتی، نوعی چشم پوشی از واقعیت است، نه بی طرفی. هنوز دیر نشده است؛ اگر اراده ای برای شنیدن و اصلاح وجود داشته باشد، می توان بسیاری از بسترهای بحران را در نطفه تضعیف کرد. تحقق نیافتن این پیش بینی، تنها در صورتی مایه خرسندی است که نتیجه تدبیر و اصلاح باشد نه صرفا تعویق مساله ای که همچنان در اعماق جامعه زنده است.


برچسب‌ها: روزنامه اعتماد, دکتر علی میرزامحمدی
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 8:34  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

حال و آینده کشور از پنجره تحلیلی پزشکیان
دکتر علی میرزامحمدی
سر مقاله روزنامه آرمان امروز
دوشنبه 8 شهریور 1405

تحلیل زیر بر اساس متن گفت‌وگوی تلویزیونی دکتر پزشکیان در مورخ ۶ شهریور ۱۴۰۵ نوشته شده است و دیدگاه ایشان را درباره نیم رخ وضعیت حال و آینده کشور به تصویر می کشد.
نیم‌رخ وضعیت کنونی کشور
پزشکیان وضعیت کشور را در چهار لایه تحلیلی بررسی کرده است:
۱. بحران «ناترازی‌های ساختاری»: رئیس‌جمهور وضعیت کشور را نه یک بحران مقطعی، بلکه حاصل انباشت «ناترازی‌ها» در تمامی حوزه‌های کلیدی می‌داند. برق، آب، گاز، بانک‌ها، بیمه‌ها، پول و صندوق‌های بازنشستگی همگی در وضعیت «لب پرتگاه» توصیف شده‌اند. این نشان‌دهنده یک «بحران سیستمی» است که فراتر از یک دولت خاص، میراث روندهای پیشین است.
۲. فضای «اقتصاد جنگی» و تقلیل رفاه: کشور در شرایط «جنگ» به سر می‌برد. هدف قرار گرفتن زیرساخت‌های انرژی (نیروگاه‌ها) و خطوط ارتباطی (ریل)، کاهش ۲۵ تا ۳۵ درصدی صادرات و واردات و فشارهای معیشتی (مانند نرخ اجاره‌بها و تورم)، جامعه را در وضعیت انقباضی قرار داده است. مدیریت کشور در این فضا نه بر مبنای توسعه، بلکه بر مبنای «حفظ ثبات و تاب‌آوری» استوار است.
۳. انسداد در «نظام دیوانی و قانونی»: پزشکیان یکی از موانع اصلی پیشرفت را نه در فقدان منابع، بلکه در «نظام قانونی دست‌وپاگر» و ساختار اداری ناکارآمد می‌بیند. او تصریح می‌کند که قوانین موجود، مانع از تغییر رفتار کارمندان و استانداران است. در واقع، او با یک «پارادوکس حکمرانی» مواجه است: دولت می‌خواهد تغییر ایجاد کند اما ساختار قانونی (و برخی فشارهای نهادی) اجازه تحول در سبک حکمرانی را نمی‌دهد.
۴. پارادوکس «گنج و فقر»: او تصویر متناقضی از ایران ارائه می‌دهد: کشوری که «روی گنج خوابیده» (جغرافیا، منابع، نیروی انسانی) اما در فقر و ناترازی به‌سر می‌برد. این گزاره نشان‌دهنده شکاف میان «امکانات بالقوه» و «بهره‌وری بالفعل» است که پزشکیان آن را ناشی از عدم سپردن کار به «اهلش» (تخصص‌گرایی) و اختلافات جناحی می‌داند.
نگاه پزشکیان به آینده: «امید مشروط و واقع‌گرا»
پزشکیان در این مصاحبه نه با یک «خوش‌بینی ساده‌انگارانه» و نه با «بدبینی مأیوسانه»، بلکه با یک «امید واقع‌گرا» صحبت می‌کند. نگاه او به آینده را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:
۱. آینده نه «محتوم»، بلکه «ساختنی» است: او به‌طور مداوم بر عاملیت انسانی تأکید دارد («ما مقصریم و فردا نمی‌توانیم پاسخ‌گوی خدا باشیم»). از نظر او، آینده ایران به‌طور پیش‌فرض روشن یا تاریک نیست؛ بلکه تابعی است از میزان «وحدت» و «کارآمدی». او آینده را متوقف بر عبور از «نزاع‌های بیهوده» می‌داند.
۲. گذار از ایدئولوژی به تکنوکراسی (تخصص‌گرایی): او برای روشن‌کردن آینده، بر یک چرخش پارادایمی تأکید دارد: گذار از گزینش‌های ایدئولوژیک به مدیریت تخصصی («کار را به کاردان بسپاریم»). او به‌صراحت می‌گوید که تخصص و بهره‌وری، لزوماً با باورهای مذهبی یا حزبی فرد گره نخورده است. این رویکرد، هسته اصلی «امید» اوست؛ یعنی اگر ساختار مدیریتی بر مدار تخصص بچرخد، منابع (گنج‌های کشور) آزاد شده و بحران‌ها حل می‌شوند.
۳. پذیرش «واقعیت خراب»: او برخلاف برخی رویه‌های مرسوم در سیاست ایران، سعی در تطهیر وضعیت ندارد («وضع ما خراب است»). این صداقت، بخش مهمی از استراتژی او برای جلب مشارکت مردم است. او معتقد است اگر مردم «واقعیت» را بدانند و احساس کنند دولت «صادق» است، مشارکت می‌کنند و این مشارکت (همان‌طور که در ساخت خانه‌های بهداشت یا مدارس دیدیم) موتور پیشران آینده خواهد بود.
پزشکیان نسبت به آینده «تردید» ندارد، اما «احتیاط» دارد. تردید او معطوف به «تغییر رفتار سیاسی» است. او می‌داند که اگر این وفاق و تغییر رویکرد مدیریتی محقق نشود، چرخ‌های اقتصاد نخواهد چرخید. بنابراین، آینده از دیدگاه او «روشن» است، به شرطی که الگوی حکمرانی از «نزاع و ایدئولوژی‌زدگی» به «تخصص‌گرایی و مشارکت مردمی» تغییر یابد. او نه به یک معجزه، بلکه به یک «انضباط ساختاری و مدیریتی» امید بسته است.


برچسب‌ها: دکتر علی میرزامحمدی, سر مقاله, آرمان امروز
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ساعت 8:28  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد یکشنبه ۲۵ امرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۹۴

صفحه اول/ فرهنگ

در پناه نوستالژی ایرانی

دکتر علی میرزامحمدی

در سال های اخیر، نوستالژی به یکی از نیرومندترین احساسات جمعی در جامعه ایران بدل شده است. در شرایطی که زندگی روزمره با نااطمینانی اقتصادی، فرسایش اعتماد اجتماعی و شتاب تغییرات فرهنگی همراه است، گذشته بیش از هر زمان دیگر به پناهگاهی ذهنی و عاطفی تبدیل شده است. نوستالژی در این معنا نه صرفا دلتنگی برای خاطرات خوش، بلکه مکانی روانی برای بازسازی احساس امنیت و معنا در جهانی گسیخته است. به عبارت صریح تر نوستالژی تلاشی برای بازگرداندن تعادل روانی در برابر بی ثباتی زندگی مدرن است. نوستالژی را می توان آمیزه ای از احساس، حافظه و حسرت جمعی دانست که در ناخودآگاه اجتماعی ایرانی تنیده است. فرد در مواجهه با آنچه از دست رفته، نه فقط به گذشته می نگرد، بلکه در پی بازشناسی خویشتن تاریخی است. برای انسان ایرانی، گذشته نه تنها یادگار کودکی، بلکه روایتی از «زمان ازدست رفته ملی» است؛ زمانی که در ذهن جمعی، پر از تصویر سادگی و صمیمیت است. این «گذشته آرمانی» اگرچه با واقعیت تاریخی منطبق نیست، اما بازتاب تمایل جامعه به ترمیم گسست هویتی امروز است؛ گسستی که میان سنت و مدرنیت شکل گرفته و انسان ایرانی را از ریشه هایش جدا کرده است. از دیدگاه نویسنده، نوستالژی را می توان در چند گونه بازشناخت:

نوستالژی تکنولوژیک: این نوع به حسرت جهان پیش از سلطه فناوری های دیجیتال یعنی زمانی مربوط می شود که ارتباطات انسانی گرم تر بود. پارادوکس پنهان در این نوع نوستالژی آن است که ما با بازسازی خاطرات گذشته به کمک ابزارهای مدرن، ازجمله هوش مصنوعی، دقیقا در جست وجوی همان سادگی پیش از تکنولوژی هستیم.

نوستالژی خانوادگی: این نوع، به اشتیاق برای پیوندهای فامیلی و جمع های صمیمی مربوط می شود که در زندگی مدرن تحلیل رفته اند و اکنون در رسانه ها به نمایش مصنوعی بدل شده اند.

نوستالژی آیینی و سنتی: این نوع نیز به میل به بازسازی آیین هایی چون نوروز و یلدا در قالب هایی آرمانی تر از تاریخ واقعی شان مربوط می شود. با فرسایش فضاهای آیینی در ریتم تند زندگی شهری، آیین ها به تصاویر رسانه ای و ویترین های نوستالژیک تبدیل شده اند و رابطه بدن و فضا که در آن معنا می یافت، از میان رفته است.

نوستالژی مکانی: دلتنگی برای معماری و فضاهایی که حامل حافظه جمعی بودند چون سینماها، قهوه خانه ها و محله های قدیمی که در بازسازی مدرن محو شدند در این دسته جای می گیرند.

نوستالژی زمانی-سیاسی: این نوع، مبتنی است بر حسرت برای دوره هایی که آینده قابل تصورتر بود و ثبات نسبی وجود داشت. این نوع نوستالژی الزاما ستایش یک دوره تاریخی مشخص نیست، بلکه واکنشی است به تعلیق آینده.

نوستالژی زیبایی شناختی: این نوع نیز، دلتنگی برای رنگ ها، صداها، بافت ها و ریتم ها مثلا موسیقی ، نواها و قاب بندی عکس ها را بازتاب می دهد. این نوستالژی، به ویژه در اینستاگرام ایرانی بسیار فعال است و معمولا حامل حس سیاسی خاموش است، بدون آنکه مستقیما سیاسی باشد.

با این همه در شبکه های مجازی ایرانیان بیشتر با ترکیبی از این نوع نوستالژی ها مواجه هستیم.

بنابر نظریه سوتلانا بویم (Svetlana Boym)، دو گونه بنیادی نوستالژی وجود دارد: نوستالژی بازگشت گرا (Restorative) که در پی بازسازی گذشته «اصیل» است و گاه به پروژه ای ایدئولوژیک بدل می شود و نوستالژی بازتاب گرا (Reflective) که از حسرت تغذیه می کند و گذشته را برای گفت وگو با اکنون و تخیل آینده احضار می کند. در ایران، هر دو نوع نوستالژی حضور دارند؛ نوع نخست، گاه به ملی گرایی فرهنگی می انجامد، اما نوع دوم ظرفیت بازاندیشی هویت و مصالحه دوباره میان سنت و مدرنیته را دارد؛ سنتی که کارکرد ارزش هایش کاهش یافته و مدرنیته که هنوز درونی نشده است. بنابراین، پناه بردن به نوستالژی تلاشی ناخودآگاه برای اتصال دوباره به ریشه های جدا شده است که مدرنیته آن را قطع کرده است. در این معنا، نوستالژی تلاشی برای رشد دوباره از خاک خاطره است. در این میان، منازعه ای بین قدرت های رسانه ای برای بهره برداری از نوستالژی بازگشت گرا شکل گرفته است تا زمان حال را مشروعیت بخشیده و آینده را جهت بدهد. اما قدرت رسانه ای با ظهور شبکه های مجازی از تمرکز انحصاری دولت ها خارج شده و همین مساله جهت دهی نوستالژی ایرانی را به محل منازعه تبدیل کرده است. در این بستر، شکل تازه ای ظهور کرده که نویسنده آن را «نوستالژی انتقادی» می نامد. نوستالژی انتقادی، با خمیر مایه نوستالژی زمانی- سیاسی، ساختارهای ناکارآمد امروز را نقد می کند و به عنوان پلی میان حافظه و مسوولیت، یادآور این نکته است که بازگشت به گذشته وقتی معنا دارد که به «بازآفرینی آینده امن» منجر شود.


برچسب‌ها: در پناه نوستالژی ایرانی, دکتر علی میرزامحمدی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ساعت 9:59  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد دوشنبه ۱۲ امرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۸۶

صفحه اول / فرهنگ

از گاندو تا هامون

دکتر علی میرزامحمدی

تقدیم به اهل قلم بلوچ زبان به ویژه محمد بلوچ زهی که در روزنامه اعتماد یادداشت می نویسد.

در خبرها آمده بود که پخش اخبار به زبان بلوچی برای نخستین بار از صداوسیما آغاز شده است. این بخش خبری، هر روز جز ایام تعطیل، ساعت 19 از شبکه استانی هامون پخش می شود. در نگاه نخست، شاید این اقدام تصمیمی محلی به نظر برسد، اما از منظر جامعه شناختی و سیاستگذاری ملی، اهمیت آن نه در پخش چند دقیقه خبر، بلکه در به رسمیت شناختن نمادین بخشی از هویت فرهنگی ایرانیان است که سال ها در حاشیه رسانه رسمی قرار داشته است. پخش اخبار به زبان بلوچی را باید در چارچوب مساله بزرگ تر «نسبت هویت ملی با تکثر فرهنگی» فهم کرد. تنوع قومی و زبانی در ایران، نه یک تهدید ذاتی، بلکه از مهم ترین سرمایه های فرهنگی کشور است. با این حال، در دوره هایی از تاریخ معاصر، تحت تاثیر الگوهای یکسان سازی فرهنگی، این تکثر به مثابه مساله ای امنیتی فهم شده است. نتیجه چنین نگاهی، محدود شدن مجاری ابراز هویت اقوام و ایجاد فاصله میان «ایران رسمی» و «ایران واقعی» بوده است. وقتی نوشته های نویسندگان بومی و اهل قلم بلوچ، مانند محمد بلوچ زهی را در روزنامه اعتماد می خوانیم، احساس هم خانگی در خانواده بزرگ ایران در ما زنده می شود. اما همین تجربه این پرسش را پیش می کشد که چرا حضور مردم نجیب بلوچ در رسانه های ما تا این حد کمرنگ بوده و بازنمایی این دیار همواره با کلیشه های فرسوده ای چون ناامنی گره خورده است؟ هر قومی برای حضور موثر در ساحت ملی، نیازمند آن است که فرهنگ خود را با زبان و روایت خویش بازتعریف کند. زبان، حامل حافظه جمعی و زیست جهان یک قوم است؛ بنابراین گسترش زبان های اقوام ایرانی در رسانه ها اقدامی در جهت تقویت انسجام ملی است، نه تضعیف آن. در مقابل، همواره نوعی ذهنیت ضدتکثر وجود داشته که زبان های اقوام را در تعارض با انسجام ملی می داند.

نمود عینی این نگرش را می توان در روایت عزت الله ضرغامی، رییس پیشین صداوسیما دید که اشاره کرده است چگونه تعلل های برخی نهادها، مانع از شکل گیری شبکه سراسری ترکی آذربایجانی شد. این تجربه ها نشان می دهند که در ذهن برخی سیاستگذاران، زبان های محلی هنوز به عنوان رقیب زبان فارسی یا تهدید امنیتی تلقی می شوند؛ در حالی که اتفاقا انسداد این مجاری رسمی، زمینه ساز سرخوردگی و بروز پدیده نوظهور «زبان ستیزی تقابلی» در فضای مجازی می شود؛ پدیده ای که در آن، افراد تحت تاثیر سیاست های غلط گذشته، به نفی متقابل و تشکیک در زبان های یکدیگر روی می آورند.

از این زاویه، پخش اخبار به زبان بلوچی، هرچند محدود، گامی مثبت و آغازگر نوعی سیاست فرهنگی واقع بینانه تر است. با این حال، سیستان و بلوچستان نیازمند تغییر نگاهی بنیادین است که از حصار کلیشه ها بیرون بیاید. نگاهی که از گاندوی بلوچستان کلیشه ای برای اشاره به جاسوسی و خشونت نسازد و پیوند عمیق و مهربانانه مردم بلوچ با زیست بومشان را در روزگارهای خشکسالی ببیند. این دیار نیازمند نگاهی است که خطر انقراض خرس سیاه بلوچی («مم») را همتراز یوز ایرانی بداند و لباس تیم های ملی را به نقش آن مزین کند.

این سرزمین نیازمند نگاهی است که بتواند از دختران نخبه بلوچ چون «ساره امیری» (که در امارات وزیر مشاور در علوم پیشرفته شد) در موطن خود بهره بگیرد؛ نگاهی که کپر را به عنوان کلاس درس به رسمیت نشناسد و با بهبود امکانات بهداشتی، درمانی و آموزشی، خواب را بر سیاستگذاران حرام کند تا به مسائلی چون بازماندگی از تحصیل، کودک همسری و زایمان در سنین پایین پایان داده شود.

اگر بازنمایی فرهنگی و زبانی با بهبود واقعی زیست اجتماعی همراه نباشد، به کنشی نمادین و بی اثر تقلیل می یابد. ما نیازمند «سیاست فرهنگی مادرانه» هستیم. ایران مامن و مادر فرهنگ های مختلف منطقه است و منش رفتاری حاکمیت و نخبگان نیز باید مادرانه باشد؛ منشی که تفاوت فرزندانش را به رسمیت می شناسد، اعتماد جلب می کند و خانه را برای همه امن و آغوش گشا نگه می دارد. اگر ایران به عنوان سرزمین مادری، محل پرورش فرهنگ اقوام در زمینه های هنر، ادبیات و رسانه باشد، جهت نگاه نخبگان کشورهای همسایه به سمت ایران خواهد بود.

بلوچ های اهل قلم، بهتر از هر کس دیگری می توانند زنگ طلایی بیدارباش را برای سیاستگذاران به صدا درآورند و همه ما را به پاسبانی از «چشم اقیانوس میهن» دعوت کنند. آغاز پخش اخبار به زبان بلوچی، اگرچه دیر است، اما می تواند نقطه شروع بازاندیشی در سیاستگذاری فرهنگی ایران باشد؛ ایرانی نیرومندتر که در آن همه فرزندان میهن، همزمان با حفظ زبان مادری خود، در آینه هویتی ملی، عادلانه و مهربان به هم پیوند می خورند.


برچسب‌ها: از گاندو تا هامون, دکتر علی میرزامحمدی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 9:57  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵، شماره ۶۳۷۶

صفحه اول/ ورزش

مساله ای به نام عادل فردوسی پور

دکتر علی میرزامحمدی

تحولات اخیر پیرامون فعالیت های رسانه ای عادل فردوسی پور و چالش های پیش روی پلتفرم «فوتبال 360»، بار دیگر توجه افکار عمومی و ناظران رسانه ای را به خود جلب کرده است. این تنش ها و محدودیت ها را نباید صرفا به عنوان وقایعی منفرد یا ناشی از خصومت های شخصی نگریست، بلکه این وضعیت تبلوری از یک چالش ساختاری عمیق تر در ایران امروز است: «تقابل میان انحصار رسانه های رسمی و ظرفیت های خودجوش رسانه های نوین». در این میان، فردوسی پور از قالب یک «مجری ورزشی» سنتی فراتر رفته و به یک «کنشگر مستقل رسانه ای» تبدیل شده است؛ گذاری که الگوهای سنتی ارتباطی (سلسله مراتبی از بالا به پایین) را به سمت شبکه های افقی و توزیع شده هدایت می کند. واقعیت این است که فعالیت های رسانه ای در بستری مانند «فوتبال 360»، به طور مستقیم با مدل سنتی حکمرانی رسانه ای در ایران اصطکاک پیدا می کند. چالش اصلی در اینجا نه بر سر محتوای تولیدی، بلکه بر سر «کسب مرجعیت و اعتبار اجتماعی» است. نهادهای رسمی رسانه ای که دهه ها عادت به انحصار و جریان یک سویه اطلاعات داشته اند، هرگونه تکثر رسانه ای خارج از کنترل بروکراتیک خود را به مثابه یک رقیب یا تهدید ارزیابی می کنند. گزارش های متعددی که در سال های اخیر درباره حذف صدای فردوسی پور از آرشیوهای پخش شده صداوسیما منتشر شد، نمونه ای از تلاش برای تغییر نمادین خاطره جمعی است؛ تلاشی که البته در عصر شبکه های اجتماعی افقی و حافظه مشترک کاربران، کارآمدی گذشته را ندارد. از سوی دیگر، حساسیت های نظارتی روی برنامه ها و مصاحبه های این پلتفرم به ویژه پس از گفت وگوهای خبرساز با چهره های ورزشی نظیر علیرضا فغانی نشان می دهد که ذهنیت کنترل محور رسمی، پلتفرم های خصوصی را همچنان به عنوان «فضاهای باز مدیریت نشده» تلقی می کند. در این چارچوب فکری، هر کنش مستقلی که بتواند بدون اتکا به بودجه و ساختارهای دولتی مخاطبان میلیونی جذب کند، به سرعت با عینک امنیتی نگریسته می شود. یکی از آسیب های جدی در برخورد با منتقدان حوزه ورزش و رسانه، استفاده از برچسب های دوگانه در ادبیات رسمی است.

نمونه بارز این رویکرد، تقابل کلامی کادر فنی تیم ملی فوتبال با منتقدان و استفاده از تعابیر تقلیل گرایانه ای چون «بی وطن» یا «معاند» در پاسخ به نقدهای کارشناسی بود. در چنین فضایی، فردوسی پور همواره تلاش کرده است مرز میان «نقد فنی-مدیریتی» را از «تقابل های سیاسی» جدا نگه دارد؛ اما ساختار قطبی شده رسانه ای در ایران به گونه ای است که هرگونه نقد تخصصی و مستقل به سرعت برچسب سیاسی می خورد. بیم آن می رود که با تشدید این شیوه مرزبندی و اتهام زنی، راه بر هر نوع نقد کارشناسی بسته شده و تریبون ها به فضایی یک طرفه برای تایید بی چون وچرا تبدیل شوند. با این حال، مورد فردوسی پور الگویی قابل تامل از یک «کارآفرین رسانه ای مستقل» را ارایه می دهد که موفقیتش بر سه پایه استوار است:

1-تغییر الگوی مصرف رسانه ای: اقبال گسترده به برنامه های اینترنتی او نشان داد که مرجعیت رسانه ای با دستورالعمل های سازمانی منتقل نمی شود، بلکه اعتبار اجتماعی حاصل فرآیندی تدریجی و برخاسته از بدنه جامعه است.

2-تاب آوری و بازسازی برند: او پس از حذف ناگهانی برنامه پرمخاطب «90»، با بازسازی برند خود در قالبی جدید، الگویی از تاب آوری رسانه ای را نشان داد. شکستن برخی تابوهای گزارشگری ورزشی و حمایت از استفاده از ظرفیت گزارشگران زن، گامی در جهت پاسخ به مطالبات نوین جامعه بود.

3- سیاست صداقت و جلب اعتماد: در فضای رسانه ای که بعضا با بحران مخاطب روبه رو است، سرمایه اجتماعی فردوسی پور حاصل وفاداری به اصول حرفه ای و پرهیز از رفتارهای مصلحت اندیشانه در محیط های سازمانی بوده است.

واکنش های حذفی و محدودکننده ای که در این سال ها رخ داده، نه نشانه قدرت نهادهای رسمی، بلکه واکنش تدافعی سیستمی است که انحصار تاریخی خود را در برابر واقعیت های «جامعه مدنی رسانه ای شده» در معرض تغییر می بیند؛ جامعه ای که به مرور روابط افقی، تعاملی و چندصدایی را جایگزین فرستنده های متمرکز سلسله مراتبی کرده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ساعت 9:11  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، شماره ۶۳۷۵

صفحه اول/ جامعه

خوانشی جامعه شناختی از پایان جام 2026

دکتر علی میرزامحمدی

جام جهانی 2026 فوتبال با قهرمانی اسپانیا به پایان رسید. این رویداد، در سطح جامعه شناختی، متنی فشرده از مناسبات هویت، رسانه، حافظه جمعی، قدرت نمادین و نابرابری بود؛ متنی که در آن، فوتبال به عرصه ای برای بازنمایی جهان معاصر تبدیل شد. در سطح نخست، جام جهانی را می توان نوعی آیین جمعی جهانی دانست. مسابقات بزرگ ورزشی، لحظه هایی از همزمانی عاطفی می آفرینند که در آن افراد پراکنده در نقاط مختلف جهان، در تجربه ای مشترک سهیم می شوند. فینال اسپانیا و آرژانتین نیز چنین وضعیتی داشت که در آن میلیون ها نفر در یک زمان واحد درگیر هیجان، اضطراب و انتظار شدند. با این حال، این همبستگی ظاهرا فراگیر، یکنواخت نبود؛ برای اسپانیا نشانه تثبیت برتری بود، برای آرژانتین تجربه فقدان و پایان و برای دیگر جوامع، فرصتی برای بازخوانی مسائل خود از خلال یک رویداد جهانی. از منظر هویت ملی، فوتبال در جام جهانی صحنه ای برای نمایش ملت هاست. تیم ملی در اینجا، فقط یک مجموعه ورزشی نیست، بلکه صورت نمادین یک ملت است. قهرمانی اسپانیا علاوه بر ارزش فنی، تصویری از نظم، کارآمدی، نوسازی و تداوم نهادی را بازتولید کرد. در مقابل، آرژانتین با بار عاطفی سنگین چهره هایی چون مسی، بیش از آنکه نماینده اکنون پیروز باشد، حامل حافظه ای تاریخی و احساسی بود. این دوگانه میان «آینده مندی» اسپانیا و «خاطره مندی» آرژانتین، یکی از مهم ترین لایه های فرهنگی فینال بود. در این میان، مفهوم حافظه جمعی اهمیت ویژه ای پیدا می کند. شکست آرژانتین صرفا شکست در یک بازی نبود، بلکه گسست در یک روایت عاطفی و تاریخی بود که بخش بزرگی از هواداران خود را با آن تعریف می کردند. اشک های مسی و واکنش های گسترده به پایان این مسیر، نشان می دهد که اسطوره های ورزشی صرفا بازیکنانی موفق نیستند؛ آنها حامل معنا، تعلق و خاطره اند. از این رو، پایان جام 2026 برای بسیاری از مخاطبان، پایان یک چرخه نمادین نیز بود.

بعد دیگر جام جهانی، رسانه است. جام جهانی امروز بدون رسانه های جمعی و شبکه های اجتماعی قابل فهم نیست. در گذشته، مسابقه ورزشی رخدادی بود که گزارش می شد؛ اما امروز، خود مسابقه از ابتدا در منطق رسانه ای ساخته می شود.

در فینال 2026، نتیجه فقط یکی از عناصر روایت بود؛ چهره بازیکنان، اشک ها، واکنش ها، قاب های تصویری، مراسم و حتی حذف یا برجسته سازی برخی لحظات، همگی به اندازه خود بازی معنا تولید می کردند. در اینجا می توان از مفهوم جامعه نمایشی بهره گرفت که در آن واقعیت اجتماعی از خلال تصویر فهم و مصرف می شود. از منظر اقتصاد سیاسی، جام جهانی یکی از روشن ترین جلوه های پیوند ورزش و سرمایه داری متاخر است. فینال 2026 همزمان دو تصویر متضاد را آشکار کرد: از یک سو شکوه جهانی، برندها، تبلیغات، بلیت های گرانقیمت و گردش عظیم سرمایه و از سوی دیگر، توده های گسترده تماشاگرانی که این رویداد را در بستر زندگی روزمره ای همراه با فشار اقتصادی و نابرابری دنبال می کردند.

این شکاف فقط اقتصادی نیست، بلکه شکافی در امکان مشارکت نیز هست. همه تماشاگرند، اما همه به یک شکل در تجربه جام جهانی سهیم نیستند. از سوی دیگر، فوتبال به عنوان آینه ای از تنش های درونی جوامع نیز عمل می کند. واکنش ها به وضعیت تیم ملی ایران در جام جهانی، بحث درباره جوان گرایی، مدیریت فنی، هزینه ها و پاسخگویی، نشان داد که فوتبال در ایران صرفا یک سرگرمی نیست، بلکه به میدان بیان نارضایتی های اجتماعی تبدیل شده است. افکار عمومی از خلال فوتبال درباره کارآمدی، عدالت، شفافیت و مسوولیت پذیری سخن می گوید. در این معنا، نقد فوتبال ایران بخشی از نقد مناسبات نهادی و شیوه حکمرانی است. پایان جام 2026 همچنین از منظر جامعه شناسی نسل ها معنادار است. حضور چهره های جوان در ترکیب اسپانیا و همزمان برجسته شدن پایان یک دوره برای ستارگانی چون مسی، نشان دهنده نوعی جابه جایی نسلی است؛ انتقال مشروعیت، اعتبار و تخیل آینده از نسلی به نسل دیگر. چنین لحظاتی فقط تغییر چهره ها نیستند، بلکه تغییر الگوهای امید، قهرمانی و تعلق اند. پایان جام 2026 را می توان لحظه ای دانست که جهان معاصر خود را در آینه فوتبال دید. قهرمانی اسپانیا، شکست آرژانتین، اشک ها، تصاویر و واکنش ها، همگی اجزای روایتی بودند که نشان می دهد ورزش مدرن یکی از فشرده ترین اشکال زندگی اجتماعی امروز است. از همین رو، فهم این پایان فقط با زبان فنی فوتبال ممکن نیست، بلکه نیازمند نگاهی جامعه شناختی است که بتواند در یک مسابقه، ردپای هویت، قدرت، رسانه، سرمایه، نسل و حافظه را همزمان ببیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ساعت 14:47  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

یادداشت های منتشر شده دکتر میرزامحمدی در تیر ماه 1405

الگوهای نزاع در گفت وگوهای مجازی ایرانی

روزنامه اعتماد شماره 6373 (یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵) ، صفحه 1 (صفحه اول)

سایه هوش مصنوعی بر گفت وگوهای ایرانی

روزنامه اعتماد شماره 6370 (چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵) ، صفحه 1 (صفحه اول)

یادداشت های تحلیلی مشترک

روزنامه اعتماد شماره 6368 (دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵) ، صفحه 1 (صفحه اول)

از جنگ روایت ها تا فروپاشی کارکرد تفاهمنامه

روزنامه اعتماد شماره 6367 (یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵) ، صفحه 1 (صفحه اول)

میان تنش و تفاهم

روزنامه اعتماد شماره 6357 (سه‌شنبه ۹ تیر ۱۴۰۵) ، صفحه 1 (صفحه اول)

برساخت رسانه‌ای مرگ لیندسی گراهام

سر مقاله روزنامه آرمان امروز ، 24 تیر 1405

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ساعت 10:1  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، شماره ۶۳۷۳

صفحه اول/ رسانه

الگوهای نزاع در گفت وگوهای مجازی ایرانی

دکتر علی میرزامحمدی

در یادداشت پیشین به این نکته اشاره کردم که مردم نگاری اینترنتی در جامعه ایران، به ویژه در گروه های مجازی از اهمیت خاصی برخوردار است. در این نوشته بر اساس مشاهده و مقایسه چند گفت وگوی پرتنش در برخی گروه های مجازی ایرانی، بدون تعمیم دادن این الگوها به همه کاربران ایرانی یا همه فضاهای مجازی می خواهم به چند الگوی تکرارشونده در نزاع های آنلاین بپردازم.

آغاز بحث: از مساله تا محرک هویتی- گفت وگوهای منتهی به نزاع نه با پرسشی خنثی، بلکه با گزاره ای تحریک آمیز آغاز می شوند؛ گزاره ای که بلافاصله صف بندی های «خودی» و «دیگری» را فعال می کند. این گزاره ها اغلب با لایه های حساس تاریخی، قومی، دینی یا سیاسی گره خورده اند. در این گروه ها، به محض طرح یک ادعای جنجالی در حوزه هایی نظیر تاریخ نگاری ملی، سیاست های آموزشی یا مسائل اجتماعی روز، بحث از یک موضوع قابل بررسی به یک «زخم» تبدیل می شود؛ زخمی که واکنش های دفاعی و تند را برمی انگیزد و طرفین را در وضعیت حمله یا عقب نشینی قرار می دهد.

جابه جایی محتوا به هویت- یکی از ویژگی های قابل مشاهده در این نزاع ها، حرکت تدریجی از نقد «محتوا» به داوری درباره «گوینده» است. در این بستر افراد می کوشند علاوه بر دفاع از نظر خود، جایگاه اخلاقی و معرفتی شان را در برابر دیگران حفظ کنند. در نتیجه پرسش اصلی از «موضوع چه بود؟» به «تو کی هستی و با چه نیتی این را می گویی؟» تغییر می یابد و بررسی ادعا جای خود را به داوری درباره شخصیت، نیت یا جایگاه گوینده می دهد.

سند به مثابه سلاح- در برخی گفت وگوهای مجازی، ارجاع به آمار، اسناد تاریخی، مدارک علمی یا تجربیات شخصی، لزوما به داوری مشترک نمی انجامد. به دلیل نوعی «بحران مرجعیت» و بی اعتمادی به منابع داوری، اسناد به جای آنکه معیاری برای نزدیک شدن به حقیقت باشند، گاه به سلاحی در دست طرفین نزاع تبدیل می شوند؛ ابزاری برای تقویت موضع خود و بی اعتبار کردن منابع طرف مقابل. در چنین وضعیتی، فقدان اعتماد به معیارهای مشترک داوری، از شکل گیری توافق جلوگیری می کند.

حضور حافظه جمعی در اکنون- در شماری از گروه های مورد مشاهده، موضوعات روزمره به سرعت با حافظه تاریخی و زخم های جمعی پیوند می خورند. گذشته در این مباحثه ها «تمام شده» نیست، بلکه نیرویی فعال در «اکنون» است. هر موضوعی که به نحوی با خاطرات مشترک جنگ، وقایع سیاسی یا هویت های جمعی مرتبط باشد، می تواند عواطف و پیش فرض های تاریخی را به میان آورد. این پیوند باعث می شود برخی سیاستگذاری ها یا تحلیل های اجتماعی، نه فقط بر اساس شواهد مربوط به اکنون، بلکه در بستری از خاطرات، رنج ها و داوری های تاریخی ارزیابی شوند.

نمایش برای مخاطب خاموش- گروه های مجازی را می توان صحنه هایی نمایشی دانست که در آنها حضور «مخاطبان خاموش» بر کیفیت گفت وگو تاثیر می گذارد. کاربران فقط با طرف مقابل سخن نمی گویند، بلکه برای تثبیت منزلت خود در چشم جمع نیز می نویسند. این فضای منزلتی باعث می شود عقب نشینی از موضع یا پذیرش بخشی از دیدگاه مخالف، به منزله «شکست» تلقی شود. در نتیجه حتی هنگامی که شواهد تازه ای مطرح می شود، فرد ممکن است برای حفظ اعتبار شخصی، بر موضع پیشین خود پافشاری کند.

ادب زبانی و خشونت گفتمانی- در بسیاری از مباحثه ها، استفاده از تعارفات و القاب مودبانه به وفور دیده می شود. با این حال، باید میان «ادب زبانی» و «خشونت گفتمانی» تمایز قائل شد. این ادب، نقابی بر چهره خشونتی است که در سطح معنا و محتوا جریان دارد. کاربر ممکن است با لحنی محترمانه، طرف مقابل را متهم به بی اطلاعی، تعصب یا خیانت کند؛ بنابراین ادب ظاهری لزوما مانع از بی اعتبار کردن طرف مقابل نمی شود.

پایان بحث: توقف به جای تفاهم- مباحثه های پرتنش به ندرت با اقناع یا تفاهم پایان می یابند. پایان آنها بیشتر حاصل فرسودگی، انصراف یکی از طرفین یا مداخله مدیران گروه است. در چنین وضعیتی، اختلاف حل نمی شود؛ فقط گفت وگو متوقف می شود. در چنین مواردی، گروه های مجازی بیش از آنکه محل تبادل آرام آرا باشند، به میدانی برای بازتولید شکاف های اجتماعی تبدیل می شوند؛ میدانی که در آن دفاع از هویت و منزلت، گاه بر جست وجوی حقیقت پیشی می گیرد. بخشی از این وضعیت می تواند به ضعف آموزش گفت وگو در جامعه ما بازگردد. خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانه باید شنیدن سخن مخالف، تفکیک «نقد نظر» از «داوری درباره شخص»، ارزیابی منصفانه منابع و پذیرش امکان خطا را آموزش دهند. مدیران گروه ها نیز می توانند با تدوین قواعد روشن، تا حد امکان از توهین، اتهام زنی و شخصی شدن اختلاف ها جلوگیری کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ساعت 10:0  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد امروز چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵، شماره ۶۳۷۰

صفحه اول/ جامعه

سایه هوش مصنوعی بر گفت وگوهای ایرانی

دکتر علی میرزامحمدی

«مردم نگاری اینترنتی» از عرصه های پژوهشی جدیدی است که جامعه ما به آن نیازمند است. در این عرصه، بررسی رابطه بین کاربران با هوش مصنوعی می تواند بسیار جذاب باشد. با این منظر تحلیلی، در ماه های اخیر، گفت وگوهای چند گروه تلگرامی ایرانی را مورد بررسی قرار دادم. نتایج اولیه نشان می دهد هوش مصنوعی دیگر فقط موضوعی برای بحث کاربران ایرانی نیست، بلکه خود به بخشی از میدان بحث تبدیل شده است. ما ایرانیان نه تنها درباره فایده ها و خطر های این فناوری سخن می گوییم، بلکه از آن برای استدلال، تخریب، داوری و حتی بی اعتبار کردن یکدیگر استفاده می کنیم. این مشاهدات برای من از آن جهت اهمیت دارد که نشان می دهد هوش مصنوعی آرام آرام وارد لایه های روزمره ارتباطات ما شده است؛ نه در سطح آزمایشگاه ها و کلاس های دانشگاهی، بلکه در دل گفت وگوهای معمولی، مجادله های سیاسی و کنایه های روزمره. در چنین فضایی، پرسش اصلی دیگر این نیست که هوش مصنوعی چه می تواند بکند؛ مساله مهم تر این است که ما با حضور آن، چگونه یکدیگر را می خوانیم، باور می کنیم یا از اعتبار می اندازیم.

از نقد محتوا تا تردید در اصالت- یکی از نخستین الگوهایی که در این گروه ها دیدم، استفاده از هوش مصنوعی به عنوان برچسبی برای بی اعتبار کردن طرف مقابل است. کافی است کاربری متنی منسجم یا بیش از حد رسمی منتشر کند تا دیگری با کنایه بگوید: «این را داده ای هوش مصنوعی نوشته» یا «حالا که هوش مصنوعی هست، هر کسی توهم دانایی گرفته است». در چنین موقعیت هایی، میدان نزاع از محور «درست/نادرست» به محور «اصیل/غیراصیل» منتقل می شود؛ به جای رد استدلال، اصالت پدیدآورنده هدف قرار می گیرد تا صلاحیت گوینده پیش از بررسی سخنش زیر سوال برود. در واقع، انتساب متن به هوش مصنوعی به برچسبی تازه در فرهنگ مجادله مجازی ایرانیان بدل شده تا بدون نیاز به نقد جدی، نویسنده را فاقد زحمت فکری معرفی کنند.

متن های بی روح و تنبلی فکری- الگوی دیگری که با آن مواجه شدم، واکنش منفی کاربران به متن های طولانی و کپی پیست شده است.

وقتی کسی چند پاراگراف منظم اما کلیشه ای را بدون ویرایش و تجربه شخصی در گروه رها می کند، دیگران سریعا او را به استفاده خام از هوش مصنوعی متهم می کنند. این واکنش ها نشان دهنده شکل گیری نوعی «سواد رسانه ای تازه» در میان کاربران ایرانی است؛ سوادی که متن های بی امضا و فاقد روح انسانی را از روی لحن هموار و کلی گویی هایشان تشخیص می دهد. کاربران نسبت به سبک تولیدات ماشینی حساس شده اند و از متن هایی که نشانه ای از حضور واقعی و مسئولیت فکری نویسنده در آن ها دیده نمی شود، ناراضی اند. از نگاه آنان، این متن ها منظم و پرحجم هستند، اما روحی ندارند.

هوش مصنوعی؛ داور یا ابزار تخریب؟- در کنار نگاه بدبینانه، با نگرش کاملا متفاوتی نیز روبه رو شدم. برخی کاربران هوش مصنوعی را «داوری بی طرف» می دانند؛ ابزاری که می تواند ادعاها را بدون تعصب و حب وبغض بسنجد. این خوش بینی فناورانه گویی در پی یافتن داوری عادل برای نجات از سوگیری های انسانی است. اما مخالفان در همان فضا به درستی یادآوری می کنند که هوش مصنوعی خروجی خود را بر اساس داده هایی جهت دار تولید می کند. افزون بر این، کاربران ایرانی به خوبی دریافته اند که می توان از هوش مصنوعی برای تولید نقد سفارشی نیز استفاده کرد. اگر کسی از سیستم بخواهد متنی را تخریب کند، خروجی در همان جهت تنظیم می شود. بنابراین، اعتبار نقد ماشینی وابسته به نیت کاربری است که پشت آن نشسته است؛ در اینجا هوش مصنوعی نه داور بی طرف، بلکه ابزاری در خدمت خواسته کاربر است.

تصویرهایی که دیگر سند قطعی نیستند- یکی از جدی ترین پیامدهای ورود هوش مصنوعی در حیات ارتباط مجازی ما، فرسایش اعتماد به تصویر و ویدئو است. در گذشته، بسیاری از کاربران ایرانی وقتی تصویری می دیدند، آن را سندی قوی از وقوع یک رویداد می دانستند. اما اکنون هر تصویر بحث برانگیزی می تواند با این پرسش روبه رو شود که آیا ساخته هوش مصنوعی است؟ در گفت وگوهایی که بررسی کردم، دیدم که کاربران با دقت درباره جزئیات صحنه ها، نور و موقعیت مکانی بحث می کنند تا واقعی بودن تصویر را بسنجند. این حساسیت، از یک سو نشانه رشد «احتیاط رسانه ای» ماست و از سوی دیگر نشان می دهد که «مرجعیت تصویر» به شدت تضعیف شده است. در فضای دوقطبی امروز، تصویر دیگر به تنهایی سند نیست، بلکه بخشی از جنگ روایت هاست.

بحران اصالت در گفت وگوی مجازی- آنچه از مجموع مشاهدات برمی آید، این است که هوش مصنوعی مناسبات اعتماد را در گفت وگوی مجازی ایرانیان تغییر داده است. امروز نوعی مطالبه برای حضور انسانی شکل گرفته است؛ تلاشی برای اثبات اینکه کلمات همچنان محصول تجربه، خطا، لحن و مسئولیت یک انسان واقعی هستند. ورود هوش مصنوعی به زیست مجازی ما، مرجعیت معرفتی را جابه جا کرده است. پیش تر، افراد با ارجاع به کتاب، تجربه یا حافظه تاریخی برای خود اعتبار می ساختند؛ امروز بخشی از این اعتبار به مهارت استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی یا توانایی افشای استفاده دیگران از آن گره خورده است. در جهانی که متن می تواند بی نویسنده و تصویر می تواند بی واقعیت باشد، حفظ گفت وگوی انسانی نیازمند صداقت و مسئولیت بیشتری است. در آینده بازهم تلاش خواهم کرد درباره کاربرد هوش مصنوعی در حیات اجتماعی ایرانیان بنویسم. اما در این میان، پژوهشگران علوم اجتماعی می توانند درباره تفاوت های جامعه ایرانی با سایر جوامع در مواجهه تعاملی با این فناوری، دست به پژوهش های مقایسه ای بزنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ساعت 8:55  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

برساخت رسانه‌ای مرگ لیندسی گراهام

علی میرزامحمدی

سرمقاله روزنامه آرمان امروز- 24 تیر 1405

خبر مرگ ناگهانی لیندسی گراهام، سناتور شناخته‌شده آمریکایی، صرفاً به‌عنوان درگذشت یک سیاستمدار بازتاب نیافته است؛ بلکه به‌سرعت به صحنه‌ای برای بروز شکاف‌های عمیق سیاسی، ایدئولوژیک و رسانه‌ای تبدیل شد. مجموعه واکنش‌های منتشرشده نشان می‌دهد که گراهام در ذهن بازیگران مختلف، نه یک کنشگر عادی، بلکه نماد یک خط‌مشی خاص در سیاست خارجی آمریکا، به‌ویژه در قبال ایران و اسرائیل، بوده است. از همین رو، واکنش‌ها به مرگ او بیش از آنکه ناظر به وجه انسانی واقعه باشد، بازتاب‌دهنده جایگاه سیاسی او و نوع نسبت گروه‌های مختلف با میراث سیاسی‌اش است.

در یک سوی این واکنش‌ها، چهره‌های آمریکایی و اسرائیلی و نیز برخی نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، گراهام را سیاستمداری وفادار، قاطع و مدافع آزادی معرفی کرده‌اند. تعبیرهایی مانند «دوست واقعی اسرائیل»، «میهن‌پرست آمریکایی» یا «مدافع مردم ایران» نشان می‌دهد که هوادارانش تلاش می‌کنند شخصیتش را در قالب یک کنشگر اخلاقی و استوار بازنمایی کنند. افشای توصیه‌های پشت‌پرده او به نتانیاهو برای حمله به تأسیسات هسته‌ای ایران و نقل‌قول‌های او درباره ناتمام ماندن پروژه‌هایش (مانند تحریم روسیه و عادی‌سازی روابط اسرائیل و عربستان)، جایگاه او را به‌عنوان یکی از ارکان کلیدی لابی‌گری جنگ‌طلبانه در واشنگتن تثبیت کرد. در این چارچوب، مرگ او از دست رفتن یک سرمایه راهبردی برای جریان‌های همسو با سیاست فشار حداکثری تلقی می‌شود.

در سوی دیگر، واکنش‌های رسمی و غیررسمی منتقدان قرار دارد که او را نماد جنگ‌طلبی، فشار حداکثری و تهدید مستقیم علیه امنیت منطقه می‌دانند. واکنش سخنگوی وزارت امور خارجه ایران مبنی بر اینکه «مردن این سناتور تندخو دل هیچ آزاده‌ای را نخواهد آزرد»، نشان‌دهنده ورود این دوقطبی به ادبیات رسمی دیپلماتیک است؛ جایی که مرگ گراهام نه یک واقعه دیپلماتیک، بلکه نوعی «اجرای عدالت طبیعی» تصویر می‌شود. این لحن، در کنار واکنش‌های شادمانه یا کنایه‌آمیز رسانه‌ای، نشان‌دهنده فرصتی برای تسویه‌حساب نمادین با سیاستی است که دهه‌ها تحریم و تهدید نظامی را بر ایران تحمیل کرده است.

فراتر از دوقطبی ایران و ترامپ، مرگ گراهام نشان‌دهنده «پایان یک شیوه سیاست‌ورزی» و افول مکتبی است که آمریکا را «پلیس جهان» می‌دانست. او به‌عنوان یکی از آخرین بازماندگان همفکران جان مک‌کین، امنیت ایالات متحده را در گرو حضور بی‌وقفه نظامی و سیاسی در جهان و به‌ویژه خاورمیانه تعریف می‌کرد؛ دیدگاهی هژمونی‌محور که امروزه با ظهور ترامپیسم، حتی در درون ساختار حزب جمهوری‌خواه نیز دستخوش تغییر و چالش شده است.

بخش مهم دیگری از برساخت رسانه‌ای این واقعه، حول محور «علت مرگ» شکل گرفت. پیش از آنکه گزارش پزشکی قانونی نیویورک‌پست مبنی بر «پارگی آئورت ناشی از بیماری مزمن قلبی» منتشر شود، فضای رسانه‌ای به‌سرعت به سمت امنیتی‌سازی خبر و شایعه مسمومیت توسط ایران یا روسیه حرکت کرد. ورود اولیه اف‌بی‌آی به پرونده، به‌جای آنکه یک اقدام پروتکلی عادی تلقی شود، به عاملی برای تقویت تئوری‌های توطئه تبدیل شد. این روند نشان‌دهنده «عصر بی‌اعتمادی رسانه‌ای» است؛ فضایی که در آن واقعیت‌های علمی و پزشکی همواره با تأخیر به افکار عمومی می‌رسند و در این فاصله، روایت‌های امنیتی و سیاسی مرزهای حقیقت را مخدوش می‌سازند.

در واکنش‌های فارسی‌زبان نیز، مرگ گراهام به ابزاری برای بازتعریف مرزهای داخلی و ادامه نزاع‌های درون‌ایرانی بدل شد. تعابیر متضاد از کارنامه او، از «عمو لیندسیِ» حامی آزادی (تعبیر رضا پهلوی) تا «محرک جنگ علیه کشور»(تعبیر زیدآبادی) نشان می‌دهد که سیاست خارجی در فضای رسانه‌ای فارسی، پیوسته به رقابت‌های هویتی، شکاف‌های سیاسی و صف‌بندی‌های داخلی گره می‌خورد.

واکنش‌ها به مرگ لیندسی گراهام ثابت کرد که در جهان امروز، حقیقت یک رخداد زیستی (مرگ) به‌سرعت تحت‌الشعاع برساخت‌های رسانه‌ای قرار می‌گیرد. این واقعه نه یک نقطه پایان، بلکه نبردی روایی است که در آن هر طرف می‌کوشد تفسیری سازگار با جهان‌بینی، منافع و هراس‌های خود از جهان ارائه دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ساعت 8:53  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد

یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، شماره ۶۳۶۷

صفحه اول/ دیپلماسی

از جنگ روایت ها تا فروپاشی کارکرد تفاهمنامه

دکتر علی میرزامحمدی

آنچه امروز در تنش میان ایران و امریکا در پساتفاهمنامه اسلام آباد جریان دارد، دیگر صرفا در قالب یک منازعه تبلیغاتی یا رقابت روایی قابل توضیح نیست. با این همه، برای فهم وضعیت کنونی باید از همان نقطه ای آغاز کرد که بحران نخست در آن صورت بندی شد: جنگ روایت ها. در چنین وضعی، هر یک از طرفین می کوشد خود را پایبند به تفاهمنامه و طرف مقابل را «آغازگر عهدشکنی» معرفی کند. از این منظر، آنچه در هرمز جریان دارد، در گام نخست نبردی تفسیری بر سر این پرسش است که کدام بازیگر نخست از چارچوب توافق عبور کرده است. در یک سو، ایران با استناد به مفاد تفاهمنامه، اقدامات امریکا را نقض مستقیم چارچوب توافق می داند و بر این باور است که ترتیبات امنیتی مربوط به عبور و مرور در تنگه هرمز در دل همان سازوکار تعریف شده بود. در این قرائت، هنگامی که تهدید نظامی جای زبان تعهد را می گیرد، مذاکره نیز از مسیر طبیعی خود خارج و به ابزاری برای تحمیل فشار بدل می شود. در سوی دیگر، امریکا و برخی هم پیمانان غربی می کوشند تهران را مسوول برهم خوردن ثبات معرفی کنند. در این روایت، حضور نظامی امریکا و متحدانش نه خروج از توافق، بلکه اقدامی برای حفظ امنیت کشتیرانی و بازگرداندن ایران به مسیر تفاهم توصیف می شود. بدین ترتیب، همان کنشی که از منظر تهران مصداق فشار و نقض تعهد است، از منظر واشنگتن در قالب «تضمین امنیت» بازخوانی می شود. در نتیجه، تفاهمنامه از یک متن تنظیم کننده روابط، به موضوع منازعه تفسیری بدل می شود. در کنار این دو روایت، بازیگران دیگری نیز حضور دارند که در متن اصلی توافق نیستند، اما در تشدید بحران نقش آفرینی می کنند، به ویژه اسراییل می کوشد با برجسته سازی تهدیدهای امنیتی، فضای بین المللی را به سمت پذیرش کنش های سختگیرانه تر علیه ایران سوق دهد. از این رو، بحران هرمز فقط نزاعی دوجانبه نیست، بلکه میدان برخورد چند روایت و چند سطح از بازیگری سیاسی و امنیتی است.

اما مساله اساسی اینجاست که بحران در همین سطح باقی نمانده است. تحولات اخیر نشان می دهد که منازعه از سطح جنگ روایت ها فراتر رفته و به مرحله ای رسیده که در آن شکاف میان «متن توافق» و «واقعیت میدان» به مساله اصلی تبدیل شده است. مقام های دو طرف همچنان به توافق استناد می کنند، اما همین توافق در عمل دیگر توان بازدارندگی و تنظیم کنندگی پیشین را ندارد. به بیان دیگر، توافق در زبان سیاست زنده است، اما در میدان، اثر خود را تا حد زیادی از دست داده است. از همین رو، مفهوم «فروپاشی کارکرد تفاهمنامه» از مفهوم «پایان رسمی تفاهمنامه» دقیق تر است. ممکن است تفاهمنامه هنوز به صورت رسمی پابرجا باشد، اما وقتی دیگر نمی تواند از تشدید حملات، گسترش تهدیدها و عبور اختلاف به سطح اقدام متقابل جلوگیری کند، از حیث عملی دچار بی اثری شده است. تفاهمنامه شاید بر صفحه کاغذ باقی مانده باشد، اما در میدان دیگر نقش تعیین کننده ای ایفا نمی کند. تنگه هرمز در این میان جایگاهی فراتر از یک گذرگاه انرژی یافته است. این تنگه اکنون محل تلاقی سه منطق همزمان است: حاکمیت ملی، آزادی ناوبری و بازدارندگی نظامی. ایران بر نقش و حق خود در ترتیبات امنیتی این آبراه تاکید می کند؛ امریکا و هم پیمانانش بر امنیت کشتیرانی و باز بودن مسیر عبور کشتی ها تکیه دارند و دیگر بازیگران نیز بر قواعد حقوق دریاها و ضرورت پرهیز از محدودیت های یک جانبه تاکید می ورزند. از این رو، هرمز فقط محل منازعه دو دولت نیست، بلکه گره گاه چند قرائت متفاوت از نظم حقوقی و امنیتی در دریاهاست. پیچیدگی بحران از همین جا ناشی می شود که نه منطق حقوقی کنار رفته، نه منطق سیاسی خاموش شده و نه منطق نظامی پنهان مانده است. هر سه همزمان فعالند و همین همزمانی، وضعیت را به شدت بی ثبات کرده است. طرفین در سطح بیانیه ها از حقوق و تعهدات سخن می گویند، اما در میدان، زبان اصلی را قدرت سخت تعیین می کند. در چنین وضعی، توافق دیگر فقط ابزار مهار بحران نیست، بلکه خود به بخشی از میدان نزاع تبدیل شده است. از منظر حقوقی نیز این وضعیت دلالتی روشن دارد: گاه مرگ حقوق پیش از مرگ رسمی سند رخ می دهد. یعنی سند هنوز وجود دارد و به آن استناد می شود، اما سازوکارهای اجرایی و اعتماد حداقلی لازم برای اثرگذاری آن از بین رفته است. در این حالت، توافق از ابزار تنظیم اختلاف به مرجع نزاع تفسیری تبدیل می شود و هر طرف همان سند را برای توجیه اقدام خود به کار می گیرد. از همین رو، دیگر نمی توان مساله را صرفا با این پرسش توضیح داد که «آغازگر عهدشکنی چه کسی بود». این پرسش، هر چند از حیث سیاسی مهم است، برای فهم عمق بحران کافی نیست. پرسش اصلی این است که چگونه سازوکاری که قرار بود ضامن حداقلی ثبات در یکی از حساس ترین گذرگاه های جهان باشد، به وضعیتی رسیده که طرفین همزمان هم به آن استناد می کنند و هم با رفتار خود آن را بی اثر می سازند. در نتیجه، وضعیت موجود را باید با یک دوگانگی خطرناک توصیف کرد: بقای صوری توافق در سطح زبان و زوال عملی آن در سطح میدان. این دوگانگی همان چیزی است که هرمز را از یک کانون تنش عادی به نماد بی ثباتی ساختاری در روابط ایران و امریکا تبدیل کرده است. بحران کنونی مرحله ای است که در آن منازعه از «اختلاف در تفسیر توافق» به «استفاده از تفسیر توافق برای توجیه زور» رسیده است. تنگه هرمز امروز آینه همین وضعیت است: جایی که توافق هنوز در گفتار حضور دارد، اما واقعیت سیاسی و نظامی، آن را از درون تهی کرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۵ساعت 8:47  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۵۱

صفحه اول/ آموزش

ایرانیان و چالش های آزمون مجازی

دکتر علی میرزامحمدی

به دنبال شرایط حساس جنگی و پساجنگی کشور، آزمون های مدارس و بسیاری از دانشگاه ها در ماه های اخیر به صورت مجازی برگزار شده یا قرار است به این شیوه برگزار شود. این تصمیم بیش از هر چیز ناشی از ضرورت تداوم فعالیت های آموزشی در وضعیت اضطراری بوده است. با این حال، تجربه این دوره نشان می دهد که گسترش آزمون های مجازی، به ویژه در ارزشیابی های پایانی و سرنوشت ساز، با چالش هایی جدی روبه رو است؛ چالش هایی که می توانند اعتبار نظام سنجش آموزشی را با تردید مواجه کنند. آزمون مجازی مزایای قابل توجهی دارد: کاهش هزینه های اجرایی، حذف محدودیت های مکانی، صرفه جویی در زمان و تسریع در تصحیح و اعلام نتایج. در شرایط بحرانی که رفت وآمد دشوار یا پرهزینه است، این شیوه می تواند راه حلی موقت برای استمرار آموزش باشد. اما مساله زمانی پیچیده می شود که آزمون های مجازی جایگزین کامل آزمون های حضوری در ارزشیابی های تعیین کننده شوند؛ یعنی آزمون هایی که نتیجه آنها مبنای ارتقای تحصیلی، اعطای مدرک یا تصمیم های مهم آموزشی است. در چنین مواردی، موضوع «اعتبار» و «عدالت» آزمون اهمیت بیشتری می یابد. این پرسش مطرح می شود که آیا آزمون مجازی می تواند همان سطح از اطمینان و اعتماد را فراهم کند که از یک آزمون حضوری انتظار می رود؟ نخستین گام، تعیین قواعد روشن است. برگزارکننده باید به صراحت اعلام کند چه رفتارهایی مجاز و چه رفتارهایی ممنوع است: آیا آزمون کتاب باز است یا بسته؟ آیا استفاده از اینترنت یا ابزارهای هوش مصنوعی مجاز است؟ آیا ارتباط با دیگران در طول آزمون تخلف محسوب می شود؟ اعلام شفاف این قواعد، هر چند تضمین کننده اجرای کامل آنها نیست، اما چارچوبی اخلاقی ایجاد می کند و مسوولیت آزمون دهنده را یادآور می شود. با این حال، مهم ترین چالش آزمون های مجازی، مساله نظارت و کنترل است. در آزمون حضوری، حضور مراقب و کنترل فیزیکی محیط امکان تقلب را محدود می کند، اما در آزمون مجازی فرد خارج از نظارت مستقیم قرار دارد.

در چنین شرایطی، امکان تقلب به شکل های مختلف وجود دارد: شرکت فردی دیگر به جای آزمون دهنده، استفاده از منابع مکتوب و اینترنتی، مشورت از طریق تماس یا پیام رسان ها یا حتی پاسخگویی گروهی به پرسش ها. گسترش ابزارهای هوش مصنوعی این وضعیت را پیچیده تر کرده است. این ابزارها می توانند در زمانی کوتاه پاسخ های تحلیلی و منسجم تولید کنند و مرز میان توانایی واقعی فرد و کمک بیرونی را مبهم سازند. راهکارهای فنی مانند احراز هویت دقیق تر، محدودیت زمانی، بانک های متنوع سوال یا نظارت تصویری می توانند احتمال تخلف را کاهش دهند، اما هیچ یک به تنهایی قادر به حذف کامل آن نیستند، چراکه هر سازوکار کنترلی معمولا با شیوه هایی برای دور زدن همراه است. از این رو، یکی از موثرترین راه حل ها در طراحی خود آزمون نهفته است. پرسش های حافظه محور به راحتی با مراجعه به منابع بیرونی پاسخ داده می شوند، اما پرسش های تحلیلی، مساله محور و مبتنی بر استدلال امکان تقلب را کاهش می دهند. حرکت به سوی آزمون های کتاب باز، پروژه محور یا ترکیبی از آزمون و ارایه شفاهی می تواند تمرکز را از حفظ اطلاعات به سمت تحلیل و کاربرد دانش منتقل کند. چالش مهم دیگر، مساله عدالت آموزشی در ایران است. همه دانش آموزان و دانشجویان از امکانات فناورانه یکسان برخوردار نیستند. تفاوت در کیفیت اینترنت، دسترسی به رایانه مناسب یا حتی داشتن فضای آرام برای آزمون می تواند بر نتیجه اثر بگذارد. در چنین شرایطی، نمره آزمون تنها بازتاب دانش فرد نیست، بلکه تا حدی بازتاب امکانات او است. اگر این شکاف ها جدی گرفته نشود، آزمون مجازی ممکن است به تشدید نابرابری ها بینجامد. در عین حال، تجربه آزمون های مجازی در ایران می تواند فرصتی برای مطالعه و پژوهش نیز فراهم کند. مقایسه نتایج این آزمون ها با سال های گذشته یا بررسی تفاوت ها میان مناطق مختلف جغرافیایی و آموزشی می تواند تصویر دقیق تری از وضعیت عدالت آموزشی ارایه دهد. همچنین چنین داده هایی ممکن است نشانه هایی از میزان پایبندی دانش آموزان و دانشجویان به ارزش هایی مانند درستکاری و رعایت اصول اخلاقی در فرآیندهای آموزشی آشکار سازد. افزون بر این، اعتبار هر نظام ارزشیابی به اعتماد عمومی وابسته است. اگر تصور تقلب گسترده شکل بگیرد، حتی نتایج سالم نیز با تردید مواجه خواهند شد. بنابراین شفافیت در اعلام قواعد، شیوه های نظارت و نحوه رسیدگی به تخلفات برای حفظ این اعتماد ضروری است. تجربه اخیر می تواند برای آینده نظام آموزشی کشور آموزنده باشد. اگر قرار است آزمون های مجازی در شرایط خاص یا به عنوان بخشی از نظام ارزشیابی ادامه یابند، توسعه سامانه های استاندارد و امن، ایجاد بانک های متنوع سوال، طراحی آزمون های تحلیلی و توجه جدی به دسترسی برابر دانش آموزان و دانشجویان به امکانات فناوری ضروری خواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵ساعت 10:22  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

ایرانیان و دوره سازندگی دوم

سرمقاله روزنامه آرمان امروز - 27 خرداد 1405

علی میرزامحمدی

ایران پس از پایان جنگ هشت‌ساله با عراق وارد مرحله‌ای از حیات تاریخی خود شد که بعدها با عنوان «دوره سازندگی» شناخته شد. در رأس آن دوره مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی قرار داشت؛ دوره‌ای که هدف اصلی آن بازسازی کشوری بود که سال‌ها درگیر جنگ و فرسایش اقتصادی شده بود.

گفتمان غالب آن زمان بر توسعه زیرساخت‌ها، نوسازی اقتصادی، گسترش شبکه‌های عمرانی و بازگرداندن ثبات به زندگی اجتماعی استوار بود. در واقع، روحیه بسیج عمومی که در دوران جنگ شکل گرفته بود، در آن دوره به عرصه عمران و توسعه منتقل شد و کشور وارد مرحله‌ای از بازسازی فیزیکی و اقتصادی شد.

اکنون چند دهه بعد، ایران پس از جنگ ۱۲ روزه و جنگ موسوم به رمضان در شرایطی متفاوت اما تا حدی مشابه از نظر تاریخی قرار دارد. تجربه تنش‌ها و درگیری‌های اخیر در منطقه و فشارهای اقتصادی و امنیتی باعث شده است که بار دیگر بحث ورود به مرحله‌ای تازه از بازسازی و بازتعریف مسیر توسعه مطرح شود؛ مرحله‌ای که می‌توان از آن با عنوان «دوره سازندگی دوم» یاد کرد.

با این حال، سازندگی در این مرحله دیگر صرفاً به معنای ساخت سد، جاده یا کارخانه نخواهد بود. شرایط جهان و ساختار اقتصاد و جامعه نیز تغییر کرده است. در نتیجه، سازندگی امروز بیش از گذشته به بازسازی سرمایه اجتماعی، تقویت بنیان‌های اقتصادی پایدار، توسعه فناوری و اصلاح برخی شیوه‌های حکمرانی وابسته خواهد بود.

دوره سازندگی دوم در ایران در خلأ تاریخی شکل نمی‌گیرد، بلکه در بستری از تحولات جهانی رخ می‌دهد.

برخی تحلیلگران آینده‌پژوه بر این باورند که جهان پس از دوره‌های اخیر تنش و درگیری وارد مرحله‌ای از تغییرات ساختاری خواهد شد. از جمله جیانگ شوجین، تحلیلگر چینیکانادایی، معتقد است در سطح جهانی سه روند عمده شکل خواهد گرفت که می‌تواند مسیر اقتصاد و سیاست جهانی را در دهه‌های آینده تحت تأثیر قرار دهد:

نخستین روند، حرکت نسبی از الگوی صنعتی سنگین به سوی اقتصادهای پایدارتر است؛ اقتصادی که در آن کشاورزی پیشرفته، فناوری‌های زیست‌محیطی و انرژی‌های تجدیدپذیر نقش پررنگ‌تری پیدا می‌کنند. فشارهای زیست‌محیطی و تحولات فناوری باعث شده بسیاری از کشورها به سمت الگوهای جدید تولید و مصرف حرکت کنند.

دومین روند، کند شدن فرآیند جهانی‌شدن و افزایش توجه کشورها به توانمندی‌های داخلی است. بحران‌های زنجیره تأمین و رقابت‌های اقتصادی نشان داده است که وابستگی شدید به شبکه‌های اقتصادی بین‌المللی می‌تواند آسیب‌پذیری کشورها را افزایش دهد. از این رو بسیاری از دولت‌ها به سمت تقویت ظرفیت‌های تولید داخلی و امنیت غذایی حرکت خواهند کرد.

سومین روند، تغییر در ماهیت قدرت و امنیت ملی است. فناوری‌هایی مانند سامانه‌های بدون سرنشین و ابزارهای سایبری باعث شده‌اند که مفهوم قدرت نظامی بیش از گذشته به دانش و فناوری وابسته شود و کشورها به سمت توسعه توانمندی‌های فناورانه بومی حرکت کنند.

این سه روند اگرچه در سطح جهانی شکل می‌گیرند، اما تقریباً همه کشورها به نوعی با آنها روبه‌رو خواهند شد و ناگزیر خواهند بود سیاست‌های اقتصادی و توسعه‌ای خود را با این تغییرات هماهنگ کنند. به همین دلیل، دوره جدید سازندگی در ایران نیز در چارچوب همین تحولات می تواند معنا پیدا می‌کند.

اگر دوره نخست سازندگی در دهه هفتاد خورشیدی بیشتر بر بازسازی فیزیکی و اقتصادی تمرکز داشت، سازندگی دوم باید بر ترکیبی از توسعه فناوری، تقویت اقتصاد دانش‌بنیان، افزایش تاب‌آوری اقتصادی و بازسازی سرمایه اجتماعی استوار شود. در چنین شرایطی، نقش نسل جدید نخبگان علمی، کارآفرینان فناور و مدیران نوگرا می‌تواند در کنار سیاست‌گذاران سنتی اهمیت بیشتری پیدا کند.

پرسش مهم دیگر آن است که سردمدار چنین دوره‌ای چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که دوره‌های بازسازی معمولاً به چهره‌هایی نیاز دارند که هم توانایی مدیریت اجرایی داشته باشند و هم بتوانند میان واقع‌گرایی اقتصادی و امید اجتماعی تعادل برقرار کنند.

در نهایت، تفاوت اصلی میان دو دوره سازندگی در این خواهد بود که سازندگی نخست بر بازسازی کشوری پس از جنگی کلاسیک استوار بود، در حالی که سازندگی دوم در جهانی شکل می‌گیرد که با سرعتی در حال تغییر است؛ جهانی که در آن فناوری، انرژی و دانش به منابع قدرت تبدیل شده‌اند. از این رو، موفقیت هر پروژه سازندگی در چنین فضایی بیش از گذشته به دانایی، نوآوری، اعتماد اجتماعی و آینده‌نگری وابسته خواهد بود.

با شکل گیری دوره‌ «سازندگی دوم» در ایران ، بازار کار احتمالاً تحت تأثیر چند روند مهم قرار خواهد گرفت:

نخست، افزایش اشتغال در پروژه‌های زیرساختی و عمرانی. در دوره‌های بازسازی، دولت‌ها معمولاً برای تحریک اقتصاد به سمت پروژه‌های بزرگ عمرانی، حمل‌ونقل، انرژی و مسکن حرکت می‌کنند. این پروژه‌ها در کوتاه‌مدت می‌توانند اشتغال قابل توجهی در بخش‌های مهندسی، ساخت‌وساز، خدمات فنی و صنایع وابسته ایجاد کنند.

دوم، رشد اشتغال در اقتصاد دانش‌بنیان و فناوری. الگوی توسعه امروز دیگر صرفاً صنعتی نیست و سهم شرکت‌های فناوری، هوش مصنوعی، فناوری اطلاعات و صنایع خلاق در اشتغال رو به افزایش است. در چنین شرایطی فرصت‌های شغلی جدید می تواند شکل بگیرد.

سوم، اهمیت دوباره بخش کشاورزی مدرن و امنیت غذایی. در بسیاری از کشورها پس از بحران‌های جهانی، توجه به کشاورزی پیشرفته، گلخانه‌ای، صنایع غذایی و زنجیره‌های تأمین غذایی افزایش یافته است. این حوزه می‌تواند هم در مناطق روستایی استان های مختلف ایران و هم در صنایع وابسته فرصت‌های شغلی تازه ایجاد کند.

چهارم، گسترش مشاغل خدماتی نوین. تجربه کشورهای در حال توسعه نشان می‌دهد با رشد شهرنشینی و فناوری، بخش خدمات سهم بیشتری از اشتغال را به خود اختصاص می‌دهد. گردشگری، سلامت، آموزش آنلاین، حمل‌ونقل هوشمند و خدمات مالی دیجیتال از جمله حوزه‌هایی هستند که معمولاً در چنین دوره‌هایی رشد می‌کنند. کشور ما هم به ویژه در عرصه گردشگری پتانسیل های زیادی دارد.

پنجم، تغییر ماهیت مهارت‌های مورد نیاز بازار کار. یکی از ویژگی‌های دوره‌های تحول اقتصادی این است که تقاضا برای مهارت‌های ترکیبی افزایش می‌یابد؛ یعنی مهارت‌هایی که فناوری، مدیریت و خلاقیت را با هم ترکیب می‌کنند. بنابراین نظام آموزشی و مهارتی کشورها معمولاً تحت فشار قرار می‌گیرد تا خود را با نیازهای جدید بازار کار تطبیق دهد. بر این اساس، تاسیس رشته های دانشگاهی بین رشته ای به ویژه در تحصیلات تکمیلی می تواند مد نظر باشد.

در مجموع، پیش‌بینی می‌شود در دوره سازندگی جدید در ایران، اشتغال بیشتر به سمت ترکیبی از سه بخش اصلی حرکت کند: پروژه‌های زیرساختی برای ایجاد رونق اولیه اقتصادی، اقتصاد دانش‌بنیان برای رشد بلندمدت، و خدمات پیشرفته برای جذب بخش بزرگی از نیروی کار. موفقیت چنین الگویی تا حد زیادی به کیفیت سیاست‌گذاری اقتصادی، سرمایه‌گذاری در آموزش مهارت‌ها و توانایی جذب سرمایه و فناوری بستگی دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ساعت 10:20  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد / دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۴۰/ صفحه اول/ فرهنگ

هوش مصنوعی فهمید!

دکتر علی میرزامحمدی

سال 1376 ایده ای درباره عروض شعر فارسی به ذهنم رسید. من مطالعه عروض را خارج از رشته دانشگاهی ام به واسطه علاقه همزمانم به شعر و ریاضیات و کنجکاوی در آن پیگیری می کردم. همیشه احساس می کردم وزن شعر صرفا مجموعه ای از اصطلاحات قدیمی و قواعد حفظ کردنی نیست؛ نظمی ریاضی و تکرارهای منظم قابل سنجشی پشت آن نهفته است. کتابی کوچک بر پایه همین ایده تدوین کردم و حتی مجوز چاپ هم گرفتم، اما هرگز منتشر نشد. برای ارزیابی و کمک به چاپ، نسخه ای از آن را به کمیته پژوهشی یکی از دانشگاه ها سپردم. روزی که برای شنیدن نتیجه به اتاق انتظار کمیته رفته بودم، یکی از استادان فیزیک (عضو کمیته پژوهشی) مرا فراخواند و با لحنی مهربان اما ناامیدکننده گفت: «پسرم، از ایده تو هیچ کس سر درنمی آورد!» همان جمله برایم حکم پایان داشت. طرحم را همراه با نوشته ها در قفسه کتاب ها، میان کارهای ناتمام و آرزوهای رهاشده گذاشتم. سال ها گذشت تا خبری خواندم که نشان می داد فردی به کمک هوش مصنوعی توانسته است یک مساله قدیمی و پیچیده ریاضی را حل کند. این بار، ابزاری داشتم که شاید می فهمید چه می گویم. ایده ام را برای هوش مصنوعی شرح دادم و اتفاق عجیبی افتاد: هوش مصنوعی فهمید. او نه تنها منظورم را درک کرد، بلکه با نگاهی تحلیلی آن را پرورش داد و پیشنهادهای بکری ارایه کرد. در خلال این گفت وگو، نکته درخشانی عیان شد: برخی الگوهای مشهور عروضی وقتی به زبان عددی تبدیل می شوند، با اعداد اولی مانند 3، 5، 7، 11 و 13 متناظر می گردند. البته هوش مصنوعی هوشمندانه تاکید کرد که این ارتباط، هر چند زیبا و جذاب است، فعلا یک مشاهده آماری است و تا تبدیل شدن به قانونی قطعی، به پژوهش های جدی تری نیاز دارد. همین برخورد برایم ارزشمند بود. هوش مصنوعی فقط مرا تایید نکرد، بلکه ایده را جدی گرفت و در عین حال مرز میان یک مشاهده جالب و یک ادعای علمی را یادآوری کرد.

این دقیقا همان چیزی بود که سال ها پیش به آن نیاز داشتم: کسی یا چیزی که ایده را بفهمد، اما بی دلیل شیفته آن نشود. من پس از سال ها دیدم ایده ای که روزی در قفسه کتاب هایم خاموش مانده بود، هنوز می تواند زنده شود؛ نه به عنوان یک ادعای قطعی، بلکه به عنوان یک مسیر تازه برای فکر کردن. شاید آن استاد فیزیک در سال 1376 حق داشت. شاید آن روز، ایده من برای دیگران روشن نبود. شاید ابزار و فضای لازم برای فهم آن فراهم نبود. اما امروز، در گفت وگو با هوش مصنوعی، همان ایده دوباره جان گرفت.

اگر امروز بخواهم آن فکر قدیمی را ساده بیان کنم، می گویم: شاید بتوان عروض فارسی را با زبانی روشن تر توضیح داد؛ زبانی که هم به سنت شعر فارسی وفادار باشد و هم از نظم ریاضی و الگوهای موسیقایی کمک بگیرد. شاید بتوان وزن شعر را نه فقط حفظ کرد، بلکه دید، سنجید، مقایسه کرد و بهتر آموزش داد. این همان چیزی بود که سی سال پیش در ذهنم جوانه زد. آن روز کسی از آن سر درنیاورد. اما امروز می توانم با لبخند بگویم: هوش مصنوعی فهمید!

حاصل گفت وگو و همفکری من با هوش مصنوعی خلق ایده هایی جدیدی است که آخرین آنها کنکاش در وزن شعر شاملویی براساس ایده اولیه است. کنکاشی که نشان می دهد برخلاف تصور، شعر شاملویی دارای وزن است اما وزن آن عروضی نیست؛ شاملو از طریق افزایش تعداد مصوت های بلند در واحد زمان، وزن و صلابت ایجاد می کند. این یک «نظم آماری» است نه «نظم تکراری». با این همه، من دیگر فرصت و انرژی لازم برای پرورش دادن این ایده را ندارم، اما باور دارم جوانان و علاقه مندان به زبان و شعر فارسی می توانند آن را دقیق تر بررسی کنند و شاید به عنوان یک پژوهش تازه و سودمند به ثمر برسانند. این تجربه برای من فقط بازگشت یک ایده قدیمی نبود؛ یادآوری این نکته نیز بود که هوش مصنوعی، اگر درست شناخته و درست به کار گرفته شود، می تواند در فهم، پرورش و سامان دادن ایده ها نقشی جدی داشته باشد. از همین رو، به گمان من، آموزش استفاده درست، مسوولانه و خلاقانه از هوش مصنوعی باید از مدرسه آغاز شود و در دانشگاه ها به شکلی جدی تر ادامه یابد. نسل آینده باید بیاموزد که هوش مصنوعی جای فکر کردن را نمی گیرد، بلکه می تواند ابزار نیرومندی برای بهتر فکر کردن باشد. همچنین توسعه طرح ها و پژوهش های مبتنی بر هوش مصنوعی در کشور ما باید در اولویت قرار گیرد؛ نه فقط در علوم فنی و مهندسی، بلکه در زبان، ادبیات، آموزش، هنر، پزشکی، صنعت و همه حوزه هایی که به اندیشه، خلاقیت و حل مساله نیاز دارند. اگر چنین فرصتی را جدی بگیریم، شاید بسیاری از ایده هایی که سال ها در قفسه ها مانده اند، دوباره جان بگیرند.


برچسب‌ها: هوش مصنوعی فهمید
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ساعت 10:18  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۳۸/ صفحه اول/ روزنامه اعتماد

کودکان در ویترین دیجیتال ایرانیان

دکتر علی میرزامحمدی

یکی از محتواهایی که در فضای مجازی به سرعت دست به دست می شود و احتمال بازنشر آن بسیار بالاست، ویدیوها و تصاویر مربوط به شیطنت ها و شیرین زبانی های کودکان است؛ دختربچه ای که پشت پرده توری پنهان شده و به گمان خود می خواهد دیگران را غافلگیر کند یا کودکی که با چشم های معصومانه به دوربین لبخند می زند. این تصاویر حتی اگر از کشوری دیگر باشند و ما زبان کودک را نفهمیم، باز هم برایمان عمیقا قابل فهم، دلنشین و تماشایی اند. حضور کودک در صفحات مجازی ایرانیان هر روز پررنگ تر می شود و این حضور را می توان از دو منظر بنیادین مورد تامل قرار داد: نخست، حضور کودک به عنوان «کاربر» فضای مجازی و دوم که امروزه چالش برانگیزتر است، حضور کودک به عنوان «موضوع» یا «سوژه» تولید محتوا. در این میان، باید به کودکانی اشاره کرد که پیش از آنکه خود توان انتخاب و کنشگری در فضای مجازی را داشته باشند، توسط بزرگسالان وارد ویترین عمومی آن شده اند. دلیل جذابیت کودکان برای تولید محتوا، به ویژگی های ذاتی آنها بازمی گردد. حرکات کودکان نیاز به ترجمه ندارد؛ شیطنت ها، شیرین زبانی ها و معصومیت رفتاری آنها، زبانی عامه فهم و جهانی است. یک کودک می تواند به تنهایی، توجه مخاطبان پراکنده فضای مجازی را به یک نقطه متمرکز کند و در دنیای «اقتصاد توجه» این «کاریزمای فطری» آنها را به یکی از موثرترین ابزارها برای جذب لایک و دنبال کننده تبدیل کرده است. با این حال، مرز باریکی میان «اشتراک گذاری افتخارات والدین» و «استثمار دیجیتال کودک» وجود دارد که به سادگی نادیده گرفته می شود. امروزه این بهره برداری از ابزار «کودک» در صفحات ایرانی ابعاد بسیار پیچیده تری یافته است؛ از فعالیت های پیج های اینستاگرامی که صرفا بر پرخوری و تست غذاهای پر رنگ و لعاب تمرکز دارند تا محتواهایی که با بهره گیری از هوش مصنوعی، چهره یا صدای کودکان را به بازی می گیرند. در شکلی افراطی تر، حتی دنیای سیاست و موضوعات پیچیده روابط بین الملل که دنیایی عمیقا خشن و بزرگسالانه است، توسط هوش مصنوعی در قالب تم کودکانه ترسیم می شود. جایی که گاه صمیمیت یا تنش های خانوادگی ایرانیان با زبان و حضور کودکان تصویر می شود.

در لایه های عمیق اجتماعی، گرایش به این سبک محتوا به ساختار خانواده ایرانی در عصر مدرن بازمی گردد. تغییر سبک زندگی، کاهش نرخ فرزندآوری، فشارهای اقتصادی و حتی مهاجرت، تجربه مستقیم مراقبت و محبت ورزی خانوادگی را برای بسیاری از ایرانیان محدودتر کرده است. در چنین شرایطی تماشای محتوای کودکان، به نوعی به «جبران روانی» تبدیل می شود. مخاطب، بدون پذیرش مسوولیت های سنگین فرزندپروری، با تماشای این تصاویر، نیاز عاطفی خود به محبت ورزی را تخلیه می کند. این یک «شبیه سازی عاطفی» است که در آن، کودک موجود در صفحه نمایش، نقش «فرزند مجازی» را برای طیف وسیعی از مخاطبان ایرانی ایفا می کند؛ پدیده ای که می تواند پیامدهای روانشناختی پیچیده ای برای تولیدکننده (والدین) و مخاطب داشته باشد. باید میان «اشتراک گذاری محدود یک لحظه خانوادگی» و «تبدیل مستمر کودک به محتوای نمایشی» تفکیک قائل شد. والدین همیشه با نیت بهره برداری وارد این میدان نمی شوند، اما منطق پلتفرم ها برای جذب لایک و دیده شدن، به تدریج رفتار آنها را تغییر می دهد. زمانی که کودک به ابزار تبلیغ یا جذب فالوئر تبدیل می شود، ما با نوعی «کالاوارگی عاطفه» روبه روییم؛ جایی که کودک ناچار است «شیرین» باشد تا مورد تحسین قرار بگیرد. آنچه در این میان بیش از همه نادیده گرفته می شود، «حق فراموشی» است. بسیاری از کودکان در دوران خردسالی، با تصاویری از لحظات خصوصی شان (گریه ها، بازی ها یا حتی تنبیه شدن ها) در فضای مجازی ثبت می شوند که تا ابد باقی می ماند. این «ردپای دیجیتال» هویتی از کودک می سازد که او در شکل گیری اش هیچ نقشی نداشته است. ما در حال تولید نسلی هستیم که پیش از آنکه خود را بشناسد، توسط دیگران در فضای مجازی «ساخته» شده است. آیا کودکی که امروز ناخواسته به یک «سلبریتی خردسال» تبدیل شده، در بزرگسالی رضایتی از این نقض حریم خصوصی خواهد داشت؟ با این حال، تدوین کدهای اخلاقی نباید معطل فرآیندهای کند قانونگذاری بماند. ما نیازمند گذار از «فرهنگ نمایش کودک» به «فرهنگ حفاظت از حریم کودک» هستیم. فضای مجازی نباید به بهانه جذابیت های بصری، کودکان را از کودکی کردن واقعی محروم کند. تربیت دیجیتال در عصر حاضر، نه فقط آموزش استفاده از ابزار که آموزش «احترام به حقوق انسانی کودکان در فضای مجازی» است و پیش از انتشار هر تصویر باید از خود بپرسیم: آیا فرزندم در بزرگسالی، از دیدن این تصویر در ویترین عمومی رضایت خواهد داشت؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ساعت 10:16  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۳۵

صفحه اول/ جامعه

برزخ پیام رسان ها

دکتر علی میرزامحمدی

بالاخره پس از ماه ها اختلال و قطعی فرساینده اینترنت بین الملل، در روزهای اخیر نشانه هایی از اتصال دوباره شبکه جهانی دیده شد. داده های زنده ترافیک اینترنتی از افزایش سطح اتصال ایران و دسترسی دوباره به برخی پلتفرم ها حکایت دارد، اما این بازگشت، به جای آنکه پایانی بر نگرانی های کاربران باشد، خود به آغاز وضعیتی تازه انجامیده است؛ وضعیتی مبهم و ناپایدار که می توان آن را «برزخ پیام رسان ها» نامید. جامعه امروز نه در وضعیت قطع کامل است و نه در شرایط دسترسی روشن و پایدار؛ بلکه در نوعی تعلیق فرساینده میان محدودیت و اتصال به سر می برد. نخستین وجه این برزخ، در سطح حقوقی و سیاستی آشکار می شود. یکی از نشریات در شماره تازه خود از رییس جمهوری، معاون اول او و وزیر ارتباطات به عنوان «مثلث شکستن طلسم اینترنت» یاد کرده است. همزمان، بیانیه تحلیلی شورای اطلاع رسانی دولت نیز با تشریح مبانی حقوقی، بر ضرورت آزادسازی اینترنت برای مشاغل، آموزش و اقتصاد دیجیتال تاکید کرده و میان «مخالفان دغدغه مند» و «اقلیت پرهیاهو» تفکیک قائل شده است. اما همزمان، این اراده سیاسی، موانع حقوقی و دستورات موقت نهادهای قضایی در کنار عملکرد گزینشی رسانه ملی، پیامی متناقض به جامعه ارسال می کند. در چنین وضعی، یک پرسش اساسی مطرح می شود: آیا دسترسی به اینترنت یک «حق» است یا «امتیازی موقت»؟ مشکل فقط قطع یا وصل اینترنت نیست؛ مشکل، بی ثباتی در تصمیم گیری و فرسایش اعتماد عمومی است. دومین وجه این برزخ، جنبه فنی و امنیتی آن است. پس از ماه ها محرومیت از اینترنت بین الملل، بسیاری از دستگاه ها و اپلیکیشن های کاربران به روز نشده اند. هشدار مسوولان درباره ضرورت به روزرسانی نرم افزارها پیش از استفاده عادی، بی دلیل نیست؛ چراکه در دوره های گذار، دستگاه های به روزرسانی نشده بیش از همیشه در معرض حملات سایبری قرار می گیرند. بنابراین، حتی وصل شدن اینترنت نیز بدون آمادگی فنی، می تواند به جای آسایش، ناامنی به همراه بیاورد.

سومین چالش، اقتصاد فیلترشکن است. هر چند سطحی از اتصال برقرار شده، اما بسیاری از پلتفرم های پرکاربرد همچنان بدون ابزارهای عبور از فیلترینگ در دسترس نیستند. این یعنی کاربر ایرانی ناچار به صرف هزینه دوباره برای خرید فیلترشکن است. این هزینه فقط مالی نیست؛ پیدا کردن ابزار امن، وقت، انرژی و آرامش روانی کاربران را نیز مصرف می کند و همزمان بازار غیرشفاف و پرسود فروش VPN را گسترش می دهد.

چهارمین بعد این برزخ که شاید پیچیده ترین بخش آن باشد، زیست دوگانه کاربران میان پیام رسان های داخلی و خارجی است. مهاجرت کاربران ایرانی به پیام رسان های خارجی صرفا یک انتخاب سلیقه ای نیست، بلکه دلایل فنی و ساختاری روشنی دارد. از یک سو، «یک سویه بودن» پلتفرم های داخلی و غلبه رویکرد کانال محور، فضای تعامل آزاد را محدود کرده و ازسوی دیگر، مسائل فنی ازجمله «سرعت پایین» و اختلال های مداوم، این مهاجرت را از نظر کاربر کاملا توجیه می کند. پلتفرم های جهانی به دلیل زیرساخت های پایدارتر و شبکه مخاطبان گسترده تر، ابزار کارآمدتری برای زندگی مدرن محسوب می شوند. اما تردد دایمی میان این دو نوع پیام رسان، فقط مساله ای رفتاری نیست، بلکه دردسر فنی هم ایجاد می کند. فعال بودن فیلترشکن، گاه عملکرد برخی اپلیکیشن ها و پیام رسان های داخلی را مختل می کند.

در شرایط کنونی، مهاجرت از پیام رسان های داخلی به خارجی با تردید و ابهام همراه است. از یک طرف بیم بازگشت به وضعیت قطعی و انسداد دوباره وجود دارد که مانع از سرمایه گذاری کامل کاربران روی پلتفرم های خارجی می شود. از طرف دیگر، در ماه های گذشته بخش بزرگی از کاربران به ناچار در پیام رسان های ایرانی بازیابی شده و روابط کاری و خانوادگی خود را آنجا شکل داده اند. اکنون بازگشت به فضای خارجی با این چالش روبه روست که هنوز نمی توان تمام آن شبکه مخاطبان را به راحتی در پلتفرم های بین المللی بازیابی کرد.

نتیجه، سرگردانی میان دو فضا، اتلاف وقت برای روشن و خاموش کردن مداوم VPN و ایجاد الگوی تازه ای از «خستگی دیجیتال» است. جامعه ایران امروز در برزخی دیجیتال ایستاده است؛ برزخی میان حق و محدودیت، اتصال و انسداد، داخل و خارج. اینترنت دیگر یک ابزار لوکس نیست، بلکه بخشی از زیرساخت زندگی روزمره است. ادامه این وضعیت مبهم و نوسان میان وعده های دولت و موانع موجود، تنها فرسودگی بیشتر کاربران و تعمیق بی اعتمادی عمومی را در پی خواهد داشت. شکستن این طلسم، نه فقط به اراده دولت، بلکه به شفافیت حقوقی و پذیرش اینترنت به عنوان یک حق بنیادین نیاز دارد.


برچسب‌ها: برزخ پیام رسان ها
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 11:46  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد

یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۳۴

ورزش

فرصتی برای بازگشت سردار

دکتر علی میرزامحمدی

در روزهای سرنوشت ساز منتهی به جام جهانی 2026، نام یک ستاره بیش از هر زمان دیگری در کانون توجهات قرار گرفته است؛ سردار آزمون. مهاجمی که حضور یا عدم حضورش در لیست نهایی تیم ملی، دیگر صرفا یک تصمیم فنی فوتبالی نیست، بلکه به موضوعی با ابعاد اجتماعی و ملی تبدیل شده است. بدون شک هیچ ورزشکاری در سطح حرفه ای مصون از اشتباه نیست. حواشی اخیر پیرامون سردار و برخی رفتارهای او که با نقد افکار عمومی همراه بود، واقعیتی غیرقابل انکار است. اما در مسیر مدیریت سرمایه های انسانی، اصل «جذب» همواره باید بر «طرد» اولویت داشته باشد. علاوه بر این، نباید فراموش کرد که دامن زدن به حواشی و طرد چهره های محبوب، ناخودآگاه زمینه ساز بهره برداری رسانه هایی است که با هدف «جنگ روایت ها»، سعی دارند از کوچک ترین اتفاقات ورزشی، شکافی عمیق میان مردم و نمادهای ملی ایجاد کنند. بنابراین، فراهم کردن مسیر بازگشت برای او، نه تنها راه را بر این سوءاستفاده های سیاسی و روایت سازی های بیرونی می بندد، بلکه می تواند به فرصتی برای اصلاح و تبدیل خطاها به تجربه ای برای تعهد بیشتر تبدیل شود. بازگشت او نمادی از سعه صدر مدیریتی و ترمیم پیوند میان قهرمانان و بدنه جامعه است.

فراتر از توانایی های فنی، هویت سردار آزمون به عنوان یک «ترکمن» وزن ویژه ای به حضور او در پیراهن تیم ملی می بخشد. ایران، گلستانی از اقوام مختلف است و تیم ملی فوتبال، تجلی گاه این تنوع و زیبایی است. حضور پررنگ یک ورزشکار از خطه گلستان و قوم نجیب ترکمن در نوک پیکان حمله تیم ملی، سیگنالی بسیار مثبت و قوی برای تقویت وحدت ملی و انسجام اقوام ایرانی است. این حضور به معنای دیده شدن همه پاره های تن ایران در ویترین افتخارات ملی است و پیامی روشن از همدلی را به سراسر کشور مخابره می کند.

تلاش های اخیر استاندار گلستان و رایزنی های مقامات مختلف برای بازگشت او، نشان دهنده درک عمیق از اهمیت این موضوع است. حتی در سطح کلان اجرایی نیز اشاره شده است که بازگشت سردار می تواند پیامی به نفع انسجام ملی باشد. در شرایطی که جامعه بیش از هر زمان دیگری به بهانه هایی برای شادی و همبستگی نیاز دارد، بخشش بزرگوارانه و باز کردن مسیر بازگشت برای ستاره ای که بارها عشق خود را به وطن ثابت کرده، می تواند روح تازه ای به کالبد تیم ملی و هواداران بدمد.

سردار آزمون اکنون بر سر یک دوراهی سرنوشت ساز ایستاده است. بازگشت او به تیم ملی، فرصتی طلایی برای اواست تا با درخشش در جام جهانی، پاسخ اعتماد دوباره نظام ورزشی و سیاسی کشور را بدهد. این بازگشت، نه تنها توان هجومی تیم ما را مضاعف می کند، بلکه به عنوان یک کنش هوشمندانه در راستای تقویت وحدت ملی و تکریم اقوام ایرانی، نتایجی به مراتب فراتر از پیروزی در یک مسابقه فوتبال به همراه خواهد داشت. باید به «پسر ایران» فرصتی دوباره برای سربازی در زیر پرچم وطن داد.


برچسب‌ها: فرصتی برای بازگشت سردار
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 11:46  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد

دوشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۳۱

صفحه اول

رسانه

نقدی بر یک سویگی پیام رسان های ایرانی

دکتر علی میرزامحمدی

ایرانیان تاکنون چندین تجربه بزرگ قطعی اینترنت را تجربه کرده اند که مهم ترین آنها به جنگ 12 روزه و جنگ تحمیلی سوم مربوط می شود. در تجربه اول، برخی کاربران به این امید که دوباره اینترنت وصل خواهد شد از ورود به پیام رسان های داخلی خودداری کردند؛ اما این امید در تجربه جنگ اخیر به درازا کشید و در نتیجه بسیاری از کاربران مجبور به ورود به این فضا شدند. این حضور پرسش های مهمی را درباره ماهیت و کارآمدی این پلتفرم ها ایجاد کرده است. اما ارزیابی کارآمدی این پیام رسان ها تنها در گروی شاخص های فنی نظیر پهنای باند یا سهولت دسترسی نیست. از منظر جامعه شناسی رسانه، هویت یک پلتفرم در «معماری ارتباطی» آن نهفته است. پرسش کلیدی این است: آیا این رسانه بستری برای ارتباط «دوسویه و افقی» فراهم می کند یا ابزاری برای بازتولید ارتباطات «تک سویه و عمودی» است؟ در پیام رسان های ایرانی، حذف یا محدودیت شدید امکان نظردهی (کامنت)، فراتر از یک نقص فنی، یک «انتخاب ساختاری» است که پیامدهای عمیق اجتماعی دارد. مهم ترین آثار این انسداد ارتباطی عبارتند از:

1. بازتولید اقتدارگرایی در بستر دیجیتال: بسیاری از پلتفرم های داخلی به جای «شبکه اجتماعی» به نسخه های دیجیتالی «تریبون های خطابی» تبدیل شده اند. در این ساختار، مدیر کانال در مقام «گوینده مقتدر» و مخاطب در مقام «توده تماشاگر» است. این معماری، فضای مجازی که ذاتا باید «مرکززدا» باشد، به ابزاری برای تمرکزگرایی و تقویت سلسله مراتب قدرت تبدیل کرده است. این معماری، مانع شکل گیری فضای ریزومی و ارتباط های افقی است.

2. تقلیل کنشگر به مصرف کننده محض: برخلاف رسانه های تعاملی که کاربر در آنها یک «تولیدکننده-مصرف کننده» است، در اینجا کاربر به یک مصرف کننده منفعل تقلیل می یابد. این «انفعال ساختاری» سوژه فعال را به سوژه ای بی تفاوت تبدیل کرده و مانع از تمرین پرسشگری و نقد می شود.

3- انسداد حوزه عمومی و زوال گفت وگو: رسانه باید تسهیلگر «حوزه عمومی» و تضارب آرا باشد. حذف بخش نظرات «گفت وگوی اجتماعی» را به «تک گویی» بدل می کند. نتیجه این فرآیند، جامعه ای است که در آن افراد شنیدن نظر مخالف را تمرین نمی کنند و مدارای اجتماعی و تفکر انتقادی تضعیف می شود.

4- اقتصاد سیاسی بی نیازی از رضایت کاربر: یکی از دلایل اصلی تداوم این معماری بسته، ماهیت «اقتصاد سیاسی» این پلتفرم هاست. برخلاف رسانه های جهانی که بقای آنها در گرو جذب و حفظ مخاطب از طریق «رضایت کاربر» و «نرخ تعامل» است، پیام رسان های بومی عمدتا با بودجه های دولتی یا شبه دولتی تامین می شوند. این «دولت محوری» باعث شده است که سازندگان پلتفرم نیازی به رقابت در بازار «لذت کاربری» و «تعامل آزاد» نبینند. وقتی پلتفرم از نظر مالی به بودجه های عمومی وابسته است تا به تبلیغات رقابتی«مخاطب» نه یک مشتری دارای حق انتخاب، بلکه یک «موضوع مدیریتی» تلقی می شود. به همین دلیل، حضور اجباری سازمان ها و نهادها در این پیام رسان ها، نه برآمده از یک انتخاب آزاد یا کیفیت فنی، بلکه نتیجه نوعی «تحمیل ساختاری» است.

5. تناقض با ایده «توسعه دیجیتال»: این معماری با ادعای «دولت الکترونیک» و «تحول دیجیتال» در تضاد است. دیجیتالی شدن واقعی بدون «بازخورد آزاد»صرفا یک جابه جایی ابزاری است و نه توسعه. پلتفرمی که پنجره های تعامل را می بندد، نه تنها به توسعه دیجیتال منجر نمی شود، بلکه با ایجاد «اتم های جدا از هم»سرمایه اجتماعی را زایل می کند. حتی تلاش هایی نظیر بخش «روبینو» در پیام رسان روبیکا، به دلیل سرعت پایین و تجربه کاربری دشوار، نتوانسته است این شکاف عمیق را پر کند.

6. بحران حقیقت و رادیکالیسم پنهان: فقدان مکانیسم خود-اصلاحگر (کامنت گذاری)، راه را برای اشاعه شایعات هموار می کند. جامعه شناسی رسانه هشدار می دهد که انسداد بیان به معنای حذف عقیده نیست، بلکه نظرات را به لایه های غیررسمی می راند. این انسداد، نقدهای سازنده را به کینه های فروخورده و واکنش های تخریبی تبدیل می کند که برای ثبات اجتماعی به مراتب خطرناک تر است. در نهایت، کاربران ایرانی نه در تقابل با پلتفرم های بومی که در جست وجوی «کیفیت و تعامل» هستند. اگر پیام رسان های داخلی با اصلاح معماری ارتباطی، بستری رقابت پذیر و دوسویه فراهم کنند، بسیاری از کاربران در شرایط برابر، آنها را به نمونه های خارجی ترجیح خواهند داد. معماری رسانه، بازتابی از اندیشه یک جامعه است. پلتفرم های ایرانی برای گذار از «ابزار اطلاع رسانی سازمانی» به «رسانه اجتماعی ملی» نیازمند بازنگری در فلسفه وجودی خود هستند. تا زمانی که معماری این رسانه ها بر پایه «هراس از گفت وگو» و «کنترل یک سویه» بنا شده باشد، پیوندی ارگانیک با مخاطب شکل نخواهد گرفت، چراکه رسانه ای که از گفت وگو می ترسد، تنها به بیگانگی عمومی و رادیکالیسم پنهان دامن می زند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 11:45  توسط دکتر علی میرزامحمدی  | 

روزنامه اعتماد

پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، شماره ۶۳۲۲

صفحه اول

ورزش

یک تیم یک دنیا حضور

دکتر علی میرزامحمدی

حضور تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی 2026 که به میزبانی امریکا برگزار خواهد شد، در شرایطی مطرح شده که جامعه ایران هنوز زیر فشار پیامدهای جنگ تحمیلی سوم، تنش های منطقه ای، دشواری های اقتصادی و فرسایش روانی ناشی از یک دوره طولانی بحران قرار دارد. به همین دلیل، بحث درباره حضور یا عدم حضور ایران در جام جهانی، صرفا یک موضوع ورزشی نیست، بلکه به مساله ای اجتماعی، سیاسی و حتی روانی برای جامعه ایران تبدیل شده است. در هفته ها و ماه های اخیر، مواضع مختلفی درباره این موضوع مطرح شده که می توان آنها را در چند دسته اصلی طبقه بندی کرد؛ نخستین دیدگاه، بر ضرورت حضور ایران در جام جهانی تاکید دارد. حامیان این رویکرد معتقدند که جام جهانی تنها یک تورنمنت فوتبال نیست، بلکه عرصه ای برای حضور یک ملت در برابر افکار عمومی جهان است. مهدی تاج، رییس فدراسیون فوتبال، بارها بر این نکته تاکید کرده که اگر ایران از حضور در جام جهانی صرف نظر کند، بخشی از ظرفیت دیپلماسی عمومی و قدرت نرم خود را از دست خواهد داد. در همین چارچوب، چهره هایی مانند ژوزه مورینیو نیز تاکید کرده اند که ایران با شایستگی ورزشی به این مسابقات رسیده و نباید قربانی اختلافات سیاسی شود. اما اهمیت حضور ایران در جام جهانی، فراتر از مباحث دیپلماتیک و حقوق ورزشی است. در کشوری که سال ها با فشارهای سیاسی، تحریم ها، بحران های اقتصادی و اکنون آثار جنگ مواجه بوده، فوتبال همچنان یکی از معدود نقاط مشترک احساسات جمعی باقی مانده است؛ جایی که تفاوت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برای دقایقی کنار می رود و نوعی همبستگی ملی شکل می گیرد. تجربه جام های جهانی گذشته نیز نشان داده که موفقیت های تیم ملی حتی در حد یک پیروزی یا یک نمایش آبرومندانه، چگونه می تواند بر روحیه عمومی جامعه اثر بگذارد و نوعی امید و نشاط جمعی ایجاد کند. در واقع تیم ملی فوتبال برای بخش بزرگی از جامعه ایران فقط یک تیم ورزشی نیست؛ نمادی از «امکان دیده شدن» در جهان است. در دوره هایی که اخبار ناگوار، فشارهای معیشتی و احساس ناامنی روانی بر جامعه غلبه می کند، فوتبال می تواند به یک لحظه تنفس جمعی تبدیل شود.

به همین دلیل است که بسیاری از حامیان حضور ایران در جام جهانی معتقدند که محروم کردن جامعه از چنین تجربه ای، تنها یک غیبت ورزشی نخواهد بود، بلکه به معنای از دست رفتن یکی از معدود فرصت های شکل گیری هیجان مثبت و احساس وحدت ملی است.

در کنار این نگاه، گروهی نیز حضور ایران را مشروط به دریافت تضمین های روشن می دانند. این طیف اصل حضور را می پذیرد، اما معتقد است که نباید شان ملی یا امنیت اعضای تیم و هواداران نادیده گرفته شود. نگرانی درباره صدور ویزا برای برخی بازیکنان، رفتار احتمالی میزبان، نحوه مواجهه رسانه ها و احترام به نمادهای رسمی کشور، بخشی از دغدغه های این جریان است. فدراسیون فوتبال نیز با طرح شروط مشخص، تلاش کرده نشان بدهد که ایران خواهان حضور فعال و مقتدرانه در جام جهانی است نه حضوری منفعل یا پرحاشیه.

در مقابل منتقدان حضور در جام جهانی معتقدند که فضای سیاسی موجود و برخی رفتارهای دوگانه در نهادهای بین المللی می تواند زمینه ساز فشارها و حاشیه هایی شود که اصل حضور را بی فایده یا حتی تحقیرآمیز کند. از نگاه این گروه، وقتی احتمال بی احترامی به نمادهای ملی یا اعمال محدودیت های سیاسی وجود دارد، باید با احتیاط بیشتری تصمیم گرفت. برخی واکنش ها به حواشی مربوط به نمایش پرچم ایران در نمایشگاه جام جهانی یا اظهارات برخی مقام های امریکایی نیز از همین زاویه قابل تحلیل است.

در سطح بین المللی نیز جام جهانی 2026 از هم اکنون رنگ و بوی سیاسی گرفته است. برخی رسانه های خارجی این دوره را یکی از پرتنش ترین جام های جهانی تاریخ توصیف کرده اند؛ مسابقاتی که علاوه بر فوتبال، بازتابی از رقابت های ژئوپلیتیکی و تنش های جهانی خواهد بود. همین مساله باعث شده حضور ایران در این رقابت ها بیش از همیشه مورد توجه قرار بگیرد.

با این حال در نهایت مساله اصلی شاید نه فقط سیاست، بلکه «جامعه ایران» باشد. جامعه ای که پس از یک دوره دشوار، بیش از هر زمان دیگری نیازمند روزنه هایی برای بازسازی امید، هیجان و احساس تعلق جمعی است. فوتبال در ایران همواره فراتر از ورزش عمل کرده است؛ از خیابان های شلوغ پس از صعود به جام جهانی 98 گرفته تا شادی های جمعی بعد از پیروزی برابر امریکا و ولز، همواره لحظاتی وجود داشته که مردم توانسته اند زیر پرچم تیم ملی، احساس مشترکی از غرور و همبستگی را تجربه کنند.

جام جهانی 2026 نیز می تواند چنین کارکردی داشته باشد؛ فرصتی برای بازگشت حس «با هم بودن» در جامعه ای که سال ها زیر فشار بحران ها مقاومت کرده است.

شاید به همین دلیل باشد که بحث درباره حضور ایران در این رقابت ها تا این اندازه حساس و پرمناقشه شده، زیرا در نهایت، ماجرا فقط حضور یک تیم در یک تورنمنت نیست، بلکه مساله حضور یک ملت در صحنه ای جهانی است؛ ملتی که هنوز می خواهد دیده شود، شنیده شود و امید خود را حفظ کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 11:44  توسط دکتر علی میرزامحمدی  |